0

خواستگاری جن از انسان

 
iliaa_aama
iliaa_aama
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 647
محل سکونت : کرمان

خواستگاری جن از انسان

حجه الاسلام آقا سيد محمد ابراهيم حسيني (صدر)نقل فرمودند که :من در سال1374 در روستاي کرزان از توابع تويسرکان منبر مي رفتم.روز تاسوعا بود. باميزبان خود اقاي محمود افشاري براي گردش به صحرا رفتيم .پدري با دوفرزندش را ديديم که لوبياي قرمز مي کاشتند.بعد از احوالپرسي سخن معجزه ائمه به ميان آمد.
آقاي کريمي داستان جالبي نقل کرد وگفت :يکي از بچه ها به نام عباس مرد متدين ودقيق در انجام تکاليف شرعي است که با مادر وهمسر خود زندگي مي کند.روزي از محل کار خود خارج شده به سوي منزل ميرود در بين راه صداي دختري به گوش ميرسد که ايشان را با نام صدا ميزند.وقتي که بر ميگردد دختري زيبا با قيافه بسيار دلفريبي را مشاهده ميکند آن دختر اظهار مي کند عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم .عباس با شنيدن اين کلام در حالي که از اتهام مردم هراسان است که در کوچه با چنين دختري مشغول صحبت گرديده گفت : من همسر و مادري در تحت تکلف خود دارم و هيچ گونه توانايي اراده دو همسر ومادرم را ندارم .دختر اظهار ميکند که من از شما توقع مخارج وغيره را ندارم بلکه نيازهاي مادي شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم کرد .
عباس مي گويد چون نمي خواستم در جايي که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم تا مبادا آبرويم خدشه دار شود لذا بي اعتنايي کرده و به سوي منزل روانه شدم . وقتي به منزل رسيدم ديدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است .گفتم: من تا به امروز اصلا تو را نديده ام تو چطور نديده عاشق من شده اي؟ گفت : من از طايفه جن هستم انسان نيستم ولي چکنم عاشق و دلباخته تو شده ام از تو تقاضاي ازدواج دارم و تمام زندگي ترا تضمين ميکنم که با خوشبختي زندگي کني .عباس ميگويد او هرچه اصرار مي کرد من مخالفت ميکردم تا اينکه گفت : عباس من ميروم تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن.
در همين حال مادر وهمسرم نشسته بودند گفتند : گويا تو با کسي صحبت ميکني ما که غير از تو کسي را نمي بينيم من جريان را شرح دادم مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشي؟ آن روز گذشت فردا من طبق معمول به دکان رفته مشغول کار شدم ودر وقت هميشگي به خانه بر گشتم وقتي که وارد شدم ديدم باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب گفت : عباس! با مادر وهمسرت مشورت کردي؟ گفتم: ديروز من به تو گفتم من نيازي به ازدواج دوم ندارم و خواهش ميکنم که دست از من بردار. او گفت : من در عشق تو بيقرارم و مي سوزم استدعا ميکنم با من ازدواج کني و همين طور اصرار ميکرد .
گفتم : خلاصم کن من ابدا به ازدواج دوم تن نخواهم داد باز ديدم رهايم نمي کند ناچار براي خلاصي خود سيلي محکمي به صورتش زدم . نگاه به من کرد وگفت: اگر من چنين سيلي به تو بزنم زنده نخواهي ماند .در همين حال وقتي از من مايوس شد يک سيلي به من زد .ديگر نفهميدم جريان چه شد وقتي مادر وهمسرم مي بينند من نقش زمين شدم مرا به پزشک مي رسانند . ولي چون کاملا لال شده بودم از معالجه من نا اميد مي شوند. عباس بعد از مدت مديدي با همين حال که قادر به سخن نبود زندگي ميکند تا اينکه روزي آرزو ميکند که به زيارت امام رضا (ع) نائل آيد و اين آرزو را با اشاره به نزديکان خود ميفهماند .
مادر وهمسر و برادري که در تهران زندگي ميکرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم ميشوند . يک هفته در مشهد ميمانند و هر روز به زيارت مشرف ميشوند تا اينکه روزي در منزل عباس امام رضا(ع) وامام زمان (عج) را در خواب ميبيند و شفاي کامل پيدا ميکن
پنج شنبه 12 آذر 1388  11:33 AM
تشکرات از این پست
m_bb88
m_bb88
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 969
محل سکونت : اذربایجان شرقی

پاسخ به:خواستگاری جن از انسان

داستان خوبیه

http://quran1391.blogsky.com/

جمعه 13 آذر 1388  4:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها