0

بازنشستگي يا نشت سياسي!

 
mohsenh
mohsenh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1156
محل سکونت : قم

بازنشستگي يا نشت سياسي!

 

 محمد حسين باقري

   اشاره: امام معتقد بودند «اسلام تمامش سياست است و اسلام را بد معرفي کرده‌اند».1 ايشان براي اثبات اين مدعا جداي از استدلالهاي عقلي در کتاب ولايت فقيه به عملکرد پيامبر و ائمه معصومين (ع) استناد مي‌کردند.2 امام با اين مبناي نظري به عمل سياسي مبادرت کرده و خود ايشان تصريح کرده‌اند که «من از بچگي انتخابات را در حدود خودمان دنبال مي‌کردم...»3 و «خيلي از مجالس را بياد دارم و در بعضي از مجالس هم رفتم به عنوان تماشاچي».4 اين مشارکت سياسي تا آنجا ادامه مي‌يابد که به نقد و اندرز رژيم پهلوي مي‌پردازند و به مرور و با طي مراحل امر به معروف و نهي از منکر رژيم پهلوي را رژيم فاسدي مي‌دانند که بايد برود و نظامي اسلامي جايگزين آن شود. 

   جامعه ظرف و بستر سياست‌ورزي و انسان فاعل و موضوع سياست است. سؤال اينجاست که اگر اسلام تمامش سياست است آيا تمامي زندگي يک انسان مسلمان هم بايد به سياست‌ورزي اختصاص يابد؟ دقيقتر بپرسيم آيا کساني که به انگيزه اداي تکليف وارد عرصه مشارکت سياسي مي‌شوند - چه مشارکت تبعي و چه مشارکت فعال به معناي تصميم‌سازي و مديريت سياسي- بايد تمام مدت عمر خويش در اين عرصه بمانند؟ اگر سياست و زندگي سياسي تمام نشدني‌ست به اين معناست که سياست‌ورزي سياستمداران هم حد يقف ندارد؟ به عبارت ديگر چه ميزان از زندگي يک انسان مسلمان متعهد بايد به تفکر و عمل در امور سياسي معطوف شود؟ يا بهتر بگوييم در کشور ما چه مقدار تکليف سياسي بر دوش يک مسلمان متعهد گذاشته شده است؟ لابد گفته مي‌شود در مورد انسانهاي مختلف فرق دارد. انسانها به تبع جايگاه فکري و مسؤوليتهاي اجتماعي وظايف متفاوتي دارند. اين درست است که مشارکت سياسي برخي مردم تبعي و در حد حضور در راهپيمايي‌ها و نمازهاي جمعه و جماعت است و پيگيري هر روز اخبار سياسي از رسانه ملي و روزنامه‌ها، اما بالتبع فرماندار يا نماينده مجلس مشارکت سياسي متفاوتي دارند. حمايت از نظام سياسي که در مسير صحيح حرکت مي‌کند البته وظيفه همه افراد فارغ از مشاغل و سن و وضعيت آنهاست و محدوديت نمي‌شناسد، اما منظور ما آنست که آيا نظام سياسي ج.ا.ا. به سياستمداران حرفه‌اي نياز دارد ؟ اگر پاسخ مثبت است عمر فعاليت حرفه‌اي در عرصه سياست چقدر است؟ به تعبير ديگر آيا مفهوم «بازنشستگي سياسي» در چارچوب فکري انديشه سياسي امام که ابتناي نظام بر آنست پذيرفته شده است يا خير؟ اصلاً پاسخ به اين سؤال چه ضرورتي دارد و يافتن پاسخ اين سؤال چه کارکردهايي دارد يا چه گره‌اي از مشکلات سياسي ما را باز مي‌کند؟

   عرفان و سياست

اگر بخواهيم پاسخ تئوريک و دقيقي از منظر انديشه امام به عنوان معمار انقلاب به اين سؤالات بدهيم لازم است تحليل دقيقي از انديشه امام داشته باشيم تا بتوانيم جايگاه سياست‌ورزي حرفه‌اي را دريابيم. مشرب فکري امام ديدگاه خاص ايشان به سياست و انسان و جامعه به عنوان موضوع و فاعل سياست را آشکار مي‌کند و انسان‌شناسي ايشان به عنوان سرمنشأ فکري و سير حرکتي سياسي ايشان نيز از اين مهم ناشي مي‌شود. مشرب فکري و چگونگي ورود امام به سياست که مبناي انسان‌شناسي ايشان است، عرفان ناب اسلامي است، امام همانند بسياري از بزرگان حوزه در پرتو انديشه‌هاي عرفاني، فلسفي، فقهي- اصولي و سياسي- اجتماعي به اوج پختگي مي‌رسند. اما مهمترين دليل ما بر محوريت عرفان در مشرب فکري و شخصيت ايشان بررسي آثار اوليه امام است. از جمله آثار اوليه ايشان در اين دوران مي‌توان به شرح دعاي سحر (1307ش)، مصباح  الهدايه إلي الخلافه و الولايه (1309ش)، تعليقه علي شرح فصوص الحکم (1315ش) تعليقه علي مصباح الأنس (1315ش)، شرح چهل حديث (1318ش)، سرّ الصلوه (1318ش) و آداب الصلوه (1321ش) اشاره کرد.5 ايشان علاوه بر تدريس فلسفه و عرفان براي شاگردان، درس اخلاق عمومي نيز داشت که مورد استقبال عموم کسبه و طلاب قم هم قرار گرفته بود. اين مسأله بيانگر آن است که روح امام بيش از هر چيز تحت تأثير مکتب عرفاني است. بنابراين مي‌توان ادعا کرد که شاکله تفکر ايشان را انديشه‌هاي عرفاني ساخته و در برخورد با عالم سياست و مظاهر سياسي هم به همين شيوه عمل کرده است. ايشان اصطلاحات و تعابير دو پهلو و کنايه آميز عرفاني را در ادبيات سياسي خود بکار برده است و در بررسي انديشه‌هاي سياسي ايشان بايد چنين ملاحظاتي را در نظر داشت. برخي نيز اعتقاد دارند «اوصافي که امام براي وقايع سياسي و شخصيت‌هاي سياسي بکار برده‌اند اشاره به باطن و حقيقتي داشته که امام به دليل ولايت و توجه به «ينظر بنور الله» آن باطن را ظاهر کرده است».6 ايشان بر مبناي ديدگاه عرفاني خود، دين و سياست را از هم جدايي نا‌پذير و بلکه عين هم دانسته‌اند و بر همين اساس، واژه‌هاي قرآني هم‌چون شيطان، ابليس، استکبار، مستضعفين، مستکبرين، زمزم، حج و از جمله امّت را که در عرف نوشته‌هاي سياسي جايي نداشتند وارد ادبيات سياسي کردند و حتي به ابداع واژه‌هايي چون شيطان بزرگ براي آمريکا، جوجه‌شيطان‌ها براي منافقين، حج سياسي، زمزم نور، شجره خبيثه پهلوي، شجرة طيبه جمهوري اسلامي، اسلام آمريکايي و... پرداخته و اين مفاهيم را وارد فضاي فکر و انديشه سياسي مسلمين کردند. البته برخي در پي اثبات اين مطلب برآمده‌اند که معرفت سياسي امام عمدتاً بازتاب انديشه فقهي ايشان بوده و برداشت محوري در معرفت سياسي ايشان تلقي فقيهانه است. اين ديدگاه کوشيده تا حاکميت قواعد اصول الفقه را در انديشه سياسي امام معرفي و نمايان سازد و با تأکيد بر مؤلفه‌هاي فقهي همچون، تکليف‌گرايي و مسؤوليت‌پذيري، آراء امام را منبعث از فقه الحکومه معرفي نمايد.7 برخی نیز در تلاش هستند اندیشه امام و از جمله سیاست ایشان را منبعث از نگاه فلسفی صدرایی ایشان بدانند. اما حقيقت آن است که بعد فقهي، قالب ظاهر و جلوه عيني انديشه امام است و مباني معرفتي و اصول فکري ايشان را عرفان اسلامي شکل مي‌دهد، هرچند که در قالب و ظاهر فقهي تعين يافته است.  جالب اينکه آمدن مرحوم آيت اله بروجردي به قم و تصدي زعامت حوزه (1323ه.ش) با تحولي در زندگي علمي ايشان همزمان شد که به تعبير خود ايشان از علوم عقلي «بازماندند» و به تدريس و تحقيق در فقه و اصول روي آوردند.

   ماهيت بشر از ديدگاه امام

براي درک اهميت و جايگاه سؤال ابتداي اين نوشته بايد ماهيت بشر از ديدگاه امام را تبيين کنيم. زيرا در هر انديشه سياسي دو موضوع اساسي بايد روشن شود، يکي ديدگاه آن انديشه در باب ماهيت بشر و ديگري تعريفي که آن نظريه‌ در باب سعادت ارائه مي‌دهد. بنابراين در هر انديشه سياسي، برداشت خاصي از انسان، خواه آشکار و خواه ضمني، مندرج است و اين برداشت نقش مهمي در ساختمان فکري آن انديشه دارد. اختلاف نظر اساسي انديشمندان سياسي بر سر مسائل عمده انديشه سياسي هم، نهايتاً به اختلاف نظر در اين دو موضوع قابل ارجاع  است. ترسيم منطق دروني انديشه امام هم ناظر به تبيين دقيقي در باب ماهيت بشر از ديدگاه امام است. مهمترين اثر اصولي و فلسفي ايشان که نگارشش در اوايل دهه سي به پايان رسيده و اين موضوع را تبيين کرده «طلب و اراده» است. در انسان‌شناسي امام دو مفهوم «اراده» و «کمال» از اهميت وافر برخوردارند. کمال، غايت وجودي انسان است که در ترجمان انديشه امام خميني، به مفهوم عشق ذاتي آدميان به «جمال باري تعالي» و «کمال» آمده است‌‌. در منظر ايشان، انسان مستعد ظهور همة اسماء و صفات‌ الهي است و حقيقت انسان حقيقتي است «معلم به همة اسماء الهي» و انسان «وليده علم الأسماء» است و همه تلاشها بايد به منظور رفع موانع و ايجاد مقتضيات براي شکوفايي اين استعدادها در جهت کمال مطلق باشد. آدمي چون اين استعداد را دارد که مظهر همة اسماء و صفات الهي باشد، مقدس‌ترين موجود هستي است و بايد کرامت او حفظ شود.8 با اين همه، به عقيده امام، اراده و اختيار آدمي به اين غايت، «نقش تعيين‌کنندگي» دارد و هيچ عاملي مانند آن در سرنوشت او ايفاي نقش نمي‌کند، چرا که بهشت و دوزخ «نتيجه کار و کسب خود انسان است.»9 و عاملي خارج از اراده آدمي در سعادت او نقش تعيين کننده‌اي ندارد. ماهيت بشر از ديدگاه امام را بطور خلاصه مي‌توان در چهار گزارة زير دسته‌بندي کرد:

الف) انسان در ميان جبر و تفويض مستقر است. مختار يا مجبور بودن آدمي، قديمي‌ترين مجادله کلام  اسلامي است که در حوزة انسان‌شناسي اسلامي مطرح شده است. ديدگاه جبريّون و اشعري‌ها هر دو از سوي روايات شيعي مورد نقد و رد قرار گرفته‌اند و در حديث معروفي به نقطه مياني کشانده شده که در کلام شيعي به «الأمر بين الأمرين» و «منزله بين المنزلتين» مشهور است. قرائت امام از «أمر بين الأمرين» آن است که انسان مختار محض نيست، بگونه‌اي که افعال او هيچ ارتباطي با خداوند نداشته باشد و اراده و مشيت الهي نيز نتواند عمل و اراده و انتخاب او را محدود سازد. براساس اين ديدگاه افعال ارادي انسان در عين حال که به اختيار او صادر مي‌شود فعل خداوند است و آدمي به اندازة ارادة ازليه به اذن و مشيّت حق تعالي، موفق به انجام افعال مي‌گردد.10

ب) انسان موجودي دوساحتي است. اعتقاد به دو بعدي بودن وجود انسان که از آن به دو انگاري (DUALISM) تعبير مي‌شود، در ميان اديان و مکاتب فلسفي پيشينه طولاني دارد و به دليل اعتقاد به وجود جوهري غير مادي، در انسان است. امام در جايي غفلت از ابعاد دوگانه آدمي را اشتباه دانسته11 و مشکل مکاتب مادي را در عدم درک مراتب، ابعاد و جوهرة انسان مي‌داند. در واقع بنيانهاي متزلزل انسان‌شناسي مدرنيته از نظر امام خميني(ره)، سبب تأسيس حياتي يک بعدي و غفلت از ماوراء الطبيعه در غرب شده است. «در دنياي امروز که گفته مي‌شود دنياي صنعتي است، رهبران فکري مي‌خواهند جامعه بشري را نظير يک کارخانه بزرگ صنعتي اداره کنند، در حاليکه جامعه از انسانهايي تشکيل شده است که داراي بعد معنوي و روح عرفاني‌اند...12 زيربنا اقتصاد نيست، براي آنکه غايت انسان، اقتصاد نيست... از اينجا تا لا نهايت انسان هست، اين  انسان مردني نيست، انسان تا آخر هست.13

ج) بهشت و جهنم حاصل عمل انسان است. در نتيجه سعادت و شقاوت آدمي حاصل عمل انسان است.14 نکته مهم آنکه سعادت و شقاوت در نظر امام، همان بهشت و جهنم است و لذت و رنجهاي دنيايي محدود و لذت و رنجهاي آخرتي، نامحدود و جاويد است. ايشان نظر عده‌اي که اعتقاد به سعادت و شقاوت را ذاتي مي‌دانند رد مي‌کنند.15 براساس نگرش امام مسأله مهمي که ضرورت حياتي هر جامعه‌اي را براي چنين انساني مطرح مي‌سازد مسأله تعليم و تربيت است. تعليم و تربيت از اين جهت به عنوان يکي از محورهاي انديشه امام است که عامل شکوفايي، هدايت و ظهور يافتن استعدادهاي نهفته انسانها در مسير الي‌الله است. بر همين اساس ايشان پس از تشکيل حکومت اسلامي توجه بسياري به نظام آموزشي کرده و اين امر را از طريق تشکيل نهادهاي فرهنگي اسلامي و اقدامات اساسي همچون انقلاب فرهنگي، تأسيس شوراي عالي انقلاب فرهنگي، جهاد دانشگاهي و... دنبال کرد. امام سياست را نيز هدايت و تربيت و شأن آن را اصلاح دنيا و آخرت مردمان مي‌داند.16 سياست و حکومت متولي سعادت دنيا و آخرت انسان است. حکومت نيز به مفهوم فرمانروايي و سلطه‌گري هم نيست، بلکه نوعي امانت‌داري و خدمتگزاري در جهت رفع موانع و تمهيد عواملي است که در طول اهداف الهي خلقت است. به اعتقاد ايشان مهم‌ترين رسالت انبياء و پيروان ايشان، تربيت مردمان است و از آنجا که حکومتهاي طاغوتي مانع تربيت و هدايت هستند بايد از بين بروند و مبارزه و جهاد براي اين هدف اهميت مي‌يابد تا حکومت اسلامي تشکيل شده و در پرتو پياده کردن و اجراي احکام زمينه سير الي الله انسانها فراهم شود.17 در نتيجه سياست مفهومي هدايتي و تربيتي دارد. پس مشرب فکري امام و زاويه نگاه امام به سياست پيوند ناگسستني دارند، ويژگي‌هاي شخصيتي امام نيز همين گونه‌اند، به نحوي که عرفان امام عامل اصلي شجاعت، روشن‌بيني و بصيرت، تحرک و هدايت‌گري اوست. خدامحوري عرفاني امام به ايشان آزادانديشي، بصيرت و قاطعيتي بخشيد که در کوران حوادث انقلابي حکيمانه‌ترين تصميم‌ها را مي‌گرفت و خود اشاره کرده است که در اين راه از هيچ کسي نترسيده است.

د) کمال مطلق، غايت وجود انسان است. هر موجودي زمينه‌ها و استعدادهاي متفاوتي دارد. از اين رو هر جنبه از جنبه‌هاي وجود انسان مثل قوة خيال، قوة شهويه و... که به فعليت برسند و استعدادهاي پنهان آن هويدا گردد، انسان در آن جهت به کمال رسيده است. پرسش اين است که کمال نهايي انسان در کمال يافتن کدام بعد از ابعاد انسان نهفته است؟ پاسخ به اين سؤال در گروي مشخص شدن آن دسته از ابعاد و جنبه‌هايي است که حقيقت انسان و انسانيت او را تشکيل مي‌دهند. مسلماً تمايلات و گرايشات متضاد آدمي، همه در طبيعت و سرشت او ريشه دارند. برخي جنبة حيواني و برخي فراحيواني‌اند و معيار امتياز انسان از ساير موجودات محسوب مي‌شوند. بنابراين تقويت و شکوفايي اين ابعاد فراحيواني، شاخصة اصلي تعيين کمال و سعادت آدمي به حساب مي‌آيند. معيارهاي اعتباري طبيعتاً نمي‌توانند معيار و شاخص کمال آدمي باشند. بنابراين، صفتي که معيار تشخيص کمال انسان است، بايد در وجود آدمي کمال و اثر واقعي در پي داشته باشد و نفس او را عالي‌تر و پربارتر کرده باشد. همة اموري را که موجب رشد و کمال نفس آدمي مي‌شوند، مي‌توان به دو جنبة معرفتي (نظري) و عملي تقسيم کرد. هر معرفت جديدي، کمال جديدي در نفس آدمي ايجاد مي‌کند و هر عمل و رفتار خارجي (اعم از فيزيکي و دروني) نيز مثل نيّت، خضوع و سجاياي اخلاقي، نفس آدمي را شديداً تحت تأثير قرار مي‌دهد. هدف نهايي بعد عملي انسان، رسيدن به مقام «عبوديت» است. در انسان‌شناسي امام، «عشق به الله» به عنوان کمال نظري انسان معرفي شده است. جمع ميان کمال معرفتي و عملي انسان، در فرهنگ قرآني «قرب الهي» ناميده مي‌شود. خلاصه مطلب آنکه فطرت آدمي، عاشق کمال مطلق است.18 «به تبعيت اين فطرت عشق به کمال، فطرت ديگري در نهاد آدمي است و آن عبارت است از فطرت انزجار از نقص، هرگونه نقصي که فرض شود و معلوم است که کمال مطلق و جمال صرف و علم و قدرت و ديگر کمالات بطور اطلاق و بگونه‌اي که هيچ نقصي و حدي در آن نباشد، بجز در ذات باري تعالي يافت نمي‌شود... پس انسان به جمال الله عاشق است... .19

حال اگر خداوند آدمي را با اين سرشت رها کند و با اعتماد به فطرتش به انتظار سعادتش بنشيند آيا چنين حادثه‌اي رخ مي‌دهد؟ پاسخ امام منفي است. زيرا خداوند مي‌دانست که  انسان بواسطه گرفتاري به قواي حيواني شهوت و  غضب و قوة شيطاني وهم، به زودي از نور فطرت، محجوب خواهد ماند. از اين رو پيامبراني را براي بشارت و انذار فرستاد تا به واسطه احکامشان که مطابق فطرت است، حجابها را از پيش چشم دل آنان بردارد و در سلوک الي الله ياور آنان باشد».20 بنابر استدلال‌هاي بالا حوزه اختيار انسان و آزادي او مقيّد به پاره‌اي از بايدها و نبايدهاي شرعي مي‌شود. در نتيجه در انديشه سياسي امام به خود وانهادگي انسان درهمه جا مطلوب نيست که در بيانهاي مختلفي اعلام داشته‌اند.21 «ما آزادي در پناه اسلام مي‌خواهيم، استقلال در پناه اسلام مي‌خواهيم، اساس مطلب ما اسلام است.»22

اکنون سؤال مي‌شود چنين طرحي از ماهيت بشر از ديدگاه امام چه نسبتي با سياست و انديشة سياسي برقرار مي‌کند؟ اگر پيمودن راه وصول به کمال مطلق، معضله و مسأله وجودي انسان است که بايد به پاي «اراده» و اختيار طي شود، هر مانعي بر سر اين راه، يک ضد ارزش تلقي مي‌شود و بايد با تلاشي مستمر و با آگاهي از سر راه برداشته شود. انسان در طي اين مسير با دو دسته مانع‌ها روبروست: 1) موانع دروني که حب نفس و غفلت از خداوند است که به مفاسد اخلاقي منجر مي‌شوند و «بهترين علاجها اينست که هر يک از اين ملکات زشت را که در خود مي‌بيني، در نظر بگيري و بر خلاف آن تا چندي، مردانه قيام و اقدام کني»23 2) موانع بيروني که زير بار قدرتهاي سلطه‌گر بيروني رفتن يا بودن نيز مخدوش کنندة مسير حرکتي انسان به سوي کمال در حيات اجتماعي است که هيچ راهي جزء عصيان و شورش همة مردم عليه ستمگران ندارد.24

مبارزه سياسي: عمل صالح

بطور کلي بررسي موانع بيروني در نظريه‌ سياسي ايشان در حوزة سياست و اجتماع بيان مي‌شود، بنابراين مبارزه سياسي هم، عمل صالح محسوب مي‌شود و قيام عليه نظام سياسي استبدادي و فاسد فصل مشترک اخلاق و سياست است. «زير بار ظلم رفتن... مثل ظلم کردن، هر دو از ناحيه عدم تزکيه است...اگر ما به آن رسيده بوديم نه حال انفعالي پيدا مي‌کرديم براي پذيرش ظلم و نه ظالم بوديم».25 «انبياء و اولياء در مقابل ظلمه، در مقابل اشخاص که ظلم به مردم مي‌کردند، قيام مي‌کردند. سيره انبياء همين بوده است که اگر چنانچه يک سلطان جائر بر مردم حکومت مي‌خواهد بکند، بايستد در مقابلش...26 [لذا] همه مسلمانان تکليفشان اينست که هم عمل بکنند و هم علم پيدا بکنند... مبارزه با ظلم و فساد به اندازة قدرتشان بکنند.»27 بنابراين مشکلة استبداد مهم‌ترين مانع تحقق کمال انسان است. ممکن است کسي سؤال کند «استبداد» از منظر امام و فهم سياسي ايشان آيا مانند بسياري از مفاهيم مدرنيته، مثل پارلمانتايسم، دموکراسي و مشروطيت يک ساخت است که داراي سازوکارهاي ويژه‌اي است و بدون اينکه به آمدن و رفتن افراد وابسته باشد، نهادينه شده است يا خير؟ بايد توجه کرد که امام مفاهيم ديکتاتوري و استبداد را که مفاهيم جديدي هستند در ادبيات مبارزة خود بکار برده‌اند و اگر اين مفاهيم را به معاني جديد خود بکار برده باشند مبارزة با ساخت استبدادي تنها با جايگزيني يک ساخت ديگر (ساخت مشروطه) برطرف مي‌شود و امام بايد طرفدار سلطنت مشروطه باشند. اين در حاليست که امام نظرية جايگزين ارائه مي‌دهند. بنابراين اهميت پاسخ اين سؤال از اينجا ناشي مي‌شود که بتواند نقطه حرکت امام از مشروطيت به ولايت فقيه را تبيين کند.

اساساً استبداد، ديکتاتوري، و در تعبيري سنتي‌تر از امام يعني قلدري، صفت رذيله‌اي است که بر اثر عدم تهذيب نفس آدمي، ظهور کرده و به تدريج ملکة پايدار مي‌شود و اگر فردي با اين خصلت به قدرت برسد مانع کمال انسانها مي‌شود. امام هرجا هم از واژگان جديد ديکتاتوري و استبداد استفاده کرده‌اند آنها را در معاني سنتي خود يعني «ستم، ظلم و قلدري» بکار برده‌اند. در نتيجه استبداد در انديشة امام يک ساخت نيست صفت فرد حاکم است. پس شاه فعلي، ديکتاتور و ظالم است و زير بار ستم او ماندن، حرام و ناشي از عدم تهذيب نفوس آحاد ملت است. در نتيجه دغدغة فلسفة سياسي کلاسيک يعني سؤال «چه کسي بايد حکومت کند؟» به نظريه‌ ولايت فقيه که پاسخي ديني و ابزاري است براي تحقق کمال آدمي، در ميانة سال 1348 ارائه مي‌شود. بنابراين هدف عالي جامعه بايد تأسيس «حکومت اسلامي» باشد تا به هدف غايي کمال مطلق برسند. تحقق اين ايده دو محور دارد: سلب و نفي چارچوب فکري مانع و استقرار ايجابي حکومت اسلامي. بطور خلاصه سلطنت مطلقه به علت ارزش شدن قدرت و مستبد بودن سلطان، خلاف عقل، شرع و حقوق بشر است. (نفي سلطنت مطلقه به عنوان نفي منکر)، مشروطيت نيز به عنوان يک ساخت از آنجا که نمي‌تواند ملکه نفساني استبداد را برطرف سازد نفي مي‌شود (نفي سلطنت مشروطه). بنابراين تنها استقرار فردي صالح و عادل در رأس قدرت مي‌تواند از بروز يا ملکه شدن صفت رذيله استبداد ممانعت کند (نظريه‌ ولايت فقيه). هر سه محور اين بحث کاملاً با ادبيات سنتي ارائه شده‌اند.

سياستمدار حرفه‌اي: کارگزار صالح

بديهي است موضوع فعاليت و بحث سياسي در انديشه امام هم قدرت است، اما هدف هر نوع بحث و فعاليت سياسي قدرت نيست. بلکه هدف، اداي تکليف سياسي در قبال مردم و آنهم رفع موانع وصول به کمال مطلق است. اين تکليف طي سالها مبارزه سلبي با رژيم و پس از پيروزي متفاوت است. مبارزه عمومي و حرفه‌اي با رژيم لوازم و شرايط خاص خودش را داشت و فعاليت سياسي حرفه‌اي و عمومي در فرداي پيروزي هم اقتضائات خود را. در دوره قبل از انقلاب طبيعتاً گروههاي فعال داراي انسانهاي مبارز و انقلابي بودند که همگي در ذيل هدف مشترک نفي رژيم فعاليت مي‌کردند و تعريف آنها از نظام ايده‌آل و مبارز ايده‌آل هم يکي نبود. در فرداي پيروزي اين تفاوتها رخ ‌نماياندند و مسأله اصلي بحثها شدند. امام به دنبال استقرار نظام اسلامي بودند که در رأس آن رهبري واجد شرايط ديني و در بدنه و سلسله مراتب اداري آن سياستمداران و کارگزاران صالح حضور داشته باشند و تلاش شود براي مسؤوليتها از اصلح افراد جامعه استفاده شود. بدون ترديد استقرار نظام جديد به استقرار نهادها و شکل‌گيري ساختارهاي جديد يا اصلاح نهادهاي قديمي نيازمند است. در اين مرحله قانون اساسي جديد تدوين و به رأي گذاشته شد و به مرور شاهد آنيم که «جنبش» به «نهاد» تبديل گشته و در همه حوزه‌ها ساختارهاي اداري و قوانين مربوط به فعاليت در آن حوزه‌ها تعريف گرديد. يکي از اقتضائات تعريف اين بوروکراسي اداري تعريف «مشاغل»، تقسيم‌بندي آنها و دوران خدمتي آنها بود. بر اساس تعريف براي افراد پس از سي، بيست و پنج يا بيست سال کار مقوله «بازنشستگي حرفه‌اي» تعريف ‌شد. اهميت و جايگاه اين مفهوم تا آستانه سي سالگي انقلاب روشن نبود و از آن به بعد جدي‌تر مي‌شود. در تمام طول اين دوران تشکلهاي سياسي با رصد فضاي سياسي و روند حرکتي بوروکراسي اداري به شاخص‌سازي، نيروسازي و امر به معروف و نهي از منکر ‌پرداخته‌ و در مناسبتهاي مختلف انتخابات به معرفي کانديدا و شکل دادن به ليستها و ائتلافها و اتحادها و شعارها و نقدها و ترغيب مردم به مشارکت سياسي مبادرت نموده‌اند. کليه اين فعاليتها از سوي کساني برنامه‌ريزي مي‌شود که به دليل حضور گسترده و مداوم سياسي تسامحاً «سياستمدار حرفه‌اي» خوانده مي‌شوند در حاليکه نسبت به مدلهاي مشابه مردمسالاري خصوصاً از ناحيه تحزب و فعاليت سياسي حزبي از مسؤوليت پذيري کمتري برخوردار بوده‌اند. در اينجا سؤال مي‌کنيم چرا همانگونه که در بوروکراسي اداري ما مقوله بازنشستگي تعريف و اجرا شده است چنين موضوعي در امور سياسي هنوز مسکوت است؟ مگر نه اينکه سياست‌ورزي به مثابه يک حرفه با ديگر حرف فرقي ندارد؟ اگر مطابق انديشه امام هدف از فعاليت سياسي را ايجاد مقدمات و زمينه‌هاي حرکت در مسير کمال مطلق بدانيم، آيا ايجاد چنين زمينه‌اي تنها وظيفه تعداد خاصي از انسانهاست؟ آيا تنها تعداد خاصي از انسانها توانايي يا لياقت ايجاد چنين فضايي را دارند؟ آيا در صورت تغيير اين افراد زمينه‌هاي حرکت بسوي کمال مطلق در جامعه از بين مي‌رود؟ اساساً آيا مفهوم «بازنشستگي سياسي» در چارچوب دستگاه فکري و ديني امام قابل تعريف و تبيين است؟ اگر پاسخ مثبت است لوازم عملياتي کردن و تحقق آن کدامند؟ و چه کارکردهايي مي‌تواند داشته باشد؟ سيره امام در باب اين موضوع چگونه بوده است؟

بازنشستگي حرفه‌اي در نظامي که ابتناي ديني دارد و مي‌خواهد فضايي براي حرکت انسانها در وصول به کمال مطلق فراهم کند نيز بايد معنا و کارکرد ديني و متعالي داشته باشد، چه براي فرد و چه براي جامعه. در حوزه فردي بازنشستگي در سيستم غربي به دليل اصالت کار براي پول و رفاه به معناي از کار افتادن فرد و آغاز دوره انتظار براي مرگ تلقي مي‌شود. در نتيجه بازنشستگي در فرهنگ مادي با معضلات فراوان روحي از قبيل پوچي و افسردگي همراه است، اما بازنشستگي در فرهنگ ديني به اين معناست که يک انسان مؤمن انقلابي مدت زمان طولاني حدوداً سي ساله در نقش مشخصي در جهت اهداف عاليه حکومت ديني فعاليت و خدمت کرده و پس از سي سال به او مجوز استراحت همراه با حقوق مقرر داده مي‌شود. در واقع تکليف مشارکت تبعي از افراد با بازنشستگي برداشته نمي‌شود بلکه تکاليف سنگين تصميم‌سازي و تصميم‌گيري مديريتي و اجرايي، چه در قالب مناصب دولتي و چه در قالب مناصب حزبي از دوش آنها برداشته مي‌شود تا باقيمانده عمر خويش را به اموري که در طول اين مدت به دليل کثرت اشتغالات اجتماعي و شغلي کمتر به آنها پرداخته يا به دليل ضيق وقت وانهاده‌اند‌ بپردازد. بازنشستگي مستلزم نظام پرداخت حقوق است تا زندگي فرد مورد نظر آسيبي نبيند. همچنين زمينه‌اي براي فراغت بال بيشتر فرد بازنشسته ايجاد مي‌کند که در پرداختن به امور عبادي و معنوي از قبيل زيارت و خودسازي فردي در جهت وصول به کمال مطلق حرکت کند. چه اينکه بسيار طبيعي است انساني که به اشتغالات اجرايي وقت‌گير مشغول مي‌شود ديگر فرصت زماني کافي و فراغت ذهني لازم براي طي طريق و سلوک فردي و نيز بازبيني خود را از دست مي‌دهد. بنابراين در تفکر عرفاني به اين قبيل امور و پذيرش مسؤوليتهاي اجتماعي و سياسي بايد در حد «واجب کفايي» نگاه کرد بويژه وقتي که نظام سياسي در عصر ثبات و تثبيت قرار دارد. پس مسؤوليت‌پذيري در نظام ديني به دليل توليد انسانهاي متعهد و متخصص درگذر زمان لاجرم بايد موقتي باشد.

در حوزه اجتماعي اقتضائات کار در ادارات و بکارگيري نيروهاي جوان، پرانرژي و با طرح و برنامه جديد جهت تغيير روشهاي بهسازي اداري و خدمت‌رساني بهتر به مردم ضرورت تزريق نيرو و انرژي تازه به بوروکراسي را اجتناب ناپذير مي‌کند. رعايت احترام اجتماعي به پيشکسوتاني که بار گره‌گشايي بسياري از مشکلات زمان خود را به دوش کشيده‌اند مستلزم سازوکار مشخص بازنشستگي است. چون اگر بازنشستگي ارادي و فردي تعريف شود افراد مايل نيستند بزودي خود را از ميدان بيرون ببرند و برخي جذابيتها نيز مانع اين تصميم هستند. طبيعتاً با بالا رفتن سن افراد کارکردهاي آنها در بيشتر موارد کند و ناهمخوان با مقتضيات زمان است ولي از آنجا که خودشان درک نمي‌کنند باعث درگيري و گاه توهين به خدمات گذشته آنها مي‌شود، چه در فضاي شغلي، چه در عرصه اجرايي سياسي و چه در عرصه اجرايي حزبي. در واقع اشتغالات سياسي همانند اشتغالات شغلي و اداري بايد يک مسابقه «دوي چهار در نُه متر» تعريف شود که طي آن هر ورزشکار مسير مشخص خودش را مي‌دود و در پايان مسير چوبدستي مسؤوليتهاي خود را به فرد تازه نفس بعدي مي‌دهد. در اينجاست که نوشتن تاريخ فعاليتها و خاطرات مديران و فعالان سياسي و گردآوري تاريخ شفاهي يک دوره اهميت مي‌يابد. در واقع از آنجا که مديران جديد ادامه دهنده راه مديران قبلي هستند فارغ و بي‌نياز از تجربيات و راههاي طي شده گذشتگان نيستند. بنابراين يکي از تکاليف اجتماعي و سياسي فعالان بازنشسته آنست که تجربيات و سرگذشت فعاليتها و مشکلات و چگونگي حل آنها را براي نسل بعدي خود به يادگار بگذارند تا نسلهاي بعدي مديران از فراز تجربيات مديران و سياستمداران قبلي به دنيا و مشکلات جامعه نگاه کنند.

سياستمدار- ورزشکار

اگر نهادهاي اداري و وزارتخانه‌ها و تشکلهاي سياسي را به «باشگاههاي ورزشي» تشبيه کنيم موضوع بحث روشن‌تر مي‌شود. يک باشگاه ورزشي زمينه‌اي است براي پرورش ورزشکاراني که در رده‌هاي سني مختلف فعاليت مي‌کنند و در هر رده با برگزاري مسابقاتي توان و وزن آنها براي مراحل بالاتر محک مي‌خورد. باشگاههاي ورزشي ورزشکار حرفه‌اي توليد مي‌کنند اما عمر ورزش حرفه‌اي به دليل تعاريف و اقتضائات آن کوتاه است. طول عمر حرفه‌اي يک ورزشکار ده تا پانزده سال است. چرا که توان بدني و شرايط مسابقات حرفه‌اي اجازه حضور بيشتر نمي‌دهد. تجربه نشان داده قهرمانان حرفه‌اي که نخواسته‌اند از چنين قاعده‌اي پيروي کنند بعدها توسط جوانان چالاک از راه رسيده از عرش به فرش کشيده شده و ابهّت و اعتبار خود را از دست داده‌اند تا آنجا که يکي از دغدغه‌هاي ورزشکار حرفه‌اي انتخاب بهترين زمان خداحافظي است. با اينحال اين پايان کار نيست. بازنشستگي از ورزش حرفه‌اي عرصه ديگري براي تلاش در جهت موفقيت در «مربيگري حرفه‌اي» و نيزوسازي فراهم مي‌کند که زمينه‌هاي آن متفاوت است اما خود باعث تداوم روندها و حرکتها مي‌شود. با اين تشبيه و با توجه به مباني عرفاني بحث، وظيفه سياستمداران بازنشسته تلاش در حوزه نيروسازي و آموزش جوانان در ارگانهاي حزبي جهت تداوم راه امام خواهد بود.

مروري بر تأثيرات اجراي قانون بازنشستگي نشان مي‌دهد که هيچکدام از ادارات دولتي اعم از بانکها و بيمه‌ها و وزارتخانه‌ها بخاطر بازنشسته شدن نيروها و چرخش کارمندي – مديريتي خود دچار اختلال و گرفتگي در انجام امور محوله نشده‌اند و در بسياري از موارد چنين چرخشي فضا را فعال‌تر کرده است. نهايتاً اين نهادها و سيستم‌ها بوده‌اند که مهمتر از افراد، پايدار مانده و وظايف و کارکردهاي خود را تداوم بخشيده‌اند تا آنجا که مخاطبان اين ادارات يعني عموم مردم اصلاً چرخش افراد را متوجه نمي‌شوند و تنها انتظار دارند خللي در خدمت‌رساني ايجاد نشود و عموماً نيز همين بوده است. سؤال اينست که چرا تاکنون به اين مسأله مهم توجه کافي نشده است؟

موانع بازنشستگي سياسي را مي‌توان بيشتر در موارد زير جستجو کرد: الف- روحيه جاه‌طلبي استبداد‌گرايانه: برخي افراد روحيه استبداد‌گرايانه‌اي دارند. اين روحيه البته بدون اينکه ذکر کنند يا خود بدان واقف باشند در عدم احترام به ديگران و اينکه آنها هم داراي قدرت شناخت هستند، عدم اعتماد به جوانترها در تفويض مسؤوليتها، خود بزرگ‌بيني و خودمحوري (به اين معنا که همه به من نياز دارند) تجلي مي‌يابد. در نتيجه در بيشتر تشکلهاي سياسي چرخش نخبگان، اجازه تصميم‌‌گيري جمعي و نيز ميدان دادن به جوانان کمتر به چشم مي‌خورد.

ب- فردمحوري: بسياري از جمعها و تشکلها در کشور ما جمعهايي هستند که بر محور يک فرد شکل مي‌گيرند يا حاصل شخصيت و فعاليت طولاني يک نفر است. در نتيجه چون هميشه ترس از بهم ريختگي و از دست رفتن مجموعه وجود دارد تفکر فراتر رفتن از فرد موسس محال بنظر مي‌رسد. در چنين فضايي ديگران براي رشد کردن زمينه‌اي نمي‌يابند و يا حتي مقبول نيستند. يعني سلسله مراتب تعريف نمي‌شود.

ج- ميزمحوري: يکي ديگر از دلايل اين موضوع آنست که افراد و تشکلها بجاي آنکه بر محور بحث درباره بسياري از مسائل جامعه و رسيدن به مواضع مشخص در جهت حل آنها در يک تشکل قرار گيرند تنها در موضوع قدرت سياسي و کسب آن متفق‌القولند و ترجيح مي‌دهند در مورد بسياري از موضوعات و مسائل جامعه نظر و بيانيه ندهند. چون مباني نظري شکل‌گيري تشکل آنها درست تبيين نشده است. به عنوان مثال جرياني که خود را خط امام مي‌داند در طول سي سال گذشته چند کتاب و جزوه و مقاله در جهت تبيين خط امام نوشته و منتشر کرده است؟ اين موضوع در مورد جريانهاي سياسي ديگر هم صادق است و حيات اين جمعهاي محفل‌گونه در ابهام تعريف مي‌شود و هدف آنها هم کسب قدرت که هر دوي آنها در تضاد با مباني انديشه‌اي امام مي‌افتد، هر چند که وقتي به قدرت مي‌رسند ممکن است از امام بگويند يا تلاش کنند در مسير انديشه امام حرکت کنند.

ح- روحيه طايفه‌گرايي و باندبازي و گروه‌مداري: اين روحيه که درمقابل روحيه شايسته‌سالاري در نظر گرفته مي‌شود خود مانع طرح مباحث اصولي و روشي از قبيل انتخاب اصلح و نيز بازنشستگي سياسي مي‌شود. چرا که حضور در مناصب سياسي منافع غيرقابل گذشتي (رانت قدرت – ثروت) دارد که راه را بر ديدن بسياري از واقعيتها مي‌بندد. حرص و طمع از بليّات اين روحيه است.

خ- تکليف‌گرايي: يکي از واژگاني که مانع اين چرخش مي‌شود تکليف‌گرايي است. تکليف ماندن بر مصادر اجرايي گاه با دلايلي فقهي نيز توجيه مي‌شود که ظاهراً مصادره به مطلوب هستند. در اينجا افراد بحثي فقهي را به استمداد مي‌طلبند و با استناد به برخي از فقها مانند شيخ طوسي دليل اقامه مي‌کنند که «اگر کسي توان مديريتي بيشتر از شما داشت حرام است شما پست را تحويل بگيريد و او را از مسؤوليت محروم کنيد» و در ادامه اين مبنا را به نفع خود تفسير مي‌کنند.در حديثي از نبيّ مکرم اسلام نيز آمده است «من تقدّم علي قَوم مِن المسلمين و هو يَري انّ فيهم أفضلُ منه، فقد خَان ا.. و رسوله وألمسلمين» (يعني هر کس خود را بر گروهي از مسلمانان مقدم بدارد در حاليکه ببيند در ميان آنها فاضل‌تر از او هم وجود دارد بداند که به خدا و رسول و مسلمانان خيانت کرده است.) متأسفانه اين حديث تنها در بعد فردي تفسير مي‌شود. در حاليکه امروزه پيچيده شدن اداره جامعه و تخصصي شدن بحثها باعث شده برنامه‌ريزي از اجرا جدا باشد. بنابراين بسياري از افراد، اصلح و افضل حوزه تخصصي خودشان هستند اما امکان بکارگيري همه آنها در حوزه اجرا بطور همزمان وجود ندارد. بنابراين تقدم اين اصلحيّت در استفاده از اين افراد در برنامه‌ريزي لحاظ مي‌شود و مديران جامعه مجريان اين برنامه‌هاي افضل خواهند بود. امروز نهادينه کردن امور براي بقاي نظام اسلامي و سيستم اداره کشور بطور کلي مهمتر از افراد است. پر واضح است که اگر نظام اسلامي قائم به شخص شد فقدان آن شخص ضربه جبران‌ناپذيري به کل نظام خواهد زد. در حاليکه اين موضوع هيچگاه در مسؤوليتهاي اداري و نيز سمتهاي حزبي هيچگاه اتفاق نمي‌افتد. متأسفانه تفسير فردي از اين حديث بدون توجه به اقتضائات مملکت‌داري در عصر جديد و ناديد گرفتن اهميت نهادينگي باعث مي‌شود چرخش نخبگاني بدون زلزله سياسي امکان‌پذير نباشد و اصرار بيش از پيش افراد در ماندن در قدرت باعث شده سياست‌ورزي از مباني فکري و ريشه‌هاي عرفاني انديشه امام جدا ‌شود که بايد تذکار دهيم اين تکليف‌گرايي ناقص سياسي بدون توجه به تکاليف ديني و معنوي و تعريفي غير از تعريف آن در ذيل تکاليف ديني اصطلاحي انقلابي با رويکردي سکولار است و سرپوشي براي قدرت‌طلبي.

د- واژه ديگري که برخي آنرا بصورت توهمي بکار مي‌برند «انتخاب اصلح» است. برخي تصور مي‌کنند که اصلح افراد براي بدست گرفتن پستها و نقشهاي سياسي‌اند و لذا ماندن در صحنه را تکليف دائمي خود مي‌شمارند. اين نگاه که تا مادامي ما هستيم اصلحي وجود ندارد توهين به نظام تربيتي جامعه است. مثلاً رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام قبل از ورود به عرصه رقابتهاي انتخابات نهم رياست‌جمهوري در پاسخ به خبرنگاري که از او پرسيدند آيا کانديدا مي‌شويد؟ پاسخي قريب به اين مضمون داد که اگر ببينم فردي توانايي و فاکتورهاي لازم براي رياست‌جمهوري را داشته باشد ضرورتي براي کانديداتوري بنده وجود ندارد. اين در حالي بود که تعدادي از چهره‌ها رسماً اعلام کانديداتوري کرده و مشغول تبليغات بودند و در اذهان عمومي توانمند حدس زده مي‌شدند. پاسخي اينگونه نشان مي‌داد که ظاهراً اصلحي وجود ندارد. تجربه نشان داده افرادي که مدت طولاني در مصادر اجرايي و حکومتي بوده‌اند دچار دگرديسي اخلاقي، عقيدتي و اقتصادي شده‌اند. بنابراين اصلح در مرحله حدوث نتيجه نمي‌دهد که فرد در اصلحيت خود بقا داشته باشد.

ذ- توهم نياز انقلاب و نظام به ما: برخي همواره دچار اين تصور هستند که انقلاب به ما و حضور و توانايي و تجربه ما نياز جدي دارد. البته اين افراد خواسته يا ناخواسته نياز نظام و توانايي خود را تنها در بدست گرفتن برخي پستها مي پندارند! اين درحاليست که بسياري از مردم در صحنه‌هاي مختلف به ياري نظام مي‌شتابند و آنرا هم بدون هيچ چشمداشت و منتي و تنها از سر تکليف مي‌دانند. بايد پرسيد اين نياز را چه منبعي بايد تشخيص دهد؟ ظاهراً اين سيستم حکومتي است که در لايه‌هاي مختلف خود تشخيص مي‌دهد به چه نيروها و تخصصهايي نياز دارد که آن نيز مکانيسم خاص خود را داراست و نه لزوماً افراد. افراد مدعي کافيست در يک دوره بصورت آزمايشي حضور خود را کمرنگ کنند تا دريابند که مردم و نظام چه اندازه از آنها بي‌نياز است.

ر-  اوج ‌طلبي: سياستمداران حرفه‌اي براي خود «اوج» تعريف مي‌کنند و زودتر از رسيدن به اوج، خداحافظي کردن و بازنشسته شدن را نوعي ناکامي بحساب مي‌آورند. تعريف اوج سياسي، چه فردي و چه اجتماعي با عمل از سر تکليف  و براي تحقق آرمانها و نيز با انديشه امام سازگاري ندارد.    

سيره امام

بررسي سيره حضرت امام نشان مي‌دهد که اين موضوع در ذيل انديشه ايشان قابل دفاع و پذيرش است. در اين زمينه شواهد بسياري وجود دارد که به برخي اشاره مي‌کنيم. ايشان در بحث تشکيل شوراي انقلاب، تعيين افراد را به مرحوم شهيد بهشتي و مطهري تفويض مي‌کنند و مي‌فرمايند شما بايد پيدا کنيد. در اينجا ظاهراً امام نمي‌خواهند شکل‌گيري اين شورا قائم به فرد باشد. همچنين ايشان در مواجهه اوليه اول انقلاب بر تدوين قانون اساسي تأکيد زيادي مي‌کنند. چرا که قانون اساسي اوضاع جامعه را بر مدارهاي کلي خود قرار مي‌دهد و از برخوردها و عملکردهاي سليقه‌اي بنام انقلابي‌گري و نيز انواع سوءاستفاده‌ها و تداخل عمل افراد و نهادها و بروز انواع دشمني‌ها و نيز هرز رفتن انرژي‌ها جلوگيري مي‌کند. ايشان زماني که بحث انشعاب تعدادي از روحانيون از جامعه روحانيت و شکل‌گيري مجمع روحانيون بوجود مي‌آيد اين انشعاب را مي‌پذيرند. چنين پذيرشي به تعبير علما پذيرش لوازم آنهم هست. در نتيجه تشکل را مي‌پذيرند و اينکه يک تشکل بايد اساسنامه و مرامنامه داشته باشد که گروهي و بر اساس قواعد عمل کنند و قائم به فرد نمانند. در جاي ديگري آيت‌اله موسوي اردبيلي وقتي رئيس قوه قضائيه بودند از امام سؤال مي‌کنند در فلان موضوع در باب قصاص طبق نظر خودم عمل کنم يا نظر حضرتعالي که در اينجا نيز امام مي‌فرمايند نظر خودتان کفايت مي‌کند. به نظر مي‌رسد دغدغه ايشان اينست که نظام را وابسته به خودشان نکنند و بسياري از موارد جزيي که به امام ارجاع مي‌شده ناشي از تمايل به دخالت ايشان نبوده است بلکه ناشي از اختلافات بسيار زياد نهادها يا افراد بوده است. مثلاً اختلاف شوراي نگهبان و مجلس در بحث قانون کار يا اختلاف رئيس جمهور و نخست وزير وقت از اين قبيل است نه اينکه روحيه امام اينگونه باشند.

در يک کلام بازنشستگي سياسي براي سياستمداران حرفه‌اي تدبيري آخرت‌گرايانه است و براي نظام اسلامي موجب تسهيل چرخش نظام‌مند نخبگان تشکلها و نهادها و براي افراد نوعي تجليل آبرومند از خدمات آنهاست، سازوکاري که جايگاه و اهميت نهادها و تداوم فرايندها را از افراد پررنگ‌تر مي‌کند و به کاهش برخوردها و عملکردهاي سليقه‌اي مي‌انجامد. خانه احزاب و نيز پيران سياسي تشکلها اگر پيشگام اين حرکت باشند نشان داده‌اند که آخرت از دنيا مهمتر است. اگر چه «اسلام همه‌اش سياست است» اما تمام زندگي يک مسلمان مؤمن را نبايد امور سياسي پرنمايد. بي‌توجهي به «بازنشستگي سياسي» در احزاب و تشکلها، دامن زدن به نوعي قدرت‌طلبي سکولار است که دندان طمع دشمنان نظام را براي سوء استفاده تيزتر مي‌کند. طمعي که ممکنست به «نشت سياسي» منجر شود و يک عمر سرمايه اعتبار اجتماعي و انقلابي سياسيون را يک شبه به باد دهد. و اين درس عبرتي است که سياستمدران بايد از فتنه 88 بياموزند.

 

منبع:سایت رجا نیوز

شنبه 23 بهمن 1389  1:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها