تبر به خواب درختان خسته می آید
همیشه سنگ به درهای بسته می آید
شکست خلوت برکه به صحبت باران
بگو که مرحم قلب شکسته می آید
کجاست دامن دشت رهای آغوشت؟
که این غزل ز دامی گسسته می آید
بهار حنجره ام،وقف خواندن از چشمت
غزل غزل،نفسم دسته دسته می آید
تو رقص جنونی به نای بی تابی
نوای عشق ز ساز شکسته می آید
مرا بخوان به طراوت،به صبح بیداری
تبر به خواب درختان خسته می آید