0

نبرد امام حسین ع

 
Mehdi900
Mehdi900
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 6667
محل سکونت : بوشهر

نبرد امام حسین ع

چون به زین ذو الجناح او جا گرفت
آفتاب عالم و دنیا گرفت

پس روان در جنگ ثار اله شدی
عالمی در ماتم آن مرد شدی

چون حسین مرکز به دورش کردگار
دست خود بالا گرفت در کارزار

هل منی زد بر جمیع اشقیاع
یک نفر پاسخ ندادش جز خدا

گفت لشگر من حسینم من حسین
آدم و عالم زداغم شور شین

این چنین مهمان نوازی می کنید؟
با حبیب الله بازی می کنید؟

کی پذیرائی زمهمان تیغ بود؟
بازی طفلان کجا با جیغ بود؟

خود شما دعوت زمن بنمودئید
تیغ و خنجر روی من بگشوده اید

دعوتم کردید آیم سویتان
آمدم این است وفای کویتان

من نسب از پشت احمد می برم
سینه عدوان حق را می درم

آنکه باشد جانشین مصطفی
باب من باشد علی مرتضی

من حسینم ابن زهرای بتول
پاره تن نور چشمان رسول

تشنه ام بر بوسهء شمشیرتان
آمدم مردی ندیدم بینتان
******************************
گفت حجت بهر ایشان شد تمام
تیغها عریان نمودند از نیام

کوفیان از روبرویش در فرار
هر کسی در فکر جانش بی قرار

صفشکن غرید و لشگر غرق آه
آمد و تا خیمه گه دارد نگاه

تا که قلب لشگر دون را شکافت
زینب آن سو مضطرب قلبش گداخت

صف زد و شمشیر حق بر خصم دون
بر زمین افتاده اند و آه فزون

تا که سنگی روی پیشانی نشست
خون جهید آقا به صورت برد دست

ارمله بنشست ،کمانش را کشید
تیر او در سینهء مولا دوید

از قفا بیرون کشید آن تیر غم
خون روان از جایگاه پیر هم

نیزه ای از پشت تن را بوسه داد
از جلو بیرون ،سپس از زین فتاد

صورتش محکم بروی خاک خورد
بر لبش بسمه له به الله بود

ضربتی بر دست چپ آمد فرود
آن دگر بر گردنش زد با عمود

پس به شمشیر تکیه کرد و ایستاد
قوم دون را همچنان اندرز داد

نیزه ای دیگر به پشتش شد فرود
کرد بیرون و به زد از روبرو

ناگهان تیری گلویش را درید
از گلوی پاک او خون می جهید

هی زجا برخاست هرکس ضربه زد
هی فتاد و کربلا را بوسه زد

ضربتی بر روی دندانها زدند
آتش غم بر دل و جانها زدند

مالک ابن نصر کندی پیش بود
در پی اش خولی کافر کیش بود

یک نفر دستار او را باز کرد
یک نفر پیراهنش را ساز کرد

آن دگر تا دست و انگشتر بدید
بی درنگ انگشت آقا را برید

بعد از آن شمر لعین آمد زراه
آن طرف زینب دوان تا قتلگاه

شمر کافر از قفا سر را برید
روبرو زینب ،دل از مولا برید

حائلی از اشک تا مقتل فتاد
گوئیا زینب همانجا جان بداد

سر بروی نیزه لشگر شادمان
روبروشان در حرم آه و فغان

تیره شد خورشید در ظهر بلا
باد سرخی می وزید در کربلا

کوفیان کف می زدند و هل هله
از حرم تا قتلِگه در ولوله

یا اخا آیا تو هستی این چنین؟
پس چرا بی سر فتادی بر زمین؟

یا اخا جان در لحیم همچون نی است
با که گفتی یا اخا ادرکنی است؟

یا اخا بین خیمه را آتش زدند
این لعینان قوم دون اند و بدند

لب به رگهای بریده می نهاد
از مکان تا لا مکان فریاد داشت

این حسین است بر زمین افتاده است
قطرهء آبی به او کس داده است؟

« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط

شنبه 23 بهمن 1389  11:32 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها