0

نجوا

 
Mehdi900
Mehdi900
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 6667
محل سکونت : بوشهر

نجوا

چهارشمع به آرامي مي سوختند و با هم گفتگو مي كردند

 محيط به قدرتي آرام بود كه گفتگو شمع ها شنيده مي شد

 اولين شمع مي گفت :

من دوستي هستم

 اما هيچكس نمي تواند من را شعله ور نگه دارد

 ناگزير خاموش خواهم شد

 شمع دوم مي گفت:

 من ايمان هستم

 اما اغلب سست مي گردم وخيلي پايدار نيستم

 در همين زمان نسيمي آرام وزيدن گرفت و او را خاموش كرد .

 شمع سوم با اندوه شروع به صحبت كرد:

 من عشق هستم::::::

 ولي قدرت آن را دارم كه روشن بمانم .مردم مرا كنار مي گذارند و اهميت مرا

 درك نمي كنند آنها حتي فراموش مي كنند كه به نزديكان خود عشق بورزند

 ولي بي درنگ او نيز از سوختن باز ايستاد!!

 در همين لحظه كودكي وارد اتاق شد،چشمش به شمع هاي خاموش افتاد 

 وگفت : شما چرا نميسوزيد!

 مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد!!

 و ناگهان به گريه افتاد

 با گريه كودك شمع چهارم شروع به صحبت كرد و گفت:

 نگران نباش  زماني كه شعله من روشن وشعله ور شودشمع هاي ديگر را 

 روشن خواهم كرد:

 من اميد هستم!!!!

 كودك با چشم هايي كه از شادي مي درخشيد شمع اميد را در دست گرفت

  دوستي ، ايمان وعشق را شعله ور ساخت!!!!!!

  شمع اميد زندگي ام باش تا هرگز خاموش نگردم  و هميشه آكنده از

  دوستي، ايمان وعشق و دركنار هم باشيم!!!!!!!!!!!!!!!!!

« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط

جمعه 22 بهمن 1389  9:33 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها