0

زندگینامه امام حسین (ع)

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش اول )

پدر و مادر وی آن نهال پاک است از سیده نساء العالمین فاطمه زهرا علیها السلام که خداوند اورا به فضل خویش طاهر گردانید و او را قرار داد تا از ضلالت، هدایت کند و از تفرقه، به جمع باز آورد... او فاطمه زهراست که اخگری از روح پدر و فیضی از نور او دارد و شعاعهایی از هدایتش که وی محل عنایت و توجه او بود و با هاله ای از بزرگداشت و تقدیر دربرش گرفت و دوستیش را بر مسلمین فرض کرد تا جزئی از عقیده و دینشان باشد در حالی که فضیلت و جایگاه عظیمش را در اسلام گسترده ساخت تا الگویی برای زنان امتش باشد.

پیامبر صلی الله علیه و آله ارزشها و سجایایش را در نشستهای عمومی و خصوصی و بر روی منبرش، مورد تکریم قرار داد تا مسلمین آن را حفظ کنند و در گفته هایی که راویان اسلام بر آن اجماع دارند، فرمود:
1 - «خداوند برای خشم تو خشمگین می شود و برای رضای تو خشنود
می گردد...» (1) .
2 - «همانا فاطمه پاره تن من است، مرا می آزارد آنچه وی را بیازارد و مرا به زحمت می اندازد، آنچه وی را به زحمت اندازد...» (2) .
3 - «فاطمه، سرور زنان جهانیان است...» (3) .
و دیگر اخباری از نشانه های شخصیت حضرت زهرا علیها السلام سخن گفته که وی سرمشق اسلام و نمونه والا برای زنان این امت است که راه را برای آنها روشن می سازد، در حسن رفتار و عفت و به دنیا آوردن نسلهایی مهذب... و چه عظیم است برکت وی و چه پرفایده است برای اسلام و در عظمت شأن وی، این کافی است که «دولت عظیم فاطمیه» از نام وی نامیده شده و نیز «جامع الأزهر» از نام او مشتق شده است (4) و برای عظمت دولت فاطمی این بس که با نام زهرا تبرک شده باشد.

به هر حال، رسول اکرم صلی الله علیه و آله از غیب خبر یافت که بضعه طاهره اش همان است که ثمره پاک از ائمه اهل بیت علیهم السلام جانشینان پیامبر، داعیان حق در زمین، آنان که سنگینی بار رسالت را تحمل خواهند کرد و در راه اصلاح اجتماعی از هر کوشش و سختی رنج خواهند برد، از وی جدا خواهند شد و لذا پیامبر به وی توجهی مبذول داشت و ذرّیه اش را مورد توجه و عنایت قرار داد.

پدر :

وی ثمره علی، پیشوای حق و عدالت در زمین، برادر پیامبر صلی الله علیه و آله و دروازه علم آن حضرت است، کسی که نسبت به وی به منزله هارون از موسی بود و نخستین کسی که به خدا ایمان آورد و پیامبرش را تصدیق کرد. سنگینی بار جهاد مقدس را از نخستین فجر دعوت اسلامی بر دوش گرفت و در مواضع هولناک فرورفت و با نیروهای شرک و الحاد، درگیر نبردی هراس انگیز و تنگاتنگ شد تا اینکه این دین، پای گرفت با ساعدی قوی از جهاد و کوششهایش، خداوند وی را به هر مکرمتی گرامی داشت و به هر فضیلتی مخصوص گردانید، وی پدر ائمه طاهرین است که سرچشمه های حکمت و نور را در زمین منفجر ساختند.

 پاورقی :

(1) مستدرک صحیحین 154:3. تهذیب التهذیب 441:12. کنز العمال 674:13 و 111:12. اسد الغابة 522:5. میزان الاعتدال 535:1. ذخائر العقبی، ص39.
(2) ترمذی، صحیح 656:5. احمد بن حنبل، مسند 571:4 و در صحیح ترمذی است که آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: «اما دخترم - یعنی فاطمه - پاره تن من است، مرا می رنجاند آنچه او را برنجاند و مرا می آزارد آنچه وی را بیازارد». و در کنز العمال 111:12 فرمود: «اما فاطمه، شاخه ای از من می باشد، مرا شادمان می کند هرچه وی را شاد سازد و به خشم می آورد مرا آنچه او را خشمگین نماید».
(3) اسد الغابة 522:5 و در مسند احمد بن حنبل 112:6 فرمود: «فاطمه سرور زنان این امت است یا زنان جهانیان». و در صحیح بخاری در کتاب بدء الخلق آمده: «آیا راضی نیستی که سرور زنان اهل بهشت یا زنان عالمیان باشی؟».
(4) نساء لهن فی التاریخ الاسلامی نصیب، ص48.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:00 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

 زندگینامه امام حسین (ع)( بخش دوم)

قبل از ولادت و تعبیر یک خواب رخت نبوت و شجره امامت، ذرّیّه طاهره ای را چون شاخه هایی از خود جدا کرد که امتداد رسالت پس از حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله می باشد. نخستین نوزاد، ابو محمد زکی بود که جان پیامبر صلی الله علیه و آله از شادی وی لبریز شد، پس توجه به وی را آغاز کرد و او را با نمونه ها و کرامتهای نفسانیش تغذیه می کرد، کرامتهایی که بازتابش سراسر جهان را در برگرفته است. (1) .
تنها روزهای اندکی که بعضی مورخان آنهارا 52 روز (2) نوشته اند، سپری شد، سیده زنان، حمل جدیدی را داشت که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و دیگر مسلمانان بابی صبری منتظر بودند در حالی که همه امیدوار و آرزومند بودند که خداوند آن ستاره را با ستاره ای دیگر همراه سازد تا آسمان امت اسلامی را روشن سازند و امتدادی برای حیات رهایی بخش عظیم باشند.
رؤیای ام الفضل

سیده ام الفضل دختر حارث (3) ، رؤیای عجیبی را دید که تعبیر آن را متوجه نشد. پس به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله شتافت و به آن حضرت گفت: «من خواب آشفته ای دیدم که قطعه ای از بدن تو افتاد و در دامن من قرار داده شد».
پیامبر صلی الله علیه و آله هراس وی را بر طرف ساخت و او را مژده خیر داد و فرمود:
«خیر دیده ای! ان شاء اللَّه، فاطمه پسری به دنیا می آورد و در دامن تو قرار می گیرد...».
روزها به سرعت گذشت و فاطمه سرور زنان، حسین را به دنیا آورد و او در دامن ام الفضل بود به همان گونه که پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داده بود (4) .
پیامبر صلی الله علیه و آله در انتظار طلوع ستاره مولود جدید باقی ماند که زندگی پاره تنش به او درخشان شود، او عزیزترین با قیماندگان نزد وی از پسران دخترانش بود.

 مولود مبارک

سرور زنان عالمیان، نوزاد بزرگوارش را به دنیا آورد که هیچ بانویی از دختران حوّا، نه در عصر نبوت و نه بعد از آن همانند او را نزاییده بود که برکتی عظیم تر و سودی بیشتر از او برای انسانیت داشته باشد. پس پاکتر، طاهرتر و درخشانتر از او نبوده است.
دنیا به وی درخشان شد و انسانیت در همه نسلهایش به وی خوشبخت گردید. مسلمین به او مفتخر شدند و یاد این مناسبت را گرامی داشتند و هر سال به آن مفتخر و سرافراز گشتند.
وزارت اوقاف مصر در مسجد حسینی، به همین مناسبت جشنی رسمی برپا می کند و این مناسبت عظیم را گرامی می دارد همچنانکه در بیشتر مناطق جهان اسلام، مراسمی برپا می گردد.
در آفاق یثرب، بازتاب این خبر شادی بخش، پیچید. امهات مؤمنین و دیگر بانوان از زنان مسلمان به خانه سرور زنان شتافتند و اورا بخاطر فرزند جدیدش تبریک گفتند و با وی در سرور و شادیهایش مشارکت نمودند.

 پاورقی

(1) شرح مفصلی در مورد ولادت امام پاک ابو محمد علیه السلام در کتاب خودمان زندگانی امام حسن‏ علیه السلام 56 - 49: 1 بیان نموده ایم.
(2) ابن قتیبه، المعارف، ص158.

(3) ام الفضل»: لبابه کبری همسر عباس بن عبدالمطلب، نخستین بانویی است که بعد از حضرت خدیجه بنت خویلد در مکه مسلمان شد. وی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله جایگاهی داشت و آن حضرت به دیدنش می رفت و در خانه اش استراحت قیلوله می نمود. احادیث فراوانی را از آن حضرت روایت کرده است. وی برای عباس، فضل، عبداللَّه، عبیداللَّه، قثم، عبدالرحمان و ام حبیب را به دنیا آورد.
«عبداللَّه بن یزید هلالی» در باره او گفته:
ما ولدت نجیبة من فحل
بجبل نعلمه أو سهل
کستة من بطن أم الفضل
أکرم بها من کهلة و کهل
عم النبی المصطفی ذی الفضل
وخاتم الرسل و خیر الرسل
«هیچ بانویی از هیچ مردی در کوه و یا در دشت که ما می شناسیم، به دنیا نیاورد».
«همچون شش فرزندی که از شکم ام فضل بودند، او را گرامی بدار و شویش را».
«که عموی پیامبر مصطفی دارنده فضل و خاتم پیامبران و بهترین رسولان بود».
شرح حال وی در هریک از کتابهای طبقات کبری 278:8، الاصابة 464:4 و الاستیعاب آمده است.
(4) مستدرک صحیحین 176:3.و در مسند فردوسی،ام الفضل گفت: «دیدم که گویی اندامی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه ام بود، پس از آن دلتنگ شدم و نزد آن حضرت رفتم و موضوع را به وی گفتم.
حضرت فرمود: آری، همان است. پس فاطمه حسین را به دنیا آورد، پس اورا شیر دادم تا از شیر گرفته شد».
و در تاریخ الخمیس 418:1 آمده است که این خواب پیش از تولد امام حسن علیه السلام بوده است.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:00 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع)( بخش سوم)

اندوه و گریستن پیامبر بعد از ولادت

نگامی که مژده تولد سبط پیامبر اکرم به آن حضرت داده شد، بلا فاصله به خانه بضعه اش فاطمه علیها السلام شتافت، در حالی که قدمهایش را سنگین بر می داشت و

غم و اندوه بر او چیره گشته بود، پس با صدایی گرفته و اندوهناک صدا زد: «ای اسما! پسرم رانزد من بیاور».

اسما، وی را به آن حضرت داد. پیامبر اورا در آغوش گرفت و بسیار بر او بوسه زد، در حالی که گریه را سر داده بود. اسما پریشان شد وگفت: «پدر و مادرم فدای تو باد از چه

رو می گریی؟!».

پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که چشمانش از اشک پر بود، به وی پاسخ داد: «بخاطر این پسرم می گریم».

حیرت و سرگردانی بر او دست یافته بود و معنای این پدیده و موضوع آن را درک نمی کرد. پس به سخن آمد و گفت: «او هم اکنون به دنیا آمده است».

پیامبر با صدایی از غم و اندوه، بریده به وی پاسخ داد و فرمود: «گروه جفاکار بعد از من او را می کشند، خداوند شفاعتم را از آنان دور سازد...».

سپس با اندوه برخاست و اسما را محرمانه گفت: «به فاطمه خبر مده چرا که وی تازه فارغ شده است...» (1) .

پیامبر صلی الله علیه و آله غرق در اندوه و غم، از خانه بیرون رفت؛ زیرا او از غیب خبر یافته بود چه مصیبتها و بلاهایی که هر موجود زنده ای را سراسیمه می سازد، بر این

فرزندش خواهد گذشت.

 پاورقی :

(1) مسند امام زید، ص 468 و در امالی صدوق، ص199 آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله حسین را بعد از تولدش گرفت وسپس در حالی که می گریست، وی را به

صفیه دخترعبدالمطلب سپرد و گفت: «خداوند لعنت کند قومی را که کشنده تو باشند و این را سه بار فرمود». صفیه گفت: پدر و مادرم فدایت باد! چه کسی اورا می کشد؟

فرمود: «گروه جفا کار از بنی امیه».

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:02 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع)( بخش چهارم)

سال ولادت امام حسین

سبط پیامبر صلی الله علیه و آله در سال چهارم هجری (1) ، چشم به دنیای وجود گشود. و گفته شده که در سال سوم بوده (2) و راویان در مورد ماه ولادت آن حضرت،

اختلاف دارند و اغلب بر آنند که در ماه شعبان و در روز پنجم از آن می باشد (3) و بعضی از آنان روزولادت را معین نکرده اند بلکه گفته اند چند شبی از شعبان گذشته، به

دنیا آمد (4) و بعضی از مورخان این موضوع را نادیده گرفته و به گفتن اینکه در شعبان به دنیا آمده اکتفا نموده اند (5) و بعضی از بزرگان بر این باورند که آن حضرت در آخر ربیع

الاول ولادت یافته و این برخلاف مشهوراست پس توجهی به آن نمی شود (6) .

پاورقی:

(1) ابن عساکر، ترجمة امام الحسین علیه السلام ص 38. تهذیب الاسماء 163:1. مقاتل الطالبیین، ص84. مقریزی، خطط 285:2.بستانی، دائرة المعارف 48:7. جوهرة

الکلام فی مدح السادة الاعلام، ص116. الافادة فی تاریخ الأئمة السادة از یحی بن الحسین(متوفی 424 ه) از کتابهای کپی شده کتابخانه امام حکیم. الذریّة الطاهرة از

کتابهای خطی کتابخانه عمومی حضرت امیر المؤمنین علیه السلام. مجمع الزوائد 194:9. اسد الغابة 18:2. الارشاد، ص198.

(2) اصول کافی 463:1. مقریزی، خطط 285:2. الاستیعاب (چاپ شده در حاشیه الاصابة) 392:1.

(3) طبرانی،المعجم الکبیر از مخطوطات کتابخانه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام. تحفة الازهار و زلال الانهار از مخطوطات کتابخانه عمومی امام کاشف الغطاء. مقریزی،

خطط 285:2.

(4) امتاع الاسماع،ص187. اسد الغابة 18:2 الذریة الطاهرة، ص101.

(5) فتح الباری فی باب مناقب ‏الحسن و الحسین ‏علیه السلام 75:7.

(6) المقنعة، ص467. التهذیب 41:6. الدروس 8:2.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:04 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش پنجم )

مراسم میلاد امام حسین

ییامبر صلی الله علیه و آله مولود بزرگوارش را در آغوش گرفت و در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپ او اقامه راخواند (1) و در خبر آمده است که: «این عمل، نگهدارنده نوزاد از شیطان رجیم است» (2) .
نخستین صدایی که به گوش حسین علیه السلام رسید، صدای جدش حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله بود؛ نخستین کسی است که به سوی خدا روی آورد و مردم را به طرف او خواند و سرود آن صدا: «اللَّه أکبر لا إله إلّا اللَّه...» بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله این کلمات را که جوهر ایمان و واقعیت اسلام را در بردارد، در جان فرزند نوزادش کاشت و او را به آنها تغذیه نمود و آنها از عناصر و ارکان وجودیش گردید و در همه مراحل زندگیش، شیفته آنها شد، پس به سوی میدانهای جهاد شتافت و همه چیز را فدا کرد تا این کلمات در زمین، بلندی یابد و نیروهای خیر و صلح، حاکم شود و نشانه های ارتداد جاهلی - که برای خاموشی نور خدا کوشا بود - درهم کوبیده و نابود شود.
پیامبر صلی الله علیه و آله شخصاً بیشتر مراسم شرعی تولد مولود مبارکش را به جای آورد و این اعمال را انجام داد:

 اذان و اقامه

پیامبر صلی الله علیه و آله مولود بزرگوارش را در آغوش گرفت و در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپ او اقامه راخواند (1) و در خبر آمده است که: «این عمل، نگهدارنده نوزاد از شیطان رجیم است» (2) .
نخستین صدایی که به گوش حسین علیه السلام رسید، صدای جدش حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله بود؛ نخستین کسی است که به سوی خدا روی آورد و مردم را به طرف او خواند و سرود آن صدا: «اللَّه أکبر لا إله إلّا اللَّه...» بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله این کلمات را که جوهر ایمان و واقعیت اسلام را در بردارد، در جان فرزند نوزادش کاشت و او را به آنها تغذیه نمود و آنها از عناصر و ارکان وجودیش گردید و در همه مراحل زندگیش، شیفته آنها شد، پس به سوی میدانهای جهاد شتافت و همه چیز را فدا کرد تا این کلمات در زمین، بلندی یابد و نیروهای خیر و صلح، حاکم شود و نشانه های ارتداد جاهلی - که برای خاموشی نور خدا کوشا بود - درهم کوبیده و نابود شود.

 نامگذاری

پیامبر صلی الله علیه و آله او را «حسین» نامید همان گونه که برادرش را «حسن» نام نهاد (3) و مورخان می گویند که عرب در جاهلیتش این دو نام را نمی شناختند تا فرزندان خودرا به آنها بنامند بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را به وحیی از آسمان به این نامها نامگذاری فرمود (4) .
و این نام شریف، اسم عَلَمی شد برای آن ذات عظیمی که آگاهی و ایمان را در زمین منفجر ساخت و یاد آن، همه زبانهای جهان را دربرگرفت و مردم شیفته آن شدند تا آنجا که نزد آنان شعار مقدسی برای همه نمونه های والا شد و شعاری برای هر فداکاری که بر اساس حق و عدل باشد.

اقوالی دور از واقع

بعضی از منابع تاریخ و اخبار، به صورتهایی گوناگون، مطالبی را در مورد نامگذاری حضرت حسین علیه السلام آورده اند که خالی از تکلّف و ادّعا نمی باشند و آنها عبارتند از:
1 - آنچه هانی بن هانی از علی علیه السلام روایت کرده که گفت: هنگامی که حسن به دنیا آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و فرمود: پسرم را چه نام نهاده اید؟ گفتم: اورا «حرب» نامیده ام. فرمود: بلکه او «حسن» است. و هنگامی که حسین متولد شد، فرمود: پسرم را چه نامیده اید؟ گفتم: او را «حرب» نامیده ام. فرمود: بلکه او «حسین» است و هنگامی که سومی به دنیا آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و فرمود: پسرم را چه نامیده اید؟ گفتم: «حرب». فرمود: بلکه او «محسن» است (5) .
به نظر ما این روایت صحت ندارد؛ زیرا:
الف - سیرت اهل بیت علیهم السلام بر التزام دقیق به اسلام و عدم دور شدن از هیچیک از احکام آن استوار است و اسلام از نامیدن فرزندان به نامهای جاهلی که نشانه عقب ماندگی و انحطاط فکری می باشد، کراهت دارد. افزون بر این، این نام (حرب) اسم علمی است برای جدّ خاندان اموی که نماینده نیروهای کینه توز و ستمکار بر ضد اسلام می باشد، پس امام چگونه فرزندانش را به آن می نامیده است؟!
ب - اعراض پیامبر صلی الله علیه و آله از نامگذاری سبط اولش به آن نام، موجب می شد که امام را از نامگذاری بقیه پسرانش به آن، باز دارد.
ج - «محسن» به اتفاق مورخان در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا نیامد، بلکه اندکی پس از وفات آن حضرت متولد شد و این امر مؤکد می سازد که روایت مذکور، ادعایی بیش نیست و صحت ندارد.
2 - «احمد بن حنبل» به سندش از امام علی علیه السلام روایت کرده گفت: هنگامی که حسن برایم متولد شد، وی را به نام عمویم «حمزه» نامیدم و وقتی که حسین به دنیا آمد، اورا به نام برادرم «جعفر» نام گذاشتم. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا فراخواند و فرمود: «خداوند مرا دستور داده تا نام این دو را تغییر دهم، پس آن دو را حسن و حسین نامگذاری کن» (6) .
این روایت نیز در ضعف، همچون روایت قبلی است؛ زیرا نامگذاری سبطین به این دو نام، بر حسب مشهور، اندکی پس از تولدشان صورت گرفت و هیچ کس به آنچه احمد روایت کرده، نظر نداده است.
3 - طبرانی به سندش از امام علی علیه السلام روایت کرده که فرموده است: «هنگامی که حسین به دنیا آمد، وی را به نام برادرم جعفر نامیدم، پس رسول خدا مرا فراخواند و به من دستور داد تا اورا حسین نام گذارم» (7) .
این روایت در ضعف، با دو روایت قبلی هماننداست؛ زیرا حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در نامگذاری سبط و ریحانه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر آن حضرت پیشی نجست و آن حضرت بود که - بر حسب آنچه مشهور بر آن است - وی را به این نام، نامید و روایات اهل بیت علیهم السلام بر آن اجماع دارند.

 عقیقه

پس از گذشت هفت روز از تولد سبط پیامبر صلی الله علیه و آله آن حضرت دستور داد تا گوسفندی را برایش عقیقه کنند و گوشتش را برای فقرا تقسیم نمایند. و نیز دستور داد تا یک ران از آن گوسفند به قابله داده شود (8) و این امر از جمله مواردی می باشد که اسلام در زمینه های نیکوکاری و احسان، تشریع نموده است.

 تراشیدن موی سر امام حسین

پیامبر صلی الله علیه و آله همچنین دستور داد تا موی سر فرزند نوزادش را بتراشند و هموزن آن را به فقرا نقره صدقه دهند (9) وزن آن، یک و نیم درهم شد (10) بر حسب آنچه در حدیث آمده است و سر آن حضرت را با عطری مرکب از زعفران و مواد دیگر، بمالند و نهی فرمود از آنچه در جاهلیت عمل می شد که سر نوزاد را با خون می مالیدند (11) .

 ختنه

پیامبر صلی الله علیه و آله به اهل بیت خود فرمود تا نوزادش را در روز هفتم تولدش، ختنه کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله ختنه طفل را در این سن نورس، تشویق نمود؛ زیرا برای آن، پاکتر و طاهرتر است (12) .

 پاورقی:

(1) کشف الغمة 3:2. تحفة الازهار و زلال الانهار.
(2) علی علیه السلام روایت کرده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: «برای هرکس نوزادی به دنیا آید، در گوش راستش اذان بگوید و در گوش چپش اقامه بخواند؛ زیرا آن برایش عصمتی است از شیطان رجیم». و مرا در مورد حسن و حسین به این کار امر فرمود و اینکه با اذان و اقامه، فاتحة الکتاب، آیة الکرسی، آخر سوره حشر، سوره اخلاص و معوذتین را بخواند. این مطلب در دعائم الاسلام 148:1 آمده است.

(3) الریاض النضرة.
(4) اسد الغابة 9:2. ودرتاریخ خلفا،ص188 عمران بن سلیمان روایت کرده گفت:حسن وحسین دو نام از نامهای اهل بهشت می باشند که عرب آنها را در جاهلیت نشنیده بودند.

(5) نهایة الارب 213:18. الاستیعاب 384:1. تهذیب التهذیب 296:2. احمد بن حنبل، مسند 158:1.
(6) احمد بن حنبل، مسند 257:1.
(7) طبرانی، المعجم الکبیر 10:3.

(8) مسند امام زید، ص 468. تحفة الازهار و زلال الانهار. و در کتاب الذریة الطاهرة، ص122 از عایشه روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای حسن و حسین، هر کدام دو گوسفند عقیقه کرد و در روز هفتم، برای آنها عقیقه نمود و فرمود: به نام وی ذبح نمایید و بگویید: «بسم اللَّه اللهم لک و الیک هذه عقیقة فلان» و این روایت را حاکم در مستدرک 237:4 آورده و گفته راوی آن سوار است و او ضعیف می باشد و مشهور میان فقها استحباب ذبح یک گوسفند در عقیقه است.

(9) الریاض النضرة. ترمذی، صحیح، نور الابصار، ص253.
(10) دعائم الاسلام 187:2.
(11) بحار 239:43.

(12) جواهر الاحکام، 260:31. و در آن آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: «پسرانتان را در روز هفتم پاک گردانید (ختنه کنید) که آن پاکتر و طاهرتر است و برای سرعت روییدن گوشت، مناسب تر می‏باشد و اینکه زمین چهل روز از بول شخص ختنه نشده، نجس می گردد...».

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:05 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش ششم )

عنایت پیامبر به امام حسین

پیامبر صلی الله علیه و آله شخصاً سرپرستی امام حسین را به عهده گرفت و به وی توجهی فراوان داشت و روحش را با روح خود وعواطفش را با عواطف خویش آمیخته

ساخت. و بنابر آنچه مورخان می گویند، انگشت ابهام خودرا در دهان وی می گذاشت و آن حضرت، وی را پس از تولدش گرفت و زبانش را در دهان او گذاشت تا او را از 

تراوش نبوت، تغذیه دهد، در حالی که به او می فرمود:

«هان ای حسین! هان ای حسین! خداوند نپذیرفت جز آنچه را خود خواهد - یعنی امامت را - که در تو و در فرزندانت باشد...» (1) .

و در این باره «سید طباطبائی» می گوید:

ذادوا عن الماء ظمآناً مراضعه

من جده المصطفی الساقی أصابعه

یعطیه ابهامه آناً و آونة

لسانه فاستوت منه طبائعه

غرس سقاه رسول اللَّه من یده

وطاب من بعد طیب الأصل فارعه

«او را تشنه از آب بازداشتند، آنکه جدش مصطفی از انگشتانش به او می نوشانید».

«گاهی (انگشت) ابهامش را به او می داد و گاهی زبانش را تا اینکه سرشتهایش از او پای گرفت».

«نهالی که پیامبر خدا از دست خود آن را آبیاری کرد و بعد از نیکی اصلش، شاخه ها نیز نیکو گردید».

پیامبرصلی الله علیه وآله درجان نوزادش،بزرگواریهاو مکرمتهایش را فرو ریخت تامثالی از او و ادامه ای برای زندگیش باشد و در نشراهداف و حمایت از اصولش نماینده او گردد.

تعویذ پیامبر برای حسنین

(تعویذ»: پناه دادن، در پناه آوردن، حفظ کردن کسی. و نیز به معنی دعاهایی که بر کاغذ می نویسند و به گردن یا بازو می بندند برای دفع چشم زخم و رفع بلا و آفت

(فرهنگ عمید).) از عنایت پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به سبطینش و از علاقه شدید آن حضرت بر نگهداری آنها از هر بدی و هر شرّ، این بود که بسیار پیش می آمد

که آنها را تعویذ می کرد.

«ابن عباس» روایت کرده: «پیامبر صلی الله علیه و آله حسن و حسین را تعویذ می کرد و می فرمود: أعوذ بکلمات اللَّه التامة من کل شیطان و هامة و من کل عین لامة. و

می فرمود: ابراهیم این گونه دو فرزندش اسماعیل و اسحاق را تعویذ می کرد» (2) .

و «عبدالرحمان بن عوف» می گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من گفت: «ای عبدالرحمان! آیا نمی خواهی تو را تعویذی بیاموزم که ابراهیم دو پسرش اسماعیل و

اسحاق را به آنها تعویذ می نمود و من دو پسرم حسن و حسین را... کفی باللَّه واعیاً لمن دعا و لا مرمی وراء امر اللَّه لمن رمی...» (3) .

«خداوند برای کسی که دعا کند، کافی نگهدارنده ای است و جای تیر انداختنی بعد از امر خدا برای هرکس که تیربیندازد، وجود ندارد».

این امر، بر عمق محبت و عطوفتی دلالت دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به آن دو داشته و اینکه آن حضرت بیم از آن داشت که چشم حسودان آنها را بزند، پس آن

دو را با این دعا از چشم بد حفظ می کرد.

پاورقی

(1) المناقب 50:4.

(2) ذخائر العقبی، ص134. مشکل الآثار 72:4.

(3) ذخائر العقبی، ص134.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:07 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش هفتم )

چهره امام حسین علیه السلام

در چهره امام حسین علیه السلام نشانه های جدش، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آشکار شد؛ زیرا در اوصاف خود همانند آن حضرت بود و در اخلاقی که پیامبر به آنها بر دیگر پیامبران، امتیاز یافت نیز همانند وی گردید.
«محمد بن ضحاک» اورا توصیف نموده گفت: «بدن حسین، شبیه بدن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود» (1) .
و گفته شده: «از ناف تا پاهایش، شبیه پیامبر صلی الله علیه و آله بود» (2) .
و حضرت امام علی علیه السلام فرمود: «هرکس دوست دارد که به شبیه ترین مردم به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ما بین گردن و دهان آن حضرت بنگرد، به حسن نگاه کند و هرکس دوست دارد که به شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله از گردن تا قوزک پا نگاه کند، از نظر خلقت و رنگ، به حسین بن علی بنگرد...» (3) .

بر چهره شریف آن حضرت، نشانه های امامت آشکار شد و چهره اش از درخشانترین چهره های مردم بود و آن گونه بود که «ابو کبیر هذلی» می گفت:

«واذا نظرت الی اسرة وجهه
برقت کبرق العارض المتهلل»
«هرگاه به خطوط چهره اش بنگری همچون ابرباران زا، برق می زند».
بعضی از تذکره نویسان، آن حضرت را چنین وصف کرده اند:
«سفید چهره بود و هرگاه درجایی می نشست که در آن تاریکی بود، با سفیدی زیبایی و گردنش، آنجا روشن می گشت» (4) .
و دیگری می گوید: «جمالی عظیم داشت و نور درخشنده ای در پیشانی و گونه هایش بود که اطرافش را در شب تاریک، روشن می ساخت و شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود» (5) .
و یکی از شهدا، از یارانش در شعر حماسی که سروده روز طف بود، آن حضرت را وصف کرده گوید:
له طلعة مثل شمس الضحی
له غرة مثل بدر منیر
«طلعتی چون خورشید هنگام بالا آمدن روز دارد و پیشانی او همچون ماه تابان است».

هیبت امام حسین علیه السلام

سیمای انبیا بر آن حضرت بود و در هیبت همچون جدّ خود بود که پیشانیها در برابرش به تواضع می افتادند. یکی از جلادان پلیس ابن زیاد در وصف هیبت عظیمش می گوید: «نور چهره اش و جمال هیبتش مارا از اندیشیدن در مورد کشتن او به خود مشغول ساخت».
روز طف، ضربات شمشیرها و زخمهای نیزه ها نور چهره اش را پنهان ننمود و در شکوه و زیبایی منظر، همچون ماه تمام بود و در این باره «کعبی» می گوید:

و مجرح ما غیرت منه القنا حسناً
و لا اخلقن منه جدیدا

قد کان بدراً فاغتدی شمس الضحی
مذ ألبسته ید الدماء برودا

«وآن مجروحی که نیزه ها زیباییش را دگرگون نساختند و تازه ای از او را کهنه ننمودند».
«او ماه تمامی بود که به خورشیدی در بلندای روز تبدیل شد. آنگاه که دستهای خون آلود، جامه هایی بر او پوشاند.
و هنگامی که سر مبارک آن حضرت را نزد ابن زیاد بردند، از نور چهره اش در شگفت شد و گفت: «کسی همچون او زیبا ندیده ام!».
«انس بن مالک» بر او اعتراض نمود و گفت: «مگر نه این است که وی شبیه ترین آنان به رسول خدا بود؟» (6) .
و هنگامی که آن سر شریف را بر یزید بن معاویه عرضه داشتند، از جمال هیبتش به حیرت افتاد و گفت: «من هرگز صورتی زیباتر از او ندیده ام!».
پس یکی از حاضران به وی گفت: «او شبیه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود» (7) .
راویان، اجماع دارند که وی در اوصاف و نشانه هایش همانند جدش حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله بود و در شباهت و صفات، با آن حضرت شباهت داشت و هنگامی که «عبید اللَّه بن حر جعفی» به دیدار حضرتش مشرف شد، جانش از اقدام و اجلال او سرشار شد و اظهار داشت: «من هرگز کسی را ندیده ام که زیباتر
وچشمگیر تر از حسین باشد...».
بر چهره او سیمای پیامبران و هیبت متقیان آشکار شد و لذا چشم بینندگان خود را پر می کرد و پیشانیها در برابرش به خضوع و احترام، خم می شد.

 

پاورقی :

(1) طبرانی، المعجم الکبیر 123:3 از کتابهای کپی شده کتابخانه عمومی حضرت امیر المؤمنین‏علیه السلام.
(2) المنمق فی اخبار قریش، ص424. مقریزی، خطط 285:2.الافادة من تاریخ الائمة السادة، از کتابهای کپی شده کتابخانه عمومی امام حکیم.
(3) طبرانی، المعجم الکبیر 98:3.
(4) الافادة فی تاریخ الائمة السادة.
(5) علی دره حنفی،محاضرات الاوائل و الاواخر، ص71. و در مصابیح السنة 188 - 187: 4 از انس آمده است که گفت: «هیچ کس از حسن بن علی به پیامبر صلی الله علیه و آله شبیه تر نبود و در مورد حسین گفت: شبیه ترین آنان به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود» و در انساب الاشراف 5:3 آمده:«حسین، شبیه پیامبر صلی الله علیه و آله بود».

(6) بلاذری، انساب الاشراف، 5:3، نسخه خطی در کتابخانه عمومی حضرت امیر المؤمنین‏ علیه السلام.
(7) همان.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:08 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش هشتم )

القاب و کنیه امام حسین

القاب آن حضرت و آنچه از صفات بلند در وجودش بود، بر علوّ ذات وی دلالت دارد و آنها عبارتند از:

1 - شهید.

2 - طیّب.

3 - سیّد شباب اهل الجنّه (سرور جوانان اهل بهشت).

4 - سبط (1) به اعتبار فرمایش پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «حسین، سبطی از اسباط است» (2) .

5 - رشید.

6 - وفی (وفادار).

7 - مبارک.

8 - التابع لمرضاة اللَّه (پیرو رضای خدا) (3) .

9 - الدلیل علی ذات اللَّه (دلیل و راهنما برذات حق).

10 - مطهر.

11 - برّ (نیکوکار).

12 - احد الکاظمین (یکی از فرو خورندگان خشم) (4) .

کنیه امام حسین

کنیه آن حضرت «ابو عبداللَّه» (5) بود و بسیاری از مورخان گفته اند که وی کنیه ای غیر از آن نداشته است (6) و گفته شده: کنیه اش«ابو علی» (7) می باشد و مردم پس

از شهادتش او را «ابو الشهداء و ابو الاحرار» کنیه دادند.

پاورقی:

(1) تحفة الازهار و زلال الانهار.

(2) بستانی، دائرة المعارف 47:7.

(3) نور الابصار، ص253. جوهرة الکلام فی مدح السادة الاعلام، ص116.

(4) دلائل الامامة، ص73.

(5) الارشاد، ص198.

(6) الفصول المهمّة، ص170. نور الابصار، ص253.

(7) المناقب 78:4. انساب الاشراف، ج1، ق1.

 

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:09 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش نهم)

 

نقش انگشتر ، عطر و خانه امام آن حضرت

دو انگشتری داشته؛ یکی از آنها عقیق بوده که بر آن «ان اللَّه بالغ امره» (1) نقش شده بود و دیگری همان است که در روز شهادتش،به غارت برده شد و بر آن نوشته شده

بود: «لا إله إلّا اللَّه عدد لقاء اللَّه» و وارد شده است: «هر کس مانند آن، انگشتر خود سازد،برای او مانعی از شیطان خواهد بود» (2)

استعمال عطر

آن حضرت، به عطر علاقه داشت و در سفر و حضر، مشک از او دور نمی شد و در مجلس او، بخور عود وجود داشت (3) .

 خانه مسکونی امام حسین

نخستین خانه ای که باوالدینش درآن ساکن شد،مجاورخانه عایشه بودودری به مسجدداشت که به خانه فاطمه شناخته می شد (4) .

پاورقی :

(1) در نور الابصار. ص253 آمده است که نقش نگین وی «لکل اجل کتاب» بوده است.

(2) دلائل الامامة، ص73.

(3) ریحانة الرسول، ص38.

(4) وفاء الوفاء.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:10 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش دهم )

خبر پیامبر از شهادت امام حسین

پیامبر صلی الله علیه و آله یاران خودرا از کشته شدن ریحانه و سبط خویش با خبر ساخت و این امر را میان مسلمین انتشار داد به طوری که این موضوع نزد آنها از امور حتمی گردید و در مورد آن هیچگونه شکی نداشتند.
«ابن عباس» می گفت: «ما شکی نداشتیم و اهل بیت فراوان بودند که حسین بن علی در طف کشته می شود» (1) .
پیامبر صلی الله علیه و آله در چند موضع بخاطر سختیها و فجایعی که دلهارا آب می کند و بر ریحانه اش خواهد گذشت، به سختی و با سوز دل گریست. در اینجا مروری بر آن اخبار می کنیم:

1 - «ام فضل دختر حارث» روایت کرده: حسین در بغل من بود که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم در حالی که حسین را با خود داشتم. پس او را در دامن رسول خدا صلی الله علیه و آله گذاشتم، سپس متوجه شدم که چشمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از اشک لبریز شده اند. به آن حضرت گفتم: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم فدای تو باد! تورا چه می شود؟
حضرت فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و مرا خبر داد که امتم این پسرم را خواهند گشت».
ام فضل پریشان گشت و گفت: این کشته می شود؟ و به حسین اشاره نمود.
حضرت فرمود: آری. و جبرئیل تربتی سرخ رنگ از تربتش را برای من آورد (2) .
ام فضل به گریه پرداخت و غم و اندوهی فراوان براو دست یافت.

2 - «جناب ام سلمه» روایت کرده: شبی رسول خدا به بستر رفت تا بخوابد، پس پریشان برخاست. باز به خواب رفت و پریشان بیدار شد، کمتر از آنچه بار اوّل از او دیده بودم، پس از آن خوابید و بیدار شد، در حالی که خاک سرخ رنگی در دست او بود و آن حضرت آن را می بوسید، به ایشان گفتم: ای رسول خدا! این خاک چیست؟
حضرت فرمود: «جبرئیل مرا خبر کرد که این (یعنی حسین) در سرزمین عراق کشته می شود. پس به جبرئیل گفتم: خاک زمینی را که در آن کشته می شود به من نشان ده و این تربت اوست». (3) .
3 - «ام سلمه» روایت کرده: روزی پیامبرصلی الله علیه و آله در خانه ام نشسته بود، پس فرمود: «کسی برمن وارد نشود». من منتظر ماندم، پس حسین داخل شد و من صدای گریه پیامبر را شنیدم و دیدم که حسین در بغل (یا در کنار وی) نشسته بود و آن حضرت دست بر او می کشید و می گریست. به او گفتم: به خدا من متوجه نشدم تا اینکه وارد شد.
حضرت به من فرمود: «جبرئیل همراه ما در خانه بود و گفت: آیا اورا دوست داری؟ گفتم: آری. گفت امت تو اورا در سرزمینی که به آن «کربلا» گفته می شود، خواهند کشت. پس جبرئیل مقداری از خاک آن را گرفت و به پیامبر نشان داد». (4) .
4 - عایشه روایت کرده: حسین بن علی بررسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد در حالی که به آن حضرت وحی می شد، پس به روی پیامبر جست در حالتی که پیامبر به طرف زمین خم شده بود. جبرئیل گفت: ای محمد! آیا او را دوست داری؟ فرمود: «چرا پسرم را دوست نداشته باشم؟» گفت: امت تو او را پس از تو خواهند کشت. پس جبرئیل دست خود را دراز کرد و خاک سفید رنگی را برای آن حضرت آورد و گفت: در این سرزمین است که این پسر تو کشته می شود و نام آن «طف» است. هنگامی که جبرئیل نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت، در حالی که آن خاک در دست آن حضرت بود و می گریست، فرمود: «ای عایشه! جبرئیل به من خبر داد که پسرم حسین در سرزمین طف کشته می شود و اینکه امت من پس از من دچار فتنه خواهند شد».
سپس به سوی اصحاب خود خارج شد که علی، ابوبکر، عمر، حذیفه، عمار و ابوذر در میان آنان بودند، در حالی که می گریست. آنان به سوی آن حضرت شتافتند و گفتند: «یا رسول اللَّه! چه چیزی تو را می گریاند؟»
حضرت فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که پسرم حسین پس از من در سرزمین طف کشته می شود و این خاک را برای من آورد و به من خبر داد که قبر وی در آن خواهد بود» (5) .

5 - «زینب دختر جحش» همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده: پیامبر نزد من خوابیده بود، در حالی که حسین درخانه، چهار دست و پا می رفت. پس، از او غفلت کردم تا اینکه نزد پیامبر رسید و بر شکم آن حضرت بالا رفت. سپس پیامبر به نماز برخاست و او را بغل کرد و هرگاه به رکوع و سجود می رفت، وی را بر زمین می گذاشت و چون بر می خاست او را بر می داشت. هنگامی که نشست به دعا مشغول شد و دستان خودرا بلند کرد و گفت... پس وقتی که نماز را به پایان رساند به آن حضرت گفتم: «یا رسول اللَّه! امروز دیدم چیزی را انجام دادی که قبلاً ندیده ام انجام داده باشی؟».
حضرت فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و به من خبر داد که پسرم کشته می شود».
گفتم: «پس در این صورت به من نشان بده و او خاکی سرخ رنگ برایم آورد» (6) .
6 - «ابن عباس» روایت کرده: حسین در آغوش پیامبر صلی الله علیه و آله بود، پس جبرئیل گفت: آیا اورا دوست داری؟ فرمود: «چگونه او را دوست نداشته باشم در حالی که وی میوه دل من است؟». گفت: امت تو اورا خواهند کشت، آیا می خواهی موضع قبر اورا به تو نشان دهم؟ پس مشتی گرفت و ناگهان خاک سرخ رنگی بود (7) .
7 - «ابو امامه» روایت کرده: رسول خداصلی الله علیه و آله به همسرانش فرمود: این کودک را نگریانید (یعنی حسین را) گفت: و آن روز، روز ام سلمه بود، پس جبرئیل فرود آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله به درون خانه رفت و به ام سلمه فرمود: «نگذار کسی بر من وارد شود». پس حسین آمد و هنگامی که دید پیامبر در خانه است، خواست که داخل شود ولی ام سلمه اورا به آغوش گرفت و او را لالایی می داد و آرام می کرد. هنگامی که گریه اش شدید شد، وی را رها کرد، پس داخل شد تا اینکه در آغوش پیامبر صلی الله علیه و آله نشست. جبرئیل به پیامبر گفت: امت تو این پسر تو را خواهند کشت.
حضرت فرمود: «او را می کشند در حالی که به من ایمان داشته باشند؟!!».
جبرئیل گفت: آری، اورا می کشند. و جبرئیل خاکی را گرفت و به آن حضرت گفت در فلان مکان کشته می شود. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله خارج شد در حالی که حسین را به آغوش گرفته، اندوهگین و افسرده بود. ام سلمه گمان کرد که آن حضرت از وارد شدن کودک بر او غمگین شده است، پس گفت: ای پیامبر خدا! فدای تو گردم! فرمودی این کودک را نگریانید و به من دستور دادی که نگذارم کسی بر تو وارد شود و او آمد و من او را رها کردم. پیامبر پاسخی به وی نداد و به سوی اصحابش خارج شد در حالی که غرق در اندوه و غم بود، پس به آنان فرمود: «امت من این را می کشند (و به حسین اشاره فرمود)».
ابوبکر و عمر روی به آن حضرت کردند و گفتند: ای پیامبر خدا! آیا در حالی که مسلمان باشند؟!!
فرمود: «آری و این تربت اوست...» (8) .

8 - «انس بن حارث» از پیامبرصلی الله علیه و آله روایت کرد که فرمود: «این پسرم (و به حسین اشاره نمود) در سرزمینی که به آن کربلا گفته می شود،کشته می گردد، پس هرکس آن (حادثه) را شاهد باشد، اورا یاری نماید».
هنگامی که حضرت حسین به سوی کربلا خارج شد، انس همراه آن حضرت رفت و در خدمت ایشان شهید گشت (9) .
9 - «ام سلمه» روایت کرده: حسن و حسین در حضور پیامبر در خانه ام بازی می کردند، پس جبرئیل فرود آمد و گفت ای محمد! امت تو این پسرت را پس از تو خواهند کشت (وبه حسین اشاره نمود).
رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست و اورا به سینه خود فشرد در حالی که تربتی در دست او بود، پس آن را می بویید و می گفت: «وای بر کرب و بلا!» و آن را به ام سلمه داد و به وی فرمود: «هرگاه این خاک به صورت خون در آمد، بدان که پسرم کشته شده است».
«ام سلمه» آن را در شیشه ای گذاشت و هر روز آن را وارسی می کرد و می گفت: «آن روز که به صورت خون در می آیی، روزی عظیم خواهد بود...» (10) .
10 - پیامبر صلی الله علیه و آله در خواب دید که سگی سیاه و سفید، خونش را می لیسد، آن را تعبیر فرمود که مردی فرزندش حسین را می کشد، پس شمر بن ذی الجوشن ابرص بود که امام حسین را کشت (11) .
11 - «ام سلمه» روایت کرده رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «حسین بن علی در پایان شصت (سال) از هجرتم کشته می شود» (12) .
12 - «معاذ بن جبل» روایت کرده رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ما خارج شد و فرمود: «من محمد هستم که آغازها و پایانهای سخن به من داده شده است، پس مرا اطاعت کنید ما دام که در میان شما هستم و هرگاه از دنیا برده شوم، بر شما باد به کتاب خدای عزوجل که حلال آن را حلال بدارید و حرامش را حرام بشمارید، مرگ به سوی شما آمده... فتنه ها همچون پاره های شب تاریک به طرف شما آمده هر چه فرستادگانی بروند، فرستادگانی می آیند، نبوت تناسخ یافته و به صورت پادشاهی در آمده، خداوند رحمت کند هرکس را که آن را به حقّش بگیرد و آن گونه که وارد آن شده باشد از آن خارج شود. ای معاذ! نگهدار و بشمار».
معاذ گفت: تا پنج شمردم (یعنی از خلفا) پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «یزید، خداوند یزید را برکت ندهد...».
سپس چشمان آن حضرت اشکبار گردید. پس حضرت فرمود: «از قتل حسن به من خبر داده شد و تربتش را برای من آوردند و از قاتلش باخبر گشتم. در میان قومی کشته نشود و آنان از او دفاع ننمایند مگر اینکه خداوند میان سینه ها و قلبهایشان جدایی بیفکند و بدانشان را بر آنان مسلط می گرداند و آنها را پراکنده سازد...».
سپس آن حضرت فرمود: «آه! بر فرزندان آل محمد از خلیفه ای که اورا بگمارند، ناز پرورده ای که جانشین مرا می کشد و جانشین جانشین را. ای معاذ! نگهدار».
پس وقتی که به ده رسیدم، یعنی ده نفر از کسانی که حکومت را پس از او عهده دار می شوند، فرمود: «ولید (13) ، نام فرعون ویرانگر شرایع اسلام است که فردی از افراد خانواده اش، به خون او دست می یازد و خداوند شمشیرش را بر می کشد که غلاف نگردد و مردم باهم مختلف شوند و چنین گردند»، پس انگشتان خودرا به هم پیچید.
سپس فرمود: «پس از سال یکصدوبیست، مرگی سریع و قتلی فراگیر خواهد بود که هلاکشان در آن باشد و مردی از فرزندان عباس بر آنها حاکم خواهد شد». (14) .
پیامبر صلی الله علیه و آله از پشت سراپرده غیب، آنچه را که از فجایع و فتنه ها پس از او بر امّتش خواهد گذشت، به سبب آنچه میان آنان از جنگ قدرت هولناک پیش می آید تا آنجا که امر مسلمین به فراعنه شرّ و جباران کفر از بنی امیه می رسد و آنان به قتل مسلمین می پردازند و آنان را خوار می سازند، آن گونه که خبرداد از آنچه بر سبطش خواهد گذشت از قتل و آزار از سوی یزید بن معاویه. و آن حضرت صلی الله علیه و آله زوال حکومت اموی و انتقال آن به بنی عباس را خبر داد و آنچه امت در آن دوره های سخت از قتل و ظلم و ستم خواهند کشید و همه آن امور بر صحنه زندگی، محقق گشت آن گونه که صادق امین فرموده بود.

13 - «ابن عباس» روایت کرده: هنگامی که دو سال از تولد حضرت حسین گذشت، پیامبر صلی الله علیه و آله به سفری رفت. پس وقتی که در میانه راه بود، ایستاد و استرجاع نمود و چشمانش به اشک نشست. پس در مورد آن پرسیده شد. فرمود: «این جبرئیل است که مرا از سرزمینی در کنار فرات خبر می دهد که به آن کربلا گفته می شود، فرزندم حسین بن فاطمه در آنجا کشته می شود».
جمعی از صحابه به آن حضرت روی کرده گفتند: «یا رسول اللَّه! چه کسی اورا خواهد کشت؟
آن حضرت با کلماتی بریده و اندوهبار به آنان پاسخ داد: «مردی که اورا یزید نامند. خداوند به وی برکت ندهد و گویی که به قتلگاه و آرامگاهش می نگرم در حالی که سر او را به هدیه می برند. به خدا هرکس به سر فرزندم حسین بنگرد و شاد گردد، خداوند میان قلب و زبانش جدایی می افکند».
وقتی که پیامبر از سفر بازگشت، اندوهگین بود، پس به منبر رفت و مسلمین را اندرز گفت، در حالی که دو نوه و دو گل خودرا همراه داشت و سر به سوی آسمان برداشت و گفت: «خداوندا! من محمد بنده و پیامبر تو هستم و این دو بهترین عترت و نیکوترین ذریّه و ریشه من و کسانی هستند که در امتم باقی می گذارم.. خداوندا! جبرئیل مرا خبر داده که این فرزندم (و اشاره به حسین نمود) کشته می شود و فرو گذاشته می گردد، خداوندا! او را در قتلش برکت فرما و وی را از سروران شهدا قرار ده که تو بر هر چیزی توانا هستی. خداوندا! آنکه او را بکشد و فرو گذارد، برکت عطا مفرما...».
صحن مسجد یکپارچه فریادی خروشان از گریه و زاری شد. پس پیامبر به آنها فرمود: «آیا گریه می کنید و اورا یاری نمی دهید؟ خداوندا! تو ولیّ و یاور او باش!!».
ابن عباس گوید: پیامبر همچنان رنگ برگشته و با چهره ای افروخته باقی ماند، پس بار دیگر به منبر رفت و برای مردم خطبه شیوای مختصری ایراد فرمود، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، سپس فرمود: «ای مردم! من در میان شما دو چیز گرانبها برجای گذاشته ام، کتاب خدا، عترت، اصل، ریشه، نهاد و ثمره ام را که از یکدیگر جدا نمی شوند تا اینکه کنار حوض برمن وارد شوند. همانا من در مورد آنها از شما درخواست نمی کنم جز آنچه را که پروردگارم مرا به آن فرمان داده است، مودت نسبت به خویشاوندانم؛ پس بنگرید که فردا کنار حوض در حالی با من روبه رو نشوید که عترتم را به خشم آورده باشید.
همانا روز قیامت سه پرچم از این امت بر من وارد خواهند شد؛ پرچمی سیاه و تاریک که فرشتگان از آن در هراس می شوند، در برابر من می ایستند و از آنها می پرسم که کیستید؟ آنها مرا از یاد می برند و می گویند: ما اهل توحید از عرب هستیم. پس می گویم: من احمد پیامبر عرب و عجم هستم. آنها می گویند: ما از امّت تو هستیم ای احمد! به آنها می گویم پس از من با اهل و عترتم و با کتاب پروردگارم چگونه رفتار نمودید؟ آنان می گویند: کتاب را ضایع و پاره پاره نمودیم و اما عترت تو را بر آن بودیم تا آنها را از روی زمین برداریم. پس، از آنان روی خود را می گردانم و آنان تشنه کام و رو سیاه بر می گردند.
سپس پرچم دیگری بر من وارد می شود که از پرچم نخست سیاهتر باشد. به آنها می گویم شما کیستید؟ آنها مانند گروه قبلی می گویند: ما از اهل توحید هستیم، ما امت تو هستیم. به آنان می گویم پس از من با ثقلین اصغر و اکبر، با کتاب خدا و با عترتم چگونه رفتار نمودید؟ می گویند: با ثقل اکبر، مخالفت نمودیم و ثقل اصغر را فرو گذاشتیم و آنان را در همه حال تار و مار نمودیم. به آنها می گویم از نزد من دور شوید. آنان تشنه کام و رو سیاه می روند.
سپس پرچم دیگری بر من وارد می شود که نور افشانی می نماید. به آنان می گویم! شما کیستید؟ می گویند: ما کلمه توحید هستیم. ما امت محمدّیم و ما باقیماندگان اهل حق می باشیم که کتاب پروردگارمان را برگرفتیم و حلال آن را حلال و حرامش را حرام دانستیم و ذریّه پیامبرمان محمدصلی الله علیه و آله را دوست داشتیم و آنها را یاری نمودیم به آنچه خودمان را یاری کردیم، همراه آنان جنگیدیم و با مخالفانشان نبرد کردیم. پس من به آنها می گویم: مژده باد شمارا که من پیامبرتان محمد هستم! شما در سرای دنیا آن گونه بودید که خود توصیف نمودید. سپس به آنان از حوض خود می نوشانم و آنها سیراب می روند. همانا جبرئیل مرا باخبر ساخته که امتم فرزندم حسین را در سرزمین کرب و بلا می کشند که لعنت خدا برکشنده و فرو گذارنده او تا پایان روزگار باد...».
سپس حضرت از منبر فرود آمد و کسی از مهاجرین و انصار باقی نماند مگر اینکه به یقین دانست که حسین کشته می شود (15) .
اینها بعضی از خبرهایی است که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد کشته شدن سبط و ریحانه اش بیان فرمود و از آنها شدت حزن و اندوه آن حضرت بر او را می توان دریافت.
مسلمانان از این اخبار به کشته شدن امام یقین کرده و در آن هیچگونه شکی نداشته اند،همچنانکه حضرت حسین علیه السلام نیز به آنها ایمان داشت و این مطلب را در مواضع بسیاری - که ضمن این کتاب به آنها خواهیم پرداخت - بیان فرمود.

 پاورقی:

(1) حاکم، مستدرک 179:3.
(2) حاکم، مستدرک 176:3. و در روایت ابن عساکر 62:13 از ام فضل است که گفت: روزی پیامبرصلی الله علیه و آله بر من وارد شد در حالی که حسین نزد من بود. پس او را گرفت و مدتی وی را بازی داد، سپس چشمانش اشکبار شدند، به او گفتم: چه چیزی تو را می گریاند؟ فرمود: «این جبرئیل است که مرا خبر می دهد امتم این پسرم را می کشند».
(3) حاکم، مستدرک 398:4 کنز العمال 126:12. سیر اعلام النبلاء 289:3. ذخائر العقبی، ص148.
(4) کنز العمال 126:12. طبرانی، المعجم الکبیر 116:3.
(5) مجمع الزوائد 187:9. و در تهذیب الکمال، 409:6، آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله خاکی که جبرئیل آن را آورده بود، گرفت و شروع به بوییدن آن کرد و می گفت «وای بر کرب و بلا!».
(6) مجمع الزوائد 189:9.
(7) همان، ص191.
(8) مجمع الزوائد 189:9.
(9) ابن الوردی، تاریخ 233:1.
(10) طبرانی، المعجم الکبیر (در شرح حال امام حسین) 114:3.
(11) تاریخ الخمیس 299:2.
(12) طبرانی، المعجم الکبیر 110:3.
(13) ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان»، پادشاه فاسق که ‏همه حرمتهای خدارا هتک نمود و به حج رفت تا بربام کعبه شراب بنوشد و او بر این امت از فرعون برامتش شدیدتر بود، آن گونه که در حدیث است. همو بود که مصحف ‏را با تیر زد و مسلمانان به سبب اظهار الحاد و بدعتها و آشکار کردن فسق، بر او خشم گرفتند و بر ضد وی شوریدند و اورا به قتل رساندند. این مطلب در تاریخ خلفاء، ص252 - 250 آمده است.
(14) طبرانی، المعجم الکبیر 129:3. (در شرح حال حضرت امام حسین) مجمع الزوائد 190:9.
(15) الفتوح 219 - 216: 4.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:11 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش یازدهم )

عُمَر و حضرت امام حسین

امام حسین علیه السلام در دل، اندوهی فراوان و غمی جانکاه داشت از آن که جایگاه پدرش را غصب نموده بود و این امر، عنصری از عناصر ناخرسندی و دل آزردگی برای آن حضرت به وجود آورد و با آگاهی تمام، احساس تلخکامی می نمود در حالی که در سن و سال آغازین خود بود.
مورخان می گویند: روزی عمر بالای منبر به خطبه مشغول بود که ناگهان حسین را دید که به سوی او از منبر بالا می رفت و فریاد بر می آورد: «پایین بیا، از منبر پدرم پایین بیاوبه سوی منبر پدرت برو».

عمر مبهوت شد و حیرت بر او مستولی گشت و گفته اش را تصدیق کرد و گفت: «راست گفتی، پدرم منبری نداشته است».
پس اورا گرفت و در کنار خویش نشاند و شروع کرد به تحقیق درباره اینکه چه کسی این مطلب را به او دستور داده و به او گفت: «چه کسی تو را یاد داده است؟».
امام فرمود: «به خدا قسم! هیچ کس به من یاد نداده است» (1) .

احساسی پر از رنج از هوشی سرشار و ادراکی گسترده سربر آورده بود. آن حضرت به منبر جدش نگریست، منبری که سرچشمه نور و آگاهی بود و دید که شایسته نیست پس از آن حضرت، کسی جز پدرش، پرچمدار علم و حکمت در زمین،از آن منبر بالا رود.
مورخان می گویند: عمر به حضرت امام حسین علیه السلام بسیار توجه داشت و از او خواسته بود که هرگاه مطلبی برای او پیش آید به نزد وی برود. روزی به سوی وی رفت و او را در جلسه ای محرمانه با معاویه یافت و پسرش عبداللَّه را دید و از وی اجازه خواست، ولی به او اجازه ای داده نشد، پس همراه وی بازگشت. روز بعد، عمر آن حضرت را دید و به او گفت: «ای حسین! چه چیزی مانع شد که نزد من نیایی».
امام فرمود: «من آمدم در حالی که تو بامعاویه به جلسه محرمانه نشسته بودی، پس همراه ابن عمر بازگشتم».
عمر گفت: «تو از ابن عمر شایسته تر بودی؛ زیرا آنچه را بر سرما می بینی، خداوند و پس از او شما بر سر ما قرار داده اید» (2) .
سیاست وی اقتضا داشت که با حسن و حسین علیهما السلام دو سبط پیامبر صلی الله علیه و آله با تکریم فراوان برخورد نماید، پس برای آنها سهمی از غنایم مسلمین قرارداد.
روزی جامه هایی از بافت رنگ آمیزی شده یمن به وی رسید و آنها را تقسیم کرد و آن دو را فراموش نمود. پس به عامل خود در یمن نوشت که دو جامه برایش بفرستد و او برایش فرستاد و آنها را بر آن دو پوشانید.
عمر، عطای آنهارا مانند پدرشان قرارداده و آنهارا به قسمت اهل بدر که پنج هزار بود، ملحق کرده بود. (3) .
از امام حسین علیه السلام مطلبی در خصوص روزگار عمر به ما نرسیده است جز آنچه بیان نمودیم و علت آن به گوشه گیری حضرت امام امیر المؤمنین و فرزندانش از دستگاه حکومتی بر می گردد که کناره گیری از آن قوم و عدم شرکت در هیچ امری از امور آنان را ترجیح داده بودند؛ زیرا دلهایشان مالامال از حزن و اندوهی عمیق بود و امام حزن و اندوه خود را در بسیاری از مواضع اعلام کرده بود.
مورخان می گویند: برای عمر مشکلی پیش آمد که در رهایی از آن سرگردان ماند. آن را بریارانش عرضه داشت و به آنها گفت: در این امر، چه می گویید؟
گفتند: تو مرجع و جایگاه رفع مشکلات هستی.
این امر اورا خشنود نساخت و گفته خدای تعالی را تلاوت کرد که می فرماید: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ و َقُولُوا قَوْلاً سَدیداً» (4) .
«ای کسانی که ایمان آورده اید! از خدا بترسید و گفته ای شایسته بگویید».
سپس به آنها گفت: «به خدا سوگند من و شما می دانیم که مرجع آن و آگاه در مورد آن کجاست».
گفتند: گویی که فرزند ابوطالب را در نظر داری.
عمر گفت: «من جز او به کجا روم و آیا آزاده زنی چون اورا آورده است؟».
گفتند: ای امیر المؤمنین! چرا اورا فرا نمی خوانی؟
عمر گفت: آنجا که بزرگ منشی از بنی هاشم و برتری از علم و خویشاوندی از رسول خدا صلی الله علیه و آله است، به سوی او می روند نه اینکه او بیاید، برخیزید تا نزد او برویم.
آنان همگی به سوی آن حضرت شتافتند و او را در زمین دیوار کشیده شده ای متعلق به وی یافتند که شلواری بر تن داشت و بر بیل خود تکیه داده بود و آیه: «اَیَحْسَبُ الْاِنْسانُ أنْ یُترَکَ سُدی» (5) .
«آیا انسان گمان می کند که بیهوده رها می شود». تا آخر سوره را می خواند و قطرات اشکش برگونه هایش می غلطید. آن قوم همگی به گریه افتادند. پس خاموش شدند و عمر درباره مشکلی که برایش پیش آمده بود از آن حضرت سؤال کرد و حضرت به وی پاسخ داد.
پس عمر به او گفت: به خدا قسم! حق، تورا خواست ولی قوم تو نخواستند.
حضرت فرمود: ای ابوحفص! از اینجا و آنجا چیزی نگو، آنگاه قول خدای تعالی را تلاوت کرد که می فرماید: «اِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ کانَ میقاتاً» (6) .
«روز جدایی وعده گاه باشد».
عمر، متحیر ماند و مبهوت شد و دست خودرا بر دست دیگر نهاد و از آنجا خارج شد در حالی که گویی به خاکستر می نگریست. (7) .

 

پاورقی:

(1) الاصابة 333:1.
(2) همان. ابن عساکر، ترجمة امام الحسین، ص201 - 200.
(3) ابن عساکر، ترجمة الامام الحسنی، ص203 - 202.
(4) احزاب : 70.
(5) قیامت : 36.
(6) نبأ : 17.
(7) شرح نهج البلاغه 80 - 79: 12.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:13 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش دوازدهم )

ساختارهای تربیتی امام حسین

در سبط پیامبر صلی الله علیه و آله و ریحانه اش امام حسین علیه السلام همه عناصر ناب تربیتی فراهم آمده بود که جز او کسی آنهارا به دست نیاورد و او از جوهر و لُبّ آنها بهره برد، این عناصر، آن حضرت را برای رهبری امت و تحمل رسالت اسلام با همه ابعاد و ساختهایش، آماده نمود و به او نیروهای نامحدود روحی، از ایمان عمیق به خدا و استقامت در شکیبایی بر محنتها و مصیبتها بخشید که هیچ موجود زنده ای از نوع بشر بر آنها طاقت تحمل نداشت.اما قوای تربیتی که به دست آورد و در ساخت آن حضرت و رساندن عظیم ترین ثروتهای فکری و اصلاحی به وی مؤثر بودند، عبارتند از:

وراثت

«وراثت» به این تعبیر شده که آن عبارت است از مشابهت فرع با اصل و تنها به مشابهت ظاهر، محدود نمی شود بلکه خواص ذاتی و ساختار طبیعی را نیز شامل می شود، آن گونه که علمای وراثت به صراحت بیان کرده و گفته اند: آن امری آشکار در همه موجودات زنده است؛ زیرا بذر پنبه، پنبه می دهد و تخم گل، گل را نتیجه می دهد و دیگر موارد نیز چنین است که فرع شبیه اصل است و در خواص و دقیق ترین صفاتش با آن برابر می باشد.
«مندل» می گوید: «بسیاری از صفات ارثی بدون تجزیه یا دگرگونی، از یکی از دو اصل یا از هر دوی آنها به فرع منتقل می شود...».
«هکسلی» این پدیده را با این گفته خود مؤکّد می سازد که: «هیچ اثر یا خاصه ای برای هیچ عضوی نیست مگر اینکه به وراثت و یا محیط بر می گردد؛ زیرا ساخت وراثتی حدود احتمالی را معین می کند و محیط، مقرر می دارد که این احتمال محقق خواهد شد. بنابر این، ساخت وراثتی چیزی جز قدرت تعامل با هر محیطی به طریقی خاص نیست...».
و مقصود این است که همه آثار و خواصی که در دستگاههای حساس بدن انسان ظاهر می شود، به عوامل وراثتی و قوانین آنها بر می گردد و محیط وقوع آن ممیزات و ظهور آنهارا در خارج مقرر می دارد بنابر این،بنا به تحقیقات تجربی که متخصصان مباحث وراثت انجام داده اند، محیط، تنها عامل یاری دهنده به وراثت است.
به هر حال، علمای وراثت بدون تردید بر این تأکید دارند که فرزندان و نوادگان، بیشتر صفات نفسانی و جسمانی پدران و اجداد را به ارث می برند و این صفات، بدون اراده و اختیار به آنان منتقل می شوند. این مورد به صراحت در نوشته دکتر «آلکسیس کارل» درباره وراثت آمده است، آنجا که می گوید:
«زمان ادامه می یابد، همان گونه که در فرع تا آن سوی مرزهای جسمانیش امتداد پیدا می کند... و حدود زمانیش از حدود اتّساعی آن دقیق تر و ثابت تر نیست، زیرا آن به گذشته و آینده مربوط است، علی رغم اینکه ذات آن به خارج از حال، گسترش نمی یابد... و فردیت ما آن گونه که می دانیم، هنگامی به وجود می آید که اسپرم، وارد اوول می شود، ولی عناصر ذات پیش از این لحظه وجود پیدا می کند و در بافتهای والدین و اجداد و گذشتگان بسیار دور ما پراکنده می باشد؛ زیرا ما از مواد سلولی پدران و مادرانمان ساخته شده ایم که در حالت ارگانیک
تجزیه ناشده در گذشته توقف می نماید... و ما قطعات ناچیزی از کالبدهای فراوان گذشتگانمان را در وجود خود داریم و صفات و کمبودهای ما چیزی جز ادامه کمبودها و صفات آنان نیست...» (1) .
اسلام، پیش از دیگران، این پدیده را کشف کرد و بر تأثیر عملی آن در ساخت نفسانی و تربیتی فرد، دلالت کرد و با اصرار فراوان بر این امر تأکید نمود که رابطه زوجیت بر اساس محکمی از آزمایش و بررسی رفتار زوجین و سلامت نفسانی و اخلاقی آنان از عیوب و نواقص، صورت گیرد. و در حدیث است که: «برای نطفه خود انتخاب کنید که اصل، وارد شونده و تأثیر گذار است».
قرآن مجید به آنچه وراثت از دقیق ترین صفات منتقل می کند، اشاره دارد. خدای تعالی در داستان پیامبرش حضرت نوح، می فرماید: «ربِّ لَا تَذَرْ عَلَی الْأرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیّاراً إنَّکَ إنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبدَکَ و َلَا یَلِدُوا إلاَّ فَاجِراً کَفَّاراً» (2) و این آیه به وضوح دلالت دارد بر انتقال کفر و الحاد به وراثت از پدران به فرزندان. و کتب حدیث، سرشاراست از مجموعه بزرگی از اخباری که از ائمه اهل بیت علیهم السلام رسیده و بر واقعیت وراثت و قوانین آن و اهمیت فراوانش در رفتار انسان و ساخت وجودی او دلالت دارد.
در پرتو این پدیده که در تأثیر خود منحرف نمی شود، به طور قطع می گوییم که سبط پیامبر صلی الله علیه و آله صفات اخلاقی، نفسانی و ساختهای روحی خود را از جدش حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله به ارث برده که آن حضرت با این ویژگیها بر دیگر پیامبران برتری یافته بود و بسیاری از روایات، میزان آنچه را که او و برادرش امام حسن از صفات جسمانی از جدشان حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله به ارث برده اند، مشخص نموده اند؛ زیرا از حضرت علی علیه السلام روایت شده است که فرمود: «هرکس دوست دارد که به شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله ما بین گردن و موی او بنگرد، به حسن نگاه کند و هرکس دوست دارد که به شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله ما بین گردن تا قوزک پا نگاه کند، از نظرخلقت و رنگ، به حسین بنگرد» (3) .
و در روایتی آمده است که امام حسین علیه السلام ما بین ناف تا پایش به پیامبر شباهت داشت (4) و همان گونه که این ظاهر را از جد به ارث برده، ویژگیها و دیگر حالات و صفاتش را نیز از آن حضرت به ارث گرفته بود.

 خانواده

«خانواده» (5) یکی از عوامل مهم در ایجاد زمینه اجتماعی شدن و تشکیل شخصیت کودک است و به او عادتهایی را القا می کند که در طول زندگی، همراه وی خواهند بود؛ زیرا خانواده، نخستین بذر در ایجاد پیشرفت فردی و رفتار اجتماعی است و در ایجاد توازن در رفتار فرد از دیگر عوامل تربیتی مؤثرتر می باشد و کودک، زبان را از آن فرا می گیرد و ارزشها و سنّتهای اجتماعی را کسب می کند.
هنگامی کودکان یک خانواده، نشأتی سلیم، متوازن و دور از ناهنجاری و انحراف پیدا می کنند که در خانه، آرامش، مودت، اطمینان خاطر و دوری از خشونت و ناخشنودی، حاکم باشد و اگر خانواده این موارد را رعایت ننماید، کودکانش دچار عقده های روانی خطرناکی می شوند که برای آنان مشکلات و گرفتاریهای فراوانی را به بار می آورند. و از نظر روان شناسی ثابت شده که خطرناکترین عقده ها که بیشترین زمینه سازی را برای آشفتگیهای شخصیتی فراهم می سازند، همانها هستند که در مرحله کودکی نخستین، خصوصاً از رابطه طفل با والدینش، ایجاد می شوند (6) .
همچنین یکی از مهترین وظایف خانواده، توجه به تربیت کودکان است؛ زیرا خود مسؤول فعالیتهای اجتماع پذیری می باشد که طفل از خلال آن، آگاهیهای فرهنگی و اصول آن را به صورتی فرا می گیرد که وی را در آینده زندگیش، شایسته مشارکت فعّالانه با دیگر اعضای اجتماع می سازد.
از نظر علمای تربیت، مهمترین وظایف خانواده عبارتند از:
الف - آماده کردن کودکان در محیطی شایسته تا نیازهای بیولوژیک و اجتماعی خود را بر آورده سازند.
ب - آماده کردن آنان برای مشارکت در زندگی جامعه و آشنایی با ارزشها و عادتهای آن.
ج - فراهم نمودن آرامش، امنیت و حمایت برای آنان.
د - فراهم آوردن وسایلی که برای آنها امکان ساخت وجودیشان در درون جامعه را مهیّا نماید (7) .
ه - تربیت آنها با تربیتی اخلاقی، وجدانی و دینی (8) .
در پرتو این مباحث تربیتی نوین درباره خانواده و میزان اهمیتش در پرورش کودک و جهت دهی رفتار وی، به طور یقین می گوییم که امام حسین در ویژگیها و پایه های تربیتش که آنها را از خانواده دریافت داشته، در خانواده ای رشد کرده که هر کرامت و فضیلتی در اسلام به آن منتهی می شود؛ زیرا در زیر گنبد آسمان، خانواده ای والاتر و پاکتر از خاندان آل رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وجود نداشته است... و امام حسین علیه السلام در سایه این خانواده، رشد کرده و از سرشت و اخلاق آن تغذیه نموده است و ما - به اختصار - به بعضی از نقاط درخشان تربیت بی همتایی که حضرت حسین علیه السلام در سایه خانواده نبوی، بهره برده بود، اشاره ای می نماییم.

 تربیت نبوی

رسول اکرم صلی الله علیه و آله، به نوبه خود، به تربیت سبط و ریحانه خود اقدام فرمود و فیض کرامتها و فضایلش را به او ارزانی داشت و وی را با ارزشها و اصول خویش پرورش داد تا مثالی از آن حضرت باشد.
راویان می گویند: آن حضرت، وی را بسیار مورد توجه و عنایت خویش قرار می داد و در بیشتر اوقات اورا به همراه خود داشت و عطر معرفت و پاکی خود را به مشامش می رساند و کارهای نیکو و مکارم اخلاقش را برای وی ترسیم می کرد. و هنگام صباوت، سوره توحید را به او آموخت (9) .
اتفاق افتاد که مقداری خرما به عنوان صدقه نزد پیامبر آوردند و حسین یک دانه از آن خرمارا در دهان گذاشت اما پیامبر صلی الله علیه و آله آن را از دهان وی بیرون آورد و به او گفت: «صدقه برای ما حلال نیست» (10) .
در اینجا حضرت، وی را عادت می دهد که از سنین خردسالی، مناعت طبع داشته باشد و آنچه را که برایش حلال نیست، تناول ننماید و طبیعی است که دور کردن کودک از خوردن غذاهای شبهه آمیز یا حرام، برحسب آنچه تحقیقات پزشکی جدید بر آن دلالت دارد، اثر ذاتی خود را در رفتار طفل و رشد قوای ادراکی وی دارد؛ زیرا تناول غذاهای حرام به وسیله کودک سبب می شود که فعالیتهای رفتاری وی متوقف شود و در دل او سرشتهای شرورانه همچون سنگدلی، تعدی و حمله تندروانه به دیگران را می کارد و اسلام با توجهی عمیق این جنبه ها را در نظر داشته و لذا دور کردن کودک از تناول غذای حرام را لازم دانسته است (11) .
و دور نگهداشتن پیامبر صلی الله علیه و آله سبطش حسین را از خوردن خرمای صدقه - که برای اهل بیت علیهم السلام جایز نیست - به کارگیری این شیوه تربیتی شایسته می باشد... و ما موارد بیشتری از نمونه های تربیت پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد آن حضرت را ضمن نقل احادیث وارده از پیامبر در مورد وی، بیان خواهیم کرد.

 تربیت امام حسین به وسیله امام امیرالمؤمنین

اما حضرت امام علی علیه السلام خود، مربّی اول است که اصول تربیت و شیوه های رفتار و قواعد آداب را پایه نهاد و فرزندش امام حسین علیه السلام را با تربیت درخشانش، پرورش داد. اورا با حکمت، تغذیه نمود و باعفّت و پاکی، بار آورد و مکارم اخلاق و آداب را برایش ترسیم کرد و در جان وی، معنویات جوشانش را کاشت و اورا متمایل به فضایل قرار داد تاآنجا که مسیری سلیم به سوی خیر و حق پیدا کند.
حضرت، به وی سفارشهایی نمود سرشار از ارزشهای والا و نمونه های انسانی که از جمله آنها این وصیّت ارزشمند است که مالامال از پندها و آداب اجتماعی و هر چیزی است که مردم در رفتار خود به آن نیازمندند و برجسته ترین موارد از مبانی تربیتی اسلامی می باشد که توازن و هنجاری را در رفتار باعث می شود.
آن حضرت علیه السلام فرمود: «ای فرزندم! تو را در پنهان و آشکار به تقوای خدای عزّ و جلّ سفارش می کنم. و توصیه می نمایم حق را در حال خشنودی (12) ، صرفه جویی در ثروت و فقر، عدل با دوست و دشمن، کار در حالت نشاط و بی نشاطی و خشنودی از خدای تعالی در شدت و رفاه، مراعات نمایی.
ای فرزندم! شرّی که بهشت بعد از آن باشد، شرّ نیست و خیری که آتش پس از آن باشد، خیر نیست و هر نعمتی کمتر از بهشت، ناچیز و هر بلایی کمتر از آتش جهنم، عافیت است...
بدان ای پسرم! هرکس عیب خود را بنگرد، از عیب دیگران باز می ماند. و هر کس به قسمتهای خداوند راضی شود، بر آنچه از دست داده باشد، غمگین نمی شود. و هر کس شمشیر ستم بکشد، با آن کشته می شود. و هرکس چاهی بکند، در آن می افتد. و هرکس حجاب دیگران هتک نماید، زشتیهای خانه اش آشکار می گردد. و هرکس گناه خود را فراموش کند، گناه دیگران را بزرگ می شمارد. و هرکس در کارها خودرا به زحمت بیهوده افکند، از پای می افتد. و آنکه خود را به دریا زند، غرق می شود. و آنکه خود رأی باشد، گمراه می گردد. و آنکه به عقل خودش بی نیازی جوید، می لغزد. و هرکس بر مردم تکبر کند، خواری یابد. و هرکس با آنان بی خردی کند، دشنام می شنود و آنکه به جاهای بد وارد شود، متهم می گردد. و هرکس با فرو مایگان همدم شود، حقیر می گردد. و آنکه با علما همنشینی کند، بزرگی می یابد. و آنکه مزاح کند، سبک شمرده می شود و آنکه کناره گیری نماید، سلامت می بیند. و کسی که شهوات را ترک کند، آزاد می شود. و آنکه حسد را ترک نماید، محبت مردم را به دست می آورد.
ای پسرم! عزّت مؤمن در بی نیازیش از مردم باشد. و قناعت، ثروتی بی پایان است. و هرکس مرگ را بسیار به یاد آورد، به اندک از دنیا راضی می شود. و آنکه بداند سخنش از عملش شمرده می شود، سخنش کم می شود جز در آنچه برایش سود بخش باشد، شگفتی از کسی باشد که از عقاب بترسد و به ثواب امیدوار باشد، اما عمل نکند. ذکر، نور است و غفلت تاریکی و جهالت گمراهی باشد و خوشبخت آن کسی است که از دیگران پند گیرد، ادب بهترین میراث و حسن خلق، بهترین همدم است.
ای پسرم! با قطع رحم، برکت و پیشرفتی نباشد و با معصیتکاری بی نیازی نخواهد بود...
ای پسرم! عافیت، ده جزء است، نُه جزء آن در خاموشی است مگر آنکه خدا را یاد کنند و یکی از آنها در ترک همنشینی با بی خردان است. هرکس با معصیت خدای عزوجل در مجالس، خودرا زینت دهد، خواری به ارث می برد. و هرکس علم طلب کند، دانا می شود.
ای پسرم! سر آغاز علم، مدارا کردن و آفت آن پرده دری است. و از گنجهای ایمان، صبر بر مصیبتها باشد. پاکدامنی، زیور فقر و سپاس، زینت ثروت است. هرکس کاری را فراوان انجام دهد، به آن شناخته می شود و هرکس سخنش زیاد گردد، خطایش فراوان می گردد و هرکس خطایش بسیار شود، حیایش اندک می گردد و آنکه کم حیا شود، و رعش کم می شود. و آنکه و رعش اندک گردد، قلبش می میرد و هرکس قلبش بمیرد، وارد آتش می شود.
ای پسرم! هیچ گناهکاری را نا امید مکن که چه بسیار باشد کسی به گناه ادامه دهد اما عاقبت به خیر شود. و چه بسیار کسی که عمل کند، اما در آخر عمر خود، آن را تباه کند و به آتش برود. هرکس دنباله کار را بگیرد، کارها بر او سبک می شود.
ای پسرم! فراوانی دیدارها، ملالت و بیزاری به بار می آورد.
ای پسرم! اطمینان قبل از آگاهی، با دور اندیشی مخالف است. خود پسندی شخص، دلیلی بر ضعف عقل اوست.
ای پسرم! چه بسیار است که نگاهی، حسرت به بار آورد و چه بسیار است سخنی که نعمتی را موجب شود. هیچ شرافتی بالاتر از اسلام و هیچ بخششی بالاتر از تقوا و هیچ پناهگاهی، مطمئن تر از ورع و هیچ شفیعی بهتر از توبه نیست. جامه ای زیباتر از عافیت نباشد و هیچ ثروتی بیش از رضایت به قوت، موجب رفع فقر نمی شود. هرکس تنها به قدر نیاز در طلب باشد، در رسیدن به آسایش تعجیل کرده و در حفظ خوشنامی کوشیده است. حرص، کلید رنج و مرکب مشقت و موجب گرفتار شدن به گناهان است. بدی، فراهم آورنده عیبها و زشتیهاست و برای ادب کردن نفس، همان کافی است که آنچه را از دیگران نمی پسندی در نظرگیری، برای برادر تواست همانند آنچه برای تو نسبت به وی وجود دارد.و هرکس بدون دقت در درستی کارها خویشتن را گرفتار سازد، به حقیقت که خودرا در معرض مصیبتهای ناگهانی قرار داده است.
چاره اندیشی پیش از دست زدن به هرکاری، تورا از پشیمانی ایمن می سازد. هرکس کارها و نظرهای برجسته را بررسی کند، مواضع خطا را می شناسد، شکیبایی، سپری در برابر بینوایی است. مخالفت با نفس، کمال آن را باعث می شود. ساعتها، عمرها را می کاهد. پروردگار تو از حاکمترین حاکمان برای ستمکاران است و او آگاه به درون درونگرایان می باشد. بدترین توشه برای روز معاد، تعدی بربندگان باشد، در هر جرعه ای آب، شکستنی در گلو و در هر خوردنی، گیر کردنی در گلو باشد. هیچ نعمتی به دست نمی آید مگر با جدا شدن از نعمت دیگری، چه نزدیک است آسایش به خستگی و بینوایی به نعمت و مرگ به زندگی، پس خوشا به حال آنکه علم و عمل و حب و بغض و گرفتن و رها کردن و سخن گفتن و سکوتش را برای خدا خالص گرداند. و آفرین بر عالمی که آگاه شود و از گناه بپرهیزد و عمل کند و کوشا باشد و از هلاکت و خسران بترسد، پس آماده و مهیا گردد، اگر پرسیده شود، به روشنی پاسخ گوید و اگر رها شود، خاموش ماند. سخن او صواب باشد و سکوت او به سبب ناتوانی از جواب باشد. وای و همه وای برکسی باشد که گرفتار حرمان، خواری و نافرمانی شود و آنچه را برای دیگران نمی پسندد، برای خویشتن نیکو شمارد. هرکس سخنش نرم گردد، محبتش واجب می شود. هرکس را که شرم و بخشش نباشد، مرگ برای او از زندگی شایسته تراست. مروت شخص کامل نمی شود تا اینکه برای او مهم نباشد که کدامیک از دو جامه اش را بپوشد و یا کدام یک از دو خوردنیش را بخورد» (13) .
این وصیتنامه، سرشاراست از آداب رفتار، تهذیب اخلاق و دعوت به تقوای الهی که همانا نخستین پایه در نگهداشتن نفس از انحراف و گناهان و قرار دادن آن در مسیر صحیحی است که از هدایت و رستگاری، برخوردار باشد.

 تربیت امام حسین از سوی حضرت فاطمه

سرور زنان علیها السلام به تربیت فرزندش حسین، همت گماشت و او را غرق در محبت و عطوفت خویش ساخت تا بدین وسیله شخصیتی مستقل و ادراکی ذاتی داشته باشد. همچنین وی را با آداب اسلامی تغذیه نمود و او را به استقامت و راه مستقیم به سوی خیر، عادت داد.
«علائلی» می گوید: «آنچه از مجموع اخبار حسین به ما رسیده این است که مادرش، اهتمامی فراوان داشت تا الگوهای عقیدتی اسلامی را در وجود او مستحکم سازد و اندیشه فضیلت با تمام معانی آن و به صحیح ترین صورتی در نفسش گسترش یابد و عجیب نباشد که پیامبر صلی الله علیه و آله نیز در جهت دهی به آن حضرت، در این دوره ای که کودک، احساس استقلال می کند، اشراف داشته است.
حضرت فاطمه علیها السلام اندیشه خیر و دوستی مطلق و واجب را در نفس وی کامل گردانید و در زوایای فکر و ابعاد اندیشه هایش، فضیلتهای عالی را گسترده ساخت؛ زیرا مبانی ادب را در طبیعت فرزندش چنان جهت داد که مرکز دایره آن، خداوند باشد که خود آن اندیشه ای است که همگان در آن مشترک هستند.
بدین گونه است که کودک، خود دایره محدود کوتاهی را رسم می کند آنجا که این مبانی ادب را حول محور مادرش بنا می کند و تنها وی را در نظر می گیرد و از او به هیچ موجودی جز او روی نمی آورد و مادرش برای او دایره ای نامتناهی ترسیم نمود، آنگاه که اندیشه خدایی را نقطه تمرکز قرار داد و مبانی آداب و فضایل را حول محور آن قرار داد، پس نفس وی گسترده گشت تا جهان را با عواطف مهذّبش شامل شود و با عالیترین نمونه او را به سوی خیر و جمال حرکت دهد...» (14) .
امام حسین علیه السلام در فضای آن خانواده عظیم، رشد و نموّ یافت، خانواده ای که تاریخ انسانیت برای آن همانندی در ایمان و هدایت سراغ نداشت تا آنجا که آن حضرت در سایه رشدش در میان آن خانواده از نمونه های کم نظیر اندیشه انسانی و از بارزترین پیشوایان مسلمین گردید.

 محیط

کارشناسان مباحث تربیتی و روانشناسی همگی بر آنند که «محیط» یکی از مهمترین عواملی است که تربیت در شکل بخشیدن به شخصیت کودک و ایجاد غرایز و عادات در کودک بر آنها تکیه دارد و مسؤولیت هرگونه انحطاط یا عقب ماندگی در ارزشهای تربیتی، به آن برمی گردد، همچنانکه ثبات محیط و عدم پریشانی در خانواده، تأثیر بسزایی در رفتار به هنجار و بخردانه کودک دارد.
«سازمان یونسکو» وابسته به ملل متحد در زمینه عوامل غیر طبیعی مؤثر در روحیه کودک، تحقیق نموده و پس از مطالعات فراوانی که کارشناسان انجام داده اند، این گزارش را ارائه نمودند:
«بدون شک، محیط، دارای ثبات روحی و خانواده متشکلی که اعضای آن در فضایی از عطوفت متقابل زندگی می کنند، نخستین پایه هایی هستند که شکل گیری عاطفی کودک بر آنها متکی است و کودک در آینده، روابط اجتماعی خود را به صورت مطلوبی بر این اساس بنا می نهددرحالی که اگر شخصیت کودک با برخورد نامطلوب والدین،دچار لطمه شود،از جامعه پذیری،ناتوان خواهدبود..» (15) .
ثبات محیط و عدم پریشانی آن، از مهمترین عوامل قوی در پایداری شخصیّت کودک و شکوفایی زندگی و دور ساختن وی از اضطراب می باشد و روانشناسان معتقدند که بی ثباتی محیط و پیچیدگیهای آن سبب می شوند کودک حس کند که در جهانی متناقض و مملو از نیرنگ، فریب، خیانت و حسد زندگی می کند و اینکه وی مخلوقی ناتوان است که قدرت و توانی در برابر این جهان زورگو را ندارد (16) .
اسلام، به صورتی مثبت به مسائل محیط، توجه نموده و همه وسایل و نیروهایش را در راه اصلاح آن به کار گرفته و پیش از هر چیز به این امر نظر داشته است که ارزشهای والایی از حق، عدل و مساوات در آن حاکم باشد و عوامل انحطاط و عقب ماندگی از قبیل جور، ستم و فریبکاری در آن نابود شود و محیط، جای امنی باشد به دور از آشوبها و پریشانیها تا بهترین و سرآمدترین انسانهارا به امت تقدیم کند، انسانهایی پیشتاز در صحنه های نیکوکاری و خیر و اصلاح.
محیط اسلامی، بزرگان، نامداران و شخصیتهای کم نظیری از مصلحان را پرورش داده که از بهترین افرادی بودند که انسانیت در همه مراحل تاریخیش به خود دیده است، همچون مولایمان حضرت امام امیر المؤمنین علیه السلام، عمار بن یاسر، ابوذر و مانند آنها از پایه گذاران عدالت اجتماعی در اسلام.
امام حسین علیه السلام در فضای آن محیط روشن اسلامی، نشأت یافت که نور را پرتو افکن ساخت و تمدن انسان را به پاکرد و ملتهای جهان را به سوی محقق نمودن مسائل سرنوشت سازشان، رهبری نمود و نیروهایی را که برای عقب نگهداشتن و انحطاط انسان می کوشیدند، نابود ساخت. آن محیط عظیمی که به سوی سرچشمه های عدالت، روی آورد و از آن سیراب گشت و نسلهای تشنه را سیراب نمود.
امام حسین علیه السلام در اوان کودکی مشاهده کرد که محیط اسلامی چه پیروزیهای عظیمی را در راه ایجاد دولت اسلام و استحکام بخشیدن به پایه ها، اهداف و نشر اصول آن باهدف گسترش مودت و نیکنامی و امنیت در میان مردم به دست آورده بود.
اینها بخشی از امکانات تربیتی است که برای امام حسین علیه السلام فراهم آمده بود. امکاناتی که آن حضرت را آمادگی بخشید تا مثالی والا برای جدّش حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله در دعوت به سوی حق و صلابت در عدل باشد.

 پاورقی :

(1) نظام تربیتی در اسلام، ص62 - 61.
(2) نوح/26 و 27: «نوح عرض کرد: پروردگارا! (اینک که قوم از کفر و عناد دست نمی کشند) توهم این کافران را هلاک کن و از آنان دیّاری بر روی زمین باقی مگذار، اگر از آنان هرکه را باقی گذاری، بندگان پاک با ایمانت را گمراه می کنند و فرزندی هم جز بدکار و کافر از آنان به ظهور نمی رسد».
(3) طبرانی، المعجم الکبیر 98:3 مخطوط به خط علّامه سید عزیز طباطبائی یزدی.
(4) المنمق فی اخبار قریش، ص424.

(5) خانواده» نزد علمای جامعه شناس، آن رابطه اجتماعی است که از زن و شوهر و فرزندانشان تشکیل می شود و شامل اجداد و نوادگان می باشد(ر.ک: علم الاجتماع، ص92).
(6) بیماریها روانی و عقلی، ص ب.
(7) نظام تربیتی در اسلام، ص81.
(8) نظام خانواده در اسلام، ص25.

(9) یعقوبی، تاریخ 246:2.
(10) امام احمد، مسند 201:1.
(11) نظام تربیتی در اسلام، ص99.

(12) در نسخه ای «خشنودی و خشم» آمده است.
(13) الاعجاز و الایجاز، ص33.

(14) امام حسین علیه السلام، ص289.

(15) اثر خانواده و اجتماع بر نوجوانان زیر سیزده سال، سازمان یونسکو، ص35.
(16) شکل گیری شخصیت، ص22.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:14 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش سیزدهم )

حکومت یزید و عدم بیعت امام

«یزید»، پس از هلاک شدن پدرش، رهبری دولت اسلامی را در دست گرفت در حالی که وی در سن و سال جوانی بود روزگار او را پاک نکرده و تجربه ها، وی را صیقلی نداده بود. بنا به اتفاق مورخان، وی به خوشگذرانی، شکار، شراب، زنان و سگان شکاری علاقه ای وافر داشت و به ارتکاب منکر و فحشا، توجهی فراوان داشت.
وی هنگام هلاکت پدرش، در دمشق نبود، بلکه در «حوارین الثنیه» در سفر شکار بود (1) ، «ضحاک بن قیس» نامه ای برای وی فرستاد که او را در مرگ معاویه تسلیت می داد و به خلافت، تبریک می گفت و از او می خواست تا فوراً به دمشق بیاید و زمام امور حکومت را به دست گیرد.

هنگامی که یزید نامه را خواند فوراً همراه با کاروانی از داییانش، به سوی پایتخت حرکت کرد. وی موهای زیادی داشت و در طول راه نیز چهره ای گرد آلود پیدا کرده بود، نه عمامه ای بر سر نهاده و نه شمشیری بر کمر بسته بود.
مردم، پیش آمدند، بر او سلام کردند و تسلیت گفتند در حالی که از وضعی که داشت انتقاد می نمودند و می گفتند: «این همان چادر نشینی است که معاویه، وی را بر امور مردم مسلّط کرده است و خداوند از او درباره اش سؤال خواهد کرد» (2) .
یزید، به سوی قبر پدر رفت و گریان در کنار آن نشست و چنین سرود:
جاء البرید بقرطاس یخب به
فاوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا لک الویل ماذا فی کتابکم
قال الخلیفة أمسی مدنفا و جعا (3) .
«نامه رسان، نامه ای آورد و دل از نامه اش رمید».
«گفتیم و ای بر تو درنامه تان چیست؟ گفت: خلیفه به حال احتضاراست و درد می کشد».
سپس در کاروانی رسمی در حالی که فرومایگان از اهل شام و داییانش و دیگران از بنی امیه دور او را گرفته بودند، به سوی کاخ «قبة الخضراء» به راه افتاد.

سخنرانی یزید برای اهل شام

یزید، در میان اهل شام، خطابه ای ایراد کرد و ضمن آن اعلام نمود که عزم و تصمیم وی بر ورود در جنگی و یرانگر بر ضد اهل عراق است که متن آن خطابه چنین بود:
«ای مردم شام! همانا خیر پیوسته در میان شما بود و میان من و اهل عراق جنگی سخت در خواهد گرفت، من در خواب دیدم که گویی نهری از خون تازه میان من و آنان جریان دارد، من در خواب می کوشیدم که از آن نهر بگذرم ولی نتوانستم آن کار را بکنم تا اینکه عبیداللَّه بن زیاد نزد من آمد و در برابر من از آن گذشت، در حالی که من به او نگاه می کردم».
مردم شام تأیید و پشتیبانی کامل خود را نسبت به او اعلام نمودند و گفتند: «ای امیر مؤمنان! هر جا می خواهی ما را ببر و با ما بر هر که دوست داری وارد شو که ما در خدمت تو هستیم و مردم عراق، شمشیرهای ما را در روز صفین می شناسند».
یزید، از آنها تشکر کرد و اخلاص و وفاداری آنان نسبت به خودش را مورد ستایش قرار داد (4) در حالی که در محافل شام، مسلّم شده بود که یزید، جنگ بر ضد مردم عراق را به خاطر ناخوشایندی آنان از بیعت با وی و همفکری شان با امام حسین علیه السلام، اعلام خواهد کرد.

همراه با مخالفین در مدینه

یزید، از اینکه جبهه مخالفی را ببیند که در برابر قدرتش گردن ننهد و وفاداری به حکومتش را نپذیرد آرام نمی گرفت تصمیم گرفته بود که سرسختانه آن را سرکوب نماید؛ زیرا کارها برای وی آماده و گردنها در برابرش خاضع گشته و همه دستگاههای دولتی در دست وی قرار گرفته بود، پس چه چیزی او را مانع می شد که دشمنان و مخالفانش را مقهور سازد؟
مهمترین چیزی که یزید را از مخالفان نگران می ساخت، حضرت امام حسین علیه السلام بود؛ زیرا آن حضرت، نفوذی گسترده و جایگاهی بلند نزد مسلمین داشت، او نوه صاحب رسالت و سید جوانان اهل بهشت بوده است اما فرزند زبیر، آن اهمیت فراوان را نزد یزید، نداشته بود.

دستورهای مؤکد به ولید

یزید، دستورهای مؤکدی به عاملش در مدینه، «ولید بن عتبه» داد تا مخالفان را به بیعت مجبور سازد. وی دو نامه برای او فرستاد. نامه اوّل به دو صورت روایت شده است که عبارتند از:
1 - «خوارزمی» آن را چنین روایت کرده است؛ «اما بعد: معاویه بنده ای از بندگان خدا بود که او را گرامی داشت و برای خود خالص ساخت و به وی قدرت بخشید و سپس او را به سوی جای آسایش، گلزار رحمت خویش فرا خواند! وی به تقدیر، زیست و به اجل، مرد، او به من وصیت کرده و مرا به حذر کردن از خاندان ابوتراب سفارش نموده بود به خاطر جرئت آنان در ریختن خونها، تو ای ولید! دانستی که خداوند تبارک و تعالی انتقام عثمان مظلوم را به وسیله آل ابوسفیان می گیرد، زیرا آنان یاوران حق و طالبان عدالت هستند، پس هرگاه این نامه ام به تو برسد، از اهل مدینه بیعت بگیر!» (5) .
این نامه شامل مطالب زیر بوده است:
الف - دادن خبر مرگ معاویه به ولید.
ب - هراس یزید از خاندان نبوت، زیرا پدرش به وی وصیت کرده که از آنها حذر کند و این امر با آن و صیتنامه ادعا شده برای معاویه، منافات دارد زیرا در آن توجه وی به حضرت حسین علیه السلام و ملزم ساختن پسرش به تکریم و رعایت مقام آن حضرت، آمده بود.
ج - سرعت بخشیدن به گرفتن بیعت از اهل مدینه.
2 - بلاذری، نامه یزید را روایت کرده که متن آن چنین است:
«اما بعد: معاویة بن ابی سفیان بنده ای از بندگان خدا بود که خداوند او را تکریم نمود و خلیفه ساخت و قدرت بخشید و برای وی امکانات به وجود آورد، پس به تقدیر، زیست و به اجل، مرد که رحمت خدا بر او باد؛ زیرا ستوده زیست و نیکوکار و با تقوا درگذشت، و السلام!...» (6) .
گمان غالب این است که این روایت صحیح باشد؛ زیرا تنها به خبر دادن مرگ معاویه به ولید اکتفا کرده است بدون اینکه به گرفتن بیعت از حضرت حسین علیه السلام و دیگر مخالفان اشاره ای کرده باشد، اما بنا به روایت اول، صحبت از نامه زیر که یزید برای ولید فرستاده تا حضرت حسین را به بیعت مجبور کند، بیهوده خواهد بود.
دوّم: نامه کوتاهی است که به گوش موش کوچک تشبیه شده و به سه صورت روایت گردیده است:
1 - «طبری و بلاذری» آن را روایت کرده اند، متن آن چنین است؛ «امّا بعد: حسین و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبیر را به شدت بگیر که هیچ اجازه ای در آن نباشد تا اینکه بیعت کنند، و السلام!» (7) .
2 - «یعقوبی» آن را چنین روایت نموده است: «هر وقت این نامه ام به تو رسید، حسین بن علی و عبداللَّه بن زبیر را حاضر کن و از آنها بیعت بگیر، پس اگر خودداری نمودند، گردنشان را بزن و سرهایشان را نزد من بفرست و از مردم بیعت بگیر و هرکس خودداری کند، حکم را در موردش و حسین بن علی و عبداللَّه بن زبیر اجرا کن، و السلام» (8) .
در روایت دوم، ذکری از «عبداللَّه بن عمر» نیامده و گمان قوی تر آن است که نام وی به حسین و فرزند زبیر اضافه شده تا او را به جبهه مخالف ملحق سازند و او را از تأیید آشکار بیعت با یزید، تبرئه کنند.
3 - «حافظ ابن عساکر» آن را این گونه روایت نموده است: «مردم را فراخوان و از آنها بیعت بگیر و از بزرگان قریش آغاز کن و نخستین کسی که از او شروع می کنی، حسین بن علی باشد؛ زیرا امیر المؤمنین (معاویه) به من وصیت کرده که با وی مدارا کنم و نظرش را جلب نمایم» (9) .
در این روایت، ذکری از فرزند زبیر و فرزند عمر نیست، زیرا در نظر یزید آنان هیچ اهمیتی نداشتند جز اینکه ما به مطلب آخر این نامه شک داریم از اینکه معاویه به یزید وصیت کرده باشد که با حسین مدارا کند و نظرش را جلب نماید؛ زیرا معاویه موضعگیری سخت همراه با دشمنی و کینه نسبت به همه اهل بیت علیهم السلام داشته و همه اقدامات بی رحمانه را بر ضدّ آنان به کار برده بود که در بحثهای گذشته به آن اشاره نمودیم، گمان غالب این است که این جمله به آن اضافه شده تا معاویه تبرئه شود و مسؤولیت وی در مورد جرایمی که پسرش بر ضد عترت پاک مرتکب شده بود، منتفی گردد.
در اینجا یک مطلب باقی می ماند و آن اینکه این نامه را مورخان، به خاطر کوچکی اش همچون گوشِ موشِ کوچک توصیف کرده اند شاید سبب ارسال آن با این اندازه آن باشد که یزید، گمان کرده بود و لید آنچه را به وی دستور داده است یعنی کشتن حسین و ابن زبیر، اجرا می کند و طبیعی است که این کار، عواقب ناخوشایندی در بر دارد که از مهمترین آنها ناخشنودی و خشم عمومی میان مسلمین است که می خواست گناه آن را به گردن ولید بیندازد و او دستور قتل آنها را به وی نداده است که اگر دستور این کار را به وی داده بود، فرمان خاص مفصلی در این مورد صادر می کرده است.
هر دو نامه را «زریق»، غلام معاویه تحویل گرفت و به سرعت حرکت کرد و بدون توقف، ادامه راه می داد تا اینکه به یثرب رسید (10) و در حالی که «عبداللَّه بن سعد بن ابی سرح» همراه او بود، نقاب زده به طوری که فقط چشمهایش دیده می شوند. در میان راه، «عبداللَّه بن زبیر» با او روبه رو شد و دستش را گرفت و از او درباره معاویه پرسید، اما او پاسخی نمی داد، پس به او گفت: آیا معاویه مرده است؟ ولی او چیزی در پاسخش نگفت، وی مرگ معاویه را دانست و به سرعت نزد حضرت حسین علیه السلام رفت و خبر را به آن حضرت رساند (11) ، حضرت حسین به او گفت: «من گمان می کنم که معاویه مرده است؛ زیرا دیشب در خواب دیدم که منبر معاویه واژگون گردیده و خانه اش را در آتش شعله ور دیدم این را نزد خود به مرگ وی تأویل نمودم» (12) .
«زریق «به خانه ولید آمد و به حاجب گفت برای من اجازه بگیر، به وی گفت که ولید به اندرون رفته و راهی به وی نیست. زریق بر او فریاد کشید که من فرمانی برایش آورده ام. حاجب وارد شد و ولید را از موضوع با خبر ساخت و او به وی اجازه داد. ولید بر تختی نشسته بود. هنگامی که نامه یزید را در مورد مرگ معاویه خواند، به شدّت پریشان شد و برپای می خاست و خود را بر بستر خویش می افکند (13) .

پریشانی ولید

«ولید» از دستوری که یزید به وی داده بود مبنی بر اینکه مخالفان را سرکوب کند، پریشان گشت؛ زیرا یقین داشت گرفتن بیعت از این عده، کار آسانی نیست مگر اینکه با آنها به خشونت متوسل شود و یا آن گونه که یزید به وی دستور داده بود، گردنشان را بزند. معاویه با همه قدرتهای سیاسی اش نتوانست آنها را برای بیعت با یزید مطیع سازد، پس چگونه ولید کاری را انجام می داد که معاویه از آن ناتوان مانده بود؟

مشورت با مروان

ولید، در کار خود سرگردان شد و دید که به مشورت با مروان، - بزرگ خاندان اموی -، نیازمنداست. او را فراخواند - مروان در حالی که پیراهنی سفید و رواندازی گلدار بر تن داشت، حاضر گردید. (14) ولید، مرگ معاویه را به وی خبرداد. مروان، پریشان گشت. سپس، دستور یزید، در مورد اجبار مخالفان بر بیعت و در صورت خود داری کردن، گردن زدن آنان را بر او عرضه داشت و از مروان خواست تا از روی دلسوزی به وی اظهار نظر کند و با اخلاص به وی نظر بدهد.

نظر مروان

«مروان» نظر خود را به ولید اعلام کرد و گفت: هم اکنون دنبالشان بفرست و آنها را به بیعت و داخل شدن در اطاعت از یزید دعوت کن، پس اگر انجام دادند، از آنها بپذیر و اگر خودداری کردند، آنها را جلو بینداز و گردنشان را بزن پیش از آنکه از مرگ معاویه با خبر شوند؛ زیرا آنها اگر این خبر را بفهمند، هر کدامشان بر خواهند خاست و مخالفت خود را اعلام خواهند کرد و مردم را به اطاعت از خود فرا خواهند خواند، در آن صورت می ترسم از آنان چیزی به تو برسد که توانایی آن را نداشته باشی، به جز عبداللَّه بن عمر که در این مورد با کسی منازعه نخواهد کرد... با اینکه می دانم حسین بن علی در بیعت با یزید، با تو موافقت نخواهد کرد و طاعتی از او برای یزید دیده نمی شود، به خدا سوگند! اگر من جای تو بودم، حتی کلمه ای با حسین رد و بدل نمی کردم تا اینکه گردنش را بزنم، هر چه می خواهد بشود.
این مسأله بر ولید که کار کشته ترین و باخردترین فرد بنی امیه بود، گران آمد و به مروان گفت: «ای کاش! ولید به دنیا نمی آمد و چیزی قابل ذکر نمی بود».
مروان او را مسخره کرد و بر او خرده گرفته، گفت: «از آنچه به تو گفتم بی تاب مشوکه آل ابوتراب از قدیم الایام دشمن بودند و همچنان هستند، آنها کسانی هستند که خلیفه عثمان بن عفان را کشتند و سپس به سوی امیر المؤمنین (معاویه) رفتند و با او جنگیدند...».
ولید بر او پرخاش کرد و گفت: «وای بر توای مروان از این سخنانت! در مورد فرزند فاطمه، بهتر از این سخن بگوی که وی یادگار نبوّت است» (15) .
آنان در مورد فراخوانی آن عده، همرأی شدند تا مطلب را به آنها بگویند و میزان همفکری آنان با قدرت حاکمه در این مورد را بدانند.

پاورقی:

(1) الفتوح 265 / 4.
(2) ذهبی، تاریخ اسلام 168/4 (حدیث سال شصت).
(3) ابن اثیر، تاریخ 9 / 45.

(4) الفتوح 6 / 5.

(5) خوارزمی، مقتل 180/1.
(6) انساب الاشراف، 313 / 5.
(7) طبری، تاریخ 338 / 5 انساب الاشراف، 313 / 5.
(8) یعقوبی، تاریخ 241/2.
(9) ابن عساکر، تاریخ 170 / 4 (حوادث سال 60).
(10) ذهبی، تاریخ اسلام 170/4 تاریخ خلیفه خیاط 232/1. و در تاریخ ابن عساکر 206/14 آمده است: یزید، این نامه را همراه عبداللَّه بن عمر،ابن ادریس عامری و عامر بن لؤی نوشته‏است.
(11) شرح نهج البلاغه 116 - 115/20.
(12) الفتوح 14 / 5.
(13) تاریخ خلیفه خیاط 232/1.

(14) ذهبی، تاریخ اسلام 170/4 (حوادث سال 60).

(15) الفتوح 13 - 11/5.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:15 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

 زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش چهاردهم )

احضار امام حسین توسط مروان ولید

هنگام نیمه شب (1) «عبداللَّه بن عمرو بن عثمان» را که غلامی نوجوان بود، به دنبال حضرت حسین علیه السلام و فرزند زبیر فرستاد و علت اینکه در آن وقت وی را فرستاد، این بود که شاید در آن وقت شب، موافقت حضرت حسین علیه السلام با بیعت یزید را ولو مخفیانه، به دست آورد، او می دانست که اگر آن حضرت، این مطلب را از وی می پذیرفت عهدش را نمی شکست و از قولش، تخلف نمی کرد.

آن جوان رفت تا حسین علیه السلام و پسر زبیر را برای حضور نزد ولید فراخواند، آن دو را در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله یافت و آنها را برای آن کار دعوت کرد، آن دو، پذیرفتند به وی دستور دادند که برود.
«فرزند زبیر» پریشان شد و به امام گفت: فکر می کنید چرا وی در این ساعت که معمولاً دیداری ندارد، ما را احضار کرده است؟

- فکر می کنم طاغوتشان (معاویه) هلاک شده است، او برای گرفتن بیعت به دنبال ما فرستاده است، پیش از آنکه این خبر در بین مردم منتشر شود.
- من هم چیزی غیر از این گمان نمی کنم، تو می خواهی چه کارکنی؟
- هم اینک جوانانم را فراهم می آورم و سپس به سوی او می روم و آنان را بر در خانه، می نشانم.

- من بر تو می ترسم، اگر وارد شوی.
- من تنها در صورتی به نزد وی می روم که قدرت امتناع داشته باشم (2) .
سرور آزادگان به منزل خود رفت و غسل نمود و نماز خواند و به درگاه خدا دعا کرد (3) ، سپس اهل بیتش را فرمان داد تا سلاح بردارند و همراه وی خارج شوند. آنان، به سرعت برگرد آن حضرت فراهم آمدند و آن حضرت به آنها دستور داد تا بر در خانه بنشینند و به آنها فرمود: «من داخل می شوم، پس اگر شما را فراخواندم و یا صدای مرا شنیدید که بلند گشته است، همگی بر من داخل شوید».
امام، بر ولید وارد شد و مروان را نزد وی دید که میان آنها قطع رابطه وجود داشت، پس امام آن دو را به نزدیک شدن و اصلاح و ترک کینه ها امر فرمود .

روحیه امام علیه السلام - که بر آن سرشته شده بود - اصلاح بود، حتی میان دشمنان و مخالفانش، پس آن حضرت علیه السلام به آنها فرمود: «باهم و صلت داشتن از قطع رابطه بهتراست و صلح از فساد بهتر، اینک برای شما وقت آن فرا رسیده است که با هم باشید، خداوند میان شما را اصلاح نماید (4) .
آن دو، پاسخی به آن حضرت ندادند و سکوتی سهمگین بر آنها دست یافته بود. آنگاه امام، روی به ولید کرد و به او گفت: «آیا خبری از معاویه به تو رسیده است؟ زیرا وی بیمار و بیماری اش طولانی شده بود، اکنون حالش چطوراست؟».
ولید با صدایی اندوهناک و پریشان گفت: «خداوند تو را در مرگ معاویه اجر دهد، او برای تو عمویی با صداقت بود و اینک طعم مرگ را چشیده، این نامه امیر المؤمنین یزید است...».
حضرت حسین استرجاع کرد و به وی فرمود: «مرا برای چه دعوت کرده ای؟».
- تو را برای بیعت دعوت کرده ام (5) .
امام علیه السلام فرمود: شخصی مانند من، مخفیانه بیعت نمی کند و بیعت مخفیانه از من پذیرفته نمی شود، پس هرگاه برای مردم خارج شدی و آنان را برای بیعت فراخواندی، ما را نیز همراه آنان دعوت می نمایی و کار یکسان خواهد بود».
امام، درخواست کرد که مسأله تا هنگام صبح تأخیر داده شود تا اجتماع عظیمی از مردم تشکیل شود و آن حضرت نظر خود را در محکوم کردن بیعت یزید، اعلام نماید و همّت مسلمانان را برای انقلاب و سرنگون کردن حکومت یزید به قیام فراخواند.
ولید - بنابه گفته مورخان - عافیت طلب بود و فتنه را نمی پسندید، پس از امام به خاطر گفتارش، تشکر کرد و به آن حضرت اجازه داد که به خانه اش برگردد.
در اینجا، آن فرومایه پلید، «مروان بن حکم» خشمگین و پر کینه بر ولید فریاد زد: «اگر این ساعت از تو دور شود و با تو بیعت ننماید، دیگر هیچگاه این گونه بروی قدرت نخواهی یافت تا اینکه میان شما و میان وی کشته ها فراوان گردند. او را بازداشت کن که بیعت کند وگرنه گردنش را بزن».
سرور آزادگان به سوی آن ترسوی پلید، ترسوزاده دون، برخاست و به وی فرمود: «ای فرزند آن زن زاغ چشم! آیا تو مرا می کشی یا او؟ به خدا! دروغ گفتی و پست همت شده ای» (6) .
سپس، روی به ولید کرد و او را از عزم و تصمیم خود در نپذیرفتن بیعت یزید، آگاه کرده گفت: «ای امیر! ما، اهل بیت نبوت و معدن رسالت و جایگاه آمد و شد فرشتگان و محل رحمت هستیم. خداوند به خاطر ما (خلقت را) گشود و به خاطر ما پایان داد، یزید، مردی فاسق است، شرابخوار و کشنده جانهای حرام شده و آشکار کننده فسق می باشد، شخصی مانند من با کسی چون او بیعت نمی کند، ولی ما و شما صبح خواهیم کرد و می بینیم و می بینید که کدامیک از ما به خلافت و بیعت، شایسته تراست» (7) .
این، نخستین اعلام آن حضرت به طور رسمی، پس از مرگ معاویه، در مورد رد کردن بیعت یزید بود که آن را در کاخ فرمانداری و در محل قدرت حاکم بدون اینکه اعتنایی و یا ترس و وحشتی داشته باشد، اظهار فرمود.
اظهار آشکار آن حضرت در مورد رد کردن بیعت یزید، بیانگر تصمیم آن حضرت و آماده ساختن خویشتن برای فداکاری از عظمت مبدأ و شرافت عقیده اش بود؛ زیرا آن حضرت، به حکم مواریث معنوی و به حکم خاندانش که محل فراهم آمدن همه کمالات انسانی هستند، چگونه با یزید بیعت می کرد، کسی که از عناصر فسق و فجور بود، اگر آن حضرت، وی را به عنوان پیشوایی بر مسلمین می پذیرفت، حیات اسلامی را به سوی انهدام و نابودی سوق می داد و عقاید دینی را به گمراهی و جهالتهای عمیقی گرفتار می کرد.
سخن کوبنده و حقی که سرور آزادگان اظهار فرمود، مروان را ناخشنود ساخت، لذا با خشونت به و لید روی کرد و او را بر رها کردن حضرت، سرزنش نمود و گفت: «با من مخالفت کردی، به خدا! هرگز چنین فرصتی بر او پیدا نخواهی کرد».
ولید، تحت تأثیر منطق امام قرارگرفت و وجدانش بیدار گشت، لذا به ردّ یاوه گوییهای مروان پرداخت و گفت: «وای بر تو! تو به من پیشنهادی دادی که دین و دنیایم را از دست بدهم، به خدا! دوست ندارم همه دنیا را داشته باشم ولی حسین را بکشم، سبحان اللَّه! آیاحسین را بکشم به این دلیل که گفته است: بیعت نمی کنم. به خدا! گمان نمی کنم کسی باخون حسین به دیدار خدا برود مگر اینکه میزانش سبک باشد و خداوند در روز قیامت به وی نظر نکند و تزکیه اش ننماید و عذاب دردناکی برای وی خواهد بود».
مروان او را به مسخره گرفت و گفت: «اگر نظر تو این باشد، به صواب دست یافته ای!» (8) .
حضرت حسین علیه السلام تصمیم گرفت مدینه را ترک کند و به سوی مکه برود تا به بیت اللَّه الحرام پناه جوید و از شرّ امویان و تعدّی آنان در امان باشد.

امام حسین و مروان

حضرت حسین علیه السلام فردای آن شبی که عدم پذیرش بیعت با یزید را اعلام کرده بود، در میانه راه با مروان بن حکم روبه رو شد، مروان بی مقدمه به آن حضرت گفت: من دلسوز تو هستم، از من اطاعت کن تا رستگار و درست باشی!...
- «آن چه باشد ای مروان؟!».
- من به تو امر می کنم با امیر المؤمنین یزید، بیعت کنی که در دین و دنیا برایت بهتر است!
امام به شدّت ناراحت شد و استرجاع نموده، با منطقی رسا به گفتار مروان پاسخ داد و فرمود: «اگر امّت به حاکمی همچون یزید مبتلا شود اسلام را باید بدرود گفت، وای بر تو ای مروان! آیا مرا به بیعت با یزید امر می کنی که مردی فاسق است، تو گفتاری ناصواب بر زبان آورده ای... من تو را بر گفته ات سرزنش نمی کنم؛ زیرا تو آن ملعونی هستی که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را در حالی که در صلب پدرت حکم بن ابی العاص بودی، لعنت فرمود».
امام سپس اضافه کرد: «ای دشمن خدا! از من دور شو! که ما اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله هستیم، حق در میان ماست و زبانهای ما به حق سخن می گویند، من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفیان و بر اسیران آزاد شده و فرزندان اسیران آزاد شده حرام است. و فرمود: هرگاه معاویه را بر منبرم دیدید، شکمش را پاره کنید، به خدا! مردم مدینه او را بر منبر جدّم دیدند و به آنچه دستور داده شده بودند، عمل نکردند...».
مروان پلید ناپاک به خشم آمد و فریاد کشید: «به خدا! از من جدا نمی شوی تا اینکه با خواری با یزید بیعت کنی؛ زیرا شما خاندان ابوتراب از کینه خاندان ابوسفیان سیراب شده اید و حق دارید که آنها را دشمن بدارید و آنها هم حق دارند که دشمن شما باشد».
امام نیز بر او فریاد کشید: «ای ناپاک! از من دور شو که من از اهل بیت پاک هستم، خداوند درباره آنان این آیه را بر پیامبرش صلی الله علیه و آله نازل فرمود: «اِنَّما یُریدُ اللَّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ و َیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» (9) .
او نمی توانست کلام امام را تحمل کند. وی به آتش درد و اندوه می سوخت، آنگاه امام به وی فرمود: «ای فرزند زن زاغ چشم! تو را مژده باد به هر چیزی که پیامبر صلی الله علیه و آله نمی پسندد، روزی بر پروردگارت وارد می شوی و جدم از تو درباره حق من و حق یزید، خواهد پرسید».
مروان به سرعت، نزد ولید شتافت و او را از سخنان حضرت حسین علیه السلام آگاه کرد (10) .

تماس گرفتن ولید با دمشق

ولید، یزید را از اوضاع حاکم بر مدینه آگاه کرد و او را از خود داری حضرت حسین علیه السلام از بیعت، با خبر ساخت که آن حضرت معتقد است طاعتی برای یزید بروی نیست. یزید وقتی این مطلب را فهمید به شدت خشمگین شد.

دستورهای شدید از دمشق

یزید، دستورهای شدیدی برای گرفتن بیعت مجدّد از اهل مدینه و کشتن حضرت حسین علیه السلام و فرستادن سر آن حضرت برای او به ولید داد که متن آن نامه چنین است: «از بنده خدا یزید، امیر المؤمنین به ولید بن عتبه، اما بعد: هرگاه این نامه من به دست تو رسید، بار دیگر با تأکید از مردم مدینه بیعت بگیر عبداللَّه بن زبیر را رها کن که وی تا وقتی که زنده باشد، از دست ما نمی رود، سر حسین بن علی علیه السلام همراه جواب، باشد که اگر چنین کردی، افسار اسبان را برای تو خواهم گذاشت و نزد من جایزه و بهره فراوان و نعمت خواهی داشت، و السلام...».

عدم پذیرش ولید

ولید، رسماً آنچه را یزید بر عهده او گذاشته بود، در مورد کشتن حضرت حسین علیه السلام، رد کرد و گفت: نه به خدا! خداوند مرا قاتل حسین بن علی نخواهد دید... من فرزند دخت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله را نمی کشم هر چند همه دنیا را به من بدهد (11) .
این نامه در حالی به دست وی رسید که امام از مدینه به سوی مکه خارج شده بود.

پاورقی:

(1) البدایة و النهایة: 147 / 8.
(2) ابن اثیر، تاریخ15 - 14 / 4.
(3) الدر النظیم، ص171.
(4) ابن اثیر، تاریخ 15 / 4.
(5) الفتوح 17 / 5.
(6) ابن اثیر، تاریخ 15 / 4.
(7) الفتوح 19 - 18 / 5.
(8) طبری، تاریخ 340 / 5.
(9) احزاب، 33.
(10) الفتوح 25 - 23 / 5.
(11) الفتوح 26 / 5.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:15 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگینامه امام حسین (ع)

زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش پانزدهم )

آغاز حکومت یزید و کینه او به پیامبر معاویه، زندگی اش را با بزرگترین گناه در اسلام و زشت ترین جنایت در تاریخ، پایان داد؛ زیرا بدون هیچ و اهمه ای فرزند بد نهادش «یزید» را به عنوان خلیفه بر مسلمین تحمیل کرد تا دین و دنیای آنان را به تباهی بکشاند و مصیبتها و فجایع جاویدانی را برایشان به ارمغان آورد...
معاویه به انواع وسایل ددمنشانه دست زد تا سلطنت را در خاندانش موروثی سازد.
«جاحظ» عقیده دارد که معاویه از پادشاهان ایران و بیزانس تقلید کرد و خلافت را به سلطنتی همچون سلطنت پادشاهان ساسانی و همانند سزارها تبدیل نمود... 

 کینه یزید نسبت به پیامبر

جان یزید از کینه توزی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و دشمنی با آن حضرت، مالامال بود؛ زیرا پیامبر در روز بدر، بعضی از افراد خاندانش را کشته بود، هنگامی که یزید، عترت پاک را قتل عام کرد، خوشحال و شادمان بر اریکه قدرت نشست و پای می جنباند؛ چون انتقام خود را از پیامبر صلی الله علیه و آله گرفته بود، آنگاه آرزو کرد که ای کاش! بزرگان وی می بودند و می دیدند که چگونه انتقامشان را گرفته است پس از آن، شعر «ابن الزبعری» را خواند که گفته:
لیت اشیاخی ببدر شهدوا              جزع الخزرج من و قع الأسل
لأهلوا و استهلوا فرحا                    ثم قالوا: یا یزید لا تشل
قد قتلنا القرم من اشیاخهم            وعدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملک فلا                 خبر جاء و لا و حی نزل
لست من خندف إن لم انتقم          من بنی احمد ما کان فعل (1) .
«کاش بزرگانم در بدر می دیدند که چگونه خزرج از ضربه های نیزه بی تاب گشته اند».
«آنها به شادی و شادمانی می شکفتند و می گفتند: یزید، دستت فلج مباد».
«ما بزرگ بزرگانشان را کشتیم و با بدر برابر کردیم و برابر شد».
«بنی هاشم در مملکت بازی کردند؛ زیرا نه خبری آمده و نه وحیی نازل شده است».
«من از خندف نیستم اگر از خاندان احمد، انتقام کارهایش را نگیرم».

کینه یزید نسبت به انصار

یزید، به شدت با «انصار» دشمنی داشت، زیرا آنان پیامبر صلی الله علیه و آله را یاری دادند، با قریش جنگیدند، سرهای بزرگانشان را درو کردند. و بنی امیه را نیز دوست نمی داشتند؛ چون عثمان در کنار آنان کشته شد و از او دفاع نکردند و سپس با علی علیه السلام بیعت نمودند و همراه وی به جنگ معاویه در صفین رفتند و پس از شهادت امام، از مهمترین عناصر مخالف معاویه بودند. یزید، پیوسته از آنها در خشم بود و از «کعب بن جعیل» خواست تا آنان را بد بگوید، اما وی نپذیرفت و گفت:
«تو مرا پس از ایمان، به شرک فرا می خوانی. من قومی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله را یاری کرده اند، بد نمی گویم، ولی تو را به جوانی از میان ما که مسیحی است، راهنمایی می کنم که زبانش گویی زبان گاو نری است؛ یعنی اخطل».
یزید، «اخطل»را فراخواند و از او خواست تا انصار را بد بگوید، او پذیرفت و با این ابیات دشنام گونه، آنان را بد گفت:
لعن الآله من الیهود عصابة             ما بین صلیصل و بین صرار
قوم اذا هدر القصیر رأیتهم              حمراً عیونهم من المسطار
خلوا المکارم لستم من أهلها         وخذوا مساحیکم بنی النجار
ان الفوارس یعلمون ظهورکم           اولاد کل مقبح اکاز
ذهبت قریش بالمکارم کلها             واللؤم تحت عمائم الانصار (2) .
«خداوند گروهی از یهود را میان صلیصل و صرار (3) لعنت کند».
«قومی که هرگاه سیل خروشان شود، آنها را با چشمانی سرخ شده از شراب می بینی».
«بزرگواریها را رها کنید که شما اهل آن نیستید و بیلهایتان را بگیرید ای بنی نجار».
«سواران، پدرانتان را می شناسند ای فرزندان هر پلید شخم زن».
«قریش همه بزرگواریهارا برده اند و پستی زیر عمامه های انصاراست».
اخطل، شعر خود را با بدگویی از یهودیان آغاز کرد و آنان را قرین انصار دانست؛ زیرا در یثرب با آنها سکونت دارند و از انصار عیبجویی کرده از آن جهت که آنان اهل زراعت و کشاورزی هستند و اهل نجد و کرامت نیستند. و آنان را به ترسو بودن در هنگام جنگ متهم کرد و شرف و مجد را به قریشیان و همه پستی را به زیر عمامه انصار نسبت داد!!
این بدگویی تلخ، «نعمان بن بشیر» را که یکی از عمّال امویان بود، بر آشفته ساخت. او، خشمگین نزد معاویه رفت و هنگامی که به حضور وی رسید، عمامه اش را از سر برداشت و گفت: «ای معاویه! آیا فرومایگی می بینی؟!
- نه، بلکه خیر و کرامت می بینم، چه خبر شده؟!
- اخطل ادعا کرده که فرومایگی در زیر عمامه های ماست!
آنگاه نعمان به جلب نظر معاویه پرداخت و گفت:
معاوی اَلا تعطنا الحق تعترف           لحق الازد مسدولا علیها العمائم
أیشتمنا عبد الاراقم ضلة               فما ذا الذیی تجدی علیک الاراقم
فمالی ثأر دون قطع لسانه             فدونک من ترضیه عنه الدراهم (4) .
«ای معاویه! اگر حق ما را ندهی، در آن صورت به حق «ازد» که عمامه ها بر آن قرارداده شده اند، اعتراف کرده باشی».
«آیا غلام اراقم بی سبب ما را دشنام دهد؟ مگر اراقم چه چیزی به تو خواهند رساند؟».
«من انتقامی جز بریدن زبانش نمی خواهم، پس آن را داشته باش که به جای آن درهمها موجب خشنودی می شوند».
معاویه گفت: خواسته ات چیست؟
- زبانش را می خواهم.
- آن برای تواست.
خبر به «اخطل» رسید، او به سرعت نزد یزید رفت و از او پناه جست و به او گفت: این همان خبری است که از آن می ترسیدم.
یزید، او را اطمینان داد و نزد پدرش رفته به او خبر داد که وی را پناه داده است. معاویه به او گفت: با پناه دادن ابوخالد (یعنی یزید) نمی شود کاری کرد، پس او را بخشید.
اخطل، به حمایت یزید از وی افتخار می کرد و نعمان را شماتت می نمود و می گفت:
ابا خالد دافعت عنی عظیمة           وادرکت لحمی قبل أن یتبددا
واطفأت عنی نار نعمان بعدما          أغذ لأمر عاجز و تجردا
ولما رأی النعمان دونی ابن حرة       طوی الکشح اذ لم یستطعنی و عردا (5) .
«ای ابوخالد! امر بزرگی را از من دور ساختی و گوشت مرا قبل از آنکه قطعه قطعه شود، نگاه داشتی».
«وآتش نعمان را بر من خاموش ساختی پس از آنکه تصمیم مهم و سختی گرفته بود».
«اما هنگامی که فرزند آزاد زنی را در کنار من دید، ناکام و بینوا برگشت؛ چون دید از عهده ام بر نمی آید».
اینها بعضی از حالتها و جهت گیریهای یزید هستند که مسخ بودن وی را نشان می دهد. و اینکه تا چه حد در جرم و جنایت، غوطه و ر گشته و از هر خوی و خصلت درستی، به دور بوده است... از حالتهای مضحک زمانه و لغزشهای روزگار است که این پلید بی بندوبار، حاکم مسلمین و امام آنها گردد.

پاورقی :

(1) البدایة و النهایة 192 / 8.
(2) طبقات الشعراء، ص320، و لکن دو بیت فقط نقل کرده و عقد الفرید 321 / 5.
(3) صلیصل و صرار» از محلها نزدیک مدینه می باشند.
(4) العقد الفرید 322 - 321/5.
(5) اخطل، دیوان، ص89.

سه شنبه 19 بهمن 1389  8:16 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها