0

لطایف شنیدنی8

 
sabz_ac
sabz_ac
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 465
محل سکونت : آذربایجان شرقی

لطایف شنیدنی8

بهلول و طبیب
بهلول و طبیب

هارون الرّشید طبیب مخصوصی از یونان به دربارش آورده بود، که بسیار مورد تکریم و احترام بود.

روزی بهلول بر وی وارد شد، پس از سلام و احوال‏پرسی از طبیب سوال نمود:

شغل شما چیست؟

طبیب از باب تمسخر بهلول گفت: شغل من زنده کردن مرده‏هاست.

بهلول در جواب گفت: ای طبیب تو زنده‏ها را نکش، مرده زنده کردنت پیش کش!

 

 

 

بیماری فراموشی

مردی به مطب پزشکی رفت و گفت:

آقای دکتر، مدتی است که به بیماری فراموشی دچار شده‏ام، چه کار باید بکنم.

دکتر: اولین کار این است که تا فراموش نکردی حق ویزیت مرا بپردازی.

 

 

 

 

بهترین مسابقه

از دانش آموزی پرسیدند:

به نظر تو بهترین مسابقه کدام است؟

خوب معلومه، مسابقه ماست خوری. وقتی علت را پرسیدند جواب داد:

به این دلیل که در آخر همه از آن رو سفید بیرون می‏آیند.

 

 

 

لاف زنی

نوچه پهلوانی برای دوستان خود لاف می‏زد و می‏گفت: دیروز با یک نفر به اسم قدرت کشتی گرفتم، به محض این که دست بردم و کمرش را گرفتم...

در همین حال وسط جمعیّت چشمش به قدرت افتاد، بدون اینکه خودش را ببازد، ادامه داد:

بله به محض اینکه کمرش را چسبیدم دیدم حریفش نمی‏شوم با التماس گفتم:

«ببین پهلوان، من زن و بچه دارم، به من رحم نمی‏کنی به آنها رحم کن. یا با من کشتی نگیر یا اگر می‏گیری یواش زمین بزن که استخوان‏هایم خرد و خاکشیر نشود».

 

 

 

پدر دزد و پسر دزد زده

شخصی پیراهنی را که دزدیده بود به پسر خود داد تا به بازار ببرد و بفروشد در راه‏بازار پیراهن را از پسر دزدیدند، پسر وقتی به خانه برگشت پدر از وی پرسید:

پیراهن را چند فروختی؟

پسر گفت: به آن قیمتی که شما خریده بودید.

 يا علي مولا
 
دوشنبه 18 بهمن 1389  7:47 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها