0

یکی از بستگان خدا !!

 
e_nabizadeh
e_nabizadeh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 356
محل سکونت : تهران

یکی از بستگان خدا !!

یکی از بستگان خدا !!

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

-آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
 
پنج شنبه 5 آذر 1388  9:49 AM
تشکرات از این پست
m_bb88
m_bb88
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 969
محل سکونت : اذربایجان شرقی

پاسخ به:یکی از بستگان خدا !!

ادمای خوب همیشه هستن و به همه کمک میکنن خدا ازشون راضی باشه

http://quran1391.blogsky.com/

پنج شنبه 5 آذر 1388  10:21 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها