تو مجبورهستی که اندکی، سریع تر زمان
آینده را جابجا کنی و او را به عقب، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد
تقلا کند.
این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد قبل از این که او به خانه
برگرد خالی می شد.
پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر
ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.
پیرمرد گفت:
من
سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم.
تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس
پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.
در این مرحله، پسر می
دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم
سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از این که او به خانه
برگردد.
پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید
نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود.
پسر گفت: دیدی پدربزرگ، این بی فایده
است.
پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل
سبد!
آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر
کرده بود.
آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش
تمیز بود.
آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا
به خاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون توتغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست
در زندگی ما!
یعنی هدایت!