0

بخش قصه

 
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

جرقه ای در سیرک

جرقه ای در سیرک

نیوتن

سِر آیزاک (یا اسحاق) نیوتن فیزیک‌دان، ریاضی‌دان، فیلسوف و کیمیاگر شهروند انگلستان بوده‌است. وی در سال 1687 میلادی شاهکار خود «اصول ریاضی فلسفه طبیعی» را به نگارش درآورد. در این کتاب او مفهوم گرانش عمومی را مطرح ساخت و با تشریح قوانین حرکت اجسام، علم مکانیک کلاسیک را پایه گذاشت. از دیگر کارهای مهم او بنیان‌گذاری حساب دیفرانسیل و انتگرال است.

آیزاک نیوتن در نیمه شب عید سال نو 1642(میلادی) به دنیا آمد. او کودک زودرسی بود که پزشک به زنده‌ماندن او امید چندانی نداشت. پدر او که کشاورزی مرفه بود سه ماه پیش از تولد او از دنیا رفته بود و هانا مادر آیزاک مجبور بود این کودک رنجور را به تنهایی بزرگ کند. آنها فقیر نبودند، اما بزرگ کردن آیزاک که کودکی رنجور و نحیف بود برای مادری تنها آسان نبود.

در سال تولد آیزاک نیوتن، جنگ‌های داخلی انگلستان آغاز شد. زمانی که جنگ تمام شد، نیوتن شش ساله بود و مادرش او را نزد مادربزرگش گذاشت تا او را بزرگ کند.

او هیچگاه با مادربزرگش صمیمی نبود و در خانه ی مادربزرگش اکثر ساعات روز را به ساخت الگوهای مکانیکی می‌پرداخت. او علاقه ی زیادی به این کار داشت.

نیوتن در 12 سالگی وارد دبیرستان گرانثام شد. حال او با عمویش در شهر زندگی می‌کرد. نیوتن بسیار ضعیف بود و نمی‌توانست در بازی‌های خشن شرکت کند. در چهارده سالگی او یک روز با یکی از بچه‌های قلدر مدرسه گلاویز شد و در آخر موفق شد بینی حریف خود را بشکند. این اتفاق او را به یک قهرمان تبدیل کرد و باعث تشویق و تحسین دیگر بچه‌ها و دلگرمی او شد.

آیزاک جوان در سال 1661، در هجده سالگی وارد دانشگاه کمبریج شد اما مادر او نمی‌توانست مخارج دانشگاه را بپردازد از این رو وی به گروه «سابسایزرها» پیوست. سابسایزرها دانشجوهایی بودند که بجای پرداخت شهریه، اتاق‌ها را نظافت می‌کردند یا در سالن غذاخوری به عنوان پیشخدمت کار می کردند.

نیوتن

در یک روز یکشنبه در اواخر بهار 1664 آیزاک و دوستش، جان ویکنز به سیرکی که به تازگی درکمبریج دایر شده بود رفتند. در این سیرک آیزاک به طور تصادفی متوجه چیزی شد که به طرز خیره کننده ای می‌درخشید. آن چیز حیرت آور یک منشور بود. آیزاک متوجه شد که با استفاده از آن منشور می‌تواند آزمایش‌های مفیدی انجام دهد. از این رو فوراً آن را خرید. مردم آن زمان فکر می‌کردند که اثر رنگین کمان از خواص منشور است و تابش نور بر منشور این خاصیت را از درون منشور آزاد می‌کند. نیوتن دست به چندین آزمایش زد و از چند منشور استفاده کرد. نتایج او امروزه به عنوان جزئی از قوانین فیزیک محسوب می‌شوند. او کشف کرد که «تصاویری که ما از اجسام می‌بینیم، بازتاب نور از سطح آن اجسام است».

نیوتن پس از این موفقیت‌های علمی در سال 1665 مدرک لیسانس علوم انسانی خود را گرفت. حال او می‌توانست چهار سال دیگر در کالج ترینیتی تحصیل کند. او مایل بود از این پس به مساله ی جاذبه بپردازد. اما در این سال طاعون در انگلیس شایع شد و شعله‌های مرگبار آن از هر سوی این کشور زبانه می‌کشید. به همین دلیل دانشگاه تعطیل شد و نیوتن به لینکین‌شایر بازگشت تا سیب معروف او افتخار برخورد با سر این نابغه ی بزرگ را کسب کند.

نیوتن

نیوتن در این فکر بود که چگونه سیارات بر مدار خود پیرامون خورشید قرار می‌گیرند بی آنکه نیرویی ناشناخته دست اندرکار باشد. او هنگامی که در باغ خانه ی مادری خود در حال تفکر به این موضوع بود، سیبی از روی درخت برسرش افتاد و او را متوجه کردکه علت افتادن سیب همان دلیل گردش سیارات به دور خورشید است. خورشید نیروی کششی به سیارات وارد می‌کند و عین همان نیرو را زمین به ماه. اما سوالی دیگر برای وی پیش آمد: «چرا سیارات به روی خورشید سقوط نمی‌کنند؟» او چندین روز به این مساله فکر کرد اما جوابی نیافت. درست همان زمان که او بار و بنه ی خود را برای بازگشت به دانشگاه کمبریج می‌بست، حقیقت پرده از چهره برگرفت. در یک لحظه او نوعی بازی را که بچه‌ها در مدرسه انجام می‌دادند بخاطر آورد. قاعده ی بازی این بود که باید بازیکن سطل آبی را در هوا می‌چرخاند. برنده ی این بازی کسی بود که سطل را بدون اینکه آب از آن بریزد در هوا بچرخاند. اکنون نیوتن دلیل چرخش سیارات بدور خورشید ، بدون آنکه در خورشید سقوط کنند را دریافته بود. این پدیده که نیازمند سرعت جانبی است همان قانون اول نیوتن یعنی نیروی گریز از مرکز است. او پس از چند آزمایش کشف کرد که نیروی جاذبه از قانون عکس مجذور نیز پیروی می‌کند.

برخلاف تصور عموم ، تلسکوپ را گالیله اختراع نکرد، بلکه به آن جنبه ی همگانی بخشید. در زمان گالیله فقط تلسکوپ انکساری وجود داشت، اما بزرگنمایی و وضوح آن کمتر از بزرگنمایی و وضوح تلسکوپ‌های انعکاسی بود. نیوتن با استفاده از نبوغ و تجربه‌اش در ساخت مدل‌های مکانیکی توانست تلسکوپ انعکاسی را که انقلابی در علم محسوب می‌شد اختراع کند. نیوتن به دلیل اختراع تازه اش بسیار مشهور شد و پس از چندی به انجمن سلطنتی پیوست. او در اولین سخنرانی‌اش با دانشمند بزرگ هم عصرش یعنی رابرت هوک ملاقات کرد و میان این دو مشاجره در گرفت. هوک خود را خبره ی پژوهش درباره ی نور می‌دانست و نظرات نیوتن را رد می‌کرد.

پس از مدتی ، نیوتن فیزیک را رها کرد و به پژوهش در مورد کیمیاگری (پایه ی شیمی امروز) پرداخت. اما در این بین هانا، مادر او درگذشت. این مساله او را تا مدتی از کسب دانش بازداشت.

در 28 آوریل 1686  نیوتن کتاب اصول ریاضی فلسفه ی طبیعی را چاپ کرد و نسخه ی اول آن را به انجمن سلطنتی داد. اما در نیمه شب همان روز هوک مدعی شد که قوانین نیوتن را قبلاً کشف کرده‌است. در سال  1696 نیوتن رییس ضرابخانه ی سلطنتی شد و همچنین در چند سال بعد او سرپرست انجمن سلطنتی نیز شد. در این مدت او متقاعد شد که اکتشافات خود در زمینه ی نور را با عنوان «نورشناخت» منتشر کند. یک سال بعد، ملکه آن به او لقب شوالیه (سِر) داد.

سر آیزاک نیوتن در 20 مارس 1727 در هشتاد و چهار سالگی چشم از جهان فرو بست.

تهیه و تنظیم: مهدیه زمردکار

سه شنبه 14 دی 1389  1:01 AM
تشکرات از این پست
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

الکساندر گراهام بل

این تلفن عزیز!

تلفن

 امروزه تلفن در تمدن بشر نقش بسیار مهمی دارد. اگر تلفن نباشد ارتباطات قطع شده و نظام اجتماع فرو میپاشد. بانک ها تعطیل می شود و بازار بورس از کار می افتد، فرودگاه ها بسته می شوند و قطارها از حرکت باز می مانند و خلاصه سلسله اعصاب جامعه فلج می گردد. اصولاً تصور زندگی بدون تلفن غیر ممکن است ولی اکنون با تمام این حرف ها می خواهیم به روزگاری برویم که تلفن هنوز اختراع نشده بود و تصور یک چنین چیزی در ذهن انسان های آن عصر نمی گنجید.

الکساندر

الکساندر گراهام بل در سال 1847 میلادی در شهر ادینبورگ به دنیا آمد. ولی در کودکی همراه خانواده اش به آمریکا رفت و در بوستون تحصیلات ابتدایی خود را شروع کرد. بعد از پایان تحصیلات ابتدایی دوباره همراه خانواده اش به زادگاهش یعنی ادینبورگ برگشت و شروع به درس خواندن کرد. پس از اتمام دوره ی تحصیلی خود و گرفتن مدرک، مشغول به تدریس شد. او معلم دانش آموزان استثنایی «کر و لال ها» شده بود و بر اثر تماس با آنها می خواست که با اختراع وسیله ای به کر و لال ها حرف زدن و شنیدن یاد دهد. به همین علت شروع به تحقیق کرد و تمام سرمایه ی زندگی ش را به روی آزمایشات خود گذاشت. بعد از مدتی یکی از بازرگانان ثروتمند که وصف او را شنیده بود، دخترش را نزد او فرستاد تا شاید حرف زدن را یاد بگیرد، او کر و لال مادرزاد بود و به الکساندر قول داد که اگر به دخترش کمک کند تا حرف زدن را یاد بگیرد از نظر مالی او را در رفاه کامل می گذارد. الکساندر هم به پدر او قول داد که اختراعی کند تا دخترش هم حرف بزند و هم بشنود. پدر آن دختر که نامش هوبرد بود سرمایه ی کافی در اختیار الکساندر گذاشت تا او بتواند کارش را انجام دهد. الکساندر برای رسیدن به هدفش کارهایی می کرد که افراد عادی هاج و واج مانده بودند و اختراع او را یک کار احمقانه می دانستند و به او می خندیدند. او گوش داخلی یک جنازه را بیرون آورد و انتهای یک قطعه نی سبک را بر روی پرده حساس آن قرار داد و انتهای دیگری را روی شیشه دودزده ای گذاشت. هنگامی که به پرده ی گوش فریاد می زد، براثر لرزش پرده، قطعه نی به ارتعاش درآمد و نوک آن بر روی شیشه ی دودزده خطوط مارپیچ نامفهومی می کشید. اما الکساندر بعد از مدتی از این پروژه دست برداشت چون نتوانست از آن نتیجه ای بگیرد. چند سال قبل از این ماجرا یک دانشمند آلمانی دستگاهی به نام تلفن اختراع کرده بود ولی اصلاً کاربرد مفیدی نداشت. الکساندر تصمیم گرفت همراه تنها دوستش واتسون اختراع آن دانشمند آلمانی را تکمیل کند. اما وقتی که تصمیم خود را با بقیه ی اقوام و آشنایان از جمله هوبرد که اینک پدرزنش بود در جریان گذاشت او را دیوانه نامیدند و مسخره اش کردند. چرا همه او را مسخره می کردند  او می خواست صداها را از سیم عبور دهد، همان چیزی که امروزه ما بارها با آن سر کار داریم و شاید باورمان نشود که روزی تصور آن امری غیرممکن بوده است. او سه سال تمام روی پروژه ی خود کار کرد تا بالاخره از آن نتیجه گرفت. او آن را به شکل نوعی ساز درآورده بود. در آن یک لوله ی فنردار پولادی و یک آهنربا و یک سیم گذاشت و بعد دستیارش را به اتاق دیگری فرستاد و از او خواست تا دستگاه را به کار اندازد. در این هنگام صدایی بلند از آن به گوش رسید. الکساندر فریادی از شادی کشید. ماه ها بود که انتظار چنین صدایی را می کشید. دوباره به اتاق واتسون رفت و از او خواست بار دیگر آن کار را انجام دهد تا خیالش کاملاً راحت شود. بعد از آن ماجرا الکساندر و واتسون تمام سعی خود را کردند تا دستگاه را تکمیل کنند و چند سال بعد الکساندر توانست به آرزوی خود برسد در یکی از روزهای ژانویه سال 1876 میلادی الکساندر دستگاه تلفن خود را آماده ی آزمایش نهایی کرد و فرستنده ی آن را در طبقه ی بالای خانه قرار داد و گیرنده ی آن را در زیرزمین خانه گذاشت و از فرستنده ی خود برای دوستش که در زیر زمین بود پیغامی فرستاد که جمله اش جاویدان شد. او گفت: آقای واتسون! لطفاً بیایید اینجا با شما کار دارم. لحظه ای بعد واتسون به اتاق الکساندر آمد در حالی که از شادی روی پای خود بند نمی شد. و گفت: صدای شما را شنیدم کاملاً واضح بود خوشبختانه دستگاه خیلی خوب کار می کند. الکساندر بعد از آزمایش نهایی، تلفن را به پدرزنش تقدیم کرد. بعد از مدتی نمایشگاهی بین المللی در آن سرزمین برپا شد و الکساندر اختراعش را برای نمایش در آنجا آماده کرد. و داوطلب شرکت در آن نمایشگاه شد اما تا روزهای پایانی نمایشگاه کسی به او و اختراعش اعتنایی نکرد تا اینکه  روز پایان نمایشگاه امپراتور و ملکه ی برزیل و همچنین لرد گلوپن که از دانشمندان مشهور انگستان بود به غرفه ی او رفتند. علت آمدن آنها این بود که امپراتور برزیل قبلاً الکساندر را دیده بود و با او آشنایی داشت. امپراتور با دیدن اختراع الکساندر تصمیم گرفت تا آن را آزمایش کند. از این رو الکساندر فرستنده، و گیرنده ی تلفن را به سیم بلندی از این سر نمایشگاه تا انتهای آن به هم وصل کرد و با فرستنده ی خود به امپراتور پیغامی فرستاد. امپراتور در حالی که از شدت هیجان می لرزید گفت: خدای من این سیم حرف می زند بعد از آن کسانی که همراه امپراتور بودند تک تک آن را امتحان کردند. در پایان امپراتور گفت: شگفت انگیزترین چیزی که در آمریکا دیدم اختراع تو بود. بعد از آن پیروزی بزرگ، داوران نمایشگاه اختراع الکساندر را به عنوان ستاره ی درخشان آنجا انتخاب کردند. بعد از آن از اطراف آمریکا پیشنهادهای بسیاری برای خرید تلفن به الکساندر شد و پول و ثروت و شهرت بود که به سوی این دانشمند بزرگ می آمد. اولین خطوط تلفن در جهان بین دو شهر بوستون و سلیم در آمریکا  نصب شد. بعد از آن الکساندر تصمیم  گرفت با همسرش به مسافرت بروند و انگلستان را انتخاب کردند. ملکه ویکتوریا از او دعوت کرد تا به قصر او بروند. الکساندر برای تشکر از ملکه بین کاخ آسبورن ملکه و خانه ی ییلاقی او سیم تلفن کشیدند و آن دو ناحیه را به هم وصل کرد. سرانجام شرکت تلفن بل در خیابان کولمن شماره ی 36 در مرکز تجاری لندن افتتاح شد. الکساندر هیچ وقت به خودش مغرور نشد با اینکه ثروت زیادی از اختراع تلفن نصیب او شده بود. بعد از آن دوباره به تدریس برای کر و لال ها ادامه داد او هنوز می خواست وسیله ای اختراع کند تا آنها بتواند با آن بشنوند و سخن بگویند. هنگامی که می خواستند در سال 1915 سیم تلفن سراسری آمریکا را به طول بیش از پنج هزار کیلومتر نصب کنند از الکساندر خواستند تا آن را رسماً افتتاح کند. الکساندر پذیرفت و از همکارش واتسون خواست تا به آنجا برود و آن طرف سیم قرار بگیرد الکساندر در لحظه ی افتتاح تلفن سراسری آمریکا همان جمله ی تاریخی خودش را بیان کرد. آقای واتسون لطفاً اینجا بیایید با شما کار فوری دارم! واتسون در حالی که می خندید گفت: جناب رئیس از دعوت شما متشکرم ولی متاسفانه نمی توانم آن را اجرا کنم چون که یک هفته طول می کشد تا به نزد شما برسم!!

الکساندر تا پایان عمر هفتاد و پنج ساله ی خویش کوشید تابه آرزوی دیرینه ی خود که همان اختراع برای کر و لال ها بود دست یابد ولی موفقیتی حاصل نشد و در سال 1922میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد. دولت آمریکا به پاس قدردانی از زحمات این مخترع بزرگ کلیه تلفن های آن کشور را به مدت یک دقیقه قطع کرد. امروزه تلفن یک وسیله ی اساسی و مهم اجتماع بشری است و ما همیشه وقتی می خواهیم از این دستگاه استفاده کنیم باید یادی از آن دانشمند بزرگ کنیم. یادش خوش و روحش شاد.

امین صدری

دوست نوجوانان

سه شنبه 14 دی 1389  1:03 AM
تشکرات از این پست
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

مخترع کوچولو

مخترع کوچولو

مخترع کوچولو

 

پسربچه ی 5 ساله ی انگلیسی به نام سام جارویی اختراع کرده است تا زحمت کارگران و پدرش را در جمع کردن برگ ها کم کند.

این کودک در سن سه سالگی جاروی دو سر را اختراع کرد، اما هنوز طرحی برای تولید انبوه آن وجود ندارد.این جارو می تواند زباله های کوچک و بزرگ و گرد و غبار را جمع آوری کند.

بند کفش جادویی

یکی از شرکت های معروف سازنده لباس و کفش ورزشی طرح کفشی را به ثبت رسانده که بند آن خودش بسته می شود. هنوز مشخص نیست که این کفش چه زمانی وارد بازار می شود، اما ثبت آن نشان دهنده ی کار جدی شرکت روی این طرح می باشد. این کفش دارای دکمه ای خواهد بود که می توان با فشار دادن آن مجموعه ای از بندها را باز، بسته، شل یا سفت کرد. پس اگر تا الان بستن بندهای کفش را یادنگرفته اید یا به خوبی قادر به بستن آن نیستید، نگران نباشید. حتماً این تکنولوژی به کمکتان می آید!!!

سیاره ای عجیب در مکانی عجیب

سیاره ای عجیب

همیشه دانشمندان در جهان چیزهای جدیدی پیدا می کنند که شاید کشف آن ها به ذهن ما خطور نکند. این بار دانشمندان سیاره ی عجیبی کشف کرده اند که خارج از کهکشان ما می زیسته و به راه شیری مهاجرت کرده است. این سیاره که اچ.آی.پی_13044_بی نام دارد کمی بزرگتر از سیاره مشتری است و به دور ستاره ای می گردد که دو هزار سال نوری از زمین فاصله دارد. این سیاره هر 16 روز یک بار به دور ستاره خود می چرخد و به احتمال زیاد عمر آن به زودی پایان می یابد.

این سیاره در فاصله بسیار کمی از ستاره ای که به دور آن می چرخد، قرار دارد، به همین دلیل دمای آن بسیار زیاد است.

تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار

سه شنبه 14 دی 1389  1:07 AM
تشکرات از این پست
setaksabz
setaksabz
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 164
محل سکونت : تهران

پاسخ به:بخش قصه

لطفا قصه های جدید و طولانی برای مطالعه قرار دهید چون پسر من هر شب از من می خواهد که برای او قصه جدید و طولانی تعریف کنم .

هر چی که قصه بلد بودن براش گفتم . اون همه قصه های منو یادش مونده و هر وقت می خواهم قصه تکرای براش تعریف کنم میگه اینو یکبار گفتی یه قصه تازه بگو.

من دیگه کم آوردم

پنج شنبه 5 اسفند 1389  10:34 AM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخش قصه

جوجه اردک

 
یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند
بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست اردک پیری کنار خانم اردک آمد . به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی ؟ من پیشنهاد می کنم که او را ول کنی . سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.
خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند . بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه ی بوقلمون نیست. اما جوجه ی بزرگ و زشتی بود روز بعد مادر جوجه هایش را به کنار دریاچه برد . جوجه ها یکی یکی داخل آب پریدند . بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.
 سپس مادر جوجه هایش را به حیاط طویله برد .سرش در برابر اردک پیر به نشانه ی احترام خم کرد و گفت : نوار بین پاهای این جوجه نشان می دهد که یک جوجه بوقلمون نیست بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می رفت سرش را بالا آورد و گفت : تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده ام این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود . حیوانات با او رفتار دوستانه ای نداشتند چون اوخیلی زشت بود . جوجه اردکهای دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند . مرغها به او نوک می زدند و همه حیوانات به او می خندیدند. جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود . و با گذشت زمان بیشتر ناراحت می شد . هرچند که مادرش سعی می کرد به او دلداری بدهد احساس می کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد .
 یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می توانست دوید . بزودی به جنگل رسید . هر چه جلوتر می رفت پیدا کردن راه سخت تر می شد . اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می کردند . جوجه اردک پشت درختی پنهان شد . احساس می کرد که خیلی تنها و خسته است صبح هنگامیکه تعدادی از اردکها پرواز میکردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند . از او پرسیدند: تو کی هستی ؟ جوجه اردک زشت گفت : من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردکهای وحشی که با اردک های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد آنها گفتند : یک اردک ؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده ایم . اما مهم نیست . تو می توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد .
جوجه اردک زشت خوشحال بود که می توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بیرحم مزرعه دور باشد هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند . همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا می گشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند
 سلام دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز می کنیم که کمی از اینجا دورتر است جائیکه غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می کنند . جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد . یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد . اسلحه ها شروع به شکلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها بطرف جوجه اردک آمد سگ لحظه ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد . جوجه اردک در حالیکه از ترس نفس نفس می زد گفت : خدایا متشکرم . من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی خواهد . او تمام روز در میان نیزار ماند .بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک ها قطع شد . او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند همانطور که او در تاریکی راه می رفت باد شدیدی می وزید .ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید . نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می شد . جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم .بنابر این بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه ای شب را گذراند
 زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می کرد . صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید : این دیگه چیه ؟ از کجا آمده ؟ اردک آنجا ماند . اما جوجه بیچاره در گوشه ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد . به مرغ گفت من می خواهم به دنیای وحشی بروم مرغ به او گفت : تو دیوانه هستی . اما من نمی توانم تو را اینجا نگه دارم . جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد . و در زیر نور خورشید شناور شد . روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید .
 او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود . او پیش خودش فکر کرد ، کاش می توانستم با آنها دوست شوم . این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می کردن باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد . جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند . یک روز صبح پاهایش یخ زد کشاورزی که از آنجا عبور می کرد او را نجات داد . او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد .اما بعد بچه های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه ای باز شد او بیرون پرید
خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد . کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد . او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد . او سه پرنده سفید زیبا راروی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می کردند . آنها قو بودند ولی او این را نمی دانست او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد . در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید . دو بچه کوچک به سمت باغ می دویدند فریاد زدند ، نگاه کن یکی دیگه . این یکی از بقیه زیباتر است آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود . قلب او پر از عشق به قوها دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است . و قبلا که یک جوجه زشت بود فکرنمی کرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 9 اسفند 1389  11:33 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخش قصه

شکارچی و آهو (قصه کودکانه)


 یک مرد شکارچی ، چند روز پشت سر هم ، به شکار رفت و چیزی نتوانست شکار کند .
یک روز صبح زود از خواب بیدار شد و سوار اسب شده و به طرف کوهستان رفت ، تا یک گوزن شکار کند . هر چه کوهستان را گشت نتوانست گوزنی پیدا کند ناچار شد که به طرف صحرا برود .
وقتی که به صحرا رفت ، آهوهایی را دید که به سرعت می دوند و فرار می کنند .
خیلی زود با اسبش به طرف آنها تاخت ، تا اینکه بعد از چند ساعت دویدن به آنها رسید . این آهوها بچه و مادر بودند ، با هر زحمتی که بود یکی از آنها را گرفت .
توی دلش با خودش فکر می کرد که اگر امشب بچه آهو را بفروشد ، پول خوبی گیرش می آید . همانطور که به سمت شهر می رفت ، ناگهان دید که مادر آهو به دنبالش می آید و با ناله ، بچه اش را می خواهد .
دلش سوخت و بچه آهو را رها کرد تا به پیش مادرش برگردد .
سپس مرد با دست خالی به خانه برگشت و در خواب ، رسول خدا را دید که به او مژرده میدهد :
« به خاطر این کار خوبی که کردی و از فروختن بچه آهو منصرف شدی ، خدا از تمام گناهان تو گذشت ، هم در این جهان خوشبخت خواهی شد و هم در آن دنیا ، بهشت نصیب تو می شود . » خُب بچه های عزیز این هم عاقبت مهربانی و انصاف .
نقل از تاریخ بیهقی

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

سه شنبه 10 اسفند 1389  12:11 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخش قصه

 

 ماجرای دندان خرگوش

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در یک جنگل زیبا یک خرگوش بازیگوش بود که خیلی هویج دوست داشت .خرگوش کوچولو هویجاشو زیر بالشش می گذاشت . صبح که می شد یک هویج بر می داشت و می خورد .یک روز یک هویج بزرگ برداشت تا اومد گاز بزند دندونش لق شد.

خرگوش کوچولو خیلی ترسید دویدو رفت پیشه آقا بزه آخه آقا بزه دکتر جنگل بود. آقا بزه گفت بشین تا دندونتو برات بکشم تا اومد وسایلش و بیار خرگوش کوچولو ترسید و سریع بلند شد و رفت . خرگوش رفت پیشه آقا فیل و داستان و برای فیل تعریف کرد. آقا فیل گفت من یک راهی بلدم تا دندونتو بکشم آقا فیل یک نخ آوردو وصل کرد به دندان خرگوش یک سردیگر نخ هم که می خواست به در خونه وصل کنه خر گوش ترسید و نگذاشت و دوید و رفت. خرگوش خیلی ناراحت بود. رفت و روی سنگی نشست به هویج تو دستش نگاهی کرد و یه گاز زد وقتی هویج و درآورد دندونش و روی هویج دید.


خرگوش کوچولو خیلی خوشحال شد که راحت شده بودو با خوشحالی رفت و با بقیه شروع به بازی کرد.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 27 خرداد 1391  3:16 PM
تشکرات از این پست
mardedarya405
mardedarya405
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390 
تعداد پست ها : 662
محل سکونت : سیستان وبلوچستان
چهارشنبه 6 شهریور 1392  1:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها