0

شکارچی و اهو

 
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

شکارچی و اهو

يك مرد شكارچي ، چند روز پشت سر هم ، به شكار رفت و چيزي نتوانست شكار كند .
يك روز صبح زود از خواب بيدار شد و سوار اسب شده و به طرف كوهستان رفت ، تا يك گوزن شكار كند . هر چه كوهستان را گشت نتوانست گوزني پيدا كند ناچار شد كه به طرف صحرا برود .
وقتي كه به صحرا رفت ، آهوهايي را ديد كه به سرعت مي دوند و فرار مي كنند .
خيلي زود با اسبش به طرف آنها تاخت ، تا اينكه بعد از چند ساعت دويدن به آنها رسيد . اين آهوها بچه و مادر بودند ، با هر زحمتي كه بود يكي از آنها را گرفت .
توي دلش با خودش فكر مي كرد كه اگر امشب بچه آهو را بفروشد ، پول خوبي گيرش مي آيد . همانطور كه به سمت شهر مي رفت ، ناگهان ديد كه مادر آهو به دنبالش مي آيد و با ناله ، بچه اش را مي خواهد .
دلش سوخت و بچه آهو را رها كرد تا به پيش مادرش برگردد .
سپس مرد با دست خالي به خانه برگشت و در خواب ، رسول خدا را ديد كه به او مژرده ميدهد :
« به خاطر اين كار خوبي كه كردي و از فروختن بچه آهو منصرف شدي ، خدا از تمام گناهان تو گذشت ، هم در اين جهان خوشبخت خواهي شد و هم در آن دنيا ، بهشت نصيب تو مي شود . » خُب بچه هاي عزيز اين هم عاقبت مهرباني و انصاف .

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

جمعه 15 بهمن 1389  12:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها