لا اله الا الله
خدایی بجز خداوند وجود ندارد ...... . در این عبارت کوتاه ، تمام ارزشهای والای مذاهب گنجانده شده است .:
خداوند وجود دارد و تنها خداوند وجود دارد .
این جمله ،خداوند را مترادف با هستی قلمداد می کند . خداوند
، همان " بودن " تمام موجودات است
.خداوند از آفرینش خود جدا نیست .. و دو گانگی در میان نیست . فاصله ای نیست ، پس به هر چه که برخورد کنی ، هم اوست . درختان و رودخانه ها و کوهها ، همگی تجلیات خداوند هستند .
....
مذاهب به اصطلاح سازمان یافته در دنیا ، نوعی دو گانگی را تعلیم می دهند که خالق از مخلوق جداست ... و در "
دنیا
"نوعی اشتباه وجود دارد که باید از آن پرهیز کرد و آنرا ترک کرد .
....... ولی راه سلوک من ، طریق شادمانی است و نه تارک دنیایی.
.....
طریقت ، راهی است که سالکان از آن به هماهنگی با کل نایل می آیند
.
برای پیروی از این روش دو شرط اساسی وجود دارد
:
·
نخست " فقر " است
، فقر یعنی تهیدستی روحانی و بی نفس بودن ... فقیر روحانی کسی است که در او کسی نباشد .
اگر
" فقر
"
را پی بگیری ، اگر آهسته آهسته مفهوم جدایی از هستی را دور اندازی ، نتیجه نهایی آن
" فنا "
خواهد بود .
فنا یعنی حالت " نبودن " (
None Being
) .... در این حالت تو فقط ناپدید می شوی ، ولی ناپدید شدن تو ، ظهور خداوند است .
اگر در حالت فنا باشی ، آ نگاه ناگهان ، از هیچ کجا ، حالتی دیگر زاده می شود که
" بقا "
نام دارد
.
بقا یعنی بودن .....
نخست تو باید همچون یک نفس از بین بروی و همچون خداوند زاده شوی
.
شبنم باید همچون شبنم از میان برخیزد و به اقیانوس بپیوندد . این " فناست " . ولی لحظه ای که شبنم ، به اقیانوس پیوست ، اقیانوس می شود ، و این " بقاست " .
..... اگر نفس دور انداخته شود ، عشق از همه جوانب فرا می رسد .
همانطور که طبیعت از "خلا " گریزان است ، خداوند نیز " خلا " را خوش نمی دارد
.
نخستین چیز فقر است و
·
دومین ، " ذکر "
فقر یعنی بی نفسی ، سادگی ، محلول کردن مفهوم " من " . و ذکر یعنی یاد آوری .
چون شخص از بین برود ، آنگاه حضور هست ، در آن حضور ، خدا را بیاد بیاور ، بگذار خدا در تو پژواک کند . لا اله الا الله
......صدای این ذکر، نوعی سرمستی در تو ایجاد می کند . این یکی از نیرومند ترین ذکرهاست که انسان آنرا کشف کرده است .
تنها با تکرار آن تو در درونت می یابی که چیزی روانت را می گرداند ، چیزی در تو دگرگون می شود . تو سبک می شوی ، عشق می شوی ، الهی می گردی .
.......
اگر تنها خدا وجود دارد ، پس منصور حق داشت که بگوید " انا الحق " .
از بخش اول کتاب راز - اشو - سخنرانی 11 اکتبر 1978
حضرت رسول ( ص) : موتوا قبل ان تموتوا
مولوي
:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید
,
همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وز این مرگ نترسید کز این خاک بر آیید
سماوات بگیرید
بمیرید
بمیرید
وز این نفس ببرید که این نفس چو بند است
و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و
امیرید
بمیرید بمیرید وز این ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر
منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ است هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
مولوی :
بي حجابت بايد آن اي دولباب مرگ را بگزين و بردران حجاب
نه چنان مرگي كه در گوري روي مرگ تبديلي كه در نوري روي
عارف بزرگ دولابی :
تا نمیریم ، یعنی تن به موت ندهیم و از آمال و آرزوها دست نکشیم ملاقات ( خدا ) حاصل نمی شود . ص91 – مصباح الهدی
مرجع :
http://mahsan.parsiblog.com
/