آقای شوکراس در کتاب تحقیقی خود در مورد حادثه ناپدید شدن محمدرضا در پاناما و نگرانی سفیر آمریکا در این کشور از امکان ربوده شدن وی مینویسد: «اگر امبلرماس در سفارت آمریکا در تهران خدمت کرده بود. از گریز شاه شگفت زده نمیشد. از دربار ایران بوی تعفن سکس بلند بود. همه دائماً در این خصوص گفتگو میکردند که آخرین معشوقه سوگلی شاه کیست… دلالی محبت یکی از اشکال پیشرفته هنر در محافل تهران بشمار میرفت. یکی از درباریان جوان و پشتکاردار که در حال حاضر در محله بلگریویای لندن زندگی میکند، میگوید: «برای پیشرفت میبایست پااندازی کرد.»(همان، ص ۴۴۳)
محافظ مخصوص شاه نیز در این زمینه روایات فراوانی دارد که با توجه به آنها جز این نمیتوان گفت که پهلویها به دلیل نداشتن اصالت خانوادگی و رنج بردن از فقر اقتصادی و فرهنگی قبل از به سلطنت رسیدن، رفتاری از خود در دوران بعد از دستیابی به قدرت بروز دادند که از نظر روانشناسی در مورد اشخاص بیهویتی صادق است که یکباره از هیچ به همه چیز میرسند: «اگر بخواهیم فقط اسامی تمام خانمها را که این عده کثیف برای بالا بردن موقعیت خود از راه به در کردند یا باعث شدند از شوهرانشان طلاق بگیرند و خانوادههایشان از هم پاشیده شده بنویسم یک کتاب قطور خواهد شد. گاهی هم والاحضرت اشرف برای شاه خانمهایی را میفرستاد» (محافظ شاه، خاطرات علیشهبازی، ص ۸۵)
بیپروایی غیرقابل توصیف خانواده پهلوی در زیر پا نهادن ارزشها و اصالتهای خانوادگی، در خاطرات دیگر درباریان نیز آمده است که به دلیل پرهیز از اطاله کلام از اشاره به آنها در میگذریم. به این ترتیب مشخص میشود که خواهران شاه نه تنها وقیحانه بیبند و باریهای محمدرضا را رسمیت میبخشیدند بلکه خود نیز آشکارا به جرگه تامینکنندگان ابزار سقوط بیشتر شاه ایران پیوسته بودند. جالب اینکه خانم فرح دیبا با علم به این امور، در این خاطرات نه تنها انتقادی را متوجه افرادی چون اشرف پهلوی نمیسازد، بلکه از وی به دلیل خدماتش! به زنان جامعه تجلیل نیز به عمل میآورد. به طور قطع دلیل آن را باید صرفاً در همگونی وی با وضعیت اسفبار درباریها جستجو کرد این در حالیکه است که سایر همسران محمدرضا به دلیل پایبندی به برخی از اصول خانوادگی نتوانستند چنین شرائطی را تحمل کنند… آقای شهبازی در مورد خصوصیات و تشابهات خانم فرح با درباریان میگوید: «علت صمیمیت فرح با پنجه شیر (مامور اسکورت فرح) هم این بود که پنجه شیر یک بار فرح را در حال معاشقه با مربی سوئیسیاش که یک نجار بود دیده و به روی خودش نیاورده بود.(همان، ص ۲۰۶) وی در مورد دوران نوجوانی خانم دیبا نیز میگوید: «فرح دختر یک سروان ژاندارمری بود که به مرض سل درگذشته بود. بازماندگان او (یعنی فرح و مادرش فریده دیبا) زندگی رقتباری داشتند و با راه انداختن خانه فساد و قمار، زندگی خود را سر و سامان دادند.»(همان منبع، ص ۲۲۲)
آقای احمدعلی مسعود انصاری از اعضای حلقه خواص دربار و خویشاوند خانم فرح دیبا (پسرخاله) در مورد خصوصیات آخرین ملکه دربار مسائلی را مطرح میسازد که تشابه فرح با محمدرضا در عدم پایبندی به اصول اخلاقی را تا حدودی مشخص میسازد. وی میگوید: «در فرصتی که در این سفر پیش آمد مسئله روابط غیرعادی فرح با جوادی را با خانم دیبا در میان گذاشتم و این را بیشتر یک مسئله فامیلی میدانستم که صلاح را در آن دانستم که آن را با خالهام در میان بگذارم. خانم دیبا حقاً ناراحت شد و ظاهراً بعد از سفر، با عتاب و خطاب مسئله را با فرح در میان گذاشته بود.(پس از سقوط، چاپ اول، ص ۷۴)
آقای انصاری دراین زمینه میافزاید: «مسئله مهم دیگری که هنگام اقامت در مکزیک پیش آمد و فوقالعاده موجب تکدر و افسردگی بیش از پیش ایشان شد ماجرای روابط فرح و جوادی بود که از پرده بیرون افتاد و به گوش شاه رسید.»(همان ص ۱۶۶) البته شاید محمدرضا از این رو افسرده شده که در اوج وخامت بیماری وی، همسرش به دنبال چنین مسائلی بوده است والا شاه ایران همان فرد بیقیدی است که همسر اولش یعنی خانم فوزیه را به دلیل نرقصیدن با میهمانان و رؤسای دیگر کشورها شدیداً مورد انتقاد قرار میداد.
روایتهایی از این دست فراوان است که نشان میدهد علت ماندگاری و دوام وصلت خانم فرح دیبا با محمدرضا، نه عشق بلکه همسنخ بودن آنها در عدم پایبندی به حتی ابتداییترین اصول اخلاقی بوده است. شاید در این زمینه شناختن خانم دیبا از زبان خود ایشان نیز خالی از لطف نباشد. «مدرسه (دبیرستان) رازی مختلط بود و نامنویسی من در این مدرسه نشان از روشنبینی مادرم… من به رفت و آمد با پسران همسال خود عادت داشتم… مادرم که در میان تربیت سنتی و گشایش ذهن من به روی دنیا در تردید بود، بر من سخت نمیگرفت و گهگاه اجازه میداد تا نیمه شب در خارج خانه بمانم»(صص ۶۳-۶۲)
ولنگاریهای خانم فرح دیبا در ایران در حدی است که وقتی به پاریس برای تحصیل میرود، قوانین موجود در محیطهای دانشگاهی بر ایشان سخت میآید: «پس از آن توانستم در «خانه هلند» در کوی دانشگاه پاریس نزدیک پارکمون سوری Monlsorris» اطاق بگیرم. این خانه مقررات سختی داشت و رفت و آمد پسران به آن ممنوع بود… محیط تحصیلی در پاریس با آن چه من در مدرسه ژاندارک و رازی تجربه کرده بودم، بسیار متفاوت بود. سالها ما را به داشتن روحیه جمعی (!) تشویق کرده بودند و حالا میبایست درست برخلاف آن رفتار کرد. فردگرایی و نخبهگرایی از جمله ارزشهای مورد توجه رفقای تحصیلی من بود.»(صص۶۶-۶۵)
ظاهراً مقررات دانشگاه برای ایجاد جو تحصیل و کسب علم و کمالات موجب نمیشود که خانم فرح دیبا به همان روال ایران خود عمل ننماید و در همان سال اول دانشگاه مردود نشود: «من مجبور شدم سال اول را تجدید کنم.»(ص ۷۰)
بنابراین با خصوصیاتی که دستکم شخص خانم فرح دیبا از خود ترسیم میکند سازگاریاش را با محمدرضا به خوبی مشخص میسازد. زیرا وی نیز به دلیل بیبند و باریهای مفرط نتوانست دوران دبیرستان را در سوئیس طی کند و اصولاً وی هیچگاه درس نخواند. خانم فرح نیز آنچنان که خود معترف است به دنبال کسب علم نرفته بود. از طرفی هر دو نیز از اصالت خانوادگی برخوردار نبودند و به همین دلیل قید و بندی در مورد اصول خانوادگی و عشق و محبت لاقید نداشتند. برای نمونه زمانی که لیلا دختر کوچک خانم فرح مبتلای به بیماری افسردگی شدید میشود و بیش از هر زمانی به محبتها و مراقبتهای مادرانه نیاز دارد، وی را در انگلیس رها میکنند و هیچ یک از اعضای خانواده پهلوی درصدد مراقبت از این بیمار برنمیآید، حتی مادر وی یعنی خانم فرح دیبا! در نتیجه، مشغولیت به تفریحات و خوشگذرانیهای پرآوازه پهلویها در خارج کشور موجب میشود که لیلا تک و تنها در یک هتل مجلل! در لندن به زندگی خود پایان بخشد.
چگونگی مرگ ملکه مادر یعنی خانم تاجالملوک نیز، فقدان عواطف انسانی را در این خانواده آشکارا به نمایش گذاشت؛ موضوعی که خانم فرح دیبا در این خاطرات آن را مسکوت گذاشته و ترجیح داده تا وارد جزئیات مسئله نشود. زیرا در صورت پرداختن به جزئیات، علاوه بر روشن شدن این واقعیت، خلافگویی فرزند ارشدش رضا نیز برملا میشد. اطلاعیهای که از سوی مدعی کنونی تاج و تخت! در این زمینه منتشر شد در کتاب «تاجالملوک» که عمدتاً با هدف پوشاندن ضعفهای خانواده پهلوی تدوین شده اینگونه انعکاس یافته است: «ملکه مرده بود، خیلیها از انتظار و رنج درآمدند، یکی دو نفر دلشان برای غریبی و بیحرمتی آخرین روزهای زندگی این زن سوخته بود. جنازه وقتی به مکزیک منتقل شد ماموران امنیتی و گارد مخصوص نیویورکی نفسی به راحت کشیدند. این دردسر هم تمام شد و چند روز بعد خبر مرگ ملکه مادر را در روزنامههای فارسی زبان همه ایالات که روزنامه داشتند چاپ کردند، پس از بدست آوردن این آگهی: با قلبی آکنده از تاسف و تاثر در گذشت شادروان علیاحضرت تاجالملوک ملکه پهلوی، مادربزرگ خود و مادر گرامی اعلیحضرت محمدرضا پهلوی شاهنشاه فقید ایران را، در نتیجه یک دوره کسالت ممتد، در کشور مکزیک به اطلاع هموطنان عزیز میرساند نظر به مقتضیات کنونی و اوضاع فوقالعاده حاکم بر کشور عزیزمان ایران جنازه آن فقید سعید در محلی به ودیعه گذارده خواهد شد. رضا پهلوی (تاجالملوک، ۱- جمشیدی لاریجانی، انتشارات زریاب، ص ۳۲)
این در حالی است که خانم فرح در خاطرات خود صرفاً اشارهوار چنین میگوید که ملکه مادر در نیویورک دفن شده و فرزندش رضا برای پوشاندن واقعیتها خبر از به ودیعه سپردن جنازه در جایی در مکزیک میدهد. اما احمدعلی مسعود انصاری در مورد چگونگی رفتار پهلویها با مادرشان میگوید: «وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزار دلار پول نقد بود که هیچ کس از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هرکس به دیگری حواله میداد. کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم.»(پس از سقوط، چاپ اول، ص ۱۷۴)
آنطور که در روایتهای مختلف آمده است پول حواله شده، توسط غلامرضا برای مخارج اعتیاد حادش صرف میشود و عاقبت جنازه تاجالملوک که کسی متقبل هزینههای بیمارستان و کفن و دفنش نمیشود به همراه جنازههای معتادان و افراد بیهویت در یک گور دستهجمعی دفن میشود. بنابراین پر پیداست که چرا خانم فرح چنین واقعیتی را که حتی برای کسانی که پهلویها را نمیشناسند، پیام روشنی دارد، پنهان میسازد.
۴- خدمت رسانی به مردم: طراحان این خاطرات در فرازهای بسیاری اینگونه وانمود کردهاند که گویا خانم دیبا و خانواده پهلوی، زندگی خود را وقف مردم کرده بودند، اما ملت، قدردان این زحمات نبوده و با قیامش مانع از رسیدن ایران به تمدنی بزرگ شد! برای روشن شدن این واقعیت که پهلوی اول و دوم به چه میزان در راستای منافع خودگام برداشتند و به چه میزان منشأ خدماتی برای جامعه ایران بودند مناسب خواهد بود ابتدا وضعیت تهران را در آن دوران به عنوان مرکز و به اصطلاح پایتخت کشور مورد بررسی قرار دهیم:
الف – به لحاظ آموزشی: برای نمونه بسیاری از دبیرستانهای تهران حتی در نیمه دوم دهه پنجاه چهار شیفته کار میکردند. یک حساب سرانگشتی روشن میسازد که با چهار شیفته بودن دبیرستانها یک دانشآموز به چه میزان در محیط آموزشی فرصت کسب دانش مییافت. عبدالمجید مجیدی رئیس سازمان برنامه و بودجه آن ایام در کتاب خاطرات خود در پاسخ به سؤال مسئول طرح تاریخ شفاهی هاروارد در این زمینه توضیحی میدهد که قابل توجه است: «حل- یک مثالی را مطرح شده این است: در شرایطی که امکانات مالی داشتیم دلیلی نداشت که در آن سالهای آخر بعضی از دبیرستانهای تهران دو نوبته یا سه نوبته کار بکنند… عم: والله مسئله به نظر من این طور مطرح میشود که اگر ما توسعه اقتصادی خیلی آهستهتر و آرامتری را دنبال میکردیم طبعا در بعضی زمینهها خیلی نمیتوانستیم سریع پیش برویم…»(خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، چاپ اول، ص ۱۵۴)
مسئول سازمان برنامه و بودجه سالهای پایانی رژیم پهلوی هرگز نفی نمیکند که دبیرستانها- آن هم در تهران -چند شیفته بوده است، البته به دلیل تنگناهای اقتصادی مردم قشر قابل توجهی از جمعیت دانشآموزی آن دوران اصولاً امکان ادامه تحصیل را نمییافتند ما بقی نیز تا سه ساعت! در روز میخواستند دروس دبیرستانی را بخوانند با چنین وضعیتی چگونه سخن از توسعه اقتصادی به میان میآید معمایی است که به سهولت قابل حل نخواهد بود. زیرا آیا اصولاً چنین جوانانی میتوانستند نیروی انسانی توسعه اقتصادی را تشکیل دهند؟ البته اهل دقت و نظر هر چند اگر آن دوران را درک نکرده باشند میتوانند حدس بزنند زمانی که وضعیت آموزش در تهران چنین اسفبار بوده، استعدادهای ملت ایران در شهرستانها و نقاط دور دست کشور با چه شرایطی مواجه بودهاند.
ب- توسعه اقتصادی: در حالیکه افرادی چون آقای عبدالمجید مجیدی در خاطرات خود سخن از سرعت زیاد در توسعه اقتصادی به میان میآورند و مشکلات رفاهی و آموزشی مردم را در آن زمان ناشی از این سرعت! اعلام میکنند در تهران دهه پنجاه، روزانه متناوباً در تابستانها بین سه تا هشت ساعت با قطع انرژی برق مواجه بودیم. اگر بپذیریم یکی از پایهها و ارکان توسعه اقتصادی هر کشور تأمین انرژی لازم برای به حرکت درآوردن چرخ صنعت است، اینان چگونه میتوانند ادعا کنند که به لحاظ اقتصادی در دوران پهلوی دوم گامهای بلندی برداشته شده بود، طوری که انگار از دروازههای «تمدن بزرگ»! فاصله چندانی نداریم. لابد ملت این همه دستاورد را به دلیل فرو رفتن در خاموشیهای مکرر نمیدید! جالب اینکه در تنها زمینهای که خانم فرح دیبا به ارائه اعداد و ارقام میپردازد و به آن میبالد مسئله افزایش تولید نفت خام است: «میتوانستیم به آنچه که در طول نیم قرن به دست دو سازنده بزرگ، یعنی رضاشاه و همسرم که با قدردانی شاهد پیروزی او بودم، در ایران انجام گرفته بود، ببالیم، بدون آنکه از بیماری همسرم اطلاعی داشته باشم. هیچگاه وضع مملکت به اندازه ۱۳۵۳ امیدبخش نبود. تولید خام نفت ما از ۷۳ میلیون تن در سال ۱۳۴۲ به ۳۰۲ میلیون تن در سال ۱۳۵۳ رسیده بود و به این ترتیب ایران پس از آمریکا، روسیه و عربستانسعودی، چهارمین کشور تولیدکننده نفت بشمار میرفت.»(ص۲۴۲)
البته خانم فرح و مشاورانشان به دلیل بیاطلاعی از مسائل متوجه این نکته نبودهاند که آمار ارائه شده نه تنها اثبات کننده هیچگونه خدمتی به مردم و کشور نیست، بلکه این افزایش سرسامآور تولید در آستانه جنگ اعراب و اسرائیل و تحریم نفتی حامیان صهیونیستها از سوی اعراب، هم به لحاظ اقتصادی خیانتی به ملت ایران بود و هم به لحاظ سیاسی.
به لحاظ اقتصادی و منافع ملی افزایش تولید بدون کشف مخازن و منابع نفتی جدید، اقدامی زیانبار و کاهش دهنده ذخائر مخازن زیرزمینی است؛ به عبارت دیگر خدمترسانی شاه به رژیم نژادپرست صهیونیستی اقدامی نه تنها در جهت پیشرفت کشور نبود، بلکه تخریب کننده چاههای نفتی دایر به شمار میآمد؛ هر چند در کوتاه مدت عایدات نفتی را بالا میبرد و زمینه زدوبندهای مالی را در کشور افزایش میداد.
ج- رفاه عمومی: تهران در دوران پهلوی از لولهکشی گاز، شبکه فاضلاب، قطار زیرزمینی، قطار برقی، اتوبوس برقی، بزرگراههای شمالی _ جنوبی و شرقی_غربی و کمربندی و… محروم بود. مردم در استفاده از سیستم گرمایشی به دو دسته تقسیم میشدند: طبقه مرفه از سیستم شوفاژ با سوخت نفتگاز بهرهمند بودند و طبقات متوسط و محروم، ساعتها وقت صرف میکردند تا برای بخاریهای خود نفت تهیه کنند. این وضعیت پایتخت کشوری بود که رتبه اولرا در زمینه ذخائر گاز در جهان داشت. در چنین پایتختی فاضلاب بعد از پرشدن چاه خانهها به وسیله لولههای برزنتی به مخزن یک تانکر از رده خارج شده انتقال مییافت و سپس به خارج از شهر برده میشد. قطعاً میتوانیم تصور کنیم در محل بارگیری فاضلاب چه وضعیتی به لحاظ بهداشتی به وجود میآمد. همچنین در طول مسیر حرکت این تانکرهای فرسوده تا محل تخلیه، هر تکان شدید ماشین یا دستانداز خیابان، صحنه رقتباری را در پیش روی عابران قرار میداد. علیالقاعده این نحوه تخلیه فاضلاب علاوه بر اینکه چهره زشتی به شهر میبخشید، موجب شیوع بیماریهای گوناگون نیز میشد.
از سوی دیگر، حمل و نقل عمومی در تهران فاقد مترو و اتوبوس برقی و … عمدتاً توسط اتوبوسهای دو طبقه فرسودهای صورت میگرفت که بعد از سال ۱۳۲۰ برای آزاد کردن ۱۴ میلیون لیره سپرده رضاخان از بانکهای انگلیس، خریداری شده بود. این اتوبوسها علاوه بر فرسوده بودن، اصولاً برای شهر تهران که در کوهپایه واقع شده است، مناسب نبودند. اما محمدرضا پهلوی برای تصاحب سریع این سپرده پدر به تنها موضوعی که نمیاندیشید همین بود.
باقر پیرنیا در کتاب خاطرات خویش دراین زمینه مینویسد: «شاه پس از برگشت، نخستین تصمیم خود را که آزاد کردن ۱۴ میلیون لیره بود گرفت. رایزنان دولت به ویژه وزارت کشور برنامه ایجاد شرکت واحد اتوبوسرانی را پیشنهاد کردند. از این محل بود که پول اتوبوسهای دو طبقه در تهران پرداخته شد و در نتیجه از ارزهای دیگر که دولت در اختیار داشت، ۱۴ میلیون لیره آزاد شد، ولی همانگونه که آگاهیم متاسفانه این شرکت _ شرکت واحد_ سررشتهای اقتصادی نداشت و جز زیان برای شهرداری تهران و مردم چیزی نساخت (خاطرات باقر پیرنیا، ص ۱۴۱)
د- وضعیت مسکن: علاوه بر بحرانی بودن مسئله مسکن بویژه برای طبقات کارمند و اقشار کم درآمد در پایتخت کشور، روستائیان آواره شده _ براثر سیاستهای عامدانه و طراحی شده به منظور تخریب کشاورزی_ که به تهران پناه آورده بودند در وضعیت اسفباری زندگی میکردند، طوری که بشر امروز حتی در مورد حیوانات نیز زندگی درچنین زیستگاههایی را روا نمیدارد. به وجود آمدن حلبیآبادها و گودنشینهای به سرعت در حال رشد در اطراف تهران، یکی از نشانههای تمدن مورد اشاره خانم فرح دیبا در دهه پنجاه است. البته شاید لازم باشد افرادی چون خانم شهرنوش پارسیپور (از روشنفکران وابسته به دربار) نقشآفرینی گذشته خود را همچنان حفظ کنند تا حتی ادعاهای اینچنینی نیز مدافع داشته باشد. ایشان در تجلیلنامهای که بر کتاب خانم فرح دیبا قلمی کرده است، راجع به گودهای تهران مینویسد: «… این چند شخصیت روشنفکر مرا به دیدار گودهای جنوب شهر بردند. شرائط زندگی در این گودها آنچنان ترسناک بود که من یخ کردم. درهای به عمق شاید پنجاه متر یا بیشتر، و مردم در این دره وار سوراخهائی کنده بودند و در این سوراخها زندگی میکردند… بگذریم از اینکه سالها بعد من کتابی درباره تاریخچه شهر تهران خواندم و روشن شد که اهالی این شهر از زمانهای قدیم عادت داشتند برای مقابله با هجوم قبایل، که بارها و بارها از این منطقه عبور میکردند، سوراخهایی در زمین بکنند و تمام روز را در این سوراخها بسر برند، و شب از سوراخ بیرون بیایند. هرکس این را باور نمیکند میتواند به تاریخ یورش قبایل ترک و تاتار و مغول به ایران رجوع کند و این واقعیت را باور کند… البته دوست روشنفکر دوم که زندانی سابق بود این گودها را به عنوان سند خیانت سلسله پهلوی قلمداد میکرد. من امروز جداً باور دارم که این گودها مربوط به همان سابقه تاریخی زندگی مردم هستند… البته در کتاب جعفر شهری به نام تهران در قرن چهاردهم هیچ اشارهای به این مسئله نیست. اما من شک ندارم که تهران و گودهایش به یک سابقه تاریخی بسیار دور بازگشت میکنند.» (سایت شهروند، ۳ مهر ۱۳۸۳)
اگر بپذیریم شهر تهران در عصر حمله قبایل ترک و تاتار و مغول وجود خارجی داشته است و آقای جعفر شهری و دیگر محققان در مقام نگارش تاریخ این شهر دچار غفلت شدهاند، مگر در سالهای پنجاه همچنان خوف حمله چنین قبائلی مطرح بود که مردم از سر ترس (و نه به دلیل فقر و فلاکت) در سوراخهای تاریک و نمور زندگی کنند؟ در واقع باید گفت تنها هجومی که در این ایام همیشه مردم را نگران و مضطرب میداشت خوف از حملات خفاشگونه تیمهای تجسس پلیس مخفی شاه (ساواک) بود که البته چنین سوراخهایی نیز نمیتوانست برای آنها ایجاد مصونیت کند.
خانم شهرنوش پارسیپور که هم به لحاظ سلائق و باورها و هم به لحاظ سطح درک سیاسی و تاریخی مشابهت فراوانی با خانم فرح دیبا دارد نمونه روشنی از قشری است که در دوران پهلوی دوم بر ملت ایران حاکمیت یافته بودند.
آنچه به طور اختصار بیان شد، در مورد وضعیت تهران بود. اختلاف وضعیت تهران با سایر استانها و استانها با شهرستانها و شهرستانها با روستاها نیز بسیار عمیق بود. برای ترسیم شمای دقیقی از وضعیت شهرستانها توجه محققان را به گزارش آقای عبدالمجید مجیدی از سفری که در سال ۱۳۵۵ به شهر کاشان داشته است، جلب میکنیم: «… ببینم تقاضای مردم چیست. به طرف این تقاضاها بیشتر برویم و جواب اینها را بدهیم. اینها بیشتر تقاضاهایشان در حد ساخت و ایجاد یک قبرستان، ایجاد یک درمانگاه، ایجاد یک فرض کنید… فاضلاب، مدرسه و این قبیل چیزها بود در حالی که [پاسخگویی به] این احتیاجات، منابع مملکت را بیشتر به طرف چیزهایی میکشید که بازده اقتصادی در میان مدت یا کوتاه مدت نمیداشت… اما میگویم احتیاجات مردم، تمام [از این] صحبتها بود. از همه مهمتر، گفتند تمام اینها هم به کنار. ما آب مشروب را حاضریم تحمل بکنیم، برق هم این نوساناتش را _ شما قول بدهید که درست میشود_ ما قبول میکنیم، اما چیزی که در کاشان میخواهیم یک قبرستان خوب است… ضص: چه سالی بود این، آقای دکتر حدوداً؟ ع م: ۱۳۵۵ یعنی ۱۹۷۶٫ از این داستان که گفتم نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که ما رفتیم در شهر کاشان… از یک طرف با این خانمهایی که دبیر بودند و آموزگار بودند، همه چادر سیاه و صورت بسته و این حرفها [مواجه شدیم] از طرف دیگر تقاضای قبرستان…»(خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، ص۵۱-۴۹)
آیا چنین ملت مظلوم و کم توقعی شایسته این همه توهین از جانب خانم فرح است؟ آیا قیام چنین ملتی که بعد از ۵۵ سال سلطه پهلویها حتی در سال ۱۳۵۵ یک قبرستان درشهر بزرگی چون کاشان نداشت از سر شکم سیری بوده است؟ آیا مردمی که به صراحت میگویند حاضرند مشکل نداشتن آب بهداشتی، قطع شدنهای مکرر برق تا هشت ساعت در روز، نداشتن مدرسه، درمانگاه و… را تحمل کنند اما دستکم جایی داشته باشند که بتوانند اموات خود را به صورت بهداشتی غسل و کفن کنند، درخواست فوقالعادهای است که مسئول سازمان برنامه و بودجه وقت با وقاحت میگوید: «پاسخ گفتن به چنین تقاضاهایی ما را از برنامه توسعه اقتصادیمان باز میداشت.»!
وضعیت روستاهای کشور را هر چند میتوانیم بعد از شناخت شرائط شهرهایی چون کاشان حدس بزنیم، اما بیمناسبت نیست که بیتوجهی مطلق پهلویها به روستاها را از زبان استاندار فارس و خراسان در آن ایام بشنویم :«روستاهای دور افتاده فارس فاقد همه چیز بود. عشیرههای فارس با هر کوچ، وسیلهها و نیازمندیهای خود را به صورت ایلی و در حال حرکت فراهم میکردند. عشیرهها به علت خشکسالی در مضیقه قرار میگرفتند، وضع بهداشتی آنان در حد صفر بود و از نظر خوراکی دچار کمبود میشدند.» (خاطرات باقر پیرنیا، انتشارات کویر، چاپ اول، ص ۱۸۹)
چنین شرایطی مربوط به روستاهای استانی است که هم به لحاظ آب و هوایی نسبت به بسیاری از مناطق کشور بهتر است و هم به لحاظ سیاسی مورد توجه قرار داشت. آقای باقر پیرنیا همچنین در شرح سفر خود به روستاهای هم مرز با اتحاد جماهیر شوروی در استان خراسان که رژیم پهلوی به لحاظ سیاسی بنا داشت به آنها رسیدگی کند واقعیتهای تلخی را یادآور میشود که علیالقاعده باید آموزنده باشد: «به سالمندان و پیشوایان ده پس از اظهار خوشوقتی از این سفر، گفتم اعتباری را که در اختیار دارم محدود است و چون به هر دهی که میرفتیم چهار مسئله آب آشامیدنی، گرمابه، برق و مدرسه مورد توجه اصلی قرار داشت، گفتم هر کدام از این چهار برنامه را که مورد علاقه شماست بگوئید تا آن را پس از آمادگی اعتبار انجام دهیم. همه بیکمترین اختلافی اظهار کردند که ما تنها برق میخواهیم! من در پاسخ گفتم: آب آشامیدنی و حمام میاندیشم بر برق مقدم باشد. آنان مسیری را نشان دادند که ده سرسبز و آبادی بود در خاک شوروی که ضمناً برق هم داشت. اهالی رباط گفتند برای ما مایه شرمساری است که شب در تاریکی بمانیم و آنان از روشنایی سود جویند. از این رو برای حفظ غرور خود میل داریم برق داشته باشیم.»(همان، ص ۳۵۸)
حتی روستائیان به ظاهر کمسواد ایرانی به مقولهای به نام «غرور ملی» میاندیشند و ملتمسانه از مسئولان آن هم در آغاز دهه ۵۰ میخواهند آنان را از شرمساری بیرون آورند، در حالیکه آنها علاوه بر این جاده نداشتند (آنگونه خود آقای استاندار معترف است)، وضعیت درمانشان نیز صفر بود و حتی از حمام که با یک رقم ناچیزی قابل ایجاد و تاسیس بود محروم بودند، اما همچنان به فظ آبروی ایران میاندیشیدند. البته چنین کمبودهایی برای کسانی که به طور روزانه برای زیبایی خود وان شیر میگرفتند و بخش عمدهای از سال را در نقاط خوش آب و هوای جهان به عیش و عشرت میپرداختند قطعاً قابل فهم نیست، این مسائل برای کسانی که در یک شب میلیونها دلار را در کازینوها میباختند چه مفهومی میتواند داشته باشد؟! مشاور خانم فرح دیبا در اینباره مینویسد: «او (اشرف) که املاکی در پاریس، سواحل جنوب فرانسه و نیویورک داشت، بخش عمده وقت خود را در خارج از کشور سپری میساخت، علاوه براین، علاقه وافرش به قماربازی و خوشگذرانیهای پر سر و صدا، او را به شدت پرخرج نموده بود. یک روز که به طور خصوصی با هویدا، نهار میخوردیم، تلفن اطاق نهارخوری زنگ زد. اشرف بود از جنوب فرانسه تلفن میکرد… فوراً متوجه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زدم و پرسیدم: «یک باخت بزرگ در کازینو؟» رئیس دولت، از جای در رفت و گویی منفجر شده باشد گفت: خانم مبلغ زیادی از من طلب میکنند» آنهم قبل از اینکه شب شود.»(از کاخ شاه تا زندان اوین، خاطرات احسان نراقی، چاپ اول، ص ۱۲۲-۱۲۱)
نکته قابل توجه در خاطرات فرح دیبا این است که وی نه تنها در صدد تطهیر خود برآمده، بلکه حتی سعی در کتمان فساد فردی دارد که بیپروا و آشکارا مبادرت به کارهایی میکرد که دیگر درباریان با احتیاط انجام میدادند. مبلغی که اشرف پهلوی در یک شب میباخت و هویدای بیاراده را وادار میساخت تا از پول متعلق به ملت ایران هزینه خوشگذرانیهای شبانه ایشان به فوریت تأمین شود. آیا پول هزاران حمام و درمانگاه روستائیان این سرزمین نبود؟ همچنین آقای ابوالحسن ابتهاج در خاطرات خود مینویسد: «روز بعد شاه را دیدم، گفت میدانید اشرف تا قرضش را نپردازد نمیتواند از هند خارج شود؟ آیا امکان ندارد این پول را به او رسانید؟» (خاطرات ابتهاج، انتشارات paka print، چاپ لندن، ص۱۰۲) بدون شک چنین قروضی در حد چند هزار دلار نبود که مقامات هندی خواهر شاه ایران را به خاطر آن ممنوعالخروج کنند. در چنین شرایطی که پولهای کلانی توسط خانواده پهلوی به چاه ویل خوشگذرانیهایشان ریخته میشد، احداث یک حمام برای یک روستا، چنان هنر بزرگی مینماید که خانم فرح دیبا در بیان تاریخ خدمتگزاری پهلویها به مردم به آن اشاره دارد: «یک روز صبح استاندار یکی از ولایات به من تلفن کرد؛ – علیاحضرت، ساکنین یکی از دهکدههای ما میخواهند حمام عمومی کوچکی را افتتاح کنند و مایلند نام پادشاه را بر آن نهند. به نظر من این کار درستی نیست… چند هفته بعد گزارشی به دفتر همسرم رسید که در آن ساواک سوءظن خود را نسبت به استانداری که مانع از گذاشتن نام پادشاه بر یک حمام عمومی شده بود، ابراز کرده بود. استاندار بیچاره گرفتاریهایهایی پیدا کرده بود.»(ص۲۲۹)
در کویر خدمترسانی به مردم ساختن یک حمام کوچک میتواند چنین جایگاهی بیاید و همه مسئولان وقت را درگیر خود کند. والا اگر روند خدماترسانی منطقی بود چنین بحثهایی معنا نمییافت.
۵- نقش پهلویها در تاریخ ایران: خانم فرح دیبا در این بخش دچار تناقصگوییهای بیشتری میشود. او ابتدا به تجلیل از رضاخان و خدمات وی میپردازد و ضمن آن میگوید: «از نظر فردوسی عظمت ایران پیوندی نزدیک با استمرار سلطنت دارد»(ص۴۵) در حالی که همگان بر این واقعیت واقفند که رضاخان از یک سو سوگند مکتوب خود را مبنی بر وفاداری به سلطنت احمدشاه زیر پا گذاشت و از سوی دیگر با طرح شعار جمهوریت برای کنار زدن سلطنت قاجار، ثابت کرد صرفاً به قدرت میاندیشد و هرگز به نوع خاصی از آن تعلق خاطر ندارد. خانم فرح همچنین علیرغم تجلیل فراوان از خدمات رضاخان، سخن از انقلاب توسط همسرش به میان میآورد: «پادشاه گمان میبرد که به زودی خواهد توانست انقلاب آرامی را که مملکت را از عقبماندگی خارج کند، آغاز نماید. او از زمان تحصیل در سوئیس به فکر این انقلاب بود. نخستین مرحله این انقلاب طبیعتاً اصلاحات ارضی بود که موانع بیشماری در راه حصول به آن وجود داشت.»(ص۱۱۳) اگر رضاخان در مسیر درست گام برمیداشت چرا در زمان حکومت وی، فرزندش محمدرضا نیز باید در فکر انقلاب باشد؟ انقلاب یعنی ایجاد تحول اساسی و بنیادین در وضعیت موجود و به عبارت دیگر، زیر و رو کردن شرایط. طرح چنین شعاری از سوی محمدرضا اعتراف آشکار به نامطلوب بودن وضعیت در زمان حاکمیت پدرش است. اما در مرحله بعد همین پسر، فرزندش را دعوت میکند که به راه دیگری جز آنچه او رفته برود: «پادشاه که از کوتاهی عمر خود آگاهی داشت، درصدد آماده کردن مملکت برای سلطنت ولیعهد بود. او بارها گفته بود که پسرش نباید مانند خود او سلطنت کند. هدف رضا که وارث مملکتی رو به توسعه میشد، میبایست ایجاد دمکراسی در ایران باشد.»(ص۲۶۱) این مطلب گرچه از یک سو وعده سرخرمنی است برای فراهم کردن زمینه به قدرت رسیدن فرزند، اما از سوی دیگر اعتراف صریحی به حاکمیت ۵۷ ساله دیکتاتوری در ایران و به انحراف کشیدن جامعه از سوی رژیم پهلوی است.
طمعکاری خانواده پهلوی برای تجدید دوران طلایی گذشته خود موجب این اعتراف میشود که دوران پهلوی اول و دوم، ملت ایران استبداد را تجربه کرده است، اما اگر مردم پهلوی سوم را از غربت و انزوا خارج سازند وی به راه پدر و پدربزرگ خود نخواهد رفت و دمکراسی را برای آنها به ارمغان خواهد آورد!
… ادامه دارد.
منبع : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
به نقل از : دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران