0

در پاي خوکان...

 
tala2207
tala2207

در پاي خوکان...

«در زمان رژيم طاغوت، مأموران ساواک يکي از شاعران شهر کاشان را به جرم اينکه در مدح شاه شعر نمي گفت به کلانتري بردند. افسرنگهبان با ديدن شاعر گفت: مردک، چرا تا به حال در مد اعليحضرت شعر نگفته اي؟ شاعر که داراي شهامت زيادي بود در جواب افسر نگهبان اين بيت ناصر خسرو را خواند:

من آنم که در پاي خوکان «نريزم»

مرا اين قميتي دُر لفظ دري را

افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشيده آبدار به صورت شاعر نواخت. شاعر کتک خورده که هوا را پس ديد، گفت: اين طور است؟ افسر نگهبان جواب داد: از اين بدتر هم خواهي ديد. شاعر با گردني کج ادامه داد: حالا که وضع اين طوري است ناچارم بگويم:

من آنم که در پاي خوکان «بريزم»

مرا اين قيمتي در لفظ دري را

افسر نگهبان در اين موقع لبانش به خنده باز شد و به شاعر گفت: آفرين! حالا مي توانيم با هم کنار بياييم و بعد دستور داد تا شاعر را آزاد کنند.»

هزار و يک حکايت تاريخي- نوشته حکيمي

یک شنبه 1 آذر 1388  12:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها