«در زمان رژيم طاغوت، مأموران ساواک يکي از شاعران شهر کاشان را به جرم اينکه در مدح شاه شعر نمي گفت به کلانتري بردند. افسرنگهبان با ديدن شاعر گفت: مردک، چرا تا به حال در مد اعليحضرت شعر نگفته اي؟ شاعر که داراي شهامت زيادي بود در جواب افسر نگهبان اين بيت ناصر خسرو را خواند:
من آنم که در پاي خوکان «نريزم»
مرا اين قميتي دُر لفظ دري را
افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشيده آبدار به صورت شاعر نواخت. شاعر کتک خورده که هوا را پس ديد، گفت: اين طور است؟ افسر نگهبان جواب داد: از اين بدتر هم خواهي ديد. شاعر با گردني کج ادامه داد: حالا که وضع اين طوري است ناچارم بگويم:
من آنم که در پاي خوکان «بريزم»
مرا اين قيمتي در لفظ دري را
افسر نگهبان در اين موقع لبانش به خنده باز شد و به شاعر گفت: آفرين! حالا مي توانيم با هم کنار بياييم و بعد دستور داد تا شاعر را آزاد کنند.»
هزار و يک حکايت تاريخي- نوشته حکيمي