شعله
شعله
شعله
مبادا انگشتهايمان در سي و چهارمين تاول خود تسبيح را رها كند كه بندگيات را نيازمنديم و بينيازيات را ميستاييم.
تنها كسي كه سوخته ميداند: عشق يعني تشويش مداوم، شعله يعني هراس بيپايان پروانه.
تنها كسي كه سوخته ميداند پنجره يك بهانه بيشتر نيست و جنون ما را به عادت همين هواي دل مرده ميكشاند.
ما از آن سر تشويشهاي مداوم ميآييم. وقتي تمام شعله ميشوي، كسي به عيادت گونههاي سوختهات نميآيد.
بالابلند، با بيست و چهار خنجر در ل ويرانم مكن. من صد سال پي در پي شعله نوشيدهام و مشت مشت خاكستر پاشيدهام. من صد سال بيبهار به چلچله انديشيدهام. صد سال بي لبخند را قهقهه زدهام. صد سال بينيايش را بندگي كردهام. صد شعله سوختهام، تا كسي بيايد و تاريخ پرپر شدنش را به من بياموزد. اين يعني عين سخاوت! يعني كرامت محض بينماز باران، يعني خود خود عشق. يعني سرسپردگي تمام. تمام تسليم، تسليم محض! با تو بودن، شعله ميخواهد و شراب و شيون!
منبع: كتاب وقتي پدردرخانه نيست
سه شنبه 12 بهمن 1389 8:17 PM
تشکرات از این پست