سرزمين آشنا
سرزمين آشنا
سرزمين آشنا
اينجا هويزه سرزميني به بلنداي عشق و به وسعت بال كبوتراني كه عاشقانه پر كشيدند. سبكبال و رها و سرزميني به اندازهي دستهاي دلمان و به اندازهي آسمان چشمهاي مرداني از جنس نور. سرزميني به پاكي و قداست حرم امن الهي و اينجا شهيد آباد، سرزمين عشق است. محل پرواز صدها دل، صدها عاشق و صدها كبوتر، اينجا مكان عاشقي است و نردباني به آسمان. اينجا مقدس است و هويزه چون نگيني بر انگشتري ميدرخشد و حرم سبز شهيد" سيد حسين علمالهدي" بر زيبايي و قداست اين مكان مقدس ميافزايد. حرم سبزي كه در هالهاي از نور ميدرخشد و گرداگرد آن زائراني حلقه زدند. مانند حجاج بيتاللهالحرام كه گرداگرد كعبه طواف ميكنند. اينان به طواف آمدهاند، به طواف اين حرم. اين حرم كعبه هويزه است و ملايك دستهدسته دور آن ميگردند. بايد عاشق باشي و بفهمي عشق يعني چه؟ عشقي كه در رگهاي مردان اين خاك، جاري است و از دستهاي هويزه ميچكد و در چشمهاي نخلهاي اين سرزمين ميرويد. چقدر زيباست حرم اين عاشق و زيباتر از آن عكسي است كه در قاب سبز اين حرم، چشمان هر زائري را خيره ميكند چقدر آشناست. انگار سالهاي سال ميشناسمش. اين چهرهي آشنا كيست كه اين همه زائر دارد و من هم زائر چشمهايش ميشوم. تا لحظهاي پيش، فكر ميكردم در بين شما آسمانيان، غريبهام. اما حالا كه چند لحظهاي با شما بودم، حس ميكنم تمام دل من اينجاست و بوي شما را ميشناسم.
چشمان شما را ميشناسم. خداي من با شهيدان بودن چه لذتي دارد و چقدر خوب است آدم لحظهاي از ساعات عمرش را اينجا باشد و در كنار شهدا. حس عجيبي دارم. شبيه احساس پر گشودن. بال زدن. مينشينم كنار مزار شهيدي از جنس آسمان. يك سلام و صلوات و فاتحهاي هديه ميكنم. زيارت نامهي عاشورا اينجا تنها مونس و همدم من است. زمزمه ميكنم. خداي من تمام آن چه را كه بايد از اعماق چشمانم بريزد از دستانم ميريزد و من ناچار به كلمات پناه ميبرم. پناه به كلماتي كه بيشك از عمق چشمان اين شهيد به دستانم ميوزد. كلماتي كه از اشك چشمانم سبقت گرفتند و بر صفحهي دفتر خاطراتم ميدوند و بر من ميبارند؛ مانند باران شبهاي عمليات. اينجا به سراغ هر لالهاي كه ميروي، بوي كربلا ميدهد. بوي حسين و هفتاد و دو لالهاش را خوب از لابهلاي اين مزار حس ميكني پس زيارت ميكني و كربلايي ميشوي. آري كربلا همينجاست و بوي حسين در لحظهلحظهي اين فضاي روحاني جاري است.
كمي آن طرفتر به سراغ لالهاي ميروم بينام و نشان. عجيب است بوي آشنايي دارد. بوي سالهاي غربت را ميدهد. اين را از گرد و خاكي كه به گلبرگهايش نشسته، ميفهمم و از چشمهاي بارانيشان و از دستهاي سبزش كه خاطرات شبهاي عاشقي را روايت ميكنند . اين جا خاك هم حرف ميزند. حرفي از حضور كبوتراني كه در كشاكش تير و گلوله، بال و پرشان سوخت و لالههايي كه در خون تپيدند و نخلهايي كه تير خوردند تا عشق زنده بماند و بهشت در كوچههاي اين دشت برويد.
پس دوباره سلام هويزه ! سلام به چهره بهشتيات. و سلام به شهيدانت كه چشمان سبزشان زيبايي اين دشت را دوچندان كرده و من اين زيبايي را از ردّ پايشان ميخوانم. ردّ پايي كه هنوز روي خاك نشسته و با ما سخن ميگويد و ردّ پاي چشمانشان كه تا كوچههاي آسمان قد كشيد. كاش اين عشق و حضور خوب كه در چشمانم روييده، مرا دلتنگ اينجا نكند. خدا ميداند دلم برايتان تنگ ميشود و شما خوب ميدانيد كه چشمهايي ديگر به ديدنتان ميآيند. همان چشمهايي كه سراغ شما را در كوچههاي شهر ميگيرند. روي ديوارهايشان عكس شما را طراحي ميكنند و در دفتر دلشان از شما مينويسند و من هم ميخواهم دلم را اينجا بگذارم. كنار دلهايتان. پس شهدا هواي دلم را داشته باشيد.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
سه شنبه 12 بهمن 1389 8:17 PM
تشکرات از این پست