ديگر پدر نيامد
ديگر پدر نيامد
ديگر پدر نيامد
سلام پدر، سلام به تو كه در جنتي مقام گرفتي كه انس و جن به آن غبطه ميخورند، سلام من از كرهي خاكي به تو اي افلاكي.
پدر عزيزم حالا كه در كنارم نيستي، نميخواهم كتمان آن كنم كه دلم برايت تنگ نشده؛ پدر جان آنقدر بدان كه رفتنت را باور نكردم، چه آرام پر گشودي و دخترت را تنها گذاشتي. هيچگاه باور نكردم كه ديگر دست نوازشگرت را بر سرم احساس نميكنم؛ باور نخواهم كرد كه گلستان زندگاني من باغبان مهربانش را از دست داده.
پدر مهربانم، آن شب يادت هست شبي را ميگويم كه تلفن زدي؛ هيچگاه فراموش نخواهم كرد، درست يادم هست كه گفتي با هواپيما به خانه بر ميگردي. آن موفق من فقط هفت سال داشتم تازه يك ماه بود كه به كلاس اول وارد شده بودم. آن شب چهقدر شاد بودم. دفتر نقاشي، دفتر مشق و املاءام را از روي طاقچه برداشتم تا به تو نشان دهم كه در اين مدت كه نبودي چه ياد گرفتم، ميخواستم به تو بگويم بابا ببين كه چه نمراتي گرفتم، بابا خطم را ببين!
پدر عزيزم، آن شب چه بر من و خانوادهي كوچكمان گذشت؛ تمام شب چشم از آسمان برنداشتيم و تو آن شب نيامدي و من را چشم به راه گذاشتي.
روز بعد به مدرسه رفتم؛ ساعات انتظار به پايان آمد و زنگ خورد و با سرعت به خانه برگشتم؛ به خانه رسيدم چهقدر ناآرام و شلوغ بود با شادماني به داخل خانه رفتم ولي خبري از تو نبود. پدر جان به خدا همه جا به دنبالت گشتم و هر چه ميگشتم كمتر مييافتم آخر كجا رفته بودي؛ همه سياه پوشيده بودند، همه در عزا و ماتم بودند آخر اين عزاداري به خاطر چيست؛ آري آن لحظهاي بود كه جام آرزوهايم يكباره بر زمين فرو ريخت.
پدر جان نميگويم كه چرا رفتي، ميدانم مادرم صدها بار گفته است كه تو به خاطر معرفت و نيل به هدفي والا و به خاطر مملكت اسلامي به جنگ رفتي.
من، تو و هدف و مقاومت و ارادهات را تحسين ميكنم. پدر جان به اين كه دختر چنين پدري هستم، افتخار ميكنم.
پدر جان قسم به خون پاكت، قسم به آن لحظهاي كه آرزوهايم بر باد رفت و در انتظار تو براي ابد ماندم، قسم به آن زماني كه تابوت تو را آوردند، پيمان ميبندم كه رهرو راهت باشم.
دستنوشتهي " فريبا كوشا " فرزند گرامي شاهد
منبع: روزنامه جمهوري اسلامي
سه شنبه 12 بهمن 1389 8:16 PM
تشکرات از این پست