0

معلم و کلاس

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

معلم و کلاس

معلم چو آمد٬ کلاس چو شهری فرو خفته خاموش شد. سخنهای نا گفته در دلها به لب نا رسيده فراموش شد. معلم گفت:" بيا احمدک درس ديروز را بخوان. بگو تا ببينم سعدی چه گفت؟ " زجا جست احمدک و بند دلش از اين ناگفته حرف ناگه گسست. به لکنت بيافتاد و گفت:

بنـــــــــی آدم اعضـــــــــای يکديـــــــــگرند کـــــــــه در آفرينـــــــــش ز يک گوهـــــــــرند

چـــــــــو عضوی بـــــــــه درد آورد روزگـــــار دگـــــــــر عضوهـــــــــا را نماند قـــــــــرار

تو کـــــــــه٬... تو کـــــــــه...


وای يادش نبود٬ جهان پيش چشمش ســـيه روی شد. ندای محبت ز هر سو بلند گيرد؛ و نارفته در گوش شد.
معلم گفت به خوی گران:"مگر چيست فرق تو با ديگران؟ چرا احمدک کودنِ بی شعور نخواندی چنين درس آسان بگو؟؟


خدايا! چه ميگويد آموزگار؟؟ مگر نمی داند که اين در اين ميان بُوَد٬ فرق بين دارا و ندار.٬ که آنان به دامان مادر خوشند ولی... ولی من بی وجودش نهم سر به خاک. کنم با پدر پينه دوزی و کار٬ ببين! دست پُر پينه ام شاهد است.


معلم گفت: به من چه که مادر ز دستت داده ای٬ به من چه که دستت پُر از پينه است! رود يک نفر پيش ناظم که او به همراه خود يک فلک آورد.


احمدک چون اين سخنها را بشنيد ، ز چشمانش کور سوی دميد. به يادش آمد شعر سعدی و گفت :
تـــــــــو که از محنـــــــــت ديگران بی غمـــــــــی نشـــــــــايد که نامـــــــــت نهند آدمـــــــــی

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 12 بهمن 1389  3:19 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها