0

شهاب حسيني در غسالخانه و گورستان بهشت زهرا+گزارش تصویری

 
seyedjafarfatemi
seyedjafarfatemi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 1643
محل سکونت : اصفهان

شهاب حسيني در غسالخانه و گورستان بهشت زهرا+گزارش تصویری


اكبر هاشمي ؛ تهران امروز - خوابيد توي قبر، دست به آسمان برد و سوتي كشيد «يك آسانسور از اينجا به آسمون تا پيش خدا، حال مي ده نه؟»
اهوم.
براي خواباندن سوپر استار توي قبر ساعت ها نقشه كشيده بوديم، اما شهاب كه توی دشت قبرهای خالي گم شد، باز از عكاس خواستم، جوابش همان بود که بود «نوچ» و ديگري «امكان ندارد» از همان روز اول آيه ياس خواندن و خواندن كه خواباندن هنرپيشه جماعت در گور« محاله».
خواستم قیدش را بزنم و بگويم به شهاب، همه چیز را. اما اجازه حرف زدن نداشتم، داشتم، اگر مي گفتم لو مي رفتم. دل توي دلم نبود كه ديدم شهاب دارد نگاه مي كند، به قبر و پشت سرش، بدنش را برنداز کرد، انگار كه بخواهد، بداند، تنش، توي قبر جا مي‌شود «مي خواهم بخوابم» نه، دستش را به کناره قبر مي‌گيرد، مي نشيند، انگاری در کار نبود، داشت مي خوابيد. از قبل مقدمات را آماده كرده بودم «آقاي حسيني لطفا صبر كنيد توي ماشين زير انداز...»

بي امان، امان نداد.تخت، خوابيد، ته قبر، انگار بار اولش نبود، بود، كه بترسد ، بلرزد و دل دل، دلش نيايد، فقط دستش را سايبان صورتش كرد كه خورشيد ذوق نكند و بيفتد توي چشمهاش ، كور از خدا چي مي خواست، و حامد بدیعی...چيليك چيليك چيليك . همه چيز سرجايش بود فقط يك سنگ لحد كم داشت تا ...« چه حس خوبي ، فكر مي كنم سنگ لحد و كه مي‌ذارن كمي سخت مي شه، نه؟»
اهوم
خواستم توي قبر كنارش دراز بكشم و از پشت ديوار نازك با همسايه حرف بزنم، آهاي، آها... شهاب گوشش بدهكار نبود، دويد توي غسالخانه، از در پشتي، از كناره يخچال بزرگي كه به جاي دلستر و گوشت مرغ تا ته پر از تن آدمي بود ،همان تنی که تن آدمي شریف... فَبِأَيِّ فَبِأَيِّ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ.

ماندم جاي رفتن نداشتم، داشتم، اما هنوزقاب چشم هام پربود، از جنازه هاي هزار هزاران مردم بم ، بم، بم، از جلو يخچال استيل بزرگ ، پراز در های شماره دار به رنگ سبز گذشتیم و از راه تاريك و باریک رفتیم آن پشت، پشته ای مرده ساكت و آرام دور از هياهوي شهر و زندگي، پيچيده در كاورهاي زيپ دار سياه و سرمه اي روي برانكارد، شماره به دست که نه، شماره به شصت، پا بسته در صف شستشو به انتظار که نه، مانده بودند، مانده، مانده. فَبِأَيِّ آلَاء ...کسی غرولند نمی زند که دیرش شده یا «داداش، نوبت و رعايت كنيد» ترس مجال شمردن نداد، داد. قريب چهل تن، شاید. شهاب حسيني انگار که به ميان هوادارانش رفته باشد، رفت.تو ، اما کسی از او امضا نمی خواست، کسی نمی گفت «آقا می شه یک عکس یادگاری بندازیم،آقا مي شه شمارتونو بهم بدين» بر بالين يك يك شماره ها رفت و دست گذاشت روی تن شان، تن شان بسم الله الرحمن الرحيم. خواستم چيزي بگويم اما اجازه حرف زدن نداشتم. داشتم. آخر من راننده آژانس بودم.نه روزنامه نگار.

ماجرا از اينجا شروع شد كه به جاي خبر كردن آژانس، پشت رل نشستم و گفتم من راننده آژانس شما گزارشگر، اولش مقاومت كردند كه نمي شود شما سردبيرهستي وچه و چه .ساعت 6:40 صبح راه افتاديم به سمت لواسان. قرار بود شهاب حسيني بعد از رساندن امين محمد پسر 6 ساله اش به مدرسه ساعت 9 جلوي مجتمع تجاري هديش منتظرمان باشد.

همان جايي كه تازگي ها كافه هنر را راه انداخته براي ارتباط مستقيم با مخاطبانش. نشست جلو، سوپر استار«سلام» عليك، جماعت راننده دو طيف هستند يا پرچانه يا عنق و من دومي بودم، عينك دودي، كاپشن کرم پاييزه و كيفي قهوه اي و كاملا جدي، توي راه بچه ها و سوپر استار حرفشان گل انداخت در مورد تهرانشهر و مجلات حرف زدند. پيشنهاد دادند با يكي از مجلات مصاحبه كند در مورد اينكه به عنوان يك سوپر استار چه مي پوشد، چه مي خورد. چه ...«من كه سوپر استار نيستم» يعني نه.

توی سرازیری لواسان دنده را بردم روی 5 «داداش عجله نکن، احتیاط کن» اصلا میانه ای با خطر کردن ندارد «از منتها الیه جاده حرکت کن» نمي دانم چي شد كه بحث رسيد به 8/8/88 وشهاب با حس عميقي مي گفت كه اين تاريخ خيلي عجيبه و حتما توش يك حكمتي هست و بايد كاري بكنند. وقتي از علاقه امين محمدش به مرد عنكبوتي و تماشاي هر سه گانه مرد عنكبوتي و مفاهيم ديني فيلم مي گفت، خواستم بگويم، حداقل 10 باري سه گانه اسپايدرمن را ديده ام، به اجبار. توي راه تلفن همراه شهاب حسيني چند باری زنگ می خورد. انگار در مورد پدرحرف مي زند، که دستي هم در شعر دارد یا داشته و شهاب می خواهد با نشر آثار نامش را زنده نگه دارد، وقتي از پدر حرف مي زد. حس مي كردي يك پسر تمام قد به احترام پدرش ايستاده.

ايستاده بود و براي تك تك جنازه هاي توي غسالخانه فاتحه مي خواند، يكي گفت كه کات «ديگر عكس نگيريد» وارد سالن شستشو شديم ،اينجا فقط شهاب بود و من راننده آژانس ، عكاس با دوربينش و خبرنگار با اشکهایش بيرون ماندند. بو بو این بو را سال هاست می شناسم.

سوغات که نه، مانده از زلزله بم توی ته دماغ که نه، ته ذهن و وجودم نشسته، نشسته نم و رطوبت آب و عرق ریزان روح آدمی، روي پيشاني غسالها، همه غسال ها مي شناختندش، بيشتر به خاطر فيلم محيا كه هنوز نديده بودمش. به تك تكشان خدا قوتي مي گويد و ديگر هيچ نمي گويد اما لب هایش آرام آرام مي جنبند. فَبِأَيِّ فَبِأَيِّ ...توي سالن سنگی و سرد غسالخانه دو حوض است و دو غسال و دو جنازه ، دو دستي يكي پاها را می گيرد و یکی زیر شانه ها را وديگری با سرعت يك ماشين خودكار كفن ها و مشماها را مي برد، بدون نگاه كردن، بدون سانت زدن بدون... تخت سنگ مرده شورخانه حكم ميز كارهوشنگ را دارد، بی آنکه بایستد و نگاه ته استکانیش را از سپیدی کفن بردارد می گوید «آقا شهاب ما ارادت داريم، ها»، «ما هم مخلص شماييم، ها» هوشنگ همه فيلم هايش را ديده «نه فقط فيلم هاي آقا شهاب، من عاشق سينما هستم، هر فيلمي كه بياد مي خرم، مي برم خونه با خونواده نیگاه مي كنم» آرام و قرار ندارد، فرت و فرت کفن پوس می کند« سينما هم مي ري؟»

« وقت نمي كنم تو خونه كناره خونواده لذتش بيشتره» بیرون دارند اذان می زنند، بچه هاي غسال از صبح تا ظهر جنازه مي شورند و مي شورند، موقع ناهار شيفتشان عوض مي شود. كار شستن مرده ها تعطيل بردار نيست تا ساعت 3.

«بچه ها با اجازه، ناهارخوري مي بينمتون» ديوار ناهارخوري چسبيده به غسالخانه. دو رديف ميز و 30تايي صندلي كه پرسنل غسالخانه مشغول ناهار خوردن هستند، همه از جا بلند مي شوند، شهاب باز هم با سرعت به سمت شان مي رود با تك تكشان دست مي دهد و جايي ميان آنها براي خودش باز مي كند. انگار مدت هاست همديگر را مي شناسند با همه شان حرف مي زند، با لبخند، گرم مي گيرند، خنده، قهقهه و حرف و حرف و حرف، از محيا حرف مي زنند، حالا تقريبا توی دست همه غسال ها یک موبایل هست، شهاب دست در گردن تک تک شان مي اندازد. چیلیک چیلیک چیلیک. يكي از غسال ها گوشي موبايلش را مي آورد و مي‌گويد:«آقا محيا ببين» پشت صحنه فيلم محيا را نشانش مي دهد.

فيلمي كه چند روز بعد از رفتنمان با شهاب حسيني به بهشت زهرا ديدمش. شهاب نقش پزشكي را بازي مي كرد كه عاشق دخترجوان پزشكي شده از قضا پدر و مادردختر غسال هستند اما در قانوني نا نوشته غسال ها تنها با خويشانشان وصلت مي كنند. دختر براي آنكه شهاب را كه دوستش هم دارد، نااميد كند، شرط مي گذارد در صورتي همسر او خواهد شد كه 7 جنازه بشورد...
ناهار امروز قزل آلاست. «علی آقا يك پرس مشتي هم براي آقا شهاب بكش»، دورتر از آنها مي نشينم، مثل راننده آژانس ها، ارباب و رعيتي، حامد دوربينش را غلاف می کند و می گذارد روي ميز، دوربين را مي چرخانم تا شهاب متوجه نوشتنم، نشود. غذا را آوردند. شهاب اشاره می کند كه بيا اینجا بنشين.

اما به عمد وانمود می کنم تمايلي ندارم از آن غذا بخورم. دو سه باري با اشاره، مهربانانه بازهم دعوت می کند كه «غذايش خوشمزه است ها» اما نه اينكه بخواهم و نتوانم واقعا نمي توانستم، عكاس باشي حالا دارد به شهاب حسيني آموزش می دهد که چطوري قلفتي استخوان يك ماهي را از تنش بكند. ماهي آنقدر خوشمزه است كه يكي از غسال ها انگشتهايش را هم مي ليسد. « علي آقا غذاهاش بيسته» شهاب ناهار را خورد چايي را خورد اما دلش هنوز مي خواست بچه هايي را هم كه در شيفت دوم غسالخانه كار مي كنند ببيند.

قرار و مدارشان را مي گذارند براي ساعت 3 بعدازظهر تا جلوي همان غسالخانه دست جمعي با هم واليبال بازي كنند. شهاب دستان سرآشپز غسالخانه را مي فشارد و خدا قوت مي گويد. بچه ها مي گويند علي صداي خوبي دارد «مدتي مي رفتم آموزشگاه، آموزش آواز» و يكي شان هم ذوق زده جلو مي آيد. پيرمردي با موهاي سفيد «آقا شهاب دخترمنم فوق ليسانس ارتباطات مي خونه»، «آفرين، آفرين». «اسمش چيه»، «زينب». مرد جوان سياه پوش می خواهد از شهاب امضايي بگیرد، براي خواهرش، زينب. «يك امضا هم از جوهرچي دارم» شهاب می پرسد شغلت چيست «سنگ قبر درست مي كنم» «ما رو مي بري كارگاهت» پسر ذوق می کند و می پرسد راننده تان كجاست، همه مرا نگاه می كنند، می نشاند ترك موتورش تا به سرعت برويم و ماشين را بياوريم و سوپر استار را با خودش ببرد، مغازه سنگ تراشي.

توي راه از مرد سنگ تراش می پرسم تراشيدن يك اسم روي سنگ قبر چقدر زمان مي برد «15 دقيقه تا يك روز، بستگي دارد» مي خواهم به شهاب پيشنهاد بدهد و برايش يك سنگ قبر بتراشد. مرد جوان هم در مقابل خواست تا كاري كنم شهاب ترك موتورش سوار شود «يعني مي شه؟» نه نگفت، كيفش را انداخت روي دوشش و نشست ترك موتور. راه افتاديم دنبال شان. دوتا خيابان را كه رد كرديم موتور دور مي زند انگار چيزي جامانده باشد. پایین تر جلوی مقبره 72 تن شهاب پياده شد و اشاره كرد كه بياييد «عروسي خوبان» است.

تابلويي را نشانمان مي دهد. خودش قصه و غصه عكس را برايمان تعريف مي كند «اين دو جوان قرار بود با هم در يك روز خاصي ازدواج كنند . روز عروسي، پيكر داماد را آوردند، خانواده اش تصميم گرفتند مراسم عروسي را برگزار كنند و همان روز خطبه عقد را جاري كردند». تصوير سفره عقدي كه وسط آن، شهيدی كفن پوش کنار عروس و خانواده اش خوابیده با دو کله قند در دو طرفش. ياد مويه هاي بلقيس كليدر افتادم « اي در كجاي اين خاك تو بر خاك افتاده اي اي رفيق» يكي انگار افتاده در خاک و دارد ناله و ضجه مي زند. مته روي سنگ نه آنكه بتراشد، می گریید و مي رقصيد و بدون مشق، نام شهاب حسيني را روي سنگ قبرسياه كوچك می تراشيد.

شهاب متحير از هنر جوان سنگ تراش «آقا حيفه به خدا اسم شما رو بتراشيم روي سنگ قبر، ها» سنگ حيف است، مي خندند «نه، آقا شهاب حيفه، جوانه، آخر مادر دارد». مي خواهند تاريخ بزنند پاي سنگ. شهاب مي گويد بزن: 8/8/88.

سنگ قبرش را به او هديه می دهند و عكس هاي يادگاريشان را می گیرند و راه می افتيم. می گوید مي خواهم شما را ببرم جايي «سورپرايزتان كنم.» كنار يكي از قطعه ها نگه می دارد، از ترك موتور پياده می شود «رسيديم، اينم مزار من» روي سنگ قبر نوشته، «سيد شهاب حسيني» توي همان كارگاه، مرد جوان به شهاب گفته بود يك قبر در بهشت زهرا هست كه هم نام توست. می نشینیم و براي شهاب حسيني كه در گور خفته و همسايه اش، همسرش، فاتحه اي می خوانيم. شهاب هنوز دنبال يك قبر است، مي گويند در جنگ مسئول نظافت توالت بوده و هميشه بوي بد مي داده اما بعد از شهادت مردم معتقدند سنگ قبرش هميشه معطر است «شهيد پلارك». همكارانم جلوتر مي روند و من و شهاب هنوز فاتحه مي خوانيم.

شهاب كه باز نبود خبرنگاران را حس مي كند، راحت تر حرف مي زند،مي گويد يك بار كه آمدم دست زدم، معطر بود، بعد مي گويد که گاهي وقت ها تهيه كننده زنگ مي زند، مي گويد: يك فيلمي هست در كوير دوماه فيلم برداري دارد همه امكانات هم هست همه مي گويند، اوه 2 ماه تو كوير، اما اينها مرد هستند، سالها رفتن و جنگيدن» آهي می كشد و می گوید، با خودش «خدايا اگر شعور اين را ندارم كه در مسير تو زندگي كنم، شعور اين را بده كه در راه تو بميرم». سنگ قبر شهداي گمنامي را نشانش مي دهم كه رويشان اسم دارد، با تعجب نگاه مي كند. مادران و پدران شهدايي كه فرزندشان مفقود هستند يكي از شهداي گمنام را به فرزند خواندگي قبول مي كنند. نام فرزندانشان را روی سنگ می تراشند و می شود گور عزیز گمشده شان.


فاتحه می خواند: «مي دوني آقا، اينها تنها کسانی هستند که نمی توان گفت خدا رحمتشان کند، باید بخواهیم برایمان دعا کنند» ساعت 3 برمي گرديم به غسالخانه، خبري از تور و واليبال نيست. وارد غذا خوري كه مي شويم، همه محو تماشاي بازي استقلال و ذوب آهن هستند. تا شوتي زده مي شود غسال ها و شهاب نيم خيز مي شوند، فرياد مي زنند. زير تلويزيون بزرگ، توي آكواريوم آب شيرين، چندتايي گلدفيش خاكستري دور و بر جمجمه سفيد پلاستيكي مي چرخند. ديگر دير شده، قرار رفتن شهاب حسيني برای رفتن به روزنامه به هم مي خورد «آقاي حسيني ديرشان مي شود، نمي توانم از داخل شهر شما را ببرم» از خدا خواسته جلوي ايستگاه مترو حامد بديعي و مهسا جمشيدي را پياده مي كنم.


مي گفت دوست ندارد كار تبليغاتي كند و ژست بگيرد وقتي توي قبر خوابيد عكاس خواست بالاي قبرها دراز بكشد «توی قبر که خوابیدید عکس خوب در نيومد، پرسپکتیو نداره بخوابید بالای قبرها تا...» نه شهاب نپذيرفت.


تنها هستيم، توی ماشین. سوپر استار فیلم تهمینه میلانی کنارم نشسته و دارد بیرون را نگاه می کند، می خواهم بدانم شهاب حسيني بدون حضور خبرنگاران هماني است كه واقعا بود و مي گفت، حالا عینک دودی به چشم ندارد.عينكم را گم كرده ام، توي ماشين، تقريبا که نه، مطمئناً هیچ تابلویی را نمي ديدم، نمي توانستم بخوانم، وقتي دوباري پرسيدم از كدام طرف برويم، تعجب کرد،شاید هم شک. مثل صبح پرسيد مسيرها را خيلي بلد نيستيد، صبح گفته بودم خيلي سمت شمال تهران مسافر‌كشي نمی کنم. مجبور شدم بگويم چشم هایم ... «اينطوري كه سختتونه شما ناهار هم نخورديد، اين بغل نگه داريد من مي شينم پشت فرمون شما کمی...» دلم مي خواست ، واقعا هم ضعف داشتم و هم نمی دیدم و سردرد نخوردن چاي روزنامه هم رویش.

اما نمی خواستم آخر کاری نقشه لو برود. گفتم نه راحتم «پس هرجا مغازه اي ديديد نگه داريد، تا برایتان چيزي بخرم اصلا با هم می خوريم، چطوره؟» اما هر راننده راه نابلدی مثل من هم می دانست تا خود لواسان هيچ مغازه اي وجود نداشت. براي آنكه رد گم کنم گفتم اين شغل دوممه «پس چرخ روزگار نچرخيده و اونوري شد» گفتم بدجوري «مال ما اینوری شده » و سوپر استار گفت اگه كاري یا کمکی از دست من بر بياد در خدمتتون هستم. بفرماييد. بستني را داد دستم.

شهاب شیشه را داد پایین آلاسكا فروش را صدا زد «چی داری»، «کیمی ، یخی ، قیفی» شهاب دوتا قیفی گرفت تا حداقل خوردن نانش ته دلم را بگیرد اما بستنی ها آب شده بودند. مجبور شدیم پس بدهیم. فقط لوچي اش ماند برای مان كه شهاب را اذيت مي كرد «از لوچي بدم مي ياد» دل توی دلش نبود «آخه اینطوری که نمی شه، شما از صبح نه ناهار خوردید نه چای» ما عادت داریم آقا خودتون را ناراحت نکنید.


« ساکت می مانم. هوا تاریک شده، پيشنهاد شهاب بود،« براي آنكه حوصله مان سر نرود من تراك هاي موسيقي را عوض مي كنم خوبه؟» يك شب مهتاب ماه مي ياد تو خواب منو مي بره اونجا ... « خدا رحمتش كنه، بريم بعدي؟ » بوي عيدي ، بوي ... « خدا رحمتش كنه، بريم بعدي؟» همش دلم مي گيره ، همش دلم اسيره، خنجر زدم خوب نشد،بل بل زدم خوب نشد« اولین کاری که از نامجو شنیدم در مورد حضرت علی (ع) بود که به نظرم کار خیلی خوبی بود» انگار کار جدید نامجو چنگی به دلش نمی زند «بريم بعدي؟ بعدي ، بعدي، آلبوم ها افتضاح است يعني براي امتحان شهاب گذاشتم شان توي ماشين و او چاره اي نداشت يا ساكت بنشيند يا مدام تراك ها را تغيير بدهد. بيشتر موسيقي كلاسيك دوست داشت .

گفتم ساسي مانكن دوست داري؟ «كي؟» نشنيده بود. گفتم از این نوارهای زیرزمینی است، «آخه ساسي با تو خيلي هپيه،محلم نميده به بقيه ...» از خنده ريسه رفت « نمي دونم چرا اين نسل اينطوري شده؟» هر دومان بچه اول دهه 50 هستیم. وقتی آدرس می دهم که کودکی ام در همسايگي سلسبیل محله کودکي اش است، خوشحال می شود «يادته تو مدرسه همش آموزش كلاشينكف مي ديديم. درس آمادگي دفاعي، گاز اشك آور و پناهگاه؟» می گویم هنوز هم پناهگاه ها هستن، شهاب«مي گه نسل ما خيلي عميق بود نه؟» مي گويم به نظر من نسل چهليها از ما عميق تر بودن و تكليفشون با آرمان ها و باورهاشون روشن تره و نسل 60 هم كه بي خيال آرمان. تو اين وسط نسل پنجاهي‌ها از اينجا و از اونجا رونده اند. يك جورايي نسل سوخته هستيم قبول داری «آره آره راست مي گي» رسيديم اتوبان شهيد بابايي و شهاب تا چند روز ديگه عازم كويره تا نقش شهيد بابايي رو بازي كنه. هنوز توي راهيم .

حالا ديگه اسمون شب شب و شهاب با چشم هاي به نجابت شب نگاه مي كند.شاید خوبی ترافیک به همین باشد، ساعت ها با سوپراستار، تنها ماندن و حرف زدن، در مورد سياست، مذهب، سينما و فرهنگ و...«اي كاش شهرداري تهران يك فكر براي آسفالت اين اتوبان آزادگان مي كرد» تلفنش مدام زنگ مي زند مثل فيلم سوپراستار. طرفدارانش هستند. هيچ تلفني را ريجكت نمي كند، با حوصله جواب مي دهد و همه قرارها به كافه هنر ختم مي شود. جايي كه خانواده گي اداره مي‌شود. توی راه چند باری قول گرفت که شام را باهم بخوریم، توی کافه اش.


لواسان که رسیدیم ساعت به 10 نزدیک بود، می دانستم تنها راه مقابله با اصرارهای شهاب بهانه پسرم است بهانه هم نبود. «چند شبه که می رم خونه پسرم خوابه قول دادم امشب ...» قبول مي كند. نمي دانم چرا شهاب كلاً نسبت به بچه ها حساسيت عجيبي دارد. شهاب فقط یک جا گریه کرد. بعدازظهر وقتی برای بار دوم رفتیم محوطه غسالخانه ، غسالها کارشان تمام شده بود . خواستیم به سمت غذا خوری برویم که گوشه غسالخانه جسدی را کفن پیچ روی برانکارد خوابانده بودند و داشتند جسد کوچکی را در آغوشش جا می دادند، مثل مادر و بچه. شهاب دیگر تاب نیاورد. گریه گریه گریه. وقتی هم فهمیدیم که این دوجسد خویشاوندی ندارند و دارند بسته بندي مي كنند تا ببرند فرودگاه ، بازهم تا آخرین لحظه شهاب دنبال بچه رفت. توی آمبولانس و به پدر کودک تسلیت گفت. دست كشيد روي تابوت بچه ، نوشته بود مقصد شیراز. شهاب حسيني سنگ قبرش را برمي دارد و در تاريكي می رود و می رود می رود، گم مي شود. مي خواهم دنبالش بروم و بگويم ،نمی گويم روزنامه نگارم، فرقی هم نمی کند که بگويم یا نگويم چون او سوپر استار نبود، شهاب بود، شهابی توی شب.

 
به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ،  شمعي روشن کنید.
سه شنبه 26 آبان 1388  11:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها