0

كشتارگاه

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

كشتارگاه

عنوان : كشتارگاه
راوي :
آزاده
منبع :
افلاكيان(خاطرات شهداي دانش آموز كردستان)
يك سال تو بيمارستان صلاح الدين بستري شده بودم پرستار بچه‏هاي اسير. حداقل مي‏توانستم بالاي سرشان باشم.
يك روز عراقي‏ها آمدند و مرا بردند بخش جراحي. آنجا داشتند تلويزيون تماشا مي‏كردند. صداي خنده‏شان توي سالن پيچيده بود. يكي از بچه‏ها هم افتاده بود روي يكي از تخت‏ها. بيهوش بود.
دو روز رفتم و او را تميز كردم. روز سوم، با كمك يكي از بچه‏ها، جنازه‏اش را برديم تو سردخانه‏ي بيمارستان.
يك روز ديگر هم «امير حسين» بي‏خبر دستش را گذاشت روي دلش و دراز كشيد. هي مي‏گفت: «آي مادر! آي مادر»!
دكتر را صدا زديم. با كمك يكي از بچه‏ها او را بردند. ساعتي بعد، او آمد. سرش پايين بود. آرام گفت: «خدا امير حسين را رحمت كند»!
بچه‏ي سيرجان بود. ديگر چيزي ازش نفهميديم.

دوشنبه 11 بهمن 1389  11:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها