0

شهيد اميد آزاديخواه

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

شهيد اميد آزاديخواه

عنوان : شهيد اميد آزاديخواه

 

 
 
عاشقي زنده به اميد
 
وصيت نامه شهيد
 
عكسهايي از شهيد و حسينيه
 
عجب كوچه‌اي. از آن كوچه‌هايي كه در روياهاي كودكانه‌مان ديده بوديم، كوچه‌اي با درختان بلند كه ديوارهايش پوشيده از پيچ‌هاي روان بود.
در را كه به سويم گشود، قامت بلند و چهره مهربانش پديدار شد. مرا با صميميت و مهرباني عجيبي در آغوش گرفت، انگار كه سالها بود كه مرا مي‌شناخت. لحظه‌‌اي بعد به يكباره خود را برابر ديدگان خوبان روزگارمان يافتم. حياط خانه پر بود از خاطرات ناب و خاك گرفته سرزمين ما.
آن بالكن با صفاي جماران كه آن پيرفرزانه بر فرازش نور مي‌پاچيد. آن طرف‌تر حاج احمد آقا و جوان سربازي كه مودبانه نشسته بود. حتي هنوز چند پاسدار پايين بالكن مراقب امام بودند. ناگهان آن پيرمرد مهربان با صدايي لرزان گفت: آن جوان، اميد من است، هان!
آن طرف‌تر چهره‌هاي شهداي انقلاب، جنگ و فلسطين لبخند مي‌زدند. مبهوت آن همه زيبايي بودم كه باز مرا متوجه خود ساخت.
ـ پسرم! چرا معطلي؟ بيا شمع را روشن كنيم.
در گوشه حياط، سقاخانه كوچك و زيبايي بود كه شمعي را به ياد اميد شهيدش روشن كرديم. اين هم از آن رسم‌هاي جالب و ديدني اين خانه بود. ديوار روبرو حياط نيز منقش به صحنه عاشورا و پيكر شهيدان كربلا بود. نماز عاشورا به امامت سالار شهيدان برپا و پشت سر ايشان امام خميني، شهيد مطهري، رجايي و باهنر اقتدا كرده بودند.
زيرزمين خانه، نمايشگاه كوچكي، از كتابهاي نشرشاهد و پوستر شهدا بود. وقتي مرا به اتاق‌ها راهنمايي مي‌كرد، تواضع و احترام او، مرا بسيار شرمنده كرد. در و ديوار و حتي سقف اتاق‌ها به طرز زيبايي مملو از تصاوير شهدا و نقاشي از ائمه اطهار بود، انگار وارد موزه‌اي شده باشي. او در تمام اين لحظات چنان با اشتياق سخن مي‌گفت و توضيح مي‌داد كه زبانم بند آمده بود.
به اتاق اميد رفتيم. آنجا نيز همين حكايت بود. سقف اتاق به زيبايي منقش به تصوير سر مبارك سيدالشهداء بود و در تمام دقايقي كه آنجا بوديم اميد با چشماني باز به ما لبخند مي‌زد، و پدر دلسوخته او از مزار زيبا و ارتباط تنگاتنگش با اميد سخن مي‌گفت.
مي‌گفت كه زماني به كما رفته بود و در تمام آن روزها دستانش در دستان اميد بود، احساس آرامش خاصي داشته و از آن لذت مي‌برده است تا اينكه يك روز آقاي رحيميان (رئيس وقت بنياد شهيد) به ملاقاتش رفته و صورتش را بوسيده است. در اين زمان دست اميد از دستش جدا شده و دوباره خدا به او جان تازه‌اي بخشيده است.
او كه حالا 61 بهار را پشت سر نهاده در حاليكه ما را به چاي و شيريني و آغوشي باز ميهمان كرده بود، به گفتگو با ما نشست.
 *حاج آقا لطفاً خودتان را معرفي بفرماييد.
نجف آزاديخواه هستم، پدر شهيد اميد آزاديخواه.
 *چند سالتان است؟
من متولد 13 تيرماه 1324 هستم.
 *چه تعداد فرزند داريد؟
سال 59 كه مادر اميد فوت شد قرار شد كه اميد را من نگه دارم و آرزو (خواهرش) را فاميلها. دخترم كه ازدواج كرد، چون تنها بودم، مجدداً ازدواج كردم و حاصل اين ازدواج دختري است كه سه تا اسم دارد. من صدايش مي‌كنم اميد، مادر صدايش مي‌كند اميده و اسم شناسنامه‌ايش آمنه است و 13 سال  دارد. اگر من در نمازم يكي، دو تا غلط داشته باشم اين بچه در عوض مي‌نشيند و نيم ساعت براي من قرآن مي‌خواند تا من هم درست بخوانم.
 *اميد در چه سالي و در كجا متولد شد؟
اميد در 26/10/46 در تهران خيابان ظهيرالاسلام در كوچه توسلي كه حالا شده شهيد اميد آزادي‌خواه متولد شد.
با توجه به اينكه اميد قبل از انقلاب به دنيا آمد، دوران كودكي او به چه صورتي بود؟
من نمي‌خواستم او عين بعضي از همشاگردي‌هايش آزادي‌هاي بيش از حد داشته باشد. محدود به از منزل به مدرسه و مدرسه به منزل بود. خدا مرا ببخشد واقعاً عين يك بره بود، آرام و مطيع.
* معمولاً شهدا در دوران كودكي بيماري سختي مي‌گيرند، آيا اميد هم در دوران كودكي چنين وضعيتي داشت؟
خوشبختانه نه. دال بر اينكه هميشه بهداشت و سلامتي‌اش تحت نظر بود كما اينكه ما زياد شيريني به او نمي‌داديم كه هيكلش زياد چاق نشود. (مي‌خندد)
 * البته اين موضوع تقريباً يك سنت ميان شهدا بوده و به علت عدم رعايت بهداشت نبوده است. بگذريم، اميد چه ميزان تحصيل كرد و اصلاً دوران تحصيلش چگونه بود؟
ما در محلي كه زندگي مي‌كرديم (همان كوچه توسلي سابق) يك دبستاني به نام اركيده بود كه ابتدايي را درآنجا تحصيل كرد و متوسطه را در مدرسه‌اي در خيابان ظهيرالاسلام كه دقيقاً اسمش را نمي‌دانم، ادامه تحصيل داد و يكي، دو سال درس آنجا خواند وگفت: بابا ديگر نمي‌توانم درس بخوانم. البته درسش بد نبود ولي علاقه زيادي به درس نداشت.
* اميد چه تفريحاتي داشت؟
چون من خودم قبلاً بوكس كار مي‌كردم و قهرمان تهران بودم دوست داشتم اميد هم بوكسور شود، البته او دوست داشت برود كشتي و من نمي‌گذاشتم و مي‌گفتم صبر كن، من مي‌برمت بوكس و مي‌خواستم خودم مربي‌اش بشوم. دلم مي‌خواست او يك باشد چون خيلي حرف‌شنوي داشت و سرش را بالا نمي‌كرد.
كم‌كم خودم باهاش كار مي‌كردم و به باشگاه نفرستادمش. دال بر اينكه نمي‌خواستم كه برود بيرون و از راه به در شود. او ضمناً خيلي دست داشت با دوستانش ارتباط داشته باشد و سينما برود و يك همچنين برنامه‌هايي كه در محدوده‌هاي اسلامي بود.
 * دوستان اميد چه تيپي بودند؟
دوستانش هم مثل خودش بودند و من نسبت به آنها نظارت داشتم.
 * آيا اميد علاقه‌اي به ازدواج نداشت؟
من دختر خانمي را ديدم و با خانواده‌شان هم صحبت كردم. دختر بدي نبود و زيبا هم بود. حتي من به آنها گفته بودم كه الان دستم خالي است و نمي‌توانم عروسي بگيرم. يك هفته قبل از شهادت اميد مادر و دختر خانم آمده بودند اميد را ببينند، اميد سرباز بود، قرار شد هفته آينده سه‌شنبه بيايند و اميد هم باشد. هفته آينده دختر خانم و مادرشان مي‌آيند كه اميد را ببينند كه در مغازه اطلاعيه زده شده بود كه اميد آزاديخواه به شهادت رسيده و مراسم در خانه شهيد برگزار مي‌شود. يعني جاي عروسي به عزاي اميد آمده بودند.
 *از دوران سربازي شهيد بگوييد.
او دوره آموزشي را در شهرضاي اصفهان، گروه توپخانه خدمت كرد. نظر به اينكه يگانه فرزند ذكور خانواده بود، او را به جبهه نفرستادند و ايشان در تهران، در دانشگاه افسري و در يگان پاسدار خدمت مي‌كرد.
 * چطور شد كه به شهادت رسيد؟
روز راحتي‌اش بود. يك سربازي كه زن و بچه داشت به اميد گفته بود جاي من نگهباني مي‌دهي و چون اميد خيلي بچه دلسوز و مهرباني بود گفته بود: جاي تو مي‌ايستم. طرف هم گفته بود: اگر وايستي جاي من، من يك روز ديگر جبران مي‌كنم.
آن روز موشك مي‌زدند تهران را. آمدند مجلس شوراي اسلامي را كه آن طرف خيابان بودند بزنند كه موشك به دانشگاه افسري خورد. اميد در كنار در جنوبي كه در ترابري بود نگهباني مي‌داد كه موشك با 6 متر فاصله از اميد به زمين خورد.
قبل از آن من در خانه داشتم استراحت مي‌كردم. ديدم تلفن زنگ مي‌زند. البته موشك آمده بود، ته ناصرخسرو را هم زده بود. اميد تلفن زد كه تو چيزي‌ات نشده. من گفتم اينقدر به من تلفن نزن، شايد برنامه‌اي پيش بيايد و بگويند شايد تو ستون پنجم باشي، باباجان من هيچي‌ام نمي‌شود. تو مواظب خودت باش. بيست دقيقه‌ الي نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد:
ـ آقاي آزادي‌خواه
ـ بله من هستم، بفرماييد.
ـ اميد ‌آزاديخواه را مي‌شناسيد؟
ـ باز چه دسته گلي به آب داده.
چون بي‌خود اينها زنگ نمي‌زنند.
ـ هيچي، دستش شكسته و در بيمارستان فيروزگر است.
بعداً دوستانش تعريف مي‌كردند تا خيابان انقلاب كه آمبولانس پشت چراغ قرمز مي‌ايستد هم هنوز اميد در آمبولانس دست و پا مي‌زده و زنده بوده است.
رفتم بيمارستان و ديدم سربازها روي برانكارد و تخت خوابيده‌اند ولي اميد نيست.
 * شما شك كرديد؟
نه آخر من فكر مي‌كردم دستش شكسته غافل از اينكه آنهايي كه شهيد شده‌اند برده‌اند طبقه پايين كه سردخانه است و من فكر مي‌كردم كه اميد را برده‌اند طبقه پايين براي ارتوپدي. راه افتادم به طرف طبقه پايين كه يك مأمور به من گفت: «كجا مي‌روي آقا؟» گفتم بچه‌ام دستش شكسته و موشك به پادگانشان خورده، من نمي‌توانم بروم بچه‌ام را ببينم؟ او فهميد كه من ناواردم و نمي‌دانم كه پايين سردخانه است، مرا به دفتر بيمارستان برد. آنجا از من پرسيدند آقاي آزاديخواه آيا اين ساعت را مي‌شناسيد؟ گفتم: بله اين ساعت را كه خودم داده‌ام به او. ديدم قنداغ آوردند برايم و به من دادند و گفتند: ميل بفرماييد. گفتم: مرده. گفتند: شهيد شده، گفتم: نه اميد من نبوده. گفتند: اين ساعت را از دستش باز كرديم، گفتم دليل نمي‌شود، شايد ساعت را داده دست يكي از دوستانش و سر نگهباني رفته، چون بچه من دستش شكسته. ديدم آن مأمور از كشوي ميزش، تقويم اميد را درآورد كه به خط خودش بود. گفتم كه اين تقويم مال اميد است، شايد اين را داده بوده به يك سرباز ديگر كه ببيند امروز چندم است كه گفتند برو سردخانه و خودت ببين. گفتم: نه بچه من شهيد نشده كه بروم ببينم. بعد تلفن زدم از محل كارم و 10، 15 نفر رفتند و اميد را ديدند. من فقط چشم‌هاي اينها را ديدم كه قرمز شده، يعني يك خبري هست ولي قبول نكردم. اينها من را آوردند محل كارم، مغازه‌ام را بستند و مرا به خانه بردند. فردا تشييع جنازه بود و من مي‌خنديدم به اينها و مي‌گفتم اميد توي دانشگاه است و ساعت 2 مي‌آيد. خلاصه مرا به بهشت‌زهرا بردند توي غسالخانه و گفتند بيا اميد را ببين. گفتم شما ديوانه هستيد، تا به زور مرا بردند.
سه تا تركش توي مغزش بود كمر از پايين ناف نصف شده بود. روي دماغ تركش بود. و من ديدم كه اميد است. ما وقتي يك چيز خوب دستمان بيايد قدرش را نمي‌دانيم و وقتي از دست بدهيم مي‌فهميم چي شده. وقتي اميد رو در قبر گذاشتند، صورت جنازه را باز كردند. اميد چشمهايش باز بود و لبخند مليحي روي لبانش بود.
 * جريان ارتباط اميد با مرحوم سيداحمد خميني چه بود؟
وا... اين افتخار را داشت كه اغلب دستبوس حاج احمد آقا باشد. خانواده حضرت امام طوري نبودند كه محدود باشند. اگر در فيلمها دقت كرده باشيد حضرت امام(ره)؛ رهبر اسلام در حسينيه‌اي بود كه ديوارهايش هنوز رنگ نشده بود.
لياقت اميد اين نبود كه با پسر رهبر عظيم‌الشأن ما رفاقت داشته باشد،‌ مردانگي‌ آن مرد بود كه مي‌آمد سراغ جوانهاي متوسط، ساده و با يك سرباز مي‌نشست و مي‌خنديد.
بعد از شهادت اميد،‌ وقتي ايشان مطلع شدند كه من كارت دعوت مراسم اميد را خدمت ايشان بردم و گفتند: گرفتار هستم اگر برسم مي‌آيم و بعد روي كارت آن جمله معروف را نوشتند: «بسمه‌تعالي، انشاءالله شهيد عزيز با حضرت امام حسين(ع) محشور مي‌شود».
 * متاسفانه يك تصور غلط وجود دارد و آن هم اينكه آنهايي كه بچه‌هايشان را به جنگ و جبهه فرستادند خانواده‌هاي فقيري بودند و از سر ناتواني بچه‌هايشان را فرستادند؟
نه (خيلي ناراحت مي‌شود) اينطور نبوده. من آن موقعي كه يك سرهنگ تمام، ماهي 48 هزار تومان حقوق داشت، ماهي 90 هزار تومان در مي‌آوردم. كار من اين بود كه مي‌رفتم بانكوك، ياقوت (اصل) مي‌آوردم و از هند الماس و اينجا مي‌فروختم. البته دوستان مشتري‌هاي من بودند. من ماشين داتسون 18.k با كولر گازي و جك بادي داشتم به قيمت 60 هزار تومان كه آن زمان مي‌شد با 25 هزار تومان در خيابان سعدي يك خانه خريد. پس مسأله فقر مالي نبوده.
ببينيد ما ايران را با يك منزل مقايسه مي‌كنيم. شما، من، پدران ما،‌ فاميلهاي ما، دوستان ما پدر خانواده كه در منزل هست هر چه كه بگويد پسر، دختر، داماد، عروس و بقيه همه قبول مي‌كنند. امام هم پدر همه بودند يعني هر چه كه ايشان دستور مي‌دادند ما انجام مي‌داديم. حالا اگر كسي بخواهد شيشه خانه شما را بزند و بشكند، بلند نمي‌شويد تا دفاع كنيد. حالا بماند كه بعضي‌ها بچه‌هايشان را به خارج مي‌فرستادند يا در زيرزمين قايم مي‌كردند يا يك ميليون و پانصد هزار تومان مي‌دادند كه بچه‌هايشان جبهه نرود. ولي بچه‌هاي ما رفتند و خدمتشان را كردند و بايد مي‌كردند چون رهبر ما دستور داده بود. رهبر ما مي‌گفت اين نوجوان 13 ساله كه نارنجك به خودش بسته و رفته زير تانك و آن را منفجر كرده، رهبر ماست.
 * شما از ابتدا خانواده‌اي مذهبي بوديد؟
مذهبي اين نيست كه حتماً عمامه ببنديم و محاسن بگذاريم. من بچه تهران هستم و در ناصرخسرو كوچه حاج نايب پلاك 26 به دنيا آمدم. آن زمان يك دسته سينه‌زني بيشتر نبود و مي‌گفتند دسته طيب (خدابيامرزد). سرِ دسته‌اش مسجد امام فعلي (شاه سابق) بود و ته دسته ميدان شوش (بارفروش‌هاي سابق) بود واين عشق بود. دسته‌هاي هر محل هم مي‌آمد و پيوند مي‌خورد به آنها. ما مي‌دويديم و پابرهنه براي امام حسين سينه مي‌زديم.
بزرگ هم كه شدم، روزهاي بخصوص كه معمولاً تاسوعا و عاشورا بود، سوار هواپيما مي‌شدم و مي‌رفتم مشهد. كفش و جورابم را در هواپيما درمي‌آوردم، پابرهنه از پله‌هاي هواپيما مي‌رفتم پايين زيارتم را مي‌كردم و برمي‌گشتم توي فرودگاه. پايم را مي‌شستم و كفش و جورابم را پايم مي‌كردم و سوار هواپيما مي‌شدم و مي‌آمدم.
 * نظرتان در مورد جوانان كشور چيست؟
يك پسر داشتم، دادم و بيست و خرده‌اي ميليون پسر گرفتم. فقط يك چند تا دونه‌اش، كاري نداريم شلوغ هستند و آنها هم انشاءا... موقعي كه ببينند وضع دارد عوض مي‌شود،‌ درست مي‌شوند.
 *چه انگيزه‌اي باعث شده كه اينقدر راجع به زنده نگهداشتن ياد و خاطره فرزندتان تلاش كنيد؟
ببينيد من از اول مي‌گفتم انقلاب مال كسي است كه انقلاب كرده، اما وقتي اميد دوره آموزشي‌اش را رفت، خيلي دلم مي‌خواست آن موقع دو تا بچه داشتم تا اميد مي‌رفت جبهه اما چون روي پيشاني‌اش نوشته شده بود كه ايشان در دانشگاه افسري بايد شهيد شود، آنجا شهيد شد. حالا به قول مقام معظم رهبري «فضيلت نگه داشتن ياد و خاطره شهدا كمتر از شهادت نيست.»
 *در كارهاي اداري برخورد مديران با شما چگونه بوده است؟ آيا شما راضي هستيد؟
اگر جواب مرا درست ندهند اول از همه، من 9 عدد از عكسهاي بدن تكه تكه اميد را در كيفم دارم كه مي‌چينم روي ميز آن مديركل. مي‌گويم اگر دادي بچه‌ات را در راه انقلاب و سرمايه گذارش هستي بگو من پايت را ببوسم، اگر نيستي، بلند شو و از پشت اين ميز برو كنار و بلندش مي‌كنم.
از طرفي موضوع راضي بودن من از حكومت و جامعه زياد اهميت ندارد. ما البته در سياست هيچ وقت دخالت نمي‌كنيم دال بر اينكه كه سياستگذار داريم. مجلس داريم، ‌رياست جمهور داريم بالاتر از همه رهبر داريم كه مقام معظم رهبري هستند.
يكبار آمدند اينجا بازديد و يك پاكت به من دادند و تاكيد كردند اين پاكت را باز نكنيد و بعداً اين كار را انجام بدهيد بعد كه اينها رفتند، من باز كردم وديدم يك تراول داده‌اند. اين را من پس فردايش بردم و گفتم اين را بدهيد به كساني كه احتياج دارند گفتند: حسينيه داريد براي حسينيه خرج كنيد. گفتم داشته باشم، حسينيه را خود امام حسين(ع) تامين مي‌كند.
 * شما در اين حسينيه مراسم خاص را هم برگزار مي‌كنيد؟
ما هر سال شب‌هاي تاسوعا و عاشورا برنامه عزاداري داريم كه حياط پر از عزادار مي‌شود. طوري اينجا سينه‌زني و عزاداري مي‌شود كه روبروي منزل ما خانواده مسيحي كه زندگي مي‌كنند روميزي غذاخوري يا چيز ديگري را روي سرشان مي‌كشند و از پنجره نگاه مي‌كنند و اشك مي‌ريزند. وقتي اينها رو مي‌بينم، افتخار مي‌كنم كه پسرم رفت و من دارم كارم را درست انجام مي‌دهم.
خانواده‌هايي از مكزيك، ايتاليا و انتفاضه لبنان مي‌‌‌آيند اينجا كه من افتخار داشتم پابوسيشان را، شخصيت‌هاي مختلفي از ارتش و بنياد شهيد و جاهاي ديگر براي بازديد اينجا مي‌آيند.
يكبار يك جواني از ارمنستان آمده بود اينجا و گفت: پيش آقاي مكارم شيرازي مسلمان شده است. و اسمش محمود شده، منزل آقاي آزاديخواه اينجاست. گفتم: بايد بگويي منزل آزاديخواه اينجاست تا من به شما بگويم. خنديد و گفت: منزل آزاديخواه اينجاست. بعد او را بغل گرفتم و بوسيدم. خب موقعي كه يك ارمني مسلمان مي‌شود و مي‌بيند كه يك مسلمان او را مي‌پذيرد متوجه مي‌شود كه تا به حال زمان زيادي را از دست داده بوده است و بايد زودتر مسلمان مي‌شده.
 *بزرگترين آرزوي شما چه چيزي است؟
من دختري دارم 13 ساله. از خدا خواسته‌ام تا وقتي كه اين را شوهر نداده‌ام از دنيا نروم و اصل ‌آرزويم اين است كه بروم پيش اميد. بيست سال است كه دوريش را تحمل كرده‌ام. من فكر مي‌كنم كه او در يك شهر دور است و ازدواج كرده. زنش مي‌گويد يا من يا بابايت، من هم گفته‌ام بگو تو. دوست دارم بروم خانه اميد، باهاش زندگي كنم، انشاءالله كه اينطوري مي‌شود.
 *و آخرين كلام...
اين سعادتي است كه شما جوانها با فرهنگ شهيد و شهادت اينطوري مستحكم به جلو مي‌رويد. انشاءا... دشمن شاد نشويم و نخواهيم بود. ما پيرو دستورات رهبرمان هستيم و انشاءا... كه هر چه زودتر امام زمانمان ظهور بكنند.
 

بار الها تو مى دانى كه دشمنان دين تو و رسول تو كمر به نابودى آن بسته اند و نظام اسلامى ايران كه احياگر آن در عصر فساد و نابرابرى است مورد هجوم بعثيان كافر به دستور آمريكاى جنايتكار قرار گرفته است و نصرت توست همان طور كه در قرآن وعده فرموده‌ايد كه آزادمردان و ايثار گران كلمات متحرك قران شده و در خود دفاع از حريم قرآن مى كنند
بار الها كرامت كرده اى كشور آقا امام زمان (عج) را خليفه و جانشينى عنايت كردى كه زبانش جز حق و قسط علوى چيزى نگويد پير جماران را عنايت كردى كه همه ظالمان جهان از وجودش هراسانند بار الها ما را يارى فرما كه از جنود مخلص تو باشيم و پشت سر پرچمدار منادى عدالت « امام خمينى » مستضعفان جهان را وارثان زمين گردانيم
بارالها جان بر كفان و پابرهنگان اين صاحبان اصلى انقلاب را صاحب قدم‌تر بگردان تا جرثومه‌هاى فساد را در سراسر گيتى ريشه كن نمايند
بار الها ما را سرخ روى در محضرت پذيرا باش كه دين خود را به قدر امكان ادا كرده باشيم
  
 
دوشنبه 11 بهمن 1389  10:18 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها