0

داستان جالب

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

داستان جالب


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
 

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
 
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...
جمعه 22 آبان 1388  9:06 PM
تشکرات از این پست
amin_373
amin_373
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 7
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:داستان جالب

با اینکه بارها این داستان رو خوندم ولی هردفه به نظرم تکان دهنده ست.
جمعه 22 آبان 1388  11:19 PM
تشکرات از این پست
nasimshahsavari
nasimshahsavari
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
تعداد پست ها : 12
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان جالب

افسوس كه در  روگار ما خيلي ها دوزخي اند
خاطره
شنبه 23 آبان 1388  9:47 AM
تشکرات از این پست
roozgool
roozgool
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 195
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان جالب

امیدوارم که همیشه دوستی هامون ثابت باشه
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟
دست هایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟
هرچه می خواهیم ، آری ، از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم ، سایه دریاست می دانی ؟
دوستت دارم» ، همین ، این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟
عشق من ، بی هیچ تردیدی ، بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؟
شنبه 23 آبان 1388  10:14 AM
تشکرات از این پست
mzaree
mzaree
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
تعداد پست ها : 293
محل سکونت : آذربایجان شرقی

پاسخ به:داستان جالب

با تشکر باید قدر دوستان خوب را دانست
به فرمایش امام صادق اگر کسی را سه با عصبانی کردی ولی  عصبانی نشد او را برادر دینی خود قرار بده
شنبه 23 آبان 1388  10:46 AM
تشکرات از این پست
LAYLABABAIFARD
LAYLABABAIFARD
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 41
شنبه 23 آبان 1388  3:45 PM
تشکرات از این پست
zmohajer
zmohajer
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 155
محل سکونت : زنجان

پاسخ به:داستان جالب

واقعاً
تنها خدا يار ماست
 * جانم فداي رهبر
 
شنبه 23 آبان 1388  4:18 PM
تشکرات از این پست
elahejoonam
elahejoonam
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 72
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان جالب

خیلی خیلی عالی بود

شنبه 23 آبان 1388  4:34 PM
تشکرات از این پست
elahejoonam
elahejoonam
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 72
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان جالب

خیلی با حال و آموزنده بود

شنبه 23 آبان 1388  4:39 PM
تشکرات از این پست
reza551
reza551
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 64
محل سکونت : تهران
شنبه 23 آبان 1388  9:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها