0

غزلی در نتوانستن

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

غزلی در نتوانستن


از دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد
نغمه در نغمه افکنده
ای مسیح مادر ای خورشید!
از مهربانی دریغ چشمانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرود ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
رنگ ها در رنگ ها دویده
از رنگین کمان بهاری تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است
نقشها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد
چشمه ساری در دل
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد




احمد شاملو

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 10 بهمن 1389  10:28 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها