0

* درددل با امام زمان(عج) *

 
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

* درددل با امام زمان(عج) *

 

جاده های جمکرانی به ناله در آمده اند و آفرینش یکصدا تو را می خوانند که ما را دریاب.

 

تو را استغاثه می کنند که «این معز الاولیاء... »،

 

تو را تمنا می کنند که «این الطالب بدم المقتول بکربلاء»،

 

بگو ظهورت کی در می یابد وجود خسته ما را...!
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 20 آبان 1388  7:56 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

و سالهاست در پس پرده اشک، کوچه باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه می بینم،

سالهاست نگاهم بی ترانه حرفهایت مانده،

و سالهاست دیوار زمان، انتظار شکستن را می کشد...

ابراهیم بت شکن دوران، فرزند ناجی نوح...!

بیا و کشتی عشقت را به عاشقان بی قرار عرضه دار

و مگذار در اقیانوس پر تلاطم عشق و فراق جان دهیم.

مهربانم چه قرن ها، چه عصرها و چه جمعه ها که زمان به انتظار آمدنت

بر سر راهت به انتظار نشست و تو ای معشوق زیبنده عرش و فرش

حتی به ناز نیم نگاهی بر قامت خمیده منتظران دیرینه ات نینداختی.

مهربانم دیگر سکوت چشمها شکسته، بغض های نشکفته باز شده،

قلبهای بی آهنگ تپیدن گرفته و آغوش زمان به آمدنت گشوده گشته.

عزیزم هر روز بر کوچه های سرد و یخ بسته ظلمت قدم می نهم

آنقدر بوی نفرت از وجود دیوان آدم نما برخاسته،

آنقدر زمین سرد است که تنها قدمهای گرم تو

یارای آب کردن برفهای زمستان بی بهایش را دارد،

مهربانم چشمهایم در این ظلمت نمی بیند،

چراغ فروزان راهم بیا...!

همین جمعه بیا مهربانم...!
 
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 20 آبان 1388  7:57 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

آمدنت را به انتظار می نشینم .

سال هاست که دیدگان منتظرم به طلوع روشن تو خیره مانده است .

با حس غریب حضورت در نبودنت ،انس گرفته ام .

همدم لحظه های تنهایی ام ، اشک فراق توست که پهنای صورتم را برای خیر مقدم تو ، فرش می کند .

صبح های غیبتت ، غروب ندبه های دلتنگی است .

کمیل سجده های ارادتم را به نجوای توسل نامت دخیل می بندم .

شمارگان نفس هایم د انه های تسبیح انتظار را به پای ظهورت بی قرارمی سازد .

بیا که رویای  روً یت رویت ، تلاطم شب های بیداری من است .

بیا که آمدنت را انتظار ، کافی نیست .
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 20 آبان 1388  7:57 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 

مولای من!

 

در میان شیعیان شما دلهایی است که مشتاق شما هستند

میان این دلها شما غریب نیستی آقا...

دلهایی هستند که شمارا طرد نکرده اند...

دلهایی است که از شما روگردان نیستند...

دلهایی هست که صدای "هل من ناصر ینصرنی" شما را درک می کنند.

 

آقا جان!

همه این دلها در روز جمعه زانوی غم به بغل می گیرند

و "این بقیه الله" را ندبه می کنند...!

 

یا مولا!

شما غریب نیستی ب عضی ازاین دلها غریب اند...!

 

مولای من!

تو را از خودت خواستن شیرینی مناجات من است.

 

گل نرگس!

خسته ام از این هیاهوها، به کدامین جمعه پناه ببرم؟!!

هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 20 آبان 1388  7:58 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 

من همچنان در انتظار تو هستم،

 

در میانه راه زندگی و در جاده انتظار

 

بیراهه های زیادی را رفته ام ولی هنوز گم نشده ام .

 

به بن بست های زیادی برخوردم ولی هنوز ناامید نشده ام .

 

در جنگلهای زیادی زخمی شده ام، ولی هنوز از پا نیفتاده ام .

 

دستم را به دیواره های راه میگیرم و در تاریکی غیبت‌‍‌،  پیش میروم.

 

هزاران بار زمین می خورم و دوباره زمین می خورم.

 

ولی باز میروم و به امید گرمی حضور تو برمیخیزم

 

و دوباره نرم و آهسته به پیش میروم .

 

گاهی یک راه را چندین  بار دور خود میچرخم و باز میروم و برمی گردم.

 

و گاهی ساعت ها بی حركت و ساکن خیره می مانم .

 

و در این مسیر تنها به خیال تو خوشم.

 

می دانم هنوز در ابتدای راهم.

 

جاده زندگی من سنگلاخ است و همیشه تاریک...

 

ولی هر از گاهی نوری روشن می شود

 

و راه را نشانم می دهد

 

و من تنها خسته ام از بی تو بودن

 

از تنهایی و غربت،

 

از انتظار

 

و ....
 
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 20 آبان 1388  7:59 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 

سلام بر منتظران راستین که دل هاشان در شوق رسیدن به آن مهر خداوندی می کاود همه جا را...

سلام بر عاشقان درگاه حق که بی وقفه می سوزند و مهر خاموشی بر لب دارند...

سلام بر پاک سیرتانی که تو را،تنها تو را زمزمه میکنند ای سبزترین بهار...

و سلام بر تو ای امید انتظار زمین و آسمان...

سلام بر تو ای روح پر شکوه حق...

سلام بر تو ای محبوب دلها...

سلام بر تو ای آسمانی ترین،ای عاشقانه ترین شعر آفرینش...

 

میخواهم هفت سین عشقم سلام بر تو باشد و بس...

سلام بر تو و هر آنچه که از برای توست...

مولای من!

از تو می خوانم ، و تو را می جویم ای آرزوی دیرینه من...

هر آنچه هست را برای تو میخواهم  و از تو می سرایم این شعر ناتمام را...

 

دفتر عشق را گشودنش سهل است اما بستنش را کس نتواند...

 

سال هاست برای تو مینوسم ، از تو و عشق تو، از تو و هر آنچه متعلق به توست...

 

دلم میخواهد تک تک واژه های شعرم تو را بسرایند و از تو بگویند...

آری برای تو می نویسد دوباره، منتظری چشم براه دوخته...

دلش را عشق و امید تو افروخته...

 

دلم میخواهد در این سال جدید تو را بیش از پیش بخوانم...

لبریز شوم از شوق وصال...

و از عشق به تو...

 

دلم میخواهد...

 

ای آیه نور...

ای آفتاب ظهور...

ای آن که چشم منتظری گشته به راه تو کور..

 

ای آسمانی ترین!

بگو که ابرهای رحمت بر وجودی نالایق ببارند...

بگو آرام بخشند اندکی این آتش سوزان هجران را...

 

منتظران چشم براهند...

بارانی ترین من بیا...28.gif
 
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 20 آبان 1388  7:59 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 

ای  یوسـف زهرا  در دل های ما نه هفت سال ، که عمـری است خشک سالی می راند.

در این دل های خشکیده، نه گل محبتی می روید، نه شکوفه حضوری به بار می نشیند

و نه شقایق وصالی می شکفد.

 آن چه این دل قحطی زده را از نعمـت و خـرمی، سرشار میـکند، سرانگشت تدبیر شماست.

 

بـیا و بر دل های مـا حکومت کن، که این دیار جز به تـدبیر شما به سـامان نمیرسد.

خوشا حال آنان که چشم به راه خوبی ها نشسته اند!

چه بزرگ است پاداش آنان که به انتظار موعود جهانی روزگار می گذرانند

و چه شکوهمند است رتبه و مقام آنان که منتظر حقیقی قائم آل محمد (ص ) هستند.

 

پروردگارا ! مهر یوسف را در دل عزیز مصر و همسرش نشاندی،

مهر یوسف زهرا را نیز تو در دل ما بنشان.

عشقی ده جانسوز که از سوز آن، جهانی بسوزد و از آن سوزش،

شعله ای فراهم آید تا چراغ راه مشتاقان گردد...!
 

منبع: وبلاگ حس غریب

هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 20 آبان 1388  8:00 AM
تشکرات از این پست
shahdan
shahdan
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 1485
محل سکونت : تهران

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

حتي تصورشناختن تو برايم مشكل است چه برسد كه از منتظران  تو باشم  . پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *
سلامت باشید
چهارشنبه 20 آبان 1388  9:35 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

مولای من!

در میان شیعیان شما دلهایی است که مشتاق شما هستند

میان این دلها شما غریب نیستی آقا...

دلهایی هستند که شمارا طرد نکرده اند...

دلهایی است که از شما روگردان نیستند...

دلهایی هست که صدای "هل من ناصر ینصرنی" شما را درک می کنند.



آقا جان!

همه این دلها در روز جمعه زانوی غم به بغل می گیرند

و "این بقیه الله" را ندبه می کنند...!



یا مولا!

شما غریب نیستی بعضی ازاین دلها غریب اند...!



مولای من!

تو را از خودت خواستن شیرینی مناجات من است.



گل نرگس!

خسته ام از این هیاهوها، به کدامین جمعه پناه ببرم؟!!
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
پنج شنبه 21 آبان 1388  12:41 PM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

از انعکاس مداوم نگاه هايم تا چشم هاي پاک آينه فاصله اي نيست. هر روز نگاه هايم را در آينه چشمانت مرور مي کنم و بلوغ انتظار را لحظه به لحظه باور مي دارم. مي گويند نگاهت آبي است؛ شايد آسمان باشد. مي گويند در چشمانت ستارگان آسمان خفته اند؛ شايد چون ستارگان اشک در چشم من باشند. مي گويند از ياس، گردنبندي داري که عطرش در تمام کوچه باغ ها منتشر ميشود. مي گويند دست هايت اسطوره بخشش است که هيچ کس در جوارت از دست هاي تهي ، لز چشم هاي ابري و از سفره هاي خالي سراغ نمي گيرد. ديگر هيچ کودکي از اضطراب شوم وحشت عروسکش را پنهان نمي کند. مي گويند در بستان پر از ياست هيچ دستي شاخه ها را نمي شکند، ديگر هيچ قانوني احساس عاشقانه را در جوار جوانه هاي گل مريم به صليب نمي کشد و هيچ انديشه اي ققنوس شعر را در آتش فرياد خاکستر نمي کند. ديگر اهريمنان پير سرزمين الهه هاي مقدس را تسخير نمي کند و پيچک هاي ترديد بر ساقه هاي ايمان نمي پيچند.

آه! چشم هايم را ببين که آشيانه شهاب هاي کهکشان نگاه توست و دست هايم که هميشه به سمت سبز دعا باز است و سجاده ام که پر از عطر اقاقي است تمام زمين را ببين که در اضطراب خاکي نگاهمان مي تپد و باغچه ها عطر مرطوب خاک هاي باران خورده را ملتمسانه انتظار مي کشند.

قداست دل ها با قانون وحشيانه بي حمي و غربت محکوم مي شوند و هر روز داغ بي عشقي مرا در آسمان هاي خونين فرياد مي کشد و در زمين که پر از برکه هاي خون لاله هاست و هوايي که از عطش آبي پر زدن پرستوهاي مهاجر پر است و از رایحه شقایق های زخم خورده لبریز است ضربه های مدام درد را تجربه می کنم.

از پشت پرچین های چشمانت ، لبخند آمدنت را انتظار می کشم. حنجرهای زخم خورده ام انتظار فریاد ترمیم گر را هر روز به ناله برمی خیزد.

پس بیا!بیا قلب تهی و خالی از عشق ما را با عطر وجودت به آتش بکش!!
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
پنج شنبه 21 آبان 1388  12:42 PM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 
قلم را آغشته به خون دل می کنم و با خط سرخ می نویسم.

می نویسم از دلی که قرنها خون است. از دلی که قرنها داغدار است.

می نویسم از کسی که خلوتش را داغ کربلا آتش زده،

از کسی که نجوایش « الهی بحق الحسین » است،

از کسی که صبح تا شب خون میگرید. آري از غریب دشت حجاز مینویسم ...

از خیمه نشیسن دل زهراي غریب ...

از مهدي (عجل الله تعالي فرجه)

غریب فاطمه سلام الله علیها

از سکوت خيس،

از  اشکش،

از گلوي پر از بغضش،

از شال مشکيش،

از « امن يجيب » خواندنش،

از وا عما و يا ابالفضل گفتنش،

از تنهايي شب هايش در دل صحرا و کوه ها،

از غروب روزهايش با غم و درد،

از جمعه شب هايش در کربلا.

مهدي جان!

اي آقاي خوبم،

سخت است حتي تصور دردت در يک ثانيه.

نمي دانم چه مي کشي وقتي در عالم ملکوت و معنا شاهد مصائب کربلايي،

نمي دانم چه مي کشي وقتي سر بريده حسين را بر نيزه مي بيني،

نمي دانم چه مي کشي وقتي بي تابي هاي عمه ات زينب را حس مي کني،

نمي دانم چه مي کشي وقتي درد و دل عمه ي سه ساله ات رقيه را مي شنوي ...

اي به قربان صبر ايوب گونه ات،

چه مي کشي وقتي که خون پاک علي اصغر را بر دستان به آسمان گشوده حسين مي بيني؟

آقا جان ذره اي از بي تابيت را حس کرده ام

و تمام قطره هاي خون دلم به جوش آمده است،

و حالا مي فهمم حق با توست

اگر گفته اي شب تا صبح بر مصائب کربلا مي گريي،

حق با توست وقتي که به انتقام خون خدا با نغمه يا لثارات الحسين بر مي خيزي.

به اميد روزي که فرياد « انا الحق » لرزه بر اندام همه ظالمان نا حق اندازد.

و با ظهورت در کربلا گريه و کنيم و سينه بزنيم...!
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
پنج شنبه 21 آبان 1388  12:44 PM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 
 
عصر یک جمعهء دلگیر،
دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟
و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد،
زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد،
خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است،
ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...!

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟
به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم، مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم،
عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم!
که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت،
به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!
بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی،آجرک الله!
عزیز دو جهان یوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت، دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده،
همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی،
به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی،
به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد؟!
تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی
به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی،
تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی...تو کجایی...!



                                                                                                سیدحمیدرضا برقعی
 
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
پنج شنبه 21 آبان 1388  12:44 PM
تشکرات از این پست
shokry1344
shokry1344
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 47
محل سکونت : فارس

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

السلام علیک یا صاحب الزمان

سلام

 


گلایه ام ز دلی هست كه بی تو مضطر نیست

دو چشم بی هنری كه بدون تو ، تر نیست

گلایه ام ز زبانی كه بی حیا گشته

و گوش ها كه برای گناه ها كر نیست

گلایه ام ز محبین مدعی چو من است

كه با زیادی ما، غربت تو كمتر نیست!

هزار داد زدیم ادعای حب تو را

به پیش تیغ ولی یك خبر ز حنجر نیست

همیشه بانگ بلا، هر زمان چو كرب و بلا

و اقتدای جوانی مان به اكبر نیست

عجیب نیست چرا پشت پرده ای آقا

ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست

اگر كه غیبتتان گشته است طولانی

گلایه ام ز دلم هست كه بی تو مضطر نیست ...

   

اللهم عجل لولیك‌الفرج

 

 

 

سه شنبه 26 آبان 1388  10:58 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

 

یا صاحب الزمان ! ...

 

یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست  .

شرمنده ایم .

می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست .

می دانیم کوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است که در حق تو کرده ایم .

یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ،

و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم .

به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .

اما ای فرزند احمد ! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .

اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم .

اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به کوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .

ای یوسف زهرا !

خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ،

ما و خاندانمان نیز گرفتاریم ،

روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین .

به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطر

ای عزیزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است .

نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهکار

از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر کن .

یابن الحسن !

برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی – هر چند اندک – آورده بودند ،

سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند .

اما ...

ای آقا ! ای کریم ! ای سرور !

ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است .

آن کالای اندک را هم نداریم .

اما... نه ،

کالایی هر چند ناقابل و کم بها آورده ایم .

دل شکسته داریم

و مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم .

ناامیدیم و به امید آمده ایم .

افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم .

سفارش نامه ای هم داریم .

پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم .

یا صاحب الزمان !

به یقین ، تو از یوسف مهربانتری .

تو از یوسف بخشنده تری .

به فریادمان برس ، درمانده ایم .

ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب !

یعقوب وار ، چه شبها و روزها که در فراق تو آرام و قرار نداریم .

در دوران پر درد هجران ، اشک می ریزیم و می گوییم :

تا به کی حیران و سرگردان تو باشیم .

تا به کی رخ نادیده ترا وصف کنیم .

با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا کنیم .

سخت است بر ما ، که از دوری تو ، روز و شب اشک بریزیم .

سخت است بر ما ، که مردم نادان تر واگذارند .

سخت است بر ما ، که دوستان ، یاد ترا کوچک شمارند .

یا بقّیةالله !

خسته ایم و افسرده ،

نالانیم و پژمرده ،

گریه امانمان را بریده است .

غم دوری ، دیوانه مان کرده است .

اما نمی دانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است که می گوییم :

کجاست آن که از غم هجران تو ناشکیبایی کند .

تا من نیز در بی قراری ، یاریش دهم

کجاست آن چشم گریانی که از دوری تو اشک بریزد ؟

تا من او را در گریه یاری دهم

مولای من ! دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند .

و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست .

و ای کاش نسیمی از کوی تو ،

بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند .

و ای کاش پیکی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد

تا نور دیدگانمان گردد .

ای کاش پیش از مردن ، یک بار ترا به یک نگاه ببینیم .

درازی دوران غیبت ، فروغ از چشمانمان برده است 

کی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد ؟

شکست و سرافکندگی ، خوار و بی مقدارمان کرده است .

کی می شود ترا ببینیم که پرچم پیروزی را برافراشته ای ؟

و ببینیم طعم تلخ شکست و سرافکندگی را به دشمن چشانده ای .

کی می شود که ببینیم یاغیان و منکران حق را نابود کرده ای ؟

و ببینیم پشت سرکشان را شکسته ای .

کی می شود که ببینیم ریشه ستمگران را برکنده ای ؟

و اگر آن روز فرا رسد ...

و ما شاهد آن باشیم ،

شکرگزار و سپاسگو نجوا می کنیم :

الحمدلله رب العالمین .

هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 27 آبان 1388  8:08 AM
تشکرات از این پست
hesegharib313
hesegharib313
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 127

پاسخ به:* درددل با امام زمان(عج) *

اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!
 
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
چهارشنبه 27 آبان 1388  8:09 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها