0

میمون و تاب بازی

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

میمون و تاب بازی

میمون و تاب بازی

بعد از چند روز بارندگی، وقتی خورشید از پشت ابرها بیرون آمد، میمون با خودش گفت: «چه صبح قشنگی! حالا می‏توانم یک تاب بسازم.»

آن وقت دو تا ساقه بلند درخت را محکم به هم گره زد.

- خوب شد! حالا می‏توانم آنقدر تاب‏بازی کنم، که خسته بشوم. اما... اما تا حالا نشده که من از چیزی خسته بشوم. پس، از حالا به بعد همیشه تاب می‏خورم.

بعد، شروع کرد به تاب‏بازی. تاب، بالا و پایین رفت و میمون ذوق کرد و چشم‏هایش را بست. یک دفعه صدایی شنید:

- سلام میمون!

این صدای بچه شیر بود.

- این دیگر چیست؟

- تاب.

بچه شیر با کنجکاوی پرسید: «به چه درد می‏خورد؟»

- خوب، معلوم است؛ برای تاب‏بازی.

- تاب‏بازی خیلی کیف دارد؟

میمون همان‏طور که تاب می‏خورد، گفت: «تاب‏بازی مثل خوردن موز، کیف‏ دارد.

تاب‏بازی مثل یک خواب قشنگ است. ببین! آن بالابالاها... حالا رسیده‏ام به ابرها؛ آنقدر نزدیک شده‏ام که می‏توانم به ابرها دست بزنم، اما بچه‏هایی مثل تو نمی‏توانند این کارها را بکنند. تو کوچک‏تر از آن هستی که بتوانی مثل من تاب بخوری.

بچه شیر همان‏طور که تاب‏بازی میمون را نگاه می‏کرد و سرش را به این طرف و آن طرف تکان می‏داد، گفت: « میمون جان! می‏گذاری من هم کمی تاب‏بازی کنم؟» میمون با اخم گفت: «صبر کن اول من تاب بخورم؛ بعد تو.»

اما بچه شیر یک دفعه زد زیر گریه و گفت: «من الآن می‏خواهم تاب بخورم.

می‏خواهم بروم آن بالا بالاها. ببین آن ابر دارد دور می‏شود.

می‏‏خواهم  ببینم ابرها پا دارند؟ می‏خواهم... تازه، من از تو کوچک‏ترم!»

میمون که می‏خواست بچه شیر را آرام کند، گفت: «چرا گریه می‏کنی؟ ابر که پا ندارد!»

ولی بچه شیر ‏گفت: «می‏خواهم تا آن ابر نرفته، خودم ببینم که پا ندارد.»

میمون که دید چاره‏ای ندارد. از تاب پایین آمد و گفت: «باشد، بیا بنشین، ولی تاب را محکم بگیر که نیفتی.» آن وقت بچه شیر تاب را محکم چسبید و شروع کرد به تاب خوردن. بچه شیر فکر می‏کرد، دارد بالای جنگل پرواز می‏کند. قلبش تند تند می‏زد. میمون با صدای بلند پرسید:«دیدی؟ ابر پا داشت؟»

بچه شیر جواب داد: «نمی‏توانم آن دورها را ببینم. شاید پاهایش را قائم کرده.»

بچه شیر دلش می‏خواست به ابرها بیشتر نگاه کند، ولی یک دفعه سرش گیج رفت. برای همین از تاب پایین آمد و رفت گوشه‏ای نشست تا حالش خوب بشود.

میمون دوباره می‏خواست سوار تاب بشود که سر و کله فیل کوچولو پیدا شد. فیل کوچولو از میمون خواست، بگذارد او هم تاب‏بازی کند.

لاک‏پشت هم که در همان نزدیکی‏ها بود، از لاکش بیرون آمد و خواهش کرد، بگذارند اول او تاب بخورد. لاک‏پشت گفت: «من ناهار، خانه خاله‏ام مهمانم. دیرم می‏شود...»

بعد به فیل گفت: «تازه، تو آنقدر بزرگ و سنگینی که ممکن است تاب را بشکنی!»

فیل کوچولو ناراحت شد و گفت: «ولی من هنوز آنقدر گنده نشده‏‏ام، فقط یک بچه فیلم. تاب را هم نمی‏شکنم. تو مهمانی ناهار را بهانه می‏کنی؛ هنوز که صبح زود است!»

لاک پشت جواب داد: «من آنقدر یواش یواش راه می‏روم که، تا به خانه خاله‏ام برسم، وقت ناهار شده.

خاله‏ام دوست ندارد کسی موقع ناهار دیر بیاید.»

وقتی لاک‏پشت تاب می‏خورد، خیلی از حیوان‏ها آمدند و صف بستند تا نوبتشان بشود، مثل بچه زرافه، بز و حتی توله مار ... طفلکی میمون! اصلاً وقت تاب‏بازی پیدا نکرد. هر کدام از حیوان‏های جنگل به نوبت می‏‏آمدند، تاب‏بازی می‏کردند، خوشحال می‏شدند و می‏رفتند. آنها اصلا با هم دعوا نمی‏کردند.

بالاخره، خورشید غروب کرد و جنگل تاریک شد. حیوان‏ها با اینکه دلشان نمی‏خواست، به خانه‏هایشان برگشتند. آنها دوست داشتند که شب، زودتر تمام بشود، تا صبح بتوانند دوباره تاب‏بازی کنند. میمون اصلاً نتوانسته بود، خوب تاب‏بازی کند، اما اصلاً ناراحت نبود. آن روز به هزار و یک دلیل، یکی از شادترین روزهای زندگی میمون بود.

میمون و تاب بازی

هدیه شریفی

شنبه 9 بهمن 1389  12:12 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها