0

سنجاق قفلي نگران

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

سنجاق قفلي نگران

جعبه خياطي

جعبه، تاريک تاريک بود. همه دور تا دور جعبه نشسته بودند. فقط سنجاق قفلي بود که دستانش را زده بود پشت کمرش و تندتند راه مي‏رفت و فکر مي‏کرد. سوزن ته گرد، سرش را بلند کرد و در آن تاريکي به دنبال سنجاق گشت تا او را ببيند؛ اما نتوانست و گفت: «بس کن ديگر، چقدر راه  مي‏روي! صداي پايت نمي‏گذارد يک دقيقه خواب‏مان ببرد.»

دکمه که گوشه‏ي جعبه دراز کشيده بود، به زور خودش‏ را به ديوار جعبه تکيه داد و گفت: «سنجاق جان! اين قدر ناراحت نباش! هر جا باشد بالاخره پيدايش مي‏شود.»

سنجاق ناراحت بود. کم مانده بود گريه‏اش بگيرد. گفت: «من مي‏ترسم... اگر براي برادرم اتفاقي افتاده باشد چي؟»

انگشتانه که تا حالا صداي خروپفش جعبه را پر کرده بود، بالاخره تکاني به خودش داد و گفت: «چيه؟ چي شده؟»

همه خنديدند؛ حتي سنجاق هم خنديد. سوزن ته‏گرد گفت: «برادر سنجاق از صبح تا حالا پيدايش نيست. سنجاق نگرانش شده!»

انگشتانه خنده‏اش گرفت و گفت: «اينکه اين همه ناراحتي ندارد. بالاخره مي‏آيد.»

سنجاق قفلي

دکمه گفت: «آره، انگشتانه راست مي‏گويد.»

سنجاق نشست. خودش هم خسته شده بود. گفت: «خدا کند زود پيدايش بشود!»

يک دفعه همه جا روشن شد. همه‏ي سرها به طرف در جعبه چرخيد. در باز شده بود و يک دست آمده بود توي جعبه و انگار دنبال چيزي مي‏گشت. همين که دست رسيد بغل سنجاق، آن را برداشت. سنجاق اصلاً حوصله‏ي کار کردن نداشت؛ اما ناچار شد. از دوستانش خداحافظي کرد و رفت. دلش مي‏خواست الان فرار مي‏کرد و مي‏رفت توي جعبه و منتظر برادرش مي‏شد. در همين فکرها بود که ديد روي يک پارچه آويزان شده است. دوروبرش را نگاه کرد. از دور يک چيزي، هي بالا و پايين مي‏رفت و به او نزديک مي‏شد. سنجاق چند بار نگاه کرد اما نتوانست درست ببيند. منتظر شد تا آن چيز به او نزديک‏تر شد. تا اينکه... برق خوشحالي در چشمان سنجاق ديده شد. گفت: «سلام برادر عزيزم! کجا بودي؟ دلم خيلي برايت تنگ شده بود.»

سوزن که هنوز هم روي پارچه بالا و پايين مي‏رفت، گفت: «وقتي من آمدم تو خواب بودي، بيدارت نکردم.»

سوزن جلوتر آمد. سنجاق ديگر تحمل نکرد پريد توي بغل سوزن و گفت: « خدا را شکر! من خيلي خوشحال هستم.»

سوزن خنديد و گفت: «من هم‏ همين‏طور!» آن وقت صبر کردند تا کارشان تمام شود تا بروند توي جعبه و بقيه را خوشحال کنند.

 

معصومه بخشي‏نيا

پوپک

جمعه 8 بهمن 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها