0

قفس طلایی

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

قفس طلایی

پرنده

بوی نان در خانه پیچیده بود، که ناگهان صدای زنگ به صدا درآمد، شتاب زده به سوی در رفتم و آن را باز کردم. پدر را دیدم، انگار دنیا را به من داده  باشند چون چند هفته بود منتظر چنین روزی بودم.

 

سلام کردم و پلاستیک میوه را از دستش گرفتم. پدر جواب سلامم را با خوشرویی داد و به سوی ماشین رفت و یک قناری زیبا در قفس طلایی را بیرون آورد و به دست من داد و گفت: «فیروزه خانم این هم همون قناری که قولش را بهت داده بودم.»

 سریع پرنده را به اتاقم بردم و شروع کردم به برانداز کردن پرنده. از نگاه کردن به او سیر نمیشدم که ناگهان یادم آمد میوهها را هنوز به آشپزخانه نبردم. میوهها را برداشتم و به سوی آشپزخانه رفتم آنها را گذاشتم و به اتاق برگشتم. امین را دیدم که دارد در قفس را باز میکند. دویدم تا مانع او شوم، اما کار از کار گذشته بود و در قفس باز بود. جیغ کوتاهی زدم. اول مادر و پدر شتابان وارد شدند و با دیدن پرنده که در اتاق میچرخید جا خوردند، اما پدر سریع گفت بچهها آرام باشید الان آن را برایتان میگیرم و بدون هیچ صدایی به طرف پرنده رفت و به آرامی او را گرفت و در قفس گذاشت.

 

از مدرسه شتابان به خانه آمدم تا دوباره ساعتها با قناری نازم حرف بزنم و او هم با ناراحتی نگاه کند. به خانه رسیدم زنگ را زدم مادر در را باز کرد وارد خانه شدم امین کنجی نشسته بود و سرش را در کتاب کرده بود. فهمیدم باز هم خرابکاری کرده است.

 

به مامان سلام کردم و به اتاق رفتم در قفس باز بود و پنجره لق لق میکرد. به سوی مادر رفتم و پرسیدم: «مامان مامان قناریام کجاست؟» با ناراحتی نگاهم کرد و چیزی نگفت: «بغض کردم باورم نمیشد نه اصلا امکان نداشت زدم زیر گریه... چند روزی با امین قهر بودم اما بعد از مدتی فهمیدم من اشتباه کردهام که پرنده را نگه داشتهام و اگر امین این کار را نمیکرد این پرنده همیشه اسیر من بود. امین را بخشیدم و او هم قول داد دیگر به وسایل من دست نزند.

 

فاطمه ذبیحی ریزی از زرین شهر اصفهان

جمعه 8 بهمن 1389  5:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها