0

شما محبوب مرا نديده‌ايد؟

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

شما محبوب مرا نديده‌ايد؟

عادت كرده‏ايم كه بگوييم منتظريم. عادت كرده‏ايم بعد از هر صلواتمان بگوييم: «... وَ عَجِّل فَرَجَهُم» يا اين ‏كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانيم. حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مى‏كنيم. به نبودنش، به نيامدنش، به انتظارمان عادت كرده‏ايم.

 

آنقدر در اين آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ايم كه يادمان رفته مدينه فاضله يعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر يك قتل، يك تصادف مرگبار يا يك سرقت را بشنويم. مثل اين‏ كه اگر پنج‏شنبه‏ها منتظر نباشيم، يكى از كارهاى روزمره‏مان را انجام نداده‏ايم. يا فكر مى‏كنيم اگر صبح‌هاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنيم، از دوستانمان عقب مانده‏ايم. آخرين بارى كه صبح جمعه بيدار شديم و از اين‏ كه «او» نيامده بود، دلمان گرفت؛ كى بود؟ عزيزى مى‏گفت: «خيلى وقت‌ها منتظريم. منتظر تلفن كسى كه دوستش داريم، يا نامه‏اى كه بايد مى‏رسيده و نرسيده؛ يا كسى كه بايد مى‏آمده. چند بار از اين دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستيم، داشته‏ايم؟ ... يك جاى كار مى‏لنگد.» راست مى‏گفت. يك جاى كار مى‏لنگد ...

چند روز قبل، مرد نابينايى را ديدم كه كنار خيابان ايستاده بود. نه به ماشين‌هايى كه برايش بوق مى‏زدند توجه مى‏كرد، نه به آدم‌هايى كه مدام به او تنه مى‏زدند. پسركى كنارش ايستاد. زير گوش پيرمرد چيزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد. و بعد، پسرك با نرمى زير بازوى پيرمرد را گرفت تا او را از خيابان بگذراند. به وسط خيابان كه رسيده بودند، ديدم لب‌هاى پسرك مدام تكان مى‏خورد و بر لب‌هاى پيرمرد هم لبخندى نشسته. خيابان شلوغ بود و چند دقيقه‏اى طول كشيد تا از عرض آن گذشتند. و در اين مدت پيرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مى‏كردند و مى‏خنديدند. به سمت ديگر خيابان كه رسيدند، پيرمرد دست پسر را از بازويش جدا كرد و به سرعت به سمت لب‌هايش برد و بوسيد ... پسرك مات و مبهوت به پيرمرد كه عصازنان دور مى‏شد، خيره شده بود ...

من هم مات شده بودم. پس از چند لحظه‏اى كه به جاى خالى پيرمرد خيره شده بودم، به خودم آمدم. صداى بوق ماشين‌ها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنياى بى‏رحم اين زمانه، پيرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسيده، دست كمك به همنوع، دست «بنى‏آدم اعضاى يكديگرند» را ...

مى‏بينى چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ايم؟ از اين روزهاى روز مرگى، از روزهايى كه با ديروز و فردايمان تفاوتى ندارند، خسته‏ام ...

چند وقت قبل ـ جايت خالى ـ ميهمان امام رضا عليه السلام بودم. يكى از شب‌ها، با حال و هواى غريبى، گيج و منگ، تن به سينه سرد ديوار داده، به ضريح، چشم دوخته بودم. دخترى كنارم نشسته بود. چادرش را تا روى صورت كشيده بود و با خود زمزمه مى‏كرد: «يا وجيها عندالله، إشفع لنا عندالله» يك ‏نفر بلندبلند صلوات مى‏فرستاد و كسى آن طرف‏تر خوابيده بود... از سمت ديگر ضريح، حدود 20 جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضريح حركت مى‏كردند، يكصدا شروع به خواندن كردند:

«اى خداى من اومدم دعا كنم                                        از ته دلم تو رو صدا كنم

اى خدا منم دارم در مى‏زنم                                           يه شب اومدم به تو سر بزنم ...»

با همين نواى دلنشين تا نزديك ضريح آمدند و ايستادند؛ دست بر سينه و سرشار از حس احترام:

«... اومدم امشبو منت بكشم                                   چه كنم، خيلى خجالت مى‏كشم

هميشه كرامت از بزرگ‏تر است                                  پيش تو دست پر اومدن خطاست.»

همه آدمها مى‏گريستند، همه آنهايى كه خواب بودند و يا بيدار ...»

تضرع عاشقانه‏شان كه به پايان رسيد، گلهايشان را به ضريح هديه دادند و رو به قبله، با دستانى سوى آسمان رفته، نشستند: «اللّهُمَّ كن لوليّكء الحجة‏ بن الحسن ...»

نمى‏دانم چرا نام زيبايش، گونه‏هايم را نيلوفرى كرد ... دعاى فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضى غريب شروع به زمزمه كردند:

«اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتى ياد ما هم باش!

نجف رفتى، كاظمين رفتى، كربلا رفتى، ياد ما هم باش!

مدينه رفتى به پابوس قبر پيغمبر، مادرت زهرا ...

و دور شدند. ناخودآگاه نيم‏خيز شدم. مى‏خواستم دنبالشان بروم، بگويم: «ببخشيد آقاى محترم! شما يك مرد ميانسال را نديديد؟ مى‏گويند نشانش يك خال هاشمى است و يك شال سبز. شنيده‏ام مانند جدش، يتيمان را از محبت سيراب مى‏كند و همچون سيدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانى كه همه آدمها، همه اديان، موعود مى‏نامندش...

ببخشيد ! شما محبوب مرا نديده‏ايد؟»

منبع:


مجله موعود،

پنج شنبه 7 بهمن 1389  9:13 PM
تشکرات از این پست
mohammadghadery
mohammadghadery
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 51
محل سکونت : فارس

پاسخ به:شما محبوب مرا نديده‌ايد؟

سرجشمه دل فرات شد مي آيي

آيينه جشم مات شد مي آيي

ديشب كه براي تو دعا مي خواندم

آقا به دلم برات شد مي آيي

" فریبا تقی زاده "

خدا همیشه با من است

پنج شنبه 7 بهمن 1389  10:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها