0

داستان های عاطفی

 
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

داستان زیباى شیخ صنعان و دختر ترسا

 کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان 

روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...
***
 


آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...
***
شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...
مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...
فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!
***
شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.
پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !
مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.
***
خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!
***
پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...
پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.
***
در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.
***
روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...
شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.
شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:19 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

داستان زیبای فدای پروانه!

 در حیاط زندانی در خارج از شهر که با سیم خاردار حصار شده بود، زندانیان اجازه داشتند هر روز، چند ساعت برای هواخوری به حیاط بروند.

به آنها تأکید شده بود به حصار نزدیک نشوند؛ نزدیکی به سیم خاردار، فرار تلقی می‌شد. در یکی از روزها، یک زندانی متوجه پروانه خوشرنگی در روی سیم خاردا می‌شود و بدون اینکه به چیزی فکر کن، نزدیکش می‌رود تا فقط نگاهش کند.

نگهبان امانش نمی‌دهد و با گلوله‌ای او را نقش بر زمین می‌کند.

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:21 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

عشـــــــــق بـــــی پــایــان

 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:22 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

نامه ای به خدا

 نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام . اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد . نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند . عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت ، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم ، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:23 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

گردشی فراموش ناشدنی

 یکی از دوستانم به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..." 
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند 

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:24 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

چرا زنان گریه میکنند؟

 یك پسر كوچك از مادرش پرسید : چرا گریه می كنی؟

مادرش به او گفت: زیرا من یك زن هستم...
پسر بچه گفت: من نمی فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید!
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می كند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زنها برای هیچ و پوچ گریه می كنند!
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن هابی دلیل گریه می كنند?

بالاخره سوالش را برای یك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را می داند.


 او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
فرشته گفت خدا زمانی كه زن را خلق كرد می خواست كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بكشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد ...

 

بالاخره سوالش را برای یك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را می داند 

 او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
فرشته گفت خدا زمانی كه زن را خلق كرد می خواست كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بكشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد ...
به او یك نیروی درونی قوی داد تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد!
به او توانایی داد كه در جایی كه همه از جلو رفتند نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند ...

 به او عشقی داده كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند . به او توانایی داد كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد به او این شعور را داد كه درك كند. یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می كند و به او این توانایی را داد كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد 
فرشته گفت: زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد...یك پسر كوچك از مادرش پرسید : چرا گریه می كنی؟

مادرش به او گفت: زیرا من یك زن هستم...
پسر بچه گفت: من نمی فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید!
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می كند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زنها برای هیچ و پوچ گریه می كنند!
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن هابی دلیل گریه می كنند?

بالاخره سوالش را برای یك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را می داند.


 او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
فرشته گفت خدا زمانی كه زن را خلق كرد می خواست كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بكشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد ...

 

بالاخره سوالش را برای یك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را می داند 

 او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
فرشته گفت خدا زمانی كه زن را خلق كرد می خواست كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بكشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد ...
به او یك نیروی درونی قوی داد تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد!
به او توانایی داد كه در جایی كه همه از جلو رفتند نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند ...

 به او عشقی داده كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند . به او توانایی داد كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد به او این شعور را داد كه درك كند. یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می كند و به او این توانایی را داد كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد 
فرشته گفت: زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد...

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:25 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

بساط شیطان

 دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. 
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. 
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:26 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

یك شاخه گل رز

 مردی   مقابل  گلفروشی ایستاده بود و  میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا

پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد  دختر  کوچکی را دیدکه   کنار خیابان نشسته  و هق هق گریه میکرد

مرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی

کودک  گفت میخواستم برای مادرم  یک شاخه گل رز بخرم اما  فقط ?? سنت  پول دارم

گل رز  ?دلار است

مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو  یک شاخه گل  رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی

..مادرت کجاست؟؟؟

دختر دست مرد را گرفت و  گفت انجا... ان قبرستان

مرد به همراه دختر و یک شاخه گل رز به قبرستان رفتند  کنار یک قبر تازه....

مرد دلش گرفت  به گلفروشی  باز گشت..و گفت  ... دسته  گلم را پست نمیکنم خودم میبرم

و ??? مایل رانندگی کرد...  تا به مادرش برسد.........

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:27 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

دستان دعا كننده

 دستان دعا كننده این داستان به اواخر قرن 15 بر می گردد. 
 در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 بچه زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بچه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند.
 با سكه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای كار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد. 
آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود. وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می كنم. تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می كنم، به طوری كه حتی نمی توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر  شده...
 بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
 یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" نامیدند.

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:27 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

شاعر و فرشته

 شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر 

شعری به فرشته داد.شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و 
شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و 
دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: دیگر تمام شد دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود! 
زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود، زمین برایش كوچك است و 
فرشته ای كه مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ می شود.

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:30 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

قورباغه ها

 داستانی از منوچهر احترامی

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند 
قورباغه‌ها به لك لك‌ها شكایت كردند 
لك لك‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند 
لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها 
قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند 
عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند 
مارها باز گشتند و همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند 
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند 
تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است 
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !

 

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:30 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

یکی از بستگان خدا

 یکی از بستگان خدا 
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. 
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.یکی از بستگان خدا 
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. 
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. 
-           آهای، آقا پسر! 
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: 
-          شما خدا هستید؟ 
-           نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! 
-           آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:32 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

ظهر یک روز سرد زمستانی

 ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:
>> 
امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم. "با عشق، خدا"
امیلی همان طور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمی نبود. در همین فكر ها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، كه چیزی برای پذیرایی ندارم
پس نگاهی به كیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امكان دارد به ما كمكی كنید؟"
امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام"
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " آقا، خانم، خواهش می كنم صبر كنید"
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برایش دعا كرد.
وقتی امیلی به خانه رسید، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور كه در را باز می كرد، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز كرد:
امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ،
با عشق ، خدا"

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:33 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

داستان بچه تخص

 ایوان ایوانیچ لاپكین ، جوانی آراسته و خوش قیافه ، و آناسیمیونونا زامبلیتسكایا دختری جوان با بینی کوچك فندقی ، از ساحل شیبدار سرازیر شدند و روی نیمكتی نشستند. نیمكت ، درست بر لب رودخانه ، در محاصره ی انبوه بوته های یك بیدستان جوان برپا ایستاده بود. چه گوشه ی دنجی!  کافیست انسان روی نیمكتی بنشیند تا از انظار جهانیان ، نهان شود فقط نگاه عنكبوتهای آبی که به سرعت برق بر سطح آب رودخانه ، به این سو و آن سو میدوند ، و نگاه ماهیهاست که بر نیمكت نشینان می افتد. مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطی پر از کرم و سایر وسایل ماهیگیری مجهز بودند. هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت ، مشغول صید شدند. دقیقه ای بعد ، لاپكین به پیرامون خود نگریست و گفت:
خوشحالم که تنها هستیم. آناسیمیونونا ، مطالب زیادی هست که باید با شما در میان بگذارم … خیلی حرف دارم … از لحظه ای که شما رادیدم … مواظب باشید ، مال شما دارد نك میزند … به مفهوم زندگی پی بردم و بتم را بتی که باید تمام زندگی شرافتمندانه ام را به پایش بریزم شناختم … از نك زدنش پیداست که باید درشت باشد … همین که نگاهم به شما افتاد ، برای اولین بار ، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله کنید ، چوب را به این شكل نكشید ، بگذارید باز هم نك بزند … عزیزم ، شما را به خدا قسم میدهم صاف و پوست کنده بگویید که آیا میتوانم؟ … خیال نكنید که به عشق متقابل امید بسته ام ، نه! من خود را شایسته ی عشق شما نمیدانم ، نمیتوانم حتی فكرش را بكنم … ولی آیا میتوانم امیدوار باشم که … بكشیدش بیرون!
آناسیمیونونا دست خود را بلند کرد ، قلاب را با حرکتی سریع از آب بیرون آشید و شادمانه فریاد زد ؛ ماهی کوچكی به رنگ نقره ای مایل به سبز ، در هوا به شدت پیچ و تاب میخورد.
خدای من ، ماهی سوف! یالله … بجنبید! حیف شد ، در رفت!ماهی کوچك از قلاب رهاشد ؛ روی چمن به سمت دنیای دلخواه خود جست و خیزی کرد و … شلپ ، در آب افتاد!
لاپكین که قصد داشت ماهی را پیش از فرو رفتنش در آب ، تعقیب کند بجای ماهی ، ناخودآگاه دست دختر جوان را گرفت و لبهای خود را ناخودآگاه بر آن فشرد … آناسیمیونونا دست خود را واپس کشید اما کار از کار گذشته بود. لبهای آن دو ، با بوسه ای به هم آمده بودند. و این پیشامد ، به گونه ای ناخودآگاه رخ داده بود. از پی بوسه ی نخست ، نوبت به بوسه ی دوم و سپس به قسم خوردنها و اطمینان دادنها رسید
… چه لحظه های سعادتباری! اما در زندگی انسان فانی ، چیزی به اسم سعادت مطلق ، وجود ندارد. معمولاً خوشبختی یا خود آلوده به زهر است یا چیزی از خارج ، به زهر آلوده اش میكند. و این روال ، شامل حال آن روز هم شد. در لحظه هایی که زن و مرد جوان گرم بوس و کنار هم بودند ناگهان صدای خنده ای طنین انداز شد. هر دو چشم به رودخانه دوختند و از فرط دهشت خشكشان زد: برادر آناسیمیونونا یعنی کولیای محصل تا کمر در آب ایستاده بود آن دو را تماشا میكرد و لبخند میزد:
اهه! … ماچ و بوسه ؟ می روم برای مادر جان تعریف می کنم.
لاپكین که تا بناگوش سرخ شده بود زیر لب من من کنان گفت:
امیدوارم شما به عنوان یك انسان شرافتمند … زاغ سیاه کسی را چوب زدن ، نهایت فرومایگی است ولی باز گفتن مشاهدات ، عین پستی و رذالت و دنائت است! … 
تصور میكنم شما که جوان شریف و نجیبی هستید …اما جوان شریف و نجیب ، سخن او را قطع کرد و گفت:
یك روبل می گیرم و لوتان نمی دهم!
لاپكین یك اسكناس یك روبلی از جیب خود در آورد و آن را به کولیا داد. پسرك اسكناس را در مشت خیس خود مچاله کرد ، سوتی آشید وشناکنان دور شد. گرچه دو دلداده تنها ماندند اما هوای عشقبازی از سرشان پریده بود.
فردای آن روز ، لاپكین یك جعبه آبرنگ و یك توپ ، از شهر با خود آورد و آنها را به کولیا اهدا کرد. آناسیمیونونا هم قوطیهای خالی خود را به برادرش بخشید. بعد هم بناچار یك جفت دگمه سردست را که تصویر کله ی درشت سگی بر آن نقش خورده بود ، به او هدیه داد. از قرار معلوم ، این وضع به مذاق بچه ی شرور ، خوش آمده بود چرا که از آن روز ، به طمع کسب غنایم بیشتر ، دو دلداده را به زیر مراقبت دایمی خود کشید. به هر گوشه ای که پناه می بردند کولیا نیز همانجا سبز میشد و زاغ سیاهشان را چوب میزد ؛ خلاصه آنكه لحظه ای آن دو را تنها
نمیگذاشت. 
لاپكین دندان قروچه میكرد و زیر لب میغرید:
پست فطرت! با این سن و سال کمش ، راستی که رذل بزرگی ست! خدا می داند در آینده چه جانوری از آب در بیاید!
در سراسر ماه ژوئن ، کولیا روز و روزگار آن دو دلداده را سیاه کرد. مدام تهدید به لو دادن میكرد. سایه به سایه به تعقیبشان می پرداخت و مدام هدیه میطلبید. هر چه میدادند کمش بود تا آنجا که حتی روزی طلب ساعت جیبی کرد. چه میتوانستند بكنند؟ ناچار شدند وعده ی خرید ساعت را هم بدهند.
یك روز که دور میز نشسته و مشغول صرف عصرانه بودند ناگهان کولیا بلند بلند خندید و چشمكی زد و از لاپكین پرسید:
بگویم ؟ ها ؟
لاپكین سرخ شد و بجای آلوچه ، دستمال سفره را جوید. آناسیمیونوناهم شتابان از پشت میز بلند شد و دوان دوان به اتاق خود رفت.
این وضع تا آخر ماه اوت یعنی تا روزی که سرانجام لاپكین رسماً از آناسیمیونونا خواستگاری کرد ، ادامه یافت. چه روز خوشی!  
لاپكین بعد از پایان مذاکره با والدین آنا و کسب موافقت آنان ، پیش از هر کاری به باغ دوید و به جست و جوی کولیا پرداخت. همین که چشم او به کولیا افتاد ، در حالی که دلش میخواست از شدت شوق فریاد بزند ، چنگ انداخت و گوش بچه ی تخص را گرفت. در هیمن هنگام آنا هم که دنبال کولیا میگشت سر رسید و گوش دیگر او را چسبید. باید آنجا می بودید و لذتی را که بر چهره ی دو دلداده ی جوان نقش بسته بود تماشا میكردید! 
کولیا اشك میریخت و التماس میكرد:
قربان آن شكلتان بروم ، غلط کردم! ببخشید! دیگر نمی کنم! …
تا چندین سال بعد ، لاپكین و آناسیمیونونا در هر موقعیتی که دست میداد اعتراف میكردند که بالاترین لذت نفس گیری که در تمام دوران دلباختگیشان نصیبشان شده بود ، همانا لحظه ای بود که گوشهای آن بچه ی تخص را میكشیدند.

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:34 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

فقط برای خودت

 روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس‌های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد . شیوانا تبسمی کرد و گفت : برای چه این قدر عجله داری ! ؟ 
 
پسرک پاسخ داد : می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان‌های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آنها به خود ببالم !
 
شیوانا تبسمی کرد و گفت : تو هنوز آمادگی پذیرش درس‌ها را نداری ! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا !
 
پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت . سال‌ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد . ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد ! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی ؟ !
 
مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت : دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست . می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم . بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند .
 
شیوانا تبسمی کرد و گفت : تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس‌های معرفت را داری . تو استاد بزرگی خواهی شد ! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد ! 

** دارالولایه **

درباره امضاء

پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها