0

هواپيماها آمدند؛ همه چيز سوخت و همه مردند

 
mosaferakherat
mosaferakherat
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 2182
محل سکونت : گیلان

هواپيماها آمدند؛ همه چيز سوخت و همه مردند

 گروه بين الملل / حوزه ساير حوزه ها

89/11/02 - 12:36
شماره:8910300759
 
نسخه چاپي ارسال به دوستان
خاطراتي از آوارگان جنگ ويتنام-1
هواپيماها آمدند؛ همه چيز سوخت و همه مردند

خبرگزاري فارس: هواپيماها آمدند و برنج‌زارم را بمباران كردند تا جايي كه حفره هاي پيدا شده در اثر بمباران، كشاورزي را غير ممكن نمود. دهكده ويران شد و سوخت و انسانها در مخوف‌ترين وضعي به قتل رسيدند.

به گزارش خبرگزاري فارس،‌ صداي غرش هواپيماها، بمب هاي ناپالم، عامل نارنجي همه و همه سال ها جزو زندگي مردمي ساده، كشاورز 
بود كه هدف سنگين پيشرفته ترين تكنولوژي نظامي ايالات متحده قرار گرفتند. 
حال تفاوتي نمي كرد كه اين روستايي در كجا زندگي مي كرد، ويتنام، لائوس، كامبوج همه جا هواپيما به دنبال آن ها مي آمدند. بر طبق آخرين برآوردها وزن بمب هايي كه از سوي بمب افكن هاي آمريكايي بر روي اين سه كشور ريخته شد، برابر با جنگ جهاني دوم بود. 
خاطراتي كه در ادامه مي آيد، نتيجه تلاش هاي "فرد برانفمن " است كه از پناهندگان بمباران هاي ويتنام، لائوس و كامبوج در شش اردوگاه جمع آوري شده است. 
خاطراتي كه علي رغم سادگي نشان از عمق احساس ملتي دارد، كه هدف سخت ترين حملات هوايي تاريخ قرار گرفته اند و حالا آواره دنيا شده اند. 

* زندگي همانند حيوانات 

زندگي ما مثل آن حيواناتي شد، كه نااميدانه كوشش مي‌كنند تا از صيادايشان بگريزند... انسان‌ها... كه پدران و مادرانشان آنها را به دنيا آورده، و با عشق سرشاري علي‌رغم اين همه مشلكات بزر گشان كردند، از يك وزش باد ساده هنگام بروز انفجار‌ها مي‌ميرند و بدون اينكه دوباره حركتي كنند همچنان آرام خوابيده‌اند آيا كسي به فكر پدر و مادرشان خواهد بود؟ چه كسي برايشان محبت و دلسوزي خواهد كرد؟... در حقيقت هر آنچه كه رخ مي‌دهد، رنج كشيدن بي‌گناهان است. 
و ديگران چطور؟ آيا از امور غير قابل تصوري كه در اين جنگ رخ مي‌دهد باخبرند؟ 
زن 30 ساله، پناهنده‌اي از دشت جار 

*مرگ ارمغان هواپيماها 

جنگ بود كه در زندگي مردم «زينگ خوانگ»، مرگ را به ارمغان آورد و كار كردن، برنج كاشتن و كسب معاش را غير ممكن ساخت. جايي كه مردم در شالي‌زارها، باغ‌ها و دهكده‌ها در حال كار بودند و هواپيماهاي آمريكايي تيربارانشان كردند. زمين بمباران شد و تعداد بسيار زيادي گاو، گاوميش، اسب و جوجه نيز مردند. 
چه غم انگيز! 
چه غم انگيز! سابقا رايحه برنج‌هاي در حال رس شالي‌زارها را پر مي‌كرد. گل‌ها را مي‌ديدم كه همه جا در جنگل‌ها، غنچه‌هايشان را باز مي‌گردند چقدر زيبا و قشنگ بود! 
شعر از: آوازخوان بومي 20 ساله 

* زندگي مانند كور موش ها 

من يك زارع جوان هستم و به گذشته مي‌انديشم. گرچه هواپيماها دهكده‌ام را بمباران كردند، اما هنوز با هم آواز مي‌خوانيم. بعضي از ما، مثل «خوكان» و «سگان» جان دادند. همه جا را بمب بستند، بدون اينكه آنان را ببينيم. هم اكنون كه بدان مي‌انديشم سخت ناراحتم و هرگز فراموشش نمي‌كنم. 
مدت‌ها گذشته است.از زماني كه دهكده اجدادي‌ام را رها كردم.اكنون بي‌خانه‌ام و در وين‌تيان محل پناهندگان اقامت دارم.قلبم سخت غمگين است و براي دهكده و شالي‌زارم فرياد مي‌كشد.براي تمام آنچه كه با دستهاي خودم ساخته و تزئين كرده بودم.من محل ولادتم را ترك كردم،معبد، گاوها و گاوميش‌هايم راهمه چيز مرده و رفته، و بي‌اثر مانده و نابود گشته است،به وسيله هواپيماهايي كه طول و عرض «زينگ» را بمباران كردند 
هواپيماهايي كه وادارام كردند هر آنچه را كه داشتم از دست بدهم.هواپيماهايي كه وادارم نمودند به جنگ بروم و مثل موش‌ها و كورموش‌ها زير زمين اقامت كنم. 
هواپيماهايي كه مجبورم كردند عزيزانم را ترك گويم،برادر و خواهر، دايي و عمهحالا آنقدر دورم كه گويي رويايي شالي‌زارهاي وسيع و باغهايم را مي‌بينم.تمامي آنچه را كه از هنگام به دنيا اومدن بررويشان كار كرده‌ام.هر بهار، من و دوستانم به روي زمين كار مي‌كرديم 
به همه كمك نموده تا همه را به پايان مي‌رسانديم.پسرها و دخترها با يكديگر كوچ كرده و آوازهاي شادي‌انگيز مي‌خوانديم در حالي كه هواپيماهاي آمريكايي از فراز آسمان برويمان بمب مي‌ريختند.مجبور بديم كه شجاع باشيم و كارمان را تمام كنيم گويي كه ترس را نمي‌شناختم. به ظاهر آرام باقي مي‌مانديم، گرچه قلب‌هايمان از وحشت پاره‌پاره شده بود 
از فكر زمين‌ و شالي‌زارهايمان كه حالا از علف‌هاي هرزه پوشيده شده، قلبم مشتاق آنهاست. 
به خاطر مي‌آورم كه چگونه در فصل درو مرد و زن‌ پير و جوان با هم به برداشت محصولاتمان مي‌پرداختيم. وقتي هواپيماها مي‌آمدند، به سوراخها مي‌گريختيم و هنگامي كه همه چيز دوباره خاموش مي‌شد، به سر كار بازمي‌گشتيم. شادمانه با هم مي‌خوانديم، آواز‌هايمان انعكاس يافت. 
چقدر افراد دوست داشتني كشته شدند با بمب‌هاي عظيمي كه هواپيماها «باران‌وار» به رويمان رها كردند. چقدر افراد دوست‌داشتني مجبور به ترك دهكده‌هاي زادگاهي‌شان شدند، با رها كردن شالي‌زارها و باغهاي وسيعي كه اكنون تبديل به خاك شده، 
يك دختر 16 ساله از "بان-نوا " 

* سوگواري براي يك اسب 

من يكي از بچه‌هاي دهكده‌مان هستم. زماني كه يك اسب بزرگ و مهربان ديدم. مردي بر آن سوار بود و به سوي برنج‌زارش مي‌راند كه مورد حمله هواپيماها قرار گرفت و تنها از اسب و مزرعه گريخت و بازگشت. از اين موضوع دريافتم كه هواپيماها او ر ا تيرباران كرده‌اند. با بزرگترها به جست‌وجوي او رفتيم. اما وي قبلا در مزرعه جان داده بود. با ديدن اين صحنه برايش احساس اندوه و غم زيادي كردم. بچه‌ها و همسرش را ديدم و با يكديگر به گريه پرداختيم. همه مردم دهكده اين مرد را از دست دادند. 

*برنج زار بمباران شده 

دهكده من بر كنار جاده‌اي قرار داشت كه زينگ خوانگ به دشت جار كشيده مي‌شد. در كنار اين جاده برنج‌زارهاي فراواني وجود داشت. هواپيماهاي آمريكايي در ابتدا به جز دهكده من تمام جاده‌ها را بمباران كردند. آن زمان زندگيم لبريز از شادي‌هاي بزرگ بود، زيرا كه جنگل‌ها و كوهها زيبا و زمين و آب و هوا برايمان مناسب بود و در دهكده كوچكمان خانه‌هاي زيادي وجود داشت. 
اما، اين وضع زياد به طول نيانجاميد، چون هواپيماها آمدند و برنج‌زارم را بمباران كردند تا جايي كه حفره‌هاي پيدا شده در اثر بمباران، كشاورزي را غير ممكن نمود. دهكده ويران شد و سوخت. بعضي از بستگانمان كه سرگرم كار در مزارع بودند گريزان به سوي جاده آمدند تا به دهكده باز گردند، ولي هواپيماها آنها را ديدند و تيربارانشان كردند و در مخوف‌ترين وضعي آنان را به قتل رساندند. فريادشان را شنيديم اما نمي‌توانستيم به كمك آنها بشتابيم. وقتي هواپيماها رفتند به كمك‌شان رفتيم، اما قبلا مرده بودند. 
نويسنده: يك انسان 30 ساله 
ادامه دارد... 

انتهاي پيام/ي

 

 
بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا«16»  وَالْآخِرَةُ خَیرٌ وَأَبْقَى«17» 
 
ولی شما زندگی دنیا را مقدم می‌دارید،  در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است!
 
الأعلی (16 -17)
 
 
 
 

 

چهارشنبه 6 بهمن 1389  11:55 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها