0

ديوانگي پدر و مادر از مرگ فرزندان خود

 
mosaferakherat
mosaferakherat
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 2182
محل سکونت : گیلان

ديوانگي پدر و مادر از مرگ فرزندان خود

 گروه بين الملل / حوزه ساير حوزه ها

89/11/03 - 12:41
شماره:8911021026
 
نسخه چاپي ارسال به دوستان
خاطراتي از آوارگان جنگ ويتنام-2
ديوانگي پدر و مادر از مرگ فرزندان خود

خبرگزاري فارس: دو برادر بودند كه براي برش چوب به جنگل رفتند. هواپيماها تيربارانشان كردند و هر دو جان دادند. پدر و مادرشان تنها همين دو پسر را داشتند. با تاسف فراوان به پدر و مادرشان مي‌انديشم كه از مرگ بچه هايشان مثل ديوانه‌ها شده بودند.

به گزارش خبرگزاري فارس،‌ صداي غرش هواپيماها، بمب هاي ناپالم، عامل نارنجي همه و همه سال ها جزو زندگي مردمي ساده، كشاورز 
بود كه هدف سنگين پيشرفته ترين تكنولوژي نظامي ايالات متحده قرار گرفتند.حال تفاوتي نمي كرد كه اين روستايي در كجا زندگي مي كرد، ويتنام، لائوس، كامبوج همه جا هواپيما به دنبال آن ها مي آمدند. بر طبق آخرين برآوردها وزن بمب هايي كه از سوي بمب افكن هاي آمريكايي بر روي اين سه كشور ريخته شد، برابر با جنگ جهاني دوم بود. 

خاطراتي كه در ادامه مي آيد، نتيجه تلاش هاي "فرد برانفمن " است كه از پناهندگان بمباران هاي ويتنام، لائوس و كامبوج در شش اردوگاه جمع آوري شده است. 

*غذايي كه تنها در جوشانده برگ درختان خلاصه مي شد 

اكنون براي شما داستان دوران گذسته را خواهم گفت. آغاز به سخن خواهم نمود تا بگذارم دوستانم به داستاني كه در اينجا نوشته‌ام گوش فرا دهند. ما را بخاطر آوريد، به گذشته‌مان بينديشيد به آن زماني كه زينگ خوانگ بوديم. هنگام بيداري براي استقبال روز، همراه موش‌ها داخل غار مي‌شديم و شب هنگام نيز همراه موش‌ها به نقب‌ها وارد مي‌شديم. اگر فرار نمي‌كرديم، هنوز در زينگ‌خوانگ مشغول تعمير سوراخ‌هاي مخفيگاهايمان بوديم. مورچه‌هاي سرخ و سياه به رويمان مي‌خزيدند. از خوشبختي هنوز در آن منطقه جنگ‌زده زنداني بوديم. از جنگل به عنوان خانه، و از ماه و ستارگان بجاي مشعل، از شاخه‌هاي بلند براي نشستن و از شاخه‌هاي كوچك به عنوان تخت خواب استفاده مي‌كرديم. و در فضاي باز كنار رودخانه مي‌خوابيديم. 

زماني خودمان را در باغ پنهان نموديم، و تعدادي سوراخ در دامنه دهكده حفر كرديم. پس از آن هواپيماها "سام جنگ " را در هم كوبيدند. دهكده‌مان را ترك نموده و به مدت يك ماه در "تانگ تونگ "‌ بسر برديم. و بعد از آن به دهكده بازگشتيم. 
هواپيماها "تاموان " را با خاك يكسان كردند. "بوان هنانگ " در حياط، كنار خوشه‌هاي خيزران كشته شد. مادر بزرگ آنقدر از ترس بخود لرزيده بود كه نزديك بود بميرد. 

ما، از بخت خوش، در غارها پنهان بوديم و خيلي مي‌ترسيديم .بعد براي مخفي شدن به "فواسا " رفتيم. اسب‌ها، گاوها و گاوميش‌ها را با خود برديم ولي به آنان اجازه چرا نداديم. بعدها سربازها آمدند و در نزديكي ما اردوئي بنا كردند تا از فواسا به دهكده خودمان بازگشته و پناهگاه‌هاي كوچكي در امتداد رودخانه "نام سن " بنا نموديم در دو طرف ساحل رودخانه سوراخ‌هايي حفر كرديم كه در اطراف آنها كلبه‌هاي كوچكي بطور منظم به چشم مي‌خورد. هواپيماها پس از آن "نينگ تام " دهكده بزرگ را در هم كوبيدند. 
در امتداد سواحل "نام خو " پياده به طرف "سن موانگ " به راه افتاديم و در حين حركت در دو طرف ساحل كلبه‌هائي بنا مي‌كرديم. هواپيماها "فواسا " را با خاك يكسان نمودند و ما به طرف "ونگ خوائي " به راه افتاديم. با گذشت روزهاي بيشتر، غمناكتر و اندهگين‌تر مي‌شديم 
. وقتي به خانه بازگشتيم، قبل از انجام كارهاي شخصي به كارهاي اشتراكي پرداختيم. 

ناچار بوديم برگ درختان را بجوشانيم. حتي افراد مسن و پيرها را با معلمان درس مي‌خواندند. بچه‌ها، خانه به خانه مي‌رفتند و ماهي شور،‌ فلفل و تنباكو جمع مي‌كردند. آنان از مردم تقاضاي جوجه و اردك مي‌نمودند. گاهي براي تعمير جاده‌هاي ويران شده نيز تقاضاي كمك مي‌كردند نه شب استراحت داشتيم و نه روز... 

*آتش پاره هاي سوزان كه قلب را به درد مي آورد 

بمباران چه ضربه‌اي بود؟ سرطاني تا مرگ، كه مثل "آتش‌پاره‌اي سوزان " قلب را به درد مي‌آورد. آن موقع ناچار بوديم از بچه‌ها مواظبت نمائيم به همين خاطر نمي‌توانستيم هديه به معبد ببريم. راهبان به جنگل رفتند و كوشيدند بوسيله الوار زمين‌هاي كوهستاني را آماده برنج‌كاري نمايند كه بعد ميمون‌ها آمدند و برنج‌‌ها را خوردند. آنان بدون وقفه كار مي‌كردند تا سهم توليدشان را براي "جنبش " آماده نمايند. خرفه‌هاي زرشان ژوليده و نخ‌نما بود. كار مي‌كردند و در جنگل مخفي مي‌شدند. و تنها دارايي‌شان خرقه‌هايشان بود. نوآموزان بتدريج خسته شدند و از اين كار دست كشيدند و كسي نيز جايشان را نگرفت. 

براي مادران جواني كه بچه‌هاي نوزاد داشتند احساس تاسف زيادي مي‌كرديم. چون نمي‌توانستند نزديك آتش بخوابند و پشتشان را گرم كنند.اگر آتش روشن مي‌نموديم هواپيماها ظاهر مي‌شدند. روز و شب نگران بوديم و نمي‌دانستيم چه بكنيم. بسياري از روزها، هواپيماهاي كوچك بر فراز خانه‌ها به پرواز در مي‌آمدند. پس از اين پرواز و شناسايي محل، از "كلاغ‌هاي سياه " (بمب‌افكن‌ها) تقاضاي شروع بمباران را مي‌كردند تا زمين را بشكافند. كوهستان‌ها تبديل به درياچه‌هايي مي‌گشتند كه خرچنگ‌ها و ماهي‌ها در آن زندگي كرده و مارها و سوسمارها به شنا و بازي مشغول مي‌شدند. هواپيماهاي كوچكتر و هواپيماهاي گزارشي كه بدون وقفه به گشت‌ زدن مشغول بودند، دنبال مي‌‌شوند. كلاغ‌هاي سياه از بالاي جو مثل جويبارهاي آتش بمب مي‌اندازند. بمب‌ها به محض تصادم با زمين مي‌تركند و تبديل به ابرهايي از آتش مي‌شوند كه زمين، خانه و شالي‌زارها را به آتش مي‌كشد. دهكده‌ها به آسمان پرتاب مي‌شدند و چاله‌هائي مثل درياچه و گودال باقي مي‌گذاشتند كه خرچنگ‌ها و ماهي‌ها در آن زندگي مي‌كردند و سوسمارها خودشان را در آب سرد شست‌وشو داده و به شنا مشغول مي‌شدند. 

بعد از آن به طرف "سام نام " راه افتاديم. هنگام ورود حفره‌ها و سوراخ‌هايي زير علف‌هاي بلند براي مخفي شدن كنديم. اين سوراخ‌ها در جاهائي كه هواپيماهاي كوچك پرواز مي‌كردند بقدر كافي براي زندگي خوب نبودند. به داخل آنها شيرجه مي‌رفتيم، فقط به اندازه بدنهايمان جا داشت. هواپيماهاي گزارشي با دقت زياد به بررسي مي‌پرداختند. 

بدرود زمين‌هاي شالي‌زار پر از خوشه‌هاي بزرگ و كوچ خيزران، بدرود، حيف درياچه‌هاي پر از گل با شكوفه‌هاي نيلوفر آبي! حيف درخت‌هاي ميوه‌اي كه در باغ كاشتيم. بدرود با شما! روشنايي روز مي‌آيد و ما بواسطه تهاجم خارجي به كشورمان به سرزمين‌هاي دوردست خواهيم رفت. از دهكده‌هايمان جدا شديم. جنگ درگرفته و تنها كاري كه مي‌توانيم انجام دهيم فرار كردن از دهكده‌ماست. نمي دانم ما را به كجا خواهند فرستاد. حالا با همه چيز در زينگ خوانگ وداع مي‌كنيم. و من به وين تيان خواهم رفت. 

روز سيزدهم از دهكده گريختيم، و پانزدهم به فرودگاه رسيديم. دو روز در "تامناملينگ " استراحت كرديم. پس از آن هواپيماها ما را به "خوان‌نا " بردند. آنقدر فقير بوديم كه تقاضاي جا و مكان كرديم. تقاضاي محل اقامت‌، چقدر خجالت‌آور است! پس از تقاضاي جا، پناهگاه‌هاي كوچكي از علف و برگ ساختيم، تا بتوانيم با بچه‌هايمان زير ساله بخوابيم. 

حالا با افكار جريحه‌دار، آنقدر اشك مي‌ريزيم كه بالشهايمان خيس مي‌‌شود. در كلبه‌هاي كوچكمان گوش فرا مي‌دهيم. به محض كوچكترين انفجاري، بيماري شيوع پيدا مي‌كرد. و مردم آنقدر مي‌مردند تا جايي كه ديگر هيچ بچه‌اي باقي نمي‌ماند. "خوان‌نا " را به عزم نقطه‌اي در كنار شهر ترك كرديم، هنگامي كه بدان محل رسيديم. پناهگاهايي به روي زمين سخت بنا كرديم. براي حمام كردن هيچ آبي در دسترش نداشتيم. مدت‌هاي زيادي در فقر بسر برديم. 

سراسر شب را گريه مي‌كنيم. مجازاتمان اندوه و سختي است،دهكده‌ تبديل به زمين لگدمال شده‌اي براي گاوها و گاميش‌ها خواهد شد. حيف خانه‌ها، برنج‌زارها و ميراثمان كه بايد همه‌شانرا رها كنيم. برنج‌زارها تبديل به جنگل خواهند شد، تبديل به منطقه‌اي كه پر از حيوانات وحشي است، پر از ببر است. حيف زمين، استخرهاي ماهي، همه چيز، حيف حوض‌هاي آب‌تني كه ديگر كسي براي شنا و گل‌آلود كردن آب خنگ بدانجا نخواهد آمد. حيف خرچنگ‌ها، ماهي‌ها، جانوران شكاري، درخت‌ها و خوشه‌هاي خيزران، و حيف غذاها، حيف درخت‌هاي ميوه كه در باغ و اطراف دهكده كاشتيم، حيف خوشه‌هاي بزرگ و كوچك خيزران، افسوس! وقت رفتن است، با شتاب بگريز، خيلي دور، فردا همه ما را به "لات سن " خواهند برد. حالا با كشور زينگ خوانگ وداع خواهيم كرد. خداحافظ زينگ خوانگ. روز فراموشي هرگز. 

در سال 1976، دهاتيان پناهگاه‌هاي كوچكي در جنگل ساختند و ما نيز در بيشه‌هاي انبوه خيزران، روي تپه، سوراخ‌هايي داشتيم، كه قرارگاهمان بود. ولي دو برادر بودند كه براي برش چوب به جنگل رفتند. هواپيماها تيربارانشان كردند و هر دو جان دادند. پدر و مادرشان تنها همين دو پسر را داشتند و هر دو در همان سوراخ با من زندگي مي‌كردند. با تاسف فراوان به پدر و مادرشان مي‌انديشم كه از مرگ بچه هايشان مثل ديوانه‌ها شده بودند. 
نوشته و نقاشي: از زن 18 ساله 

* "سه جت با هم، در حال بمباران به طرف معبد آمدند " 

شصت و نه سال دارم، و هميشه سعي كرده‌ام با خوبي و مهرباني زندگي كنم. اين تصوير معبد دهكده‌ام را نشان مي‌دهد در سن 19 سالگي يعني هنگامي كه يك راهب نوآموز بودم، در ساختن آن شركت داشتم. و بعداً نيز هنگامي كه از كشيشي معزول شدم(18) و معبد را ترك نمودم، در كمك به آن ادامه دادم. ساختمان معبد در سال 1916 شروع شد و به سال 1930 پايان گرفت. اين معبد در بلوك "خانگ " بخش "موانگ پگ " در استان زينگ خوانگ قرار داشت. محل وسيعي بود با مجسمه بسيار بزرگي از بودا، كه در آن نوآموزان بسياري (به فراگيري درس راهبگي مشغول بودند). هر سال جشن‌هاي بسياري در آن برپا مي‌كرديم. شادماني معبد بركت به همراه آورد و مدرسه را براي آموزش "پالي " زبان بودايي توسعه بخشيد. اين مكان مقدس قديمي را هميشه باز و داير داشتيم، حتي پس از جنگ 1962، هنگامي كه اندكي ويران شد. 

اما پس از آن هواپيماهاي آمريكايي به بمباران دهكده ما آمدند، ابتدا اين كار را در امتداد جاده‌ها انجام مي‌دادند. به اين دليل نتوانستيم در معبد اجتماع كنيم. زيرا مي‌ترسيدم در فضاي باز آنجا جمع شويم. بدين سبب در اطراف معبد سوراخ‌هايي حفر كرديم تا زماني كه مردم براي راهبان غذا مي‌آوردند در امان باشند. در امتداد جاده منتهي به آن نيز سوراخ‌هايي كنديم. تا هنگام غذا آوردن مخفي‌گاهي داشته باشيم. اين نقشه و فكر از راهبان بود. راهباني كه بسيار خردمند بودند اما با فرا رسيدن چهارمين ماه 1968 حتي سوراخ كندن هم امكان نداشت. در ميان هواپيماهايي كه از فراز معبد مي‌گذشتند هواپيماي "ال - 19 " كوچكي بود كه به وجود راهباني كه پوشش‌هايشان را در آفتاب فضاي باز حيات معبد گذاشته بودند، پي برد. هواپيماي كوچك بر فراز معبد باقي ماند، و در ضمن آن براي بمباران آن به جت‌ها گزارش داد. سه جت با هم در حال بمباران به طرف معبد آمدند. بعضي چيزها را با خود برداشته و به طرف سوراخ‌ها گريختيم. به محض رسيدن به سوراخ‌ها، بمب‌ها در حيات معبد منفجر شد. 

درست در همان موقع دو بچه به روي يك ديرك غذا مي‌آوردند. به محض ديدن هواپيماها، ديرك را به زمين پرت كرده و به سمت سوراخ‌ها گريختند. تقريباً نزديك بود بميرند. چون داخل يك سوراخ خيلي نزديك به معبد بودند و سر و صدا و دود ناشي از بمب‌ها داخل سوراخ شده و آنان را گيج و مريض نمود. هواپيماها آنقدر منطقه را بمباران كردند تا اينكه غرق در شعله‌هاي آتش شد. و بعد از يك ساعت و نيم بعد آنجا را ترك نمودند كمك كرديم به همراه راهبان بعضي از وسايل معبد را بيرون آورديم. اما شعله‌ها خيلي شديد و تنها كاري كه قادر بوديم انجام دهيم اين بود كه به راهبان در خارج از سوراخ‌هايشان كمك نمائيم و بدين ترتيب معبدمان را كه سال‌ها در حال ساختن و مواظبت از آن بوديم رها كرده و ترك نموديم. غم بزرگي بود. سپس بعد از آن واقعه معبد كوچكي در جنگل براي راهبان ساختيم. 

28 حفره در معبد در اثر بمباران ايجاد شده و تعداد زيادي گلوله نيز به آن اصابت كرده بود. همه جايش كاملا ويران گشت تمام آن يا بكلي سوخت و يا تبديل به ويرانه شد. در دهكده همه براي آن تاسف مي‌خوردند. معبدي كه سال‌ها از آن مواظبت كرده و بدان افتخار مي‌نموديم. بعدها نمي‌دانستيم معبد ديگري بسازيم يا نه، چون مي‌ترسيديم مثل آن يكي بمباران شود. 
نقاشي و نوشته از: زن 22 ساله 

انتهاي پيام/ي

 

 
بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا«16»  وَالْآخِرَةُ خَیرٌ وَأَبْقَى«17» 
 
ولی شما زندگی دنیا را مقدم می‌دارید،  در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است!
 
الأعلی (16 -17)
 
 
 
 

 

چهارشنبه 6 بهمن 1389  11:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها