خاطراتي از آوارگان جنگ ويتنام-3
كودكانم با تنفس گاز خون بالا مي آوردند
خبرگزاري فارس: وخيمترين وضعيت زماني صورت گرفت كه هواپيماها بمبي دودزا، به پناهگاه ما انداختند، آنقدر دود غليظ بود كه سرگيجه گرفته و خون بالا آورديم تا جايي كه حتي قادر به فرار نيز نبوديم.
به گزارش خبرگزاري فارس صداي غرش هواپيماها، بمب هاي ناپالم، عامل نارنجي همه و همه سال ها جزو زندگي مردمي ساده، كشاورزبود كه هدف سنگين پيشرفته ترين تكنولوژي نظامي ايالات متحده قرار گرفتند.حال تفاوتي نمي كرد كه اين روستايي در كجا زندگي مي كرد، ويتنام، لائوس، كامبوج همه جا هواپيما به دنبال آن ها مي آمدند. بر طبق آخرين برآوردها وزن بمب هايي كه از سوي بمب افكن هاي آمريكايي بر روي اين سه كشور ريخته شد، برابر با جنگ جهاني دوم بود.
خاطراتي كه در ادامه مي آيد، نتيجه تلاش هاي "فرد برانفمن " است كه از پناهندگان بمباران هاي ويتنام، لائوس و كامبوج در شش اردوگاه جمع آوري شده است.
*زماني كه حتي پناهگاه ها هم نا امن مي شدند
خانواده به همراه پدر و مادرم 12 نفر مي شدند كه همه خوشحال و راضي بودند چرا كه منطقه ما بسيار آباد و زيبا بود. در هنگام شب حيوانات پس از يك روز چرا، به صورت رمههاي بزرگ و منظم به سوي آغلهايشان حركت مي كردم، چرا كه از ديدن آنها شاد ميشدم، چون به منزله زندگيام بودند و هنگام احتياج به پول يكي از آنان را ميفروختم.
بسياري از مردم دهكدهام خانههاي زيبا داشتند و هر سال اندازه زمينهايشان را افزايش ميدادند، تا اينكه هشتمين ماه سال 1963 فرا رسيد.
دچار پريشاني شده بودم زيرا صلحي كه سالهاي زياد بر دهكدهام حكم فرما بود تبديل به جنگ شد. تا آن زمان از سروصداي توپهاي بزرگي كه در نزديكي ما شليك ميشد، خبري نداشتيم. ميترسيدم و جرأت نميكردم به زراعت بپردازم. در سال 1963، پرتاب توپ و نارنجك افزايش يافت اما به علت استفاده از توپهاي بزرگ امكان زندگي هنوز وجود داشت ولي اين امر باعث مرگ حيوانات بسياري شد. هنوز اصرار داشتم، كه اعضاي خانواده در ميان فرياد و سروصداي توپهاي بزرگ، در مزارع و شاليزارها به كار مشغول باشند. وقتي صداها اوج ميگرفت پشت خاكريز شاليزار سنگر ميگرفتيم.
اما هنوز زندگي گذشته را فراموش نكرده بوديم. جشنها و تقسيم كارها بياندازه كم شد و ميزان سازندگي، كشاورزي و درختكاري به علت مشكلات پيچيده به همان نسبت كاهش يافت. در 1964 و 1965 هواپيماها در شهرهاي گوناگون، مواضع نظامي، جادها و پل ها را بمباران كردند. اما در دهكده من به علت رفتوآمد كمتر، اين مسائل اتفاق نميافتاد و وضع بهتري نسبت به ساير جاها داشت با وجود اين ما هم بينصيب از ترس و وحشت نبوديم. در دهكده ميمانديم و هرگز به ديدن بستگانمان نميرفتيم.
هنوز مثل هميشه در مزرعه مشغول به كار بوديم چون گمان ميبرديم هواپيماها مثل سابق مواضع نظامي و اردوها را در جادهها و كوهستانها بمباران ميكنند. خواروبار به يك سوم كاهش يافت و بمبارانها آسمان را شب و روز از دود پر ميكرد در تمام ناحيه سايه ميافكند. هركجا نظر ميافكنديم از دهكدههاي مجاور به طور عجيبي دود بالا ميآمد. از قرار معلوم عده زيادي مجروح بودند و هيچكس از خانه ها و اموال باقيمانده را بيرون نميكشيد و يا در خاموشي آتش كمك نميكرد، زيرا بمبها به انسان صدمه ميزد. همه رنگ صورتشان به خاكستر ميماند و از وحشت، و غم از دست دادن حيوانات و اموالشان خون در بدن نداشتند. من خودم براي فرار از مرگ در سوراخ عميق و باريكي به سر ميبردم.
كار به جايي رسيد كه نزديك شاليزار سوراخهايي حفر كردم و هنگام آمدن هواپيماها به فوريت به داخل آنها ميپريدم. براي رفتن از جايي به جاي ديگر، براي اينكه از دسترس ديد هواپيماها در امان باشم، شاخهاي پر از برگ درخت جدا ميكردم و با خود حمل مينمودم. توليد غذا مقدار زيادي كاهش يافت. با خوردن برنج خالي، خود را ضعيف مينموديم. اطمينان داشتيم كه در آينده نزديك فاقد برنج ميشديم و حيواناتمان خواهند مرد. فقط خانه به جاي ماند. فقر جانشين انبارهاي برنج شد و محصولاتمان به ته رسيد.
طي سالهاي 1967 تا 1969 شدت بمباران خيلي زياد بود. هواپيماها اغلب به دهكدهها آتش ميگشودند. خانهام به وسيله يك بمب ناپالم كاملاً منهدم گشت، و خيزران اطراف خانه خرد و شكسته شد. مزرعه نيز به وسيله يك بمب بزرگ ويران گشت. پنج خانه و مزرعه كوهستاني و برنجزار نابود شد و پنج گله گاو نيز از بين رفت. خيلي دلسرد بوديم چرا گه خانهاي هم نداشتيم. همه اينها را تحمل كردم و در ميان درختها خوابيدم و كلبه كوچكي ساختم. اما هنوز كار پايان نيافته بود كه هواپيماهاي بيشتري به پرواز درآمدند و شب و روز ما را به وحشت انداختند. سوراخي حفر كرديم و روي آن كلبهاي ساختيم و هنگام رسيدن هواپيماها به درون پناهگاه ها شيرجه ميرفتيم. گاهي اوقات چيزي نميخورديم. وقتي هواپيماها نزديك پناهگاه را بمباران ميكردند از دشت تكان زمين به گريه ميافتادم. گاهي فكر ميكردم كه اين جنگ پايان خواهد گرفت يا نه؟
هنگامي كه دلتنگي و غم بر من غلبه ميكرد قادر به سازندگي و كار كردن نبودم زيرا از اين وحشت داشتم كه همهچيز دوباره بمباران شود. از شاديها و لذات گذشته، تنها غم به سراغم ميآمد. نميتوانستيم جايي برويم. صبح بيدار شده، سرمان را از پناهگاه بيرون ميآورديم و اگر صدايي ميشنيديم دوباره به دورن پناهگاه شيرجه ميرفتيم. به همين دليل ناچار به ترك باغها و مزارع خود شديم و به دليل،ترس از هواپيماها قادر به كار كردن نبوديم. همه قدرتم را صرف كندن سوراخ در چهار محل مختلف نمودم. كوشش كردم آنها را عميق حفر كنم. تمام مدت را در پناهگاه ها به سر برديم.
زماني رسيد كه هواپيماها تمام خانههايمان را بمباران كردند. با وجود اجبار در بازسازي برنجزارهايمان، در تپهها و جنگلها به سر ميبرديم. آفتادب را نميديديم و بچههايمان دچار تب شديدي ميشدند. وخيمترين وضع هنگامي دامنگير شد كه هواپيماها بمبي دودزا، به روي پناهگاه من و ديگر روستائيان انداختند، آنقدر دود غليظ بود كه سرگيجه گرفته وخون بالا آورديم تا جايي كه حتي قادر به فرار نيز نبوديم. مردم فرياد ميكشيدند و اقوامشان را به كمك ميطلبيدند. ماجراي ناحيه من اين بود.
در زمانهاي پيش دهكدهام وضع خوبي داشت و در آن ناحيه چيزي باعث ترسمان نميشد و به خطرمان نميانداخت درست مثل همه جاي لائوس، ولي در سال 1965 هواپيماها شروع به بمباران مردم زينگ خوانگ نمودند و عده زيادي را كشتند و زخمي كردند.
يك انسان 25 ساله در اردوگاه وين تيان
* در جنگل از مخفيگاهي به مخفيگاه ديگر ميگريختم
من در بلوك «كانگ سه» به دنيا آمدم. از شمال دهكده تا آنجا كه چشم كار مي كرد، برنجزارهاي وسيع گسترده بود. شغلمان برنجكاري و با محصولي كه هر سال از مزارع درو ميكرديم روزگار ميگذرانديم و به زندگي ادامه ميداديم. خانهام در جوار برنجزار بود و از ديگران چيزي نميخريديم. چون خودم براي خانوادهام برنج ميكاشتم. و تا ابد از اين كار رضايت داشتم. دهكدهام ميان جنگلي بزرگ كه آب و هوايي خنك و لذتبخش داشت قرار گرفته و برنجزارهايم خيلي زيبا و بزرگ بودند. احتياجي به كود شيميايي نداشتيم زيرا برگهاي جنگل زمينها را پربار ميكرد. از نگاه كردن به مزرعه و پربارياش غرق در لذت ميشدم. در باغ حاصلخيز خانهام ميوه و سبزي ميكاشتم و انواع ميوهها مثل هلو، موز، نيشكر پرورش ميدادم. مزرعهام نيز زودتر از ديگران برنج ميداد و بدين ترتيب هر سال خوشحالتر ميشدم. از هر نوع ميوهاي 100 درخت داشتم محصول آنها خوب بود و همسرم آنها را در بازار «زينگ خوانگ»به فروش ميرساند زيرا آن موقع هنوز صلح و آرامش در دهكدهام بر قرار بود.
ليكن در سال 1965 بدبختي بزرگي دامنگيرمان شد. هواپيماهاي آمريكايي، جاده، جنگ و كوهستان را بمباران كردند. از روي ناچاري پناهگاه هاي بزرگي در جنگل ساخنم.زندگي مثل گذشته راحت نبود. در ابتدا دهكدهها و معابد را بمباران نميكردند. با وجود ترس زياد،هنوز زراعت ميكرديم و به بازار ميرفتيم. آن موقع پناهگاه ها را نزديك دهكده حفر مي كردم و محتاج فرار به دوردستها نبوديم.
ولي يك روز در سال 1966 ساعت 8 صبح مشغول زراعت در برنجزارم بودم كه چهار هواپيما معبد دهكده را بمباران كردند. ولي از بخت خوش كسي كشته نشده بود. از آن روز به بعد به طور عجيبي دچار وحشت شدم. در اثر اصرار كدخدا و بخشدار، در حدود يك كيلومتري دهكده سوراخهايي حفر كردم. بچهها را در آنجا ميخواباندم و براي مراقبت از مزرعه و خانه به دهكده بازميگشتم. ولي به محض شنيدن صداي هواپيماها به سوارخها ميگريختم.
ماه هشتم سال 1967 بود كه هواپيماهاي آمريكايي دهكدهام را بمباران كردند. درست در لحظه بمباران در راه بودم تا براي همسر و بچههايم در جنگل برنج بياورم. اگر زودتر از آن، خانه را ترك نميكردم كشته ميشدم. آن روز اموالم از دست رفت و خانهام كاملاً درهم كوبيده شد. هيچ چيز نماند، خوكها، اردكها و جوجهها نيز به جنگل گريختند و هرچه جستجو نمودم پيدايشان نكردم.
از آن به بعد هواپيماها هر روز پس از بمباران دهكده، جادهها و راههاي كوچك و حتي برنجزارهايمان را نيز بمباران ميكردند. پس از آن از ترس زياد سوراخها را دورتر حفر نمودم هنگام آمدن هواپيماها آنقدر دچار ترس و وحشت ميشديم كه حتي غذا نميخورديم.
از وحشت حتي در خواب چشمانمان روي هم نميرفت.
در سال 1968، همه خانههاي دهكده ويرا و همه گاوها و گاوميشهايم كشته شدند. براي زراعت از همسايهها گاوميش قرض ميگرفتم سابقاً، زودتر از همه من زراعت را شروع ميكردم ولي پس از مردن گاوميشها آخر از همه نوبت من فرار رسيد. چون ميبايست صبر كنم تا اقوامم كارهاي خود را تمام كرده و بعد از آن گاوميشها را به من بدهند. بجاي زندگي تنها آرزوي مرگ مي كردم.
يك برنج كار 38 ساله
انتهاي پيام/پ