0

وابستگی و وارستگی

 
hemmatmehdi
hemmatmehdi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 824
محل سکونت : تهران

وابستگی و وارستگی

روزي گدايي به ديدن صوفي درويشي رفت و ديد که او برروي تشکي مخملين در ميان چادري زيبا که طناب هايش به گل ميخ هاي طلايي گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتي اينها را ديد فرياد کشيد: اين چه وضعي است؟ درويش محترم! من تعريف هاي زيادي از زهد و وارستگي شما شنيده ام اما با ديدن اين همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.

درويش خنده اي کرد و گفت : من آماده ام تا تمامي اينها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن اين حرف درويش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتي درنگ هم نکرد تا دمپايي هايش را به پا کند.

 بعد از مدت کوتاهي، گدا اظهار ناراحتي کرد و گفت: من کاسه گداييم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدايي چه کنم؟ لطفا کمي صبر کن تا من بروم و آن را بياورم.

صوفي خنديد و گفت: دوست من، گل ميخ هاي طلاي چادر من در زمين فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدايي تو هنوز تو را تعقيب ميکند.

 در دنيا بودن، وابستگي نيست. وابستگي، حضور دنيا در ذهن است و وقتي دنيا در ذهن ناپديد ميشود _ اين را وارستگي ميگويند

 

چهارشنبه 6 بهمن 1389  3:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها