0

حديث شهادت

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

حديث شهادت

"آتش بس"، جنگ هشت ساله را متوقف کرد.1


و ... شعله هاي خشم، از برون به درون خيزد تا - به تعبير امام امت - اين کينه ي مقدس در سينه ها ذخيره شود.2
اما...
پرونده ي اين جنگ، چگونه است؟


عده اي در صف شهيدان جاي گرفتند.
عده اي اسير، مجروح، معلول، مفقودالاثر شدند.


عده اي داغ پرستوهاي مهاجر و خونين بال را به دل گرفتند.


عده اي بي تفاوت و بي درد، به "زندگي" پرداختند.


عده اي اسماعيل وار، تا مسلخ عشق رفتند، اما قرباني نشدند
.


در اين ميان، بايد از سه گروه بيشتر سخن گفت:


از شهيدان، از امت شهيدپرور،


و از ... ما، که در قنوت عشق، در انتظار مانديم و اين نماز خونين را با "سلام شهادت" به پايان نبرديم.


هشت سال گذشت...


کربلايي بود، نه نيمروز، بلکه 95ماه.


عاشورايي بود، نه يک روز، بلکه 2887روز.

 هشت سال، درهاي "جهاد و شهادت" که به بهشت گشوده مي شد، به روي ما باز بود، از "حاج عمران" تا "فاو" ولي ... دريغا که ما بهشتي نشديم. اما بسياري از

ياران، همدمان، هم نفسان، هم سنگران، همکاران، همسايه ها، هم کلاسي ها، همدل و هم زبان رفتند.


رفتند، که ماندند.


ماندند، چو رفتند.


رفتنشان عين ماندن بود.


هشت سال،
باران فيض الهي و فوز عظيم، مدام مي باريد و ما تني به آن نسپرديم و جاني را در زلال آن نشستيم. گوشه اي به تماشا ايستاده ايم، يا به تمنّا

نشستيم، هيهات!...


هشت سال ، نسيم رحمت مي وزيد و ما از بيغوله ي "خودي" و لاک "نفس" بيرون نيامديم تا سينه را از آن نسيم حيات بخش و جان پرور بيا کنيم.


هشت سال، مائده ي رزق خدا گسترده بود و ما بر سر آن سفره ننشستيم و لقمه اي از آن برنگرفتيم.


هشت سال، ساقي جان در بزم حضور، جام شهادت مي گرداند، و ما جرعه اي از آن باده ننوشيديم و از شهد شهادت نچشيديم.


هشت سال، خورشيد پرفروغ ايمان و جهاد مي تابيد، بر همه جا و همه کس. و ما نخواستيم که وجود يخ کرده و سرد و افسرده ي خود را در برابر تابش آن، روي

"بند شهادت" پهن کنيم، تا پاکتر و تميزتر و روشن تر شويم.


هشت سال،
دفتر عاشوراييان گشوده بود و ما لبيک سرخي به نداي سبز حسين عليه السلام نگفتيم و از کنار مناي کربلا، بي تفاوت گذشتيم، و به "کوفه ي بي

وفايي" و "بصره ي بي بصري" رفتيم.


هشت سال، در بازار "سوداي ايثار"، خداوند مشتري جان ها و مال هايمان بود و ما متاعي به اين خريدار نفروختيم. با اين که کالاي جانمان هم عاريتي از خود او بود

و مي خواست تا متاع جان را به خودش بفروشيم و بهشت بگيريم که نکرديم و حاضر به معامله نشديم و زيان برديم و حسرت آورديم. و... اين بازار نقد جان تعطيل

شد، دست کم فعلا و در اين جا!
هشت سال، کاروان شهادت، در سفر بود و ما رهتوشه اي براي همسفري در اين راه شوق برنداشتيم و کاروان رفت و ما برجا مانديم، که گرد اين قافله را مي

بينيم!
هشت سال، نداي "الرّحيل" شنيديم، که دعوت به کوچ از اين خاکدان و عروج به ديار آشناي دوست بود، و رهايي از "تن"ها و "من"ها،... اما همواره در بامدادهاي

اين نداي رحيل، به خواب نوشين فرو رفتيم.


شايد برخي شادي کنند که جنگ به پايان رسيده و ما به سلامت از اين صحنه ي خون و آتش رستيم، اما ... مگر جا ماندن از کارواني که به سوي نور و ابديت و خدا

و بهشت مي رود، خوشحالي دارد؟!...


امام امت، در پيام خويش چنين فرمود:


"بدا به حال آناني که در اين قافله نبودند.


بدا به حال آن هايي که از کنار اين معرکه ي بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظيم الهي، تا به حال، ساکت و بي تفاوت و يا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتند..."3


اين حال ما...


اما شهيدان:


مي دانستند که متاع جان را در کدام بازار و به کدام مشتري بايد فروخت، فروختند و در اين سودا، سود بردند.


مي دانستند که لبيّک گفتن به نداي نصرت خواهي حسين زمان، آنان را چون علي اکبر و قاسم و حبيب بن مظاهر،... جاودانه مي کند، پاسخي خونين به آن نداي

سرخ گفتند و ماندگار شدند.


مي دانستند که
حيات ابدي، از گرماي خورشيد شهادت است، خود را در معرض تابش آن نهادند و حرارت عشق را لمس کردند و شکفتند و پر گشودند.


مي دانستند که نشستن در بزم حضور و بر مائده ي شهادت، حيات جاويد است، رزق خدايي را بر متاع دنيوي برگزيدند.


مي دانستند که
سرمستي از مي وصال، بسي لذّت بخش تر است، سرخوش آن مي ناب گشتند و جرعه نوش آن کوثر شدند.


مي دانستند که ماندن در "لاک نفس"، پوسيدن و تباه شدن را در پي دارد، قفس را شکستند و در فضاي رحمت الهي، هم چون جعفر طيّار بال گشودند.


مي دانستند که
دري که به بهشت گشوده نشود، معلوم است که رو به کجاست!


به هواي کوي جانان پر کشيدند و از "صفا"ي جان تا "مروه"ي مراد را با پاي سر دويدند و چون نواي دل را از نينواي دوست شنيدند به سوي او، بي صبرانه بال

گشودند و از در بهشت، تا باز بود، وارد شدند، تا حسرت ماندن پشت درهاي بسته را، يک عمر بر دوش جان نکشند.


مي دانستند که
بازماندگان پس از عاشورا، چهارده قرن، "يا ليتنا کنّا معکم..." گفتند، تا اين آرزو برآورده شد و عاشوراي ديگري در کربلاي ايران پديد آمد. و اگر باز

هم در ميدان حق، و پيشِ رُوي حسين عليه السلام به درنگ بنشينند و به تماشا بايستند، معلوم نيست که کربلاي ديگر، کِي پديد آيد.


گر چه هر روز عاشوراست و هر سرزميني کربلا.


اما... صحنه ي جهاد و درگيري، به اين عاشوراها عينيّت مي بخشد.


آنان چون کربلايي بودند، رفتند و به عاشوراييان پيوستند.


از دل نه، ولي ز ديده ياران رفتند         مردانه شب گلوله باران رفتنـــــد
اي ديده! کجايي که تماشا بکنـــي         از جبهه ي دل خبرنگاران رفتنـد

و اما ... امت شهيدپرور؛


که دريايي بودند با گوهرهايي از آن دست که ياد شد،


هشت سال در کوره ي گرم جنگ، آب ديده شدند،


هشت سال، پيکر شهيدان را بر دوش کشيدند و ادامه ي راهشان را فرياد زدند،


هشت سال، با جان خود و عزيزانشان، سپر دفاع ساختند، تا سيل بندي عظيم در برابر هجوم و تجاوز برپا کنند.


هشت سال
در کربلاي ايران، لبيّک مداوم به "هل من ناصر" مستمّر حسين زمان گفتند و ميدان کربلا را از حماسه و دليري و ايثار و جهاد و شهادت، گرم نگه داشتند


هشت سال با جسدهاي مطّهرشان، سنگر ساختند و براي هموار کردن "راه کربلا"، قطعات بدن و قطرات خون و کاسه هاي سر و قفسه هاي سينه را هديه کردند و

شاخه ها و شعبده هايي از اين "راه" را در فلسطين و لبنان هم احداث و بازگشايي کردند. و اينک، خون حسين عليه السلام است که در رگ هاي جوانان پرشور

"فلسطين" و دليران "حزب الله" لبنان پاي مي کوبد و حضور خود را به تماشا گذاشته است. و به تعبير زيباي امّت: "آري، فلسطيني، راه گم کرده ي خود را از برائت

ما يافت و... دوباره کوکب درّيه ي فلسطين، از شجره ي طيبه ي "لاشرقيه و لاغربيّه" ما برافروخت..."4 

           
امت اسلام، در ايران حماسه ي خون، هشت سال خون دل را پيش پاي فتواي امام نثار کردند تا آبروي اسلام نريزد و در جبهه ها، "جمع" شدند تا امام، "تنها" نماند و

"وفا" کردندتا "کوفي" نشوند.


هشت سال، بمب و موشک و راکت و گلوله را به جان خريدند و زير آوارها قامت استقامت برافراشتند تا راه مستقيم انقلاب، کج نشود. قامتشان در خون نشست، تا

اقامت انقلاب درهم نشکند.


هشت سال، هم چون مهاجران و انصار، ايثار را از "واژه" به "صحنه" و از کتاب ها به ميدان ها آوردند.


هشت سال
، در "مدينه ي ايران"، هجوم احزاب ائتلافي کفر و نفاق را دفع کردند.


هشت سال، در "کربلاي ايران"، با خون خويش، سند حقانيّت اين راه، و رسوايي استکبار و مزدورانش را امضاء کردند.


هشت سال
، در تنگه ي اُحد کردستان، با وحشي گري هاي ابوسفيان هاي عصر درگير بودند.


هشت سال، در ميدان هاي بدر خوزستان، از امدادهاي الهي برخوردار بودند و شجاعانه با لشکريان کفر بعثي نبرد کردند

.
هشت سال، مخلصانه و با قصد قربت و به نيّت ياري قرآن و اطاعت از "وليّ فقيه"، همه ي هست و نيست خود را در کف صداقت و اخلاص نهادند و پيشکش

 

"جبهه" کردند.


هشت سال، به خاطر معامله اي که با خدا کرده بودند "قسط شهادت" دادند و هر عمليات، موعد پرداخت قسطي از اقساط بود و اين زبان حال و زبان قال را داشتند

که:
سوداي بهشت است که جان مي بازيم            آن را بــه بــهاي خون و جان مي سازيم
مديون خداييم و شهادت هـــــامــــــان            قسطي است که لحظه لحظه مـي پردازيم


و خون دادند و جان باختند و شهيد و اسير و جانباز تقديم کردند. و شهيدان جنگ هم، جدا از شهيدان انقلاب نبودند،


چرا که "دفاع مقدس" ما، ادامه ي "انقلاب اسلامي" بود و اگر اين دفاع و شهادت ها نبود، ثمره ي خون هاي شهيدان انقلاب هم بر باد مي رفت و نظامي بر جاي نمي ماند.


وقتي امت ما، "الله اکبر" را بر بام خانه ها و سطح خيابان ها بر سر رژيم طاغوت فرياد کشيدند، همان سلاح را  بر داشته و به جبهه ها رفتند و دريورش به متجاوزان بعثي به کار گرفتند. چون راه، همان راه بود و ايمان، و ملت همان ملت.


وقتي امت ما اسلام را مي خواستند. بهايي از "خون" مي بايست بپردازند، چرا که "حکومت اسلامي" و دين خدا، عزيزتر از جان ها بود. اين خون ها همه پاي "شجره ي طوبا"ي انقلاب اسلامي ريخته شد.


هم خون شهيدان پانزده خرداد و نوزده دي و هفده ي شهريور،
هم خون شهيدان بهمن خونرنگ و پيروزي انقلاب و گلگون کفنان فيضيه و دانشگاه،
هم خون مظلومان شهيد کردستان، به دست گروهک هاي کومله و دموکرات،
هم خون شهداي ترورها و بمب گذاري هاي منافقان،
هم خون شهيدان درگيري با سوداگران مرگ و اشرار مسلّح در مرزهاي شرقي کشور،
هم خون شهيدان جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب ميهن اسلامي،
هم خون شهيدان خليج خونين فارس، در نبرد با ناوهاي آمريکايي،
هم خون شهيدان بي دفاع و مظلوم، از زنان و کودکاني که در بمباران ها و موشک بارانها ريخته شد،
همه و همه .... در يک مسير و در يک بستر مقدس بود.


دفاع از اسلام و انقلاب اينها را مي طلبيد،
و اين ملت، هنوز هم آماده اند، چون، به بيعت خويش با امام و ميثاق با قرآن پشت نکرده و نخواهند کرد.
ملت ما، در ميدان هاي  مين گذاري شده سياست جهاني، با خون و شهادت و درايت و شهامت خود، معبري به سوي پايگاه دل ها و انديشه ها در "جهان اسلام" گشودند و بر روي امواج خروشان توطئه ها، "پل پيروزي" زدند.
امت ما، با مظلوميت خويش ، سلاح هاي تبليغات مسموم را که انباشته از "خردل دروغ" و "سيانور شايعه" و "گاز خفقان و سانسور" بود، از تاثير انداختند و پاک هاي سياسي و رواني را با صبر و پايداري خود دفع کردند
اينک، کيست که حقانيت و مظلوميت ما را نداند؟
و کيست که مقاومت و صلابت ما را نشناسد؟
و کيست که در تعهد و تعبد  اطاعت امت ما از رهبري شک کند؟
اگر به فتواي او به جبهه خون شتافتيم، به رأي او هم سلاح بر زمين مي نهيم.
و اگر جز اين باشد، پيرو نفسيم نه مطيع ولايت!...
جنگ و صلح ما، سکوت و فرياد ما، هجوم و عقب نشيني ما، زبان گشودن و دهان بستن ما، سلاح کِشي و صلاح انديشي ما، همه و همه ... به "فرمان" است، نت نزد خدا "حجّت" داشته باشيم.
و اگر جز اين باشد، فرمانبردار دليم نه گوش به فرمان رهبر!
باري... هشت سال دفاع خونين و جنگ گسترده را بنا به "تکليف شرعي" انجام داديم.
اينک هم، به مقتضاي همان "وظيفه ي الهي" است که به "آتش بس" گردن مي نهيم.
تا امام، رهبر ماست، سربازيم و گوش به فرمان،
به هر جا که خواهد، ببردمان.
به هر چه که خواهد، بخواندمان.
به هر سو که خواهد، بفرستدمان،... از ما چيزي نخواهيد ديد و شنيد، جز ... "اطاعت"!
تا امام، "پيشوا" باشد، ما "پيرو"يم
تا او "فرمانده" ماست، ما "فرمانبر"يم...
و خدا بر اين امر، شاهد است!...

1 - جنگ، به مدت 95ماه، يا 2887روز ادامه داشت، از 31شهريور 59 تا 29 مرداد67.
2 - بغض و کينه ي انقلابي تان را در سينه ها نگاه داريد. (پيام استقامت، 29تيرماه 67)
3 - پيام امام به مناسبت پذيرش قطعنامه ي 598 (پيام استقامت 29/4/67) ص22. ادامه ي اين فراز چنين است: "... آن هايي که در اين چند سال مبارزه و جنگ، به هر دليل از اداي اين تکليف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و ديگران را از آتش حادثه دور کرده اند، مطمئن باشند که از معامله با خدا طفره رفته اند و خسارت و زيان بزرگي کرده اند که حسرت آن را در روز واپسين در محاسبه ي حق خواهند کشيد..."
4- پيام امام به مناسبت پذيرش قطعنامه 29/4/67 (پيام استقامت، ص15).

جواد محدثی

منبع:http://osveh.org

چهارشنبه 6 بهمن 1389  11:02 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها