0

حماسه اي بر پايه عقل (گفت وگو با محمد دروديان )

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

حماسه اي بر پايه عقل (گفت وگو با محمد دروديان )

مقدمه
در آغاز سال 1381، كتابي با نام پرسش هاي اساسي جنگ منتشر شد كه مقوله جنگ ايران و عراق را از ديدگاه جديدي بررسي مي كرد. در واقع، اين كتاب با در نظر داشتن تحولات داخلي كشور قصد داشت به صورت روزآمد به پرسش هاي نسل جوان درباره جنگ هشت ساله پاسخ دهد. پاسخ به اين پرسش ها كه در اثر ترويج گفتمان انتقادي در ميان نسل جديد مطرح مي شد، از يكسو، مي توانست عملكرد نسل زمان جنگ را منطقي و عقلايي نشان دهد و از سوي ديگر، طرح اين گونه پرسش ها كه گاه به اغراض گروهي و جناحي نيز آلوده بودند، مي توانست شكاف هاي اجتماعي را تشديد كند. در هر حال، آقاي محمد دروديان در اين كتاب با به رسميت شناختن اين پرسش ها و تأييد حق پرسشگري براي محققان و عموم مردم، به ويژه نسل جوان، تلاش داشته است هماهنگ با گفتمان جديد كه عقلانيت محور نيز است، رفتار عقلايي دوران جنگ را نشان دهد. اين كوشش نه تنها نگاه ارزشمدارانه به جنگ را نفي نكرده، بلكه آن را در كنار رفتار عقلايي، لازم و ضروري نيز دانسته است. از آن جا كه تصور مي شد تبيين رفتار عقلايي در زمان جنگ با نگاه ارزشي به اين مقوله مستلزم ايجاد تعارض است، نويسنده كتاب طي مصاحبه اي با كتاب هفته و به مناسبت هفته كتاب سعي كرده است به اين ابهامات پاسخ دهد. فصلنامه نگين با استفاده از اين فرصت و نيز كوشش نويسنده در راستاي برطرف كردن اين ابهام اقدام به چاپ اين مصاحبه مي كند . 
شما گفتمان امروز جامعه را گفتمان انتقادي جنگ مي دانيد با فرض صحت چنين ادعايي، چرا آن را موجب تهي شدن مردم از اعتماد به نفس مي دانيد؟ 
يكي از نگراني هاي اين گونه گفتمان همين است. اين گفتمان اساساً چند اشكال دارد. يكي اين كه ملاحظات سياسي بر آن حاكم است، نه ملاحظات فرهنگي يا ملاحظات امنيتي و ... مثلاً در همين ايام هفته دفاع مقدس، اين بحث مطرح نمي شود، اما در مواقعي كه گروه هاي سياسي به دنبال نتايج خاصي هستند، تنور اين حرف ها گرم مي شود. وقتي ملاحظات سياسي بر اين گفتمان غالب شد، ديگر همه جانبه نخواهد بود و به نظرم براي ما كه حداقل تا يك دهه آينده هم چنان در معرض تهديد هستيم، خسران بار خواهد بود؛ چون، اراده مردم را ضعيف مي كند. جامعه اي كه جنگش را مورد پرسش و نقد مي بيند و ملاحظه مي كند كه اين جنگ بازيچه دست مناقشات سياسي قرار مي گيرد؛ بنابراين، ديگر اراده دفاع در او شكل نمي گيرد.
پس شما منكر ضرورت نقد هستيد؟ 
اگر نقد در معناي خودش و براي تمييز سره از ناسره باشد، خيلي خوب است و ضروري. اتفاقاً به اين نقد نياز داريم براي كسب تجربه در امر دفاع در برابر تهديدات آينده ؛ مشكل ما اين نقد نيست. مشكل ما نقد ساختار شكنانه است كه حتي شهدا و رفتار آنها را نيز زير سؤال مي برد. وقتي جامعه براي آرماني خون داد، يعني فراتر از عقلانيت در آن عمل مي شود، اين را مي شود اصلاح و سازمان دهي و تعريف منطقي كرد، اما نمي شود آن را نقد كرد.
فيلسوفان در مورد جنگ نظريه پردازي مي كنند، پس جنگ گذشته از عملش ريشه اي هم در انديشه دارد. به نظر من نقدي كه صورت مي گيرد بيش تر نقد انديشه است و نه عمل! 
وقتي شما درباره تصميم گيري ها بحث مي كنيد اين همان عمل است. چون عمل به معني فيزيك سلاح نيست. عمل تصميم گيري، عمل طراحي نظامي و عمل فعاليت نظامي، البته همه اين اعمال ريشه در مباني نظري دارند، اما به نظرم منتقدان صراحت به كار نمي برند كه انديشه را نقد مي كنند يا مباني انديشه را. 
آيا به نظر شما كسي مي تواند مثلاً در مقام نقد، شهدا را مواخذه كند و اين حادثه را به عقب بازگرداند؟ ما اين عمل را فقط مي توانيم بررسي كنيم ؟ 
شايد ما قبل از اين پرسش بايد به اين نكته توجه كنيم كه گفتمان انتقادي چرا در جامعه شكل گرفته است. ما معتقديم وقتي در مورد موضوعي پرسش ايجاد مي شود، جامعه مي خواهد نسبت خودش را با آن موضوع دوباره تعريف كند. اگر در اين پرسش شالوده شكني كنيم، همه چيز زير سوال مي رود و مبنايي براي اثبات هيچ كدام از مسائل نخواهيم داشت و جامعه واكنش منفي خواهد داشت. مثلاً وقتي مي خواهيم جامعه را در برابر تهديدات امريكا منجسم و آماده كنيم، چرا تزلزل و ترديد ايجاد مي شود؟ جامعه اي كه يك جنگ با آن عظمت را پشت سرگذاشته است. البته، دلايل مختلفي وجود دارد، اما يكي از آنها نوع نقدي است كه از گذشته صورت گرفته است. 
شايد بهتر باشد بگوييم كه آن انديشه جنگ امروز خيلي خوب تبيين نشده است ؟ 
بخشي از آن هم همين است كه ما عقلانيت نهفته در جنگ را خوب تبيين نكرده ايم. ببينيد من با نقد جنگ مشكلي ندارم، مشكل من نوع اين نقد است. 
آيا قبول نداريد اساساً انديشه اي كه به نقد كشيده مي شود، قوام و دوام بيشتري پيدا مي كند و اگر ما بتوانيم انديشه مان را با ملاك هاي جهاني و نه مبتني بر انديشه اسلامي و يا حتي ايراني به نقد بكشيم به قوام و دوام آن كمك كرده ايم؟ 
به نظر خود شما الان در جامعه، جنگ چگونه نقد مي شود؟
به نظر من جامعه ما هنوز به نقد جنگ نرسيده است، آن چه امروز مي بينيم تنها پرسشگري درباره جنگ است و هنوز تا نقد فاصله داريم.
خيلي خوب، اين پرسش ها تاكنون كه در سطح جامعه مطرح نبود، بعضي از گروه هاي سياسي اين پرسش را داشتند كه تبعاً سوالشان نيز ماهيت سياسي داشت و امروز.....
ببخشيد! آيا واقعاً مهم است كه اين پرسش از كجا آمده؟ 
نه! اما براي تجزيه و تحليل وضعيت جامعه نياز است كه آن را بشكافيم، نگاه جامعه به موضوع جنگ كه از امروز آغاز نشده است. من مي گويم اين پرسش ديروز در جامعه وجود نداشت. آيا اين را قبول نداريد ؟ 
خير. برخي سوالات از همان زمان جنگ در جامعه مطرح بود. مثل بحث لزوم توقف جنگ بعد از فتح خرمشهر. 
آيا ممكن است سوال به اين مهمي در جامعه مطرح باشد و جنگ ادامه پيدا كند؟ اساساً سوال موجب توقف و بازنگري مي شود.
شما به اين پرسش پاسخ بدهيد كه چند نفر از رزمندگاني كه ديروز جبهه را حفظ كرده اند امروز اين پرسش را دارند ؟ 
پس جرياني كه جنگ را انجام داده - حال چه در جبهه جنگيده و چه از آن حمايت كرده - سوال ندارد، چون اگر سوال داشت اين كار را انجام نمي داد. يك جرياني به وجود آمده كه اين پرسش را دارد. 
در هر صورت، اين سوال وجود دارد و بايد به آن پاسخ داده شود. 
فكر مي كنم به نقطه مشتركي رسيديم. حال وقتي كه خود موضوع درست روشن نشده اگر ما بخواهيم آن را شالوده شكنانه به نقد بكشيم در حق موضوع جفا كرده ايم و بر ابهامات آن افزوده ايم. اين نقد در مورد جنگ قدرت دفاعي جامعه را مثل ويروس مي خورد، چون ذهن نسلي را كه هشت سال جنگيده است متزلزل مي كند. نقد منطقي را همه قبول دارند. ما هم اگر به اين نقد اعتقادي نداشتيم، به سراغ اين افراد نمي رفتيم و با خود منتقدين گفت وگو نمي كرديم. چنانچه بعضي كه اين نقد را قبول ندارند به منتقدين فحش هايي از قبيل ليبرال و امريكايي و مزدور و... مي دهند. امروز، ما بدون پذيرفتن اين پرسش ها و تبيين عقلانيت نهفته در جنگ نمي توانيم از اين مرحله عبور كنيم.
جنگ ما حماسه بوده، يك پايداري ملي بوده كه اگر ما عقلانيت آن را تبيين كنيم حماسه آن هم پايدار مي ماند. 
پس حق جامعه است كه عقلانيت جنگ را نقد كند و ديدگاه هاي مختلفي درباره آن پيدا كند! 
بله، اين پرسش ها و گفتمان انتقادي، همه بخشي از پيامدهاي سياسي عميق دوران پس از جنگ محسوب مي شوند. 
احتمالاً شما گفتمان انتقادي را يا توطئه مي دانيد و يا تخطئه، زيرا تاكيد داريد كه اين گفتمان تحت نفوذ اهداف سياسي شكل گرفته است. 
ببينيد بخشي از اين گفتمان طبيعي است، نسل جديدي آمده كه نگاه نسل قبلي را به موضوع ندارد. همان طور كه نسل قبلي نيز نگاه نسل پيش از خودش را به موضوع ملي شدن صنعت نفت نداشت و هر قدر كه به عقب برگرديم اين اختلاف ديدگاه ميان نسل ها وجود دارد. اما همه گفتمان انتقادي نسبت به جنگ اين نيست؛ بخش توليدگر اين گفتمان معطوف به اهداف سياسي است. شما در همين هفته جنگ، تمام مطبوعات را نگاه كنيد، اگر توانستيد يك مقاله انتقادي درباره جنگ پيدا كنيد! اما حالا در موقعيت هاي سياسي چه؟
مثلاً يكي از اين گروه ها ادعا مي كند تا زماني كه ما راس كار بوديم، نگذاشتيم كه جنگ شروع شود و اگر ما بوديم با گفت وگو جلوي آن را مي گرفتيم. اما ديگران كه آمدند جنگ به آن شكل شروع شد، آن طور ادامه پيدا كرد و به آن نحو نيز تمام شد و از اين نتيجه مي گيرد كه حالا ما بايد برگرديم و ما صلاحيت داريم. يعني ما با يك بررسي علمي مواجه نيستيم. بلكه اغراض سياسي در نوع نقد و ماهيت آن نقش اساسي دارد. 
در كتاب اشاره اي داريد به اين كه تبعات بعد از جنگ سياسي - اجتماعي است، يعني تبعات اقتصادي وجود ندارد؟ 
چرا وجود دارد، همان طور كه تبعات نظامي نيز وجود دارد، اما به نظرم وجه سياسي - اجتماعي غلبه دارد. هر جنگي ويژگي هاي خاص و تبعات خاص خودش را دارد. چون جنگ ما متكي بر مردم و تحولات و حمايت هاي سياسي - اجتماعي بوده، من اين وجه را به طور خاص مورد تاكيد قرار داده ام.
اما امروز تبعات اقتصادي بيش از هر چيز به چشم مي خورد. 
البته، بعضي از نظريه پردازان معتقدند كه جنگ اشتغال زاست. خيلي نمي خواهم وارد اين بحث بشوم، اما براي رسيدن به اين الگو به كشورهاي ديگر نگاه كرده ام. از طرف ديگر گفتمان انتقادي جنگ هم پس از تحولات سياسي - اجتماعي شكل گرفت، بنابراين، به طور طبيعي بيشتر روي اين وجه متمركز شده ام و البته نكته شما را هم قبول دارم. 
شما علت رجوع مجدد به ارزش هاي جنگ را شكست در توسعه اقتصادي عنوان كرده ايد، با فرض پذيرش اين شكست آيا علت حقيقي رجوع به ارزش ها تنها همين نكته است ؟
تمركز دولت روي توسعه اقتصادي و غفلت از اين كه توسعه نسل و فرهنگ خودش را هم مي سازد و شكست در كار توسعه باعث شد كه نوعي نگراني در مسئولين ايجاد شود و بخواهند به گذشته رجوع كرده و جامعه را بازسازي كنند. تبعاً بخش ارزشي و حماسي آن مي تواند كارساز باشد و براي مهندسي اجتماعي به سراغ الگويي مي رود كه در جامعه وجود داشته است. رويكرد ارزشي به جنگ تا اندازه اي متأثر از اين مسئله است. البتّه خود اين رويكرد هم در مهندسي اجتماعي اهداف سياسي داشته كه باعث ايجاد گروه هاي جديدي شده و بازتاب هايي هم داشته است. بخشي از گفتمان انتقادي واكنش به همين رويكرد ارزشي به جنگ است.
پس اين رويكرد يك رويكرد ابزاري است تا جامعه در بازيابي آن روح حماسه به توسعه كمك كند و آن را از شكست نجات دهد ؟ 
اين هدف در آن بوده، اما اين كه قضاوت كنم اين نگاه ابزاري بوده يا نه را در هيچ جا نداشته ام.
- دوران پس از جنگ را به ترتيب دوره غفلت و دوره رجوع مجدد نام گذاري كرده ايد - لطفاً اين مورد را خودتان توضيح دهيد و به برداشت من منوط نكنيد - اين دوره ها براي دولتمردان است يا ملت ؛ قاعدتاً ملت داغدار ديرتر داغش را فراموش مي كند ؟ 
من انصافاً اين توجه را نكرده ام، اما چون بيشتر به مرجع سياست گذاري توجه داشته ام پس قاعدتاً به دولتمردان بر مي گردد.
در مقدمه كتاب ذكري از گروه هايي مي رود كه ابتدا فرهنگي و اجتماعي بودند و بعد سياسي شدند، مي توانيد بفرماييد كدام گروه ها اين ويژگي را داشتند ؟ 
همين گروه هايي كه ابتدا به دليل سابقه حضور در جنگ و دغدغه خاطر نسبت به ارزش هاي جنگ رويكرد ارزشي به جنگ داشتند، بعد از مدتي، مثلاً در انتخابات نماينده معرفي مي كردند. اينها ابتدا با رويكرد فرهنگي آمدند، اما بعدها اغراض سياسي بر ايشان غلبه كرد و گفتمان انتقادي در واكنش به اغراض سياسي همين جريان شكل گرفت. 
بيشتر تقسيمات شما دوگانه است، آيا اين به معني وجود نگاه صفر و صدي است ؟ 
من اين جريانات را به صورت طيف مي بينم كه از يك جايي شروع مي شود و در نهايت، به طيف مقابل متصل مي شود. 
پس معتقديد كه همه نگرش ها نسبت به جنگ يك نگرش واحد است، اما هر كس در اين افق از زوايه خود به موضوع نگاه مي كند.
بله! البته اين حرف ها نقطه آغاز اين بحث است و نه نقطه پايانش چون ما با يك پديده تمام شده طرف نيستيم كه بتوانيم با قضاوت قطعي مسئله را پشت سر بگذاريم. 
و البته هر دو نگرش را منفي معرفي كرده ايد ! 
من نه نگرش حماسي - ارزشي را به تنهايي قبول دارم و نه نگرش انتقادي را. ما به نگرش جديد غير منفعل و خارج از ملاحظات سياسي در مورد جنگ نياز داريم، ما هنوز نتوانسته ايم اين نظريه را تبيين كنيم در حالي كه انرژي نگرش ارزشي روبه پايان است و گفتمان انتقادي هم به دليل اين كه منطقش تبيين نشده و در چالش با رويكرد ارزشي و در بستر مناقشات سياسي قرار گرفته معلوم نيست كه چه مي گويد. بايد تا قبل از اين كه فعل و انفعالات ما را در مسير ناخواسته اي قرار دهد، به اين پرسش جواب بدهيم كه ”پس از جنگ با جنگ چگونه بايد برخورد كرد ؟” اگر به اين پرسش درست پاسخ دهيم، حتي مي توانيم رويكرد ارزشي به جنگ پس از جنگ را هم مورد ارزيابي قرار دهيم كه درست بوده يا نه و آيا رويكرد ديگري به جنگ نمي توان داشت . 
بر عقلانيت و برنامه ريزي جنگ تاكيد زيادي داريد در حالي كه مي بينيم برخي مسئولين مي گويند اگر تجربه امروز را داشتيم وارد جنگ نمي شديم؟
جنگ ذاتاً يك امر عقلاني است، اما ظهورش حماسي است، اين حماسه تبليغ شده اما آن عقلانيت ارائه نشده. تجربه اندوزي يعني چه ؟ يعني قوي كردن عقلانيت. 
پس عقلانيت ما در آن دوره دچار ضعف بوده ؟ 
بله! همان طور كه نسبت به بيست سال ديگر ضعف خواهد داشت. در اصل، بايد اين عقلانيت را با دوره زماني اش سنجيد. 
اما عقلانيت به معني عقل سليم كامل است و نه عقل افراد، گفتمان انتقادي نيز شايد عقل افراد را نقد مي كند ؟ 
ما به اهداف اين گفتمان انتقاد داريم نه به نوع آن. 
آيا عراق عامل امريكا بود و آيا لازم بود كه ما دشمني با اين قدرت را براي خودمان برگزينيم ؟ 
من به هم سويي منافع امريكا و عراق معتقدم ما امريكا را به عنوان دشمن انتخاب نكرديم بلكه امريكا خودش را به عنوان دشمن بر ما تحميل كرده است. 
احساس مي كنم شما اقدامات بني صدر در زمان جنگ را حركت بر اساس آموزه هايش مي دانيد و نه حركت هايي به قصد خيانت ؟ 
منظورم اين است كه بني صدر بر اساس دكترين دفاعي ارتش و تفكر سياسي خودش مي خواست جنگ را پيش ببرد كه نتوانست و شكست خورد بني صدر به نظرات امام توجه نمي كرد و اعتقاد به نقش مردم نداشت.
در جايي از كتاب مي گوييد كه < با جنگ انرژي نهفته انقلابي مردم به ظهور رسيد> . آيا اين ظهور موجب كاستن از انرژي نشد ؟ 
اين انرژي به ظهور رسيد و تقريباً تمام شد. به همين خاطر هم باعث شد كه جنگ به آن شكل به پايان برسد. البته، عراق همين نيرو را نديده بود كه به ما حمله كرد و امام هم با استفاده از همين نيروي مردمي مقاومت را شكل داد. 
شما جنگ را مبدع يك هويت جديد مي دانيد، اين هويت را در كدام نسل بايد جست و جو كرد ؟ 
در همان نسل جنگ كرده.
پس اين هويت مقطعي است ؟ 
به نظرم ما تا دهه سوم هم در بستر اين جريانات هستيم و تا اين دوران تحولات اجتماعي به نتيجه نرسد سرنوشت اين مفاهيم و اين بحث ها مشخص نمي شود.
چرا در تحقيق ميداني تان بسيجيان سال 2000 را نديده ايد - نمي دانم اجازه دارم از اين اصطلاح استفاده كنم يا نه ؟ - آنها ظاهراً درباره جنگ سوالي ندارند، اما اطلاعي هم از گذشته ندارند ؟ 
اين هم بحثي است كه مورد غفلت است. چون ما انرژي مان را براي كساني گذاشته ايم كه فكر مي كنيم گذشته را قبول ندارند و اينها را فراموش كرده ايم.
ظاهراً بر شكاف بين نسل ها تاكيد بسيار زيادي داريد. مگر ميان جواناني كه انقلاب كردند و نسل پيشينشان اين شكاف وجود نداشت و مگر در طي يك دهه اين شكاف چقدر دهان باز مي كند كه اين دو نسل حتي نمي توانند با يكديگر گفت و گو كنند ؟ 
شكاف بين نسل ها مربوط به خود نسل نيست، بلكه مربوط به واقعيت هاي سياسي - اجتماعي هر نسل است. مثلاً شكاف بين نسل قبل و بعد از انقلاب بسيار عميق است؛ زيرا، پديده اي به نام انقلاب در ميان آنها وجود دارد. حالا تصور كنيد يك دهه انقلاب و جنگ را در خود دارد و يك دهه پر از تحولات سياسي و اقتصادي ؛ نسلي كه در دوهه اين همه حادثه مي بيند با نسل هاي قبل و بعد از خودش فاصله زيادي دارد. 
امروز نگرش ما نسبت به جنگ هايي كه در سده هاي گذشته صورت گرفته بر اساس ميزان پيروزي و شكست و دلاوري آنهاست. آيا براي جنگ ما هم اين اتفاق خواهد افتاد ؟ 
هر قدر از حوادث تاريخي فاصله مي گيريم به سمت يك كليت حركت مي كنيم. شما در دوره اي صد شخصيت در تاريخ انقلاب مي بينيد، اما وقتي از آن فاصله مي گيريم در نهايت، مثلاً نام پنج شخصيت باقي مي ماند. مفاهيم آن هم همين طور است، يعني جزئيات كنار مي روند و يك مفاهيم كلي باقي مي مانند. در مورد جنگ ما هم همين اتفاق مي افتد، اما چون يك حقيقت در درون اين جنگ جلوه كرده است به نظرم تركيبي از حماسه و مظلوميت به عنوان وجه هاي برجسته اين جنگ باقي خواهد ماند. 
شما از يك طرف تاكيد بر عقلانيت داريد و از سوي ديگر آن را موجب تضعيف تاثير روحي مي دانيد. 
شايد در ظاهر آن تناقص وجود داشته باشد، اما بايد اين چند موضوع را در نظر گرفت. يكي اين كه وقتي كه ما يك حادثه را به صورت عقلاني بررسي مي كنيم از بار عاطفي آن كاسته مي شود. از طرف ديگر ما بايد با جنگ فقط برخورد عاطفي و احساسي بكنيم ؟ من مي گويم اگر عقلانيت نهفته در اين جنگ را تجزيه و تحليل نكنيم ديگر حتي احساسات را هم نمي توانيم برانگيزيم. اين مسير اجتناب ناپذير است، اما از اين مسير حماسه بيرون نمي آيد. ما بايد هر دو مسير را طي كنيم. اساساً معتقدم اين عقلانيت را بايد پشتوانه آن حماسه قرار دهيم ، يعني جنگي با اين عقلانيت ارزش آن حماسه ها و شهادت ها را داشته است. 
با اجازه شما مي خواهم چند سوال آخر را به شكل بيروني خود كتاب اختصاص دهم. مجلدات بعدي به چه شكلي خواهند بود ؟ 
در ابتدا، قرار بود هر چهار جلد اين كتاب در همين يك جلد جا بگيرند، اما وقتي كه بحث آغاز شد، ديديم كه ابتدا بايد مقدمه اي را بيان كنيم كه آوردن آن مقدمه خودش يك كتاب شد. جلد اول نقد و بررسي پرسش هاي اساسي جنگ است. در مجلدات بعدي، اجتناب ناپذيري جنگ، علل ادامه آن و پايان با اين شكل بررسي خواهند شد.
يكي از ويژگي هاي كتاب گفت وگوهاي اختصاصي تان با افراد است ؟ 
ما مي توانستيم از منظر خودمان پرسش هاي گروه ها و افراد را نقل كنيم و يا به منشورات آنها مراجعه كنيم، كه در هر دو صورت مي توانستند بگويند پرسش ما اين نيست و يا اين كه نظرمان تغيير كرده است؛ بنابراين، هم جزواتشان را ديديم و هم با خودشان گفت و گو كرديم. 
شكل آوردن ماخذ و نقل قول هاي غيرمستقيم كار تفكيك ميان نظر شما و ديگران را مشكل كرده است. آيا اين مسئله خواست خودتان بود ؟ 
اين بلا را ويراستار بر سركتاب آورده است و گرنه من اين موارد را به شكلي منظم و مجزا آورده بودم. 
برخي از منابع مطبوعاتي شما از استحكام لازم برخوردار نيستند. 
ما در سال هاي 1378 و 1379 كانون مجادلاتي قرار گرفتيم كه مطبوعات جايگزين احزاب و جريانات سياسي و به نوعي نماينده آنها شدند. بنابراين منبعي غير از مطبوعات و راهي جز اين نداشتيم.
تكرار در كتاب زياد است، چرا؟ 
خودم هم متوجه اين عارضه شده ام و علت آن اين است كه در تقسيم بندي كتاب مشكل داشتم آن چنان كه فصل اول و دوم را دو يا سه بار جا به جا و بازسازي كردم. در هر صورت اين از كاستي هاي كتاب است كه بايد برطرف مي شد.
از اين كه فرصتتان را در اختيار ما قرار داديد، واقعاً سپاس گذارم.

فصلنامه نگين - شماره 1

 

چهارشنبه 6 بهمن 1389  9:19 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها