0

نگرشي در روايات سيدحسني(2)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

نگرشي در روايات سيدحسني(2)

روايت سوم

اقول روي في بعض مؤلفات اصحابنا عن الحسين بن حمدان عن محمد بن اسماعيل و علي بن عبدالله حسني عن ابي شعيب و محمد بن نصير (عن ابي شعيب محمد بن نصير)[2] عن عمر بن الفرات عن محمد بن المفضل عن المفضل بن عمر قال سألت سيدي الصادق عليه السلام… ثم يخرج الحسني، الفتي الصبيح الذي نحو الديلم يصيح بصوت له فصيح يا آل احمد اجيبوا الملهوف و المنادي من حول الضريح. فتجيبه كنوز الله بالطالقان كنوز و‌اي كنوز ليست من فضة و لا ذهب بل هي رجال كزبر الحديد علي البر‌اذين الشهب بأيديهم الحراب. و لم يزل يقتل الظلمة حتي يرد الكوفة و قد صفا اكثر الارض فيجعلها له معقلاً فيتصل به و بأصحابه خبر المهدي عليه السلام و يقولون يا بن رسول الله من هذا الذي قد نزل بساحتنا؟ فيقول اخرجوا بنا اليه حتي ننظر من هو و ما يريد؟ و هو والله يعلم انه المهدي و انه ليعرفه ولم يرد بذلك الامر الا ليعرف اصحابه من هو؟ فيخرج الحسني فيقول ان كنت مهدي آل محمد فأين هراوة جدك رسول الله و خاتمه و بردته و درعه الفاضل و عمامته السحاب و فرسه اليربوع و ناقته العضباء و بغلته الدلدل و حماره اليعفور و نجيبه البراق و مصحف اميرالمؤمنين؟ فيخرج له ذلك. ثم يأخذ الهراوة فيغرسها في الحجر الصلد و تورق و لم يرد ذلك الا ان يري اصحابه فضل المهدي عليه السلام حتي يبايعوه. فيقول الحسني الله اكبر مد يدك يا بن رسول الله حتي نبايعك. فيمد يده فيبايعه و يبايعه سائر العسكر الذي مع الحسني الّا اربعين ألفاً اصحاب المصاحف المعروفون بالزيديه. فانهم يقولون ما هذا الّا سحر عظيم. فيختلط العسكران فيقبل المهدي عليه السلام علي الطائفة المنحرفة فيعظهم و يدعوهم ثلاثة ايام. فلايزدادون الا طغياناً و كفراً فيأمر بقتلهم فيقتلون جميعاً ثم يقول لأصحابه: لاتأخذوا المصاحف و دعوها و تكون عليهم حسرة كما بدلوها و غيّروها و حرّفوها و لم يعملوا بما فيها. (مجلسي، همان: ج 53، ص16).

مفضل بن عمر درباره امام زمان عليه السلام و اوضاع آينده از امام صادق عليه السلام سؤال مي‌كند و امام در بخشي از پاسخ مي‌فرمايد:

سپس حسني كه جواني خوش چهره است، در اطراف ديلم خروج مي‌كند و با صداي فصيح و رسا مي‌گويد: ‏‏‏‏‏«اي آل احمد ! به داد گرفتار برسيد؛ به داد كسي برسيد كه از اطراف ضريح ندا مي‌دهد (يعني خودش)‏‏‏‏‏‏». گنج‌هاي خداوند از طالقان به او پاسخ مي‌دهند. گنج‌ها و چه گنج‌هايي كه از نقره و طلا نيست، بلكه مرداني هستند همانند پاره‌هاي آهن سوار بر اسب‌هاي سفيد، در دستشان اسلحه است. ظالمان را مي‌كشند، تا اين كه وارد كوفه مي‌شوند و بيشتر سرزمين‌ها فتح مي‌شود و آن سرزمين‌ها را براي فتوحات ديگر، دژ محكم قرار مي‌دهد.

سپس خبر ظهور امام مهدي عليه السلام به او و يارانش مي‌رسد. اصحاب به حسني مي‌گويند: ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ «اي پسر رسول خدا ! اين شخص كيست كه به قلمرو ما وارد شده است؟‏‏» حسني مي‌گويد: ‏«برويم ببينيم او كيست و چه مي‌خواهد؟‏‏‏‏‏‏‏‏» به خدا قسم ! اين در حالي است كه او مي‌داند اين شخص، مهدي است و او را مي‌شناسد، ولي با اين كارش مي‌خواهد او را به اصحابش بشناساند. حسني خارج مي‌شود و مي‌گويد: ‏«‌اگر تو مهدي آل محمد هستي، كجا است چوب دستي جدت رسول خدا و انگشترش و لباسش و زره‌اش كه فاضل نام داشت و عمامه‌اش به نام سحاب و اسبش به نام يربوع و شترش به نام عضباء و قاطرش به نام دلدل و الاغش به نام يعفور و اسب اصيلش به نام براق و كجا است مصحف اميرالمؤمنين؟» سپس (امام) آن‌ها را براي او مي‌آورد و آن چوبدستي را در سنگ فرو مي‌كند و فوراً به درختي سبز تبديل مي‌شود.

حسني با اين كارها مي‌خواهد فضيلت و برتري امام مهدي عليه السلام را به اصحابش نشان دهد تا با او بيعت كنند. حسني مي‌گويد: ‏‏‏‏‏«الله اكبر !‌اي پسر رسول خدا ! دستت را دراز كن، تا با تو بيعت كنيم». پس دستش را دراز مي‌كند و حسني و لشكرش با او بيعت مي‌كنند، مگر چهل هزار نفر از اصحاب مصاحف كه معروف به زيديه بودند[3] و مي‌گويند اين كارها سحري عظيم است.

دو لشكر (امام زمان و حسني) متحد مي‌شوند و امام مهدي عليه السلام رو به گروه منحرف (زيديه) مي‌كند و آن‌ها را موعظه مي‌كند و سه روز آن‌ها را (به حق) دعوت مي‌كند، اما جز اين كه طغيان و كفر آن‌ها زياد مي‌شود، نتيجة ديگري ندارد؛ لذا امام عليه السلام به قتل آنها دستور مي‌دهد و همة آن‌ها كشته مي‌شوند. سپس امام به اصحاب خود مي‌فرمايد: ‏«قرآن‌ها را (از گردن آنها) نگيريد و رهايشان كنيد، تا حسرتي باشد براي آن،‌ها همچنان كه آن را تغيير دادند و تحريف كردند و به آن عمل نكردند…».

بررسي سند

سند اين روايت، از چند جهت قابل بررسي و تأمل است كه بدان اشاره مي‌كنيم:

1. مرحوم مجلسي در آغاز مي‌فرمايد: «روي في بعض مؤلفات اصحابنا» يعني در بعضي از نوشته‌هاي علماي شيعه روايت شده است كه مشخص نيست از كجا نقل مي‌كند.

2.درباره حسين بن حمدان، نجاشي گفته است: ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏«الحسين بن حمدان الخصيبي الجنبلاني ابو عبدالله كان فاسد المذهب ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» (نجاشي، همان: ص 49، ش159).

شيخ طوسي در رجالش ايشان را در ضمن «من لم يرو عنهم» آورده است (طوسي، همان: ص11 و ص 197).

ابن غضائري مي‌گويد: الحسين بن حمدان الحصيني الجنبلائي ابو عبدالله كذاب فاسد المذهب صاحب مقالة ملعونة لا يلتفت اليه (ابن الغضائري، 1364: ص 6).

ابن داوود نيز او را در قسم دوم ذكر كرده و درباره‌اش گفته است: كان فاسد المذهب (ابن داوود، 1383: ص233 و ص291).

مرحوم مامقاني نيز بعد از نقل كلمات نجاشي و شيخ طوسي و ديگران اضافه مي‌كند كه مرحوم مجلسي در الوجيزه او را تضعيف كرده است[4] (مامقاني، چاپ سنگي: ج 22، ص 29) و در كتاب الحاوي در شمار ضعفا آورده شده است، ولي در تعليقه (تعليقه بهبهاني بر منهج المقال) مرحوم بهبهاني گفته است «ان كونه من مشايخ الاجازة يشير الي الوثاقة»[5] يعني بهبهاني خواسته بدين طريق ايشان را توثيق كند، كه البته بايد گفت اين مسأله، مبنايي است و برخي آن را موجب وثاقت مي‌دانند و برخي ديگر اين مبنا را نپذيرفته‌اند. ضمن اينكه، بر مبناي گروه اول نيز اشكال ديگري وارد مي‌شود كه مرحوم مامقاني به آن اشاره كرده و مي‌فرمايد:

شيخ اجازه بودن، در كشف از وثاقت، به منزلة اصل است و افساد افرادي مثل نجاشي در مذهب اين شخص به منزلة دليل است. و چون اصل نمي‌تواند در مقابل دليل مقاومت كند، پس اظهر ضعف اين شخص است.

مرحوم تستري نيز درباره ايشان مي‌گويد:

ظاهراً او در سال 296ق كه عده‌اي جمع شدند تا مقتدر را خلع كنند و ابن معتز را به جاي او بنشانند ـ كه البته موفق نشدند ـ از فرماندهان لشكر بني عباس بوده است. جزري مي‌گويد: در اين حادثه، عجائبي است، از جمله اين كه ابن حمدان علي‌رغم شدت تشيعش و تمايلش به علي عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام سعي در بيعت براي ابن معتز داشت، در حالي كه او (ابن معتز) انحراف از علي عليه السلام و غلو در نصب داشت (تستري، همان: ج 3، ص 440).[6]

در تهذيب المقال در دفاع از حسين بن حمدان گفته شده است:

اينكه شخصيتي مثل تلعكبري ـ كه از چهره‌هاي معروف بوده در اصحاب ما، ثقه و مورد اعتماد است و طعني دربارة او وارد نشده ـ از او روايت نقل مي‌كند، با اين كه اين شخص كذاب و صاحب مقالة ملعونه باشد، منافات دارد (ابطحي، همان: ج2، ص 254).

در پاسخ به اين كلام مي‌گوييم: با توجه به آن كه تلعكبري شخصيتي جليل است، اما از اصحاب اجماع نيست و فقط نقل اصحاب اجماع ـ بنابر برخي مباني ـ مي‌تواند شاهد بر وثاقت باشد.

3. ابي شعيب محمد بن نصير (ابي شعيب و محمد بن نصير): در سند روايت آمده است: «عن ابي شعيب و محمد بن نصير» در نسخة ديگر دارد: «عن ابي شعيب محمد‌بن نصير» كه بنابر هر دو احتمال، روايت، دچار ضعف خواهد بود.

احتمال اول: روايت دو طريق داشته باشد يكي «ابو شعيب» و ديگري «محمد بن نصير».

نام ابو شعيب محاملي را نجاشي دو بار در كتابش ذكر كرده است، يكي در اسم‌ها تحت عنوان صالح بن خالد محاملي كه كنيه‌اش ابوشعيب است و ديگر در باب كنيه‌ها كه در اين قسمت، او را توثيق كرده است. شيخ هم در رجال خود بعد از اين كه مي‌گويد از اصحاب امام كاظم عليه السلام است او را توثيق كرده است ولي بايد بگوئيم ابو شعيب مشترك است بين ثقه و غير ثقه و مشخص نيست شخص مورد نظر ما كدام يك از آن‌هاست؛ پس مشكل ما در طريق اول حل نمي‌شود.

اما در طريق دوم يعني «محمد بن نصير» در احتمال دوم بحث مي‌كنيم.

احتمال دوم: طريق روايت يكي باشد و ابو شعيب، كنيه محمد بن نصير باشد.

كشي در باره محمد بن نصير گفته است:

عده‌اي قائل به نبوت محمد بن نصير نميري شدند؛ به دليل اين كه ادعا كرد نبي و رسول است و حضرت علي بن محمد عسكري او را فرستاده است. قائل به تناسخ بود و دربارة ابو‌الحسن عليه السلام غلو مي‌كرد و قائل به ربوبيت آن حضرت بود. او به اباحه محارم قائل بود و نكاح مرد با مرد را حلال مي‌دانست. شخصي او را در حال همجنس بازي ديد، در حاليكه او مفعول واقع شده بود. وقتي او را عتاب كرد محمد بن نصير در پاسخ گفت: اين كار لذت دارد؛ نيز موجب تواضع و ترك تكبر است (كشي، 1348: ص827).

اين احتمال، ضعف ديگري هم دارد و آن اين كه هيچ كس براي محمد بن نصير كنيه ابو شعيب را ذكر نكرده است، اگر چه در الهداية الكبري و مستدرك وسايل گفته شده است: ابو شعيب محمد بن نصير (بدون واو).

در كتاب الهداية الكبري تاليف حسين بن حمدان اين روايت آمده است كه از نظر متن با روايت بحارالانوار فرق مي‌كند. اگر علامه مجلسي اين روايت را از الهداية الكبري نقل كرده باشد، احتمال دوم تقويت مي‌شود (خود مرحوم مجلسي هم به كتاب الهداية الكبري خيلي اعتناي زيادي ندارد).

بررسي متن

متن اين روايت همانند متن روايت قبل است، با اندكي تفاوت كه در خاتمه به آن اشاره خواهيم كرد.

روايت چهارم

مرحوم علامه مجلسي ذيل روايتي كه به عنوان روايت سوم ذكر كرديم، روايتي را نقل مي‌كند بدين ترتيب:

روي الشيخ حسن بن سليمان في كتاب منتخب البصائر هذا الخبر هكذا: حدثني الاخ الرشيد محمد بن ابراهيم بن محسن الطارآبادي انه وجد بخط ابيه الرجل الصالح ابراهيم بن محسن هذا الحديث الاتي ذكره و أراني خطه و كتبته منه و صورته الحسين بن حمدان و ساق الحديث كما مر الي قوله: لكأني انظر اليهم علي البراذين الشهب بأيديهم الحراب يتعاوون شوقاً الي الحرب كما تتعاوي الذئاب. اميرهم رجل من بني تميم يقال له شعيب بن صالح فيقبل الحسين عليه السلام فيهم….

بررسي سند

اين روايت از نظر سند، همانند روايت قبلي ـ به سبب حسين بن حمدان ـ دچار ضعف است.

بررسي متن

در اين روايت آمده است كسي كه با امام مهدي عليه السلام روبه رو مي‌شود، امام حسين عليه السلام است، نه سيد حسني كه در اين صورت، روايت از بحث ما خارج است؛ ولي در منتخب بصائر الدرجات كه منبع اين روايت است، به جاي حسين، «الحسني» آمده است كه در اين صورت، مرتبط با بحث مي‌شود.

روايت پنجم

عن فتن السليلي بسنده: حدثنا الحسن بن علي المالكي قال: حدثنا ابو النصر علي بن حميد الرافعي قال حدثنا محمد بن الهيثم البصري قال: حدثنا سليمان بن عثماط النخعي قال: حدثنا سعيد بن طارق عن سلمة بن انس عن الاصبغ بن نباته قال خطب اميرالمؤمنين علي عليه السلام خطبة فذكر المهدي و خروج من يخرج معه و اسمائهم فقال له ابو خالد الحلبي صفه لنا يا اميرالمؤمنين. فقال علي عليه السلام: ألا انه اشبه الناس خلقاً و خلقاً و حسناً برسول الله صلي الله عليه و آله و سلم… و يلحقه الحسني في اثني عشر الفاً فيقول له أنا أحق بهذا الأمر منك. فيقول له هات علامات دالة. فيؤمي الي الطير فيسقط علي كتفه و يغرس القضيب الذي بيده فيخضر و يعشوشب. فيسلم اليه الحسني الجيش و يكون الحسني (خويي، همان، ج 3، ص 104؛ ابن طاووس، 1400: ص145، ب79).[7]

 

بررسي سند

1. اين روايت را از ميان عالمان شيعه و سني فقط سيد بن طاووس نقل كرده است و وي نيز از كتاب سليلي نقل مي‌كند. سيد بن طاووس در مقدمه كتابش، تاريخ نسخة اصل (كتاب سليلي) را سال 307 ق معرفي مي‌كند و اين، در حالي است كه سيد بن طاووس در قرن هفتم مي‌زيسته است. سيد در ادامه مي‌گويد: ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏«اين نسخه به خط سليلي در مدرسة معروف به تركي در جانب غربي واسط است‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏».[8]

چه كسي گفته اين نسخه اصل است و چه كسي گفته اين دست خط سليلي است؟ چه كسي آن را نقل كرده است؟ مي‌فرمايد كسي كه گفته، خود شاهد آن بوده است و اين، يعني اين كه روايت مرسل است.

از سوي ديگر سيد بن طاووس مي‌فرمايد: من صحت مطالب كتاب را تأييد نمي‌كنم (ابن طاووس، 1416: ص104).[9]

2. پس از تتبعي كه انجام داديم، هيچ مطلبي دربارة ابو صالح سليلي پيدا نكرديم.

3ـ. در بخشي از سند روايت آمده است «حدثنا …» و در بخشي ديگر گفته است «عن …» يعني روايت معنعن است كه در آن، احتمال تدليس و انقطاع زياد است.

4. سلمه بن انس، ازاشخاص مجهول است.

بررسي متن

متن اين روايت نيز همانند روايت قبل است كه ما را از بررسي مجدد بي‌نياز مي‌كند.

روايت ششم

اخبرنا ابو محمد المحمدي عن محمد بن علي بن الفضل عن ابيه عن محمد بن ابراهيم بن مالك عن ابراهيم بن بنان الخثعمي عن احمد بن يحيي بن المعتمر[10] عن عمرو بن ثابت عن ابيه عن ابي جعفر عليه السلام ـ في حديث طويل ـ قال: يدخل المهدي الكوفة و بها ثلاث رايات قد اضطربت بينها فتصفو له. فيدخل حتي يأتي المنبر و يخطب و لا يدري الناس ما يقول من البكاء و هو قول رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: كأني بالحسني و الحسيني و قد قاداها فيسلمها الي الحسيني فيبايعونه… (طوسي، 1411: ص468).[11]

حضرت مهدي وارد كوفه مي‌شود، در حالي كه سه پرچم ـ كنايه از سه گروه و جريان ـ در آن جا است كه با هم اختلاف دارند. آن‌ها اختلافات را كنار مي‌گذارند و تابع امام مي‌شوند. امام، منبر مي‌رود و خطبه مي‌خواند و مردم از شدت گريه متوجه حرف‌هاي ايشان نمي‌شوند و اين كلام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است كه: ‏‏‏‏‏«‌گويا مي‌بينم حسني و حسيني نهضت را رهبري مي‌كنند.‏‏‏‏» آنگاه (حسني) پرچم را به حسيني تسليم مي‌كند و با او بيعت مي‌كند.

بررسي سند

دو نفر در سند اين روايت دچار مشكل هستند:

1. ابراهيم بن بنان خثعمي: وي مهمل است؛ يعني در كتب رجالي اسمي از او به ميان نيامده است.

2. عمرو بن ثابت: اگر وي همان ابوالمقدام باشد مشكلي ندارد، اما اگر غير از او باشد، مجهول است.

بررسي متن

اين روايت با چند روايتي كه پيش‌تر ذكر كرديم، همخواني ندارد؛ مخصوصاً با روايتي كه از كتاب كافي نقل شد. در آن روايات، صحبت از حسني و حسيني نبود؛ اما اين جا دو نفر هستند و محوريت هم با حسيني است؛ مگر اين كه بگوييم منظور از حسيني همان امام مهدي عليه السلام است. آن روايات، محل وقوع حادثه را مسير عراق يا خود مكه بيان مي‌كرد و اين روايت، خود عراق را بيان مي‌كند.

روايت هفتم

و في خطبة الملاحم لأميرالمؤمنين عليه السلام التي خطب بها بعد وقعة الجمل بالبصرة قال: يخرج الحسني صاحب طبرستان مع جم كثير من خيله و رجله حتي يأتي نيسابور فيفتحها و يقسم ابوابها ثم يأتي اصبهان ثم الي قم فيقع بينه و بين اهل قم وقعة عظيمة يقتل فيها خلق كثير فينهزم اهل قم فينهب الحسني اموالهم و يسبي ذراريهم و نسائهم و يخرب دورهم فيفزع اهل قم الي جبل يقال لها وراردهار فيقيم الحسني ببلدهم اربعين يوماً و يقتل منهم عشرين رجلاً و يصلب منهم رجلين ثم يرحل عنهم (مجلسي، همان: ج 57، ص 215).

حسني، صاحب( = حاكم )طبرستان با نيروهاي زيادي از سواره نظام و پياده نظام خروج مي‌كند، تا اين كه به نيشابور مي‌رسد و شهر را فتح كرده و آن را تقسيم مي‌كند. سپس به اصفهان مي‌آيد و بعد از آن به قم وارد مي‌شود و بين او و اهل قم درگيري بزرگي صورت مي‌گيرد كه عده زيادي كشته مي‌شوند و قمي‌ها شكست مي‌خورند. حسني اموال آن‌ها را غارت مي‌كند و بچه‌ها و زنانشان را اسير مي‌كند و خانه هايشان را خراب مي‌كند. اهل قم فرار مي‌كنند و به كوهي به نام وراردهار )اردهال( پناه مي‌برند. حسني چهل روز شهر را اشغال مي‌كند. بيست نفر را مي‌كشد و دو نفر را به دار مي‌آويزد و از آن جا مي‌رود.

بررسي سند

مرحوم مجلسي ظاهراً‌ اين روايت را از ترجمه تاريخ قم نقل مي‌كند.[12] مؤلف تاريخ قم مردي جليل القدر و معاصر شيخ صدوق بوده است. اين كتاب به دست ما نرسيده و فقط ترجمه آن ـ كه چهار صد سال بعد نوشته شده ـ در اختيار ما است.

مرحوم مجلسي اصلاً به سند و اين كه روايت را از كجا نقل كرده است، اشاره‌اي نمي‌كند.

بررسي متن

آيا اين روايت، جزء روايات حسني است يا از روايات معارض به شمار مي‌آيد؟ ظاهراً بايد از روايات معارض محسوب شود. از نظر دلالت، احتمال مي‌رود مربوط به داعي الحق و قضاياي زيدي‌ها باشد.

روايت هشتم

و باسناده )اقول: وروي في كتاب سرور اهل الايمان عن السيد علي بن عبدالحميد باسناده( عن عثمان بن عيسي عن بكر بن محمد الازدي عن سدير قال: قال لي ابو عبدالله عليه السلام: يا سدير الزم بيتك و كن حلساً من احلاسه و اسكن ما سكن الليل و النهار. فاذا بلغ أنَّ السفياني قدخرج فأرحل الينا ولو علي رجلك، قلت جعلت فداك هل قبل ذلك شي؟ قال نعم و اشار بيده بثلاث اصابعه الي الشام و قال: ثلاث رايات: راية حسينية و راية اموية و راية قيسية فبيناهم )علي ذلك( اذ قد خرج السفياني فيحصدهم حصد الزرع ما رأيت مثل قط (مجلسي، همان: ج 52، ص 270).[13]

امام صادق عليه السلام به سدير فرمود: ‏‏«در جريان‌ها و قيام‌ها وارد نشو، بنشين، به زمين بچسب مانند زير اندازي كه از پوست است و در گوشه‌اي مي‌اندازند تا روزها و شب‌ها آرام مي‌گذرند، تو هم آرام باش. اگر خبر به شما رسيد كه سفياني خروج كرده ـ ولو پياد

پی نوشتها:

[1]. البته ما در اين مقاله نه روايت را بررسي كرده‌ايم كه با توضيحات متن مشخص مي‌شود كه تعداد آنها هفت و يا هشت روايت بيشتر نيست.

[2]. اگر با «واو» باشد، دو طريق خواهد بود و اگر بدون «واو» باشد محمد بن نصير اسم مي‌شود براي أبي شعيب.

[3]. چون قرآن به گردن آويزان كرده بودند، به آن‌ها اصحاب مصاحف گفته مي‌شد.

[4]. مرحوم مامقاني مي‌گويد: «ضعيف» در نزد مجلسي يعني «لم يثبت وثاقته» و منظور ضعيف اصطلاحي نيست.

[5]. «شيخوخة الإجازة كالأصل في الكشف عن الوثاقة، و لاتقاوم الدليل، و إفساد مثل النجاشي لمذهب الرجل دليل فالأظهر ضعف الرجل»؛ اين‌كه گفته «يشير الي الوثاقه» شايد نشانگر آن باشد كه خود ايشان هم نپذيرفته يا حداقل تأمل دارد.

[6]. ظاهراً تشابه اسمي بوده و باعث اشتباه مرحوم تستري شده است؛ چون در موسوعة الطبقات الفقهاء (ج4، ص166) و اعيان الشيعه (ج5، ص491) گفته شده اين شخص ابو علي الحسين بن حمدان بن حمدون التغلبي بوده است؛ ولي به نظر ما اين كلام نيازمند اثبات است.

[7]. روايت ديگري تقريباً با اين مضمون وجود دارد ـ كه البته كامل نيست ـ و آن را طبري در دلائل الامامة از امام صادق عليهم السلام نقل كرده است. متن آن روايت با روايت فوق، تفاوت‌هاي زيادي دارد. (رك: معجم احديث الامام المهدي، ج 4، ص 152، ح 650).

[8]. التصنيف الثاني كتاب الفتن لابي صالح السليلي ابن احمد ابن عيسي شيخ الاحسائي تاريخ نسخه الاصل سنة سبع و ثلاثمأة بخط مصنفها في المدرسة المعروفة بالتركي في الجانب الغربي من واسط من نسخة هي الأصل علي ماحكاه من ذكره أنه شاهدها (ر.ك: الذريعة، ج4، ص189).

[9]. «انا بري من خطره لأنني أحكي ما أجده بلفظه و معناه».

[10]. در بعضي نسخ آمده است: «المعتمد».

[11]. بعد از شيخ طوسي، مرحوم عاملي نباطي بياضي در الصراط المستقيم آن را به اختصار آورده، و نيز مرحوم نيلي در منتخب الانوار المضيئه، حر عاملي در اثبات الهداة، مجلسي در بحار، كاظمي در بشارة الاسلام، اربلي در كشف الغمه، و ابن‌فتال در روضة الواعظين آن را نقل كرده‌اند.

[12]. راجع به تاريخ قم رجوع كنيد به كتاب تا ظهور، ج2، ص305 (تأليف نگارنده).

[13]. اين روايت در ص 303 نيز آمده است؛ اما قسمت مربوط به حسني در آن نيست و كافي و وسائل الشيعه نيز همين روايت را نقل كرده‌اند.

نویسنده: آیت الله نجم الدين طبسي

منبع: مجله انتظار - شماره

عالم محضر خداست درمحضر خدا گناه نکنید حضرت امام (ره)

سه شنبه 5 بهمن 1389  11:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها