كسی منتظر نیست
مغازه را بستم و بهسوی مسجد راه افتادم. باید قبل از آنكه شیخ میآمد، سجادهاش را در محراب پهن میكردم. هنگامیكه به دكان سیدعباس بزاز رسیدم، سلامش دادم و گفتم «رسیدن بخیر، مسجد نمیایی؟ برای مسجد، امام جماعت آمده؛ ایتالله بهبهانی» و او در حالیكه پارچهای را برای مشتری متر میكرد، گفت «تو برو. من بعداً میایم». و من بیآنكه منتظرش بمانم، به راهم ادامه دادم. مدتی بود كه ایتالله محمدباقر وحید بهبهانی امام جماعت مسجد ما شده بود، درست از همان زمانی كه سیدعباس به سفر رفت. وارد مسجد شدم. سجاده آقا را در محراب پهن كردم. چند مرد دیگر هم آمدند. چیزی به اذان نمانده بود. در صف اول، منتظر آقا و اهل بازار و محل ماندم.
بعد از نماز حاجآقا بالای منبر رفت و گفت «بازاریان و كسبه محترم! امروز میخواهم به مناسبت ولادت امام زمان(عج) درباره آن حضرت صحبت كنم...» همه ساكت بودند و به حرفهایش گوش میدادند تا آنجا كه ناگهان آقا گفت «مردم! اینقدر نگویید كه چرا امام زمان(عج) نمیاید و زودتر ظهور نمیكند. چون شما نمیتوانید به روش و شیوه آن حضرت زندگی كنید و طاقت معاشرت با او را ندارید.» همه با تعجب به ایتالله بهبهانی نگاه میكردند و باورشان نمیشد كه این حرفها سخنان او باشد. او ادامه داد «آن حضرت، لباس درشت و خشن میپوشد و نان جو میخورد. برای همین شاید یكی از الطاف الهی نسبت به ما بندگانش غیبت حضرت حجت(عج) است زیرا ما تحمل اطاعت از دستورات و اوامر ایشان را نداریم...» همهمهای میان مردم بلند شد، یكی گفت «این آقا راضی نیست امام ظهور كند و بیاید» دیگری گفت «میدانید چرا؟ چون میترسد منبر و دفتر و دستكش را از دست بدهد» میرزا حسن عطارباشی كه پشت سر من نشسته بود رو به برادرش كرد و گفت «عجب اشتباهی كردیم، مدتها پشت سر كسی نماز میخواندیم كه دشمن امام زمان(عج) بوده.» همهمه جمعیت بالا گرفت. غلامرضای قصاب كه موهایی ژولیده و سیاه و ریشی بلند و انبوه داشت زیر لب استغفرالله گفت و بعد با صدایی بلند كه همه بشنوند، گفت «عجب روزگاری شده! نان حضرت را میخورند و با گستاخی شمشیر به رویش میكشند!» نگاههای خشمآلود مردم به شیخ كار خودش را كرد. او با چهرهای غمگین در حالیكه دستهایش میلرزید از منبر پآیین آمد و از مسجد بیرون رفت. با رفتن او مردم با خشم و عصبانیت درباره او و حرفهایش بحث میكردند. میرزا طاهر عطارباشی كه كنار من نشسته بود در حالیكه با كمك عصای چوبیاش از جا بلند میشد با تأسف سر تكان داد و گفت «عجب احمقی بودیم ما كه بعد از عمری فریب این نامسلمان را خوردیم، اما خدا را شكر كه بالاخره چهره واقعیاش را نشان داد.» آنگاه رو به من كرد و گفت «خاك بر سرمان شد! تو میخواهی همینطور اینجا بشینی؟! بلند شو، برویم.» همینطور كه یك دستم به زمین بود تا با كمك آن بلند شوم، نگاهم به محراب و سجاده افتاد. به میرزاطاهر گفتم شما برو من كار ناتمامی با شیخ دارم، و بعد به سوی محراب رفتم و سجاده را جمع كردم و بهسوی خانه شیخ راه افتادم.
هوا گرم بود و كوچهها خلوت. یكی دو بار او را تا خانهاش همراهی كرده بودم و راه منزلش را میشناختم. با خودم گفتم: یعنی این همه مدت سجادهبردار آدمی منافق و كافر بودهام و خود نمیدانستم! پس آن همه امید كه به اجر و ثواب سجادهبرداریش داشتم هیچ و هیچ شد؟
وقتی به خانهاش رسیدم با عصبانیت پشت سر هم به در چوبی كهنهاش لگد كوبیدم. خود شیخ آمد و در را باز كرد. با دیدن پیشانی پر چین و صورت خشمگین من، چند قدمی به عقب رفت. با خشم نگاهش كردم و بعد سجادهای را كه همراهم آورده بودم، محكم به طرفش پرت كردم. سجاده به سینه شیخ خورد و بر زمین افتاد، اما او بیهیچ عكسالعملی همچنان مرا نگاه میكرد، از این سكوت و نگاهش خشم و عصبانیت من بیشتر شد. با نفرت بر سرش فریاد كشیدم «ای نامسلمان! سجادهات را بردار. ما باید تمام نمازهایی را كه به تو اقتدا كردهایم قضا كنیم.» این را كه گفتم، احساس سبكی و راحتی كردم. راهم را كشیدم و برگشتم.
دكانها آذین بسته شده بود. همه شاد و خوشحال بودند. عدهای با خنده، نقل و شیرینی میان جمعیت تقسیم میكردند. در قهوهخانه رمضانعلی عدهای دور میرزاحسین خیاط را گرفته بودند و درباره امام از او میپرسیدند و از شور و شوق لحظه دیدار. رمضانعلی كه از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و تا به حال آن همه مشتری در قهوهخانهاش ندیده بود، با خوشحالی میان جمعیت چای تقسیم میكرد. میگفت: به سلامتی مولا. امروز همهتان چای مهمان من هستید.» چایی را كه رمضانعلی جلویم گذاشته بود، به آرامی خوردم و با خودم گفتم: منكه برای ظهور حضرت لحظهشماری كردهام، بهتر است برای بیعت و تجدید پیمان با ایشان به نزدشان بروم، و راه افتادم.
هنگامیكه خدمت امام رسیدم. بعد از سلام و احوالپرسی محو تماشایش شدم. ایشان نگاهی به من كرد و فرمود: محمدحسین! این عبایت مال میرزاحسن بزاز است كه تو آنرا ندانسته از دیگری گرفتهای باید كه به صاحبش پس بدهی؟ من هم با خوشحالی آنرا به میرزاحسن دادم. پس از مدتی امام نگاهی به قبایم كردند و فرمودند: این هم مال حاج ابوطالب خرمافروش است كه تو آنرا ندانسته خریدهای. باید این را هم به صاحب اولش برگردانی. باز اطاعت كردم، اما امام همینطور میفرمودند: این لباست مال فلان كس است و آن مال دیگری و همه اینها را باید به صاحبانش پس بدهی. تازه، وقتی كه لباسها تمام شد نوبت خانه و اسباب و اثاثیه منزل و زمینها و حیواناتی بود كه داشتم. امام برای هر كدام از آنها مالك و صاحبی نام برد و فرمود كه آنها را باید به صاحبان اصلی و واقعیاش برگردانم. من اگرچه برای به دست آوردن اینها سالها زحمت كشیده و خونجگر خورده بودم و ته دلم راضی به این كار نبودم اما برای آن كه از دستورات امام سرپیچی نكرده باشم، پذیرفتم و مالها و وسایل را به صاحبانی كه امام نام برده بود، برگرداندم. پس از آن، امام فرمود: محمدحسین! همسرت، خواهر رضاعیت است كه تو ندانسته با او ازدواج كردهای، باید او را هم نزد خانوادهاش برگردانی. اگرچه او سالها همسرم بود و مادر فرزندانم و به حضورش در خانه اُنس گرفته بودم اما امر امام را اطاعت كردم و او را نزد پدر و مادرش فرستادم كه چنین ازدواجی در دین جایز نبود. امام نگاهی هم به پسرم قاسمعلی كه از در وارد شد، كرد و فرمود: قتل این فرزندت واجب است این شمشیر را بگیر و گردنش را بزن» و بعد شمشیری را بهسویم گرفت. دیگر نتوانستم خشم و عصبانیتم را از دستورات گوناگون امام پنهان كنم؟ با عصبانیت گفتم «به خدا قسم كه تو سید و از فرزندان رسول خدا نیستی، چه برسد به اینكه امام زمان(عج) باشی!»
در همین وقت از خواب پریدم. از وحشت خوابی كه دیده بودم دست و پاهایم میلرزید و نفسنفس میزدم. از رختخواب بلند شده و بهسوی كوزه آب كنار پنجره اتاق رفتم. كاسهای آب سر كشیدم و با خودم گفتم: حق با شیخ بود. ما را یارای اطاعت از امام نیست. كاسه را واژگون روی دهانه كوزه گذاشتم. لباس پوشیدم تا به در خانه شیخ بروم. باید هر چه زودتر از شیخ طلب حلالیت میكردم. در راه با خودم گفتم: یعنی شیخ مرا با آن همه جسارتی كه به او كردهام میبخشد؟! شاید اصلاً در را باز نكند؟! آن هم این وقت شب، شاید گمان كند كه در این تاریكی اهالی مسجد برای مجازات او آمدهاند. آنچنان در افكارم غوطهور بودم كه نفهمیدم كی به در خانه شیخ رسیدهام. وقتی به خود آمدم خود را جلوی در خانه شیخ دیدم. با نگرانی به در كوبیدم و منتظر، گوشه سكوی كنار آن نشستم. صدایی هراسان از آن سوی در پرسید: كیستی؟! بریده بریده گفتم: محمدحسین مسگر؛ سجادهبردارتان! چند لحظه به سكوت گذشت. بعد شیخ گفت: این نصف شبی، چه میخواهی؟ با التماس گفتم: آقا! خواهش میكنم در را باز كنید. شیخ كه حالا صدایش از پشت در میآمد، گفت: دیگر چه میخواهی؟ سجاده را كه آوردی و هر چه هم دلت خواست گفتی؟! با صدایی لرزان گفتم: غلط كردم آقا! خواهش میكنم در را باز كنید. شیخ در را باز كرد و با دیدن من نگاهی به سر و ته كوچه كرد و آنگاه با تعجب نگاهش را به من برگرداند. من با دیدن شیخ خودم را روی پاهایش انداختم و با گریه و زاری گفتم مرا عفو كنید شیخ! ببخشید شرمندهام. شیخ كه با حیرت به حرفهای من گوش میداد، خم شد و دست روی شانههایم گذاشت و از زمین بلندم كرد و گفت: چه شده مرد؟ اشك صورتم را خیس كرده بود. كنار او روی تخت زیر درخت نخل خانهاش نشستم و ماجرای خوابم را برایش تعریف كردم.