ازدواج
وقتی بچه بودم، می خواستم پاسدار بشم. آخر تلویزیون همه اش فیلم انقلابی و جنگی پخش می کرد. به مامان که گفتم، مسخره ام کرد و گفت که دخترها پاسدار نمی شن.
کلاس سوم که رفتم، معلممان گفت برایش انشا بنویسیم که در آینده می خواهیم چه کاره شویم. هیجان زده شدم و در عرض چند دقیقه نوشتم که می خواهم آتش نشان شوم.
بابا می گفت که این بچه خیلی روحیه اش خشنه. مامان برایم کتاب های عاشقانه می خرید. چند تا از ورقهایش را پاره کردم و رویشان شکلهای عجیب و غریب کشیدم. اصلا نقاشی بلد نبودم.
دبیرستان که رفتم، موهایم را با نمره 2 کوتاه کردم. بابا محکم زد پس سرم و گفت احمق. این ادا و اصولها چیه که در میآری؟ مامان نگاهم نکرد. دیگر از دستم خسته شده بود.
دانشگاه قبول شدم. خودم مهندسی معدن را دوست داشتم. مامان ولی مجبورم کرد، مهندس کامپیوتر شوم. خدا دختر خاله لیلا را بکشد. حالم ازش بهم می خورد.
لیسانسم را که گرفتم، دختر خاله لیلا ازدواج کرد. بابا دیگر نگاهم نمی کرد. مامان مجبورم کرد که آشپزی یاد بگیرم. موهایم را بلند کردم. ابروانم را برداشتم. پسر همکار بابا آمد خواستگاری ام. پسر خوش تیپی بود. تک پسر بود و فقط یک خواهر داشت. خواهرش درس نخوانده بود و هیچ کار هنری هم بلد نبود. خوشم اومد.
پسر همکار بابا شد، شوهرم !
برایش غذا میپختم. وقتی که می رفت سر کار، خانه را مرتب می کردم. ظرف می شستم. لباس می شستم. آرایش می کردم. عطر می زدم. خواهر شوهرم می آمد. می خوابیدیم. کاش پسر همکار بابا، زودتر آمده بود خواستگاریم.
فرنوش زنگوئی