برنزه
خوش روی، چشمانی قشنگ، لحنی خوش آهنگ
با قلبی آکنده به جای عشق از سنگ
برق نگاهش، در دلم چون تیر آرش
چشمان او بر هستی ام افکند آتش
او رفت و طوفان، آتشم را شعله ور کرد
طوفان یادش، شعله هایم بیشتر کرد
یاد نوازشها و لبخند و غرورش
لبخند بی حس و تن سرد و غروبش
خوشبویی عطرش، لب و طعم و حرارت
عطر تن مستش، وجودی بیطراوت
اندام، بی نقص، تن، برنزه، روی، چون ماه
پیکر مثال حور، وجاهت، دختر شاه
بسیار ماه و نازنین و بانمک بود
عشقش به قلبم از ازل گویی که حک بود
روزی که اول بار رویش را بدیدم
با شوق بی حدی به سوی او دویدم
عشق و محبت در نگاه یار دیدم
یک بوسه اما از دهان مار چیدم
میعاد گاه : صندلی، پارک، لاله
گفتم که دنیای منی، بی تو محاله
فردای روز عاشقی بی لطف و بد شد
رفت و دلم سوزاند، سوزاندن بلد شد
سر روی شانه، دست در دست، جان مریم
رفتی و اکنون بی تو من در حال مرگم
شهزاده رویای من در شهر تک بود
اما دلم از او و رفتارش به شک بود
هر دم بیادش بودم و هر لحظه دلتنگ
غافل از او از آن همه تزویر و نیرنگ
آشفته ام از هجمه نیرینگ و تزویر
از شعر و از مرهم نهی بر زخم تقدیر
از لحظه ای عشق و دمی خنجر سرودن
از قلب خونین در کف دلدار بودن
از بی سرانجامی و یار و عشق بازی
از اینکه از سنگی بخواهی دل بسازی