0

به سوي حرم

 
amamreza110
amamreza110
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 333
محل سکونت : البرز

به سوي حرم

آروم آروم تو خیابون قدم میزنی اما عجله تو چشمات موج میزنه
انتهای خیابونو نگاه میکنی یک گنبد می‌بینی با دو تا گلدسته
چراغای حرم از دور به شب جلوه‌ای دو چندان بخشیده . چراغای رنگارنگ در اطراف گنبد فراوونه. دوست داری ساعتها نگاشون کنی اما با دیدن این صحنه پاهات قدرت میگیره و با همه توان به سمتش روونه میشی
با خودت فکر میکنی که هنگام وصل شدن چي بگی
چشمتو از گنبد بر نمیداری هر چه جلوتر میروی و نزدیکتر میشی اضطرابت بیشتر میشه
حالا دیگه روبه‌روی حرم ایستادی. نگاه میکینی همون موقع دلت میشکنه و دوست داری آسمون چشماتو به بارون اشک مهمون کنی
قدمات ملایم شده و دیگر اون شتاب اولیه رو نداره آروم آروم پیش میری
صدای مناجات آروم به گوشت میرسه
انگار در حال قدم زدن تو عرش هستی
احساس میکنی که دنیا زیر پای توئه و داری از بالا زمینو نگاه میکنی
همه جا روشنه یک
گنبد طلایی که نور ظاهریش مشهدو روشن کرده و نور واقعیش عالمو روبه روی توئه به سمتش قدم بر میداری گوشه‌ای میشینی و گنبد و گلدسته چراغونی شده رو نگاه میکنی
دل شکستهت شکسته‌تر میشه
بغضت میشکنه
اشکی که ساعتهاست گوشه‌ی چشمت جا گرفته آروم آرام رو گونه‌هات ميريزه و زبان قفل شده‌ت باز میشه
حتما خیلی حرفها با آقایت داری
 
چه می شود که شوم کبوتر حرمت ... که آشیانه کنم بر سایه کرمت
 
 

 
 
  www.asrezohor.blogfa.com   پايگاه تخصصي مهدويت عصرظهور

 

دوشنبه 11 آبان 1388  1:45 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها