0

داستان کوتاه

 
amirbest
amirbest
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 2319
محل سکونت : اصفهان

داستان کوتاه

سافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!! ا

 

مشکل اینجاست که   

 

مدیر تالار عکس های خبری

http://www.rasekhoon.net/Forum/ForumShow-116-1.aspx

 

ما جراتش را نداریم.

 

زندگی پر از اتنخاب است

یک شنبه 3 بهمن 1389  8:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها