0

فریب تاریکی را نخورید

 
mahdiye
mahdiye
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 189
محل سکونت : اصفهان

فریب تاریکی را نخورید

فریب تاریکی پیش از سحر را نخورید

(این داستان در اروپا اتفاق افتاده است)

مردی فقیر و دلسرد بدنبال درست کردن خود زندگی خود بود. از کسانی که قانون جذب را می دانستند و تجربیات مفید داشتند کمک گرفت و مدتی را هم به تمرین جذب ثروت و مثبت اندیشی سپری کرد.
اما کم کم خسته شد. چون فقط به نتایج سطحی نگاه می کرد. بالاخره تسلیم شد و به زندگی خود پایان داد.
چند روز بعد اطلاعیه ای به خانه اش پست شد که در آن نوشته بود ثروتی کلان را از یکی از بستگانش که در شهر دیگری زندگی می کرد به ارث برده است
 
 موفقیت معمولا لحظه ای از راه می رسد که ابدا انتظارش را ندارید

فریب تاریکی پیش از سحر را نباید خورد

زمان رسیدن به اهداف به خود ما بستگی دارد اگر اغلب اوقات بین ما و نیل به اهداف  فاصله زمانی زیادی وجود دارد دلیلش اینست که یا ما خود این فاصله را تدارک دیده ایم یا

اینکه هنوز با خواسته خود یکی نشده ایم و به احساس خاص آن نرسیده ایم

 
هر اتفاقي مي افتد به نفع ماست

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد
   
كه خيلي مغرور ولي عاقل بود
   
يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند
   
ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود
   
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
   
و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
   
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
   
من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
   
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاهباشد
   
وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
   
همه وزيران را صدا زد وگفت
   
وزيران من  هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
   
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
   
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
   
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل
   
كشور جمع كنند و بياوند
   
وزيران هم رفتند و آوردند
   
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي
   
بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
   
هر كسي به چيزي گفت
   
باز هم شاهخوشش نيامد

    تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
   
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
   
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
   
همه خنديدند و گفتند تو و جمله
   
اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
   
خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را
   
راضي كند كه وارد دربار شود
   
شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
   
پير مرد گفت
   
جمله من اينست
    "
هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
   
شاه به فكررفت
   
و خيلي از اين جمله استقبال كرد
   
و جايزه را به پير مرد داد
   
پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
   
شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
   
تو سر من كلاه گذاشتي
   
پير مرد گفت نه پسرم
   
به نفع تو هم شد
   
چون تو بهترين جمله جهان را يافتي


   
پس از اين حرف پير مرد رفت
   
شاه خيلي خوشحال بود
   
كه بهترين جمله جهان را دارد
   
و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
   
از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد
   
ميگفت
   
هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
   
تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند
   
كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
   
تا اينكه يه روز
   
پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان
   
چاقو در رفت و دوتا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد
   
شاه ناراحت شد و درد مند
   
وزيرش به او گفت
   
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
   
شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو
   
ميگوئي كه به نفع ما شده
   
به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان
   
بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

    چند روزي گذشت 

 يك روز پادشاه به شكار رفت
   
و در جنگل گم شد
   
تنهاي تنها بود
   
ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند
   
و مي خواستند او را بخورند
   
شاه را بستند و او را لخت كردند
   
اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه
   
خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد
   
ولي پادشه دو تا انگشت نداشت
   
پس او را ول كردند تا برود

    شاه به دربار باز گشت
   
و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند
   
وزير آمد نزد شاه و گفت
   
با من چه كار داري؟
   
شاه به وزير خنديد و گفت
   
اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود
   
من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي
   
اين چه نفعي است
   
شاه اين راگفت واو را مسخره كرد

    وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
   
شاه گفت چطور؟
   
وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد
   
ولي آنجا من نبودم
   
اگر مي بودم آنها مرا ميخوردند
   
پس به نفع من هم بوده است
   
وزير اين را گفت و رفت

    ~~~~~~~~~
   
نكته اخلاقي
   
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست

    اگر اين جمله را قبول داشته باشيد

     و آن را با ور كنيد

     ميفهميد كه چه ميگويم 

    من به اين جمله ايمان 100% دارم


 
 

باران خواهد باريد ... باران خواهد باريد

و من زير باران خيس ميشوم

نياز دارم پاک شوم فراموش شوم

 

 
 

خيسم از خوشبختي 

چتري دهيد مرا!!!  

دوشنبه 11 آبان 1388  11:07 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها