0

زنگ آویز بمان...

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

زنگ آویز بمان...

 

در پی آنم که زنگ آویزی باشم...

 

زنگ آویز تابستانی در خانه کوچک زندگی عزیزانم...

 

زنگ آویزی در گوشه ائی دنج و آرام...

 

که گاه گاهی...

 

تنها گاه گاهی به بهانه نسیم ملایم تابستانی نجوا کنم با صاحب خانه...

 

هم نشین آسمان...آفتاب...نسیم...

 

هم دم تنهائی های صاحب خانه...

 

به سهم خود قانع باشم...

 

نمی خواهم همه چیز آن خانه باشم...

 

همه چیز بودن اسارت می آورد...

 

من به زنگ آویز بودن خویش قانعم...

 

زنگ آویز در نهایت سادگی ارزشمند است...

 

همانند زنگ آویز که باد و نسیم را در قلبش معنائی دوباره می بخشد...

 

نمی دانم در قلب زنگ آویز چه می گذرد که تند باد و نسیم را یکی می پندارد...

 

از هر دو نوائی خوش می آفریند...

 

جیرینگ جیرینگ جیرینگ...

 

ای کاش من هم یک زنگ آویز بودم تا همه چیز در قلب پاکم معنائی تازه می یافت

 

معنائی که وجودم را معصومانه تر از همیشه گرداند

 

و به عزیز صاحب خانه آرامش بخشد

 

امنیت سپارد...

 

کلام زنگ آویز به غایت کوتاه است و آرام...

 

تنها زمزه ای که گوش صاحب خانه را به نوایش نیوشا می گرداند...

 

اسارتی در کار نیست ...

 

خسته نمی شوند از هم...

 

هر چه هست احساس است و عاطفه و نرمش میان صاحب خانه و زنگ آویز...

 

آوایش نهیب نیست که دل صاحب خانه را بلرزاند...

 

گاه گاه است و به موقع و آرام...

 

انگار زنگ آویز با تمام کوچکی اش روی چشم صاحب خانه جا دارد...

 

همین است قصه آرام زندگی...

 

زنگ آویز باش و زنگ آویز بمان ...

 

برای خودت تا همه چیز را به مثابه ی زمزمه خداوند بینگاری ...

 

برای عزیزانت تا روی چشمشان بگذارند تو را با تمام سادگی ات...

 

و برای خدا تا به وجود معصوم و ساده ات بنازد

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 3 بهمن 1389  3:43 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها