0

سر بریده

 
zeinab_p
zeinab_p
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 355
محل سکونت : خراسان رضوی

سر بریده

راهبى مسيحى، در يكى از شهرهاى شام در صومعه اى زندگى مى كرد. وقتى جريان كربلا اتفاق افتاد و امام حسين (ع) و فرزندان و ياران فداكارش ‍ مظلومانه به شهادت رسيدند، دشمنان خونخوار، سرهاى شهدا را از تن جدا نموده و آنها را بر سر نيزه نصب كردند و به طرف شام به راه افتادند تا سرهاى مقدس را براى يزيد ببرند.
لشكريان يزيد، در راه از كنار صومعه آن راهب گذشتند. راهب از دور چشمش به سرهاى بريده افتاد، نورانيت و عظمت معنوى يكى از سرها، نظرش را جلب كرد. فهميد كه اين بشر، از مردم عادى نيست بلكه فردى الهى و بنده خاص و برگزيده خداوند مى باشد. به همين دليل سراسيمه از صومعه بيرون آمد و به طرف لشكر رفت و پرسيد رئيس اين لشكر كيست ؟ لشكريان شمر را به او نشان دادند. راهب به طرف وى رفت و پرسيد: شما امشب در اين جا مى مانيد؟ او گفت : آرى . راهب گفت : ممكن است اين سر بريده امشب نزد من باشد؟ شمر گفت : ما چنين كارى نمى كنيم ؛ زيرا اين سر بسيار عزيز است ، اگر آن را به يزيد بدهيم ، به ما جايزه فراوانى مى دهد.
راهب گفت : تمام دارائى من دوازده هزار درهم است ، آن را به شما مى دهم ، به شرط آن كه اين سر يك شب مهمان من باشد. آنها قبول كردند. پول را داد و سر مقدس سيدالشهدا(ع ) را گرفت و برد و آن را با گلاب شستشو داد و در همان حال آن را مى بوسيد و گريه مى كرد و مى گفت :
اى آقا! آقاى من ! مى دانم كه تو بزرگى ، تو مظلومى ، اين چه جنايتى بود كه آنها مرتكب شدند؟
راهب آن شب با آن سر بريده مقدس راز و نياز كرد. كسى نمى داند بين آن دو چه صحبتهايى رد و بدل شد، فقط همين كه روز بعد به بركت آن سر مقدس ، او اسلام آورد و در زمره نيكوكاران وارد شد.

از کتاب عاقبت بخیران عالم

مولف: علی محمد عبداللهی

به کانال تلگرام "دوستداران کتاب" بپیوندید

من کتاب های خوبی رو که خوندم تو این کانال معرفی میکنم همراه با مطالب مفید دیگر

دوستداران کتاب

@bookworms2

یک شنبه 3 بهمن 1389  12:56 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها