تو رفته ای و امید مرا با خویشتن برده ای
چه حسرتی که به دل از درد دوریت مانده
چه روزگار لطیفی که صدای قهقه ی مستانه ات دلم به اهتزاز می آورد
و من چه کودکانه عشق خویش از تو پنهان می نمودم
و حیا چه ماهرانه بین ما دیوار کشید
کاشکی می توانستم سیر نوازشت کنم
ای کاش می توانستی سیر نوازشم کنی
آری این تمام نیاز ما دو تن بود
افسوس که تو رفتی و عقده نیاز من به نوازش تو هر از گاهی
چه وحشیانه سر می زند !
زخم چرکین حسرت وصل تو مرا از پای درمی آورد
ای بی خبر زالتهاباتم
باز آ !!!
بابک آذرشب- بناب
8/7/89