0

اين مرد ديوانه است

 
hemmatmehdi
hemmatmehdi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 824
محل سکونت : تهران

اين مرد ديوانه است

 


اين مرد ديوانه است

 

Join Gevo Group

 

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

 

شیخ احوال بهلول را پرسید؛ گفتند او مردی دیوانه است!

 

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

 

شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد.

 

بهلول جواب سلام او را داده پرسید: چه کسی؟ گفت: منم شیخ جنید بغدادی. گفت: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

گفت: آری . گفت: طعام چگونه می‌خوری؟

گفت: اول "بسم الله" می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک بر می‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم "بسم الله" می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم .....

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و گفت: تو می‌خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی!

پس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست را از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید: چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود نمی‌داند.

بهلول گفت: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ گفت: آری پرسید: چگونه سخن می‌گویی؟

گفت: سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شون و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی!

پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت، مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز بدنبال او رفت تا به او رسید.

بهلول گفت: از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

گفت: آری. گفت: چگونه می‌خوابی؟

گفت: چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می‌شوم، و پس از آن آداب خوابیدن را بیان کرد.

بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی!

خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربة الی الله مرا بیاموز

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی ترا بیاموزم ...

بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب بجا آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود ...

گفت جزاک الله خیرا

بهلول ادامه داد: و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی و بال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است، اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد ...

جمعه 1 بهمن 1389  2:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها