0

امنیت، آزاد و نان

 
navidxz
navidxz
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 181
محل سکونت : بوشهر

امنیت، آزاد و نان

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت .

دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند :...

ادامه مطلب ...

جمعه 1 بهمن 1389  12:18 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها