ماه محرم، ماه دلتنگي است. دلتنگي شيعه بر غربت حسين و تنهايي زينب. تصور كنيد اين دلتنگي براي اسيري كه به عشق كربلا پا در ميدان جنگ گذاشته باشد و دست روزگار اسارت را برايش رقم زده باشد، چقدر مضاعف است.
ماه محرم كه از راه مي رسيد، اردوگاه اسرا، غمگين ترين روزهاي اسارت را به خود مي ديد. روزهايي كه همدردی اسرا، با خرابه نشينان شام به اوج مي رسيد. ذكر مصائب ابا عبدالله (ع) و تلخ كامي كاروان اسرا در مسير كربلا تا شام، البته صبر و پايداري اسرا را افزايش مي داد، زير اسراء خود را عقبه همان كارواني مي ديدند كه منزل به منزل با تازيانه همراهي شدند.
***
در گذشته وقتي توی مجلس روضه ، مصيبت خوان بالای منبر، ماجراي فرود آمدن تازيانه بر سر و روي كودكان امام حسين (ع) را روايت مي كرد، هميشه كسي انگار به من مي گفت: آخر سربازان ابن زياد چقدر بايد سنگدل باشند كه شلاق بر بدن طفل اسير بزنند؟ بعد براي خودم نتيجه مي گرفتم كه يحتمل اين هم از تحريفات عاشورا است، اين گذشت تا آن روز در اردوگاه اتفاقي افتاد كه باورم شد، آن چه باور نداشتم.
***
ماه محرم بود. سيد جواد حسيني را از بيمارستان شهر رمادی به اردوگاه آورده بودند. سيد جواد تازه از كودكي به نوجواني پاگذاشته بود. كم كم خط سبزي پشت لبانش مي دميد و با این حال هيچ مویي هنوز روي صورتش نرسته بود. نيمه شبي دل درد امان سيد كوچولوي اردوگاه را بريد، روز بعد عازم بيمارستان شد و آن جا معلوم گشت آپاندیسش سرباز كرده و بايد عمل بشود و شده بود. با همان بخيه ها و زخم های تازه فرستاده بودنش اردوگاه، درست روزي كه اردوگاه متشنج بود و عراقي ها هر كسي را به بهانه اي به تازيانه مي بستند.
از قضا در آن ميان قرعه كتك به نام سيد جواد افتاد. همين كه سرباز عراقي يقه اش را گرفت و كابلش را بالا برد، همه اسرا هم صدا فرياد زدند: نزن، نزن، او مجروح است، تازه عمل كرده! اما سرباز بي رحم عراقي كه خوب هم مي فهميد سيد جواد براي چه دائم دستش را روي شكمش گذاشته و با قامتي خميده را مي رود، هيچ دلش به حال او نسوخت و با مشت و لگد و كابل به جانش افتاد. سيد كوچولوي اردوگاه مظلومانه دستانش را روی بخیه هایش گرفته بود و ديگر دستي نداشت كه در مقابل ضربات كابل حفاظ سر و صورتش باشد.
با ديدن آن منظره تكان عجيبي خوردم. ياد فرزندان خردسال امام حسين در بند سربازان بی رحم ابن زياد، طوفان شد و توي ذهنم پيچيد. باورم شد وقتي پس از هزار سال ، بازمانده اي ناخلف از لشكر كوفيان اين همه شقي و سنگدل است، پس سربازان پسر مرجانه و عمرسعد كه جرثومه شقاوت و بي رحمي بودند که جای خود داشته اند.
حالا هر سال شام غريبان كه مي شود و قطار اشتران بي جماز و كودكان يتيم از ميدان ذهنم با دستان بسته عبور مي كنند، در انتهاي صف اسيران كربلا، يك سيد نوجوان هم با تني مجروح و قدي نيمه افراشته راه مي رود. او سيد جواد حسيني است. بچه ی یزد .