آخرین وداع
نزدیکترین جبهه دشمن به اهواز، روستای «حردان» بود که حدود 8 کیلومتر با اهواز فاصله داشت. الحمدالله اواخر آبان ماه 1359، با شجاعت و تهوری که رزمندگان اسلام از خود نشان دادند، دشمن بعثی با شتابزدگی، اقدام به عقبنشینی گستردهای در این جبهه کرد. این امتیاز بسیار خوبی بود که در آن شرایط بحرانی که دشمن در صدد پیشروی به سوی اهواز بود، با تمام تجهیزات نظامی، این پیروزی را برادران ما در جنگهای نامنظم به فرماندهی دکتر چمران به دست آوردند بدون اینکه کمترین حرکت نظامی منظم انجام پذیرد.
دکتر ضمن تشویق این گروه که سرگروهی آن را به عهده داشتم، با کمتر شدن نگرانیها از حمله دشمن از این جبهه به اهواز، دکتر پیشنهاد رفتن این گروه را به ارتفاع اللهاکبر که این ارتفاعات کاملا اشراف بر سوسنگرد و بستان داشت، دادند. به دستور دکتر، قبل از انتقال گروه، شخصا برای شناسایی منطقه راهی جبهه بستان و ارتفاعات اللهاکبر شدم. پس از بررسی از منطقه، گزارشی از موقعیت دشمن خدمت دکتر تقدیم کردم. در نشستی که با ایشان داشتیم، نتیجه این شد که برای فراهم آمدن زمینه آزادسازی بستان، ابتدا باید ارتفاعات شمالی بستان که کاملا مشرف بر بستان میباشد، از لوث وجود پلید دشمن پاکسازی شود و با توجه به اینکه نیروهای دشمن اشغالگر بعثی در بالاترین ارتفاعات این منطقه مستقر بود،پیشنهاد دکتر این شد که اگر گروه میباید با حمله فریبندهای از جبههای خلاف جبهه اصلی، دشمن را متوجه خود کند و بعد از سرگرم شدن دشمن به این حمله فرعی که کاملا جنبه فریبندگی داشت، حمله اصلی را همه نیروها از ارتش و سپاه و جنگهای نامنظم با هماهنگی به فرماندهی سردار شهید دکتر چمران آغاز کنند. به پیشنهاد دکتر، حمله فریبنده به گروه ما محول شد که فکر میکنم گروه 19 از گروههای جنگهای نامنظم به فرماندهی دکتر بود.
البته گروهی را که عهدهدار حمله فریبنده میشد، گروه طعمه مینامیدند، زیرا این گروه برای غافلگیر کردن دشمن، خود را طعمه دشمن قرار میدادند تا حمله اصلی، پیروزی لازم را با غافلگیر کردن دشمن به دست آورد.
به هر حال بعد از سه روز استراحت نیرو، گروه عازم جبهه اللهاکبر برای انجام یک عملیات درواقع انتحاری شد و دکتر چمران هم فرماندهی یک عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران و نیروهای جنگهای نامنظم را عهدهدار شدند.
هنگام حرکت گروه طعمه فرا رسید. وقتی خواستم برای خداحافظی خدمت دکتر برسم، ایشان صورتم را بوسید، قطرات اشک این سردار به روی گونههایم چکید و با کمال صلابت و اقتدار، اظهار داشت: «راهی که پیش گرفتهای، یقینا شهادت را به همراه خواهد داشت». شهادتم را تبریک گفت و اظهار داشت: «راهی است که همه تا پیروزی در پیش خواهیم داشت».
این کلام برخاسته از ایمان و عمق جان این عارف بزرگوار، آنچنان اثر مثتبی در همه ما از گروه از خود باقی گذاشت که همگی بیپروا به قصد مبارزه با دشمن در دل نیروی بعثی حرکت کردیم. دقیقا به یاد دارم به جای آنکه نگران مرگ و کشته شدن باشیم و به از دست دادن زندگی خود اندیشه کنیم، همه گروه، مشتاق شهادت بودند و سحرگاه که در قلب دشمن قرار گرفتند و به خطر جدیتری همه را تهدید مینمود برادرانمان در استقبال از مرگ از هم سبقت میگرفتند و با آنکه بیش از 50 کیلومتر همگی از فرمانده خود ـ دکتر ـ فاصله گرفته بودیم،کلام به حق و باصلابت این سردار عارف در گوش جان همه طنینانداز بود و گروه را در آن لحظههای پایانی حیات فرماندهی میکرد.
تبيان