0

خاطرات دفاع مقدس

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

خاطرات دفاع مقدس

خاطرات عملیات فتح المبین - سپهبد شهیدعلی صیاد شیرازی
 
« نمی دانم آزمایش کرده اید وقتی مهمانی بر انسان وارد می شود هم از دید مهمان و هم از دید میزبان چه حالی است من برای اینکه مقدمه حرف خودم را بگویم این را تنظیم کردم بادیدار به یادماندنی خودم و همراهانم قبل از اینکه ما وارد منطقه و ماموریت افتخاری 2 معارف جنگ شویم روز پنج شنبه گذشته مخصوصا سفری را انجام دادم تا محلها را بررسی کنم و ببینم وضعیت چطور است محلهایی که دیدم .1 نقطه رابیه و میش داغ .2 عین خوش و دهلران .3 جسر نادری و پل کرخه .4 دامنه ارتفاعات ابوصلیبیخات .
اینجا سومین نقطه ای بود که وارد شدیم . وقتی فرماندهی و عقیدتی به استقبال ما آمدند گفتند محل پذیرایی ما حسینیه سیدالشهدا است با شنیدن این خبر صفایی وجودم را فرا گرفت که از بیان آن ناتوانم . اینجا رزمندگانی زندگی می کردند و گریه می کردند که به خدا نزدیک بودند. این صفا کجاست عملیات فتح المبین عملیات سراپا حماسه . ایثار و معنویت بود. با دلایل و مدارک لازم ثابت می کنم که نقطه اوج رزمندگان برای جنگیدن در راه خدا عملیات فتح المبین بود در قیاس با عملیات بیت المقدس شاید گفته شود کوچک تر است اما باید ارزیابی کرد و دید که چقدر به خدا نزدیک شدیم . باید دید چقدر بهتر خدا را دیدیم (ما در این عملیات ) بهتر دیدیم و دانستیم که شخصیت ما در نظام چیست عطش جنگیدن در راه خدا پیدا بود. چرا که این عملیات با نام یا زهرا(س ) آغاز شد و به برکت این نام خدا می داند که چه به وجودآمد عملیات فتح المبین نتیجه سه ماه تلاش مستمر بود. بعد از سه ماه تلاش موفق شدیم به تدبیر برسیم . قرار بود در این عملیات . در فضای 60 * 40 کیلومتر از چهار محور : .1 جسرنادری .2 محور ممله و پادگان عین خوش .3 محور شوش .4 محور تنگ رقابیه از طرف تنگ زلیجان و ارتفاعات میش داغ عمل کنیم . قرارگاه لشگر 77 ثامن الائمه که از چهره ها و یگانهای سرافراز ارتش و رزمندگان اسلام است در هفت تپه مستقر بود عقبه اش و یگانهایش در غرب کرخه بودند . در کنار آن همرزمان از سپاه تیپ 17 قم تیپ حضرت سجاد و گردانهای مختلف حضور داشتند و همه آماده عملیات بودند. یک روز در هفت تپه جلسه داشتیم . همه فرماندهان بودند و پیشرفت کار را در قرارگاه کربلا کنترل می کردیم و جایی که لازم بود هدایت می کردیم . جلسه عجیبی شد. برادران ارتش و سپاه یک یک آمدندو گزارش دادند. همه گزارشها منفی بود و مایوس کننده . جو بسیار نگران کننده ای به وجود آمد. نوبت رسید به برادر عزیز صفار از قرارگاه فجر از سوی سپاه که فرمانده تیپ 12 قم بود . با تواضع گفت : « از شما تعجب می کنم از حال شما مگر ما با توکل به خدا جلو نیامدیم » جوان 22 ـ 23 ساله ای در مقابل اساتید و فرماندهان می ایستد یک دفعه جو جلسه تغییر می کند. شرمنده می شوم ایشان گزارش می دهد و میزان پیشرفت شناسایی خودش را می گوید جلسه قوت قلب گرفت چهار راه بحث بر سر این بود که از کجا شروع کنیم ارتش می گفت از جسر نادری و از قرارگاه فتح و سپاه می گفت نه از چهار محور با هم باید شروع کرد. من همرزمان ارتش را صدا کردم و گفتم از هر چهار محور عمل می کنیم . برای عملیات آماده شدیم . کارشناسان گفتند نور ماه برای حمله مناسب نیست چون کارشناس بودند پذیرفتیم . گر چه مایل نبودیم تا آمدیم تصمیم گرفتیم که آماده شویم . دیدیم از قرارگاه فجر تماس گرفتند که دشمن آتش سنگینی را شروع کرده و به ما فشار می آورد. از یک طرف فشار دشمن و از طرف دیگر کمبود مهمات همه را نگران کرده بود آمدیم دفع کنیم دیدیم دشمن از رقابیه جلو آمده حالت عجیبی پیش آمد. از طرح سه ماهه ما اصلا دو محورش خراب شد چه باید می کردیم در قرارگاه کربلا به این نتیجه رسیدیم که باید نزد فرماندهی کل قوا برویم و دو تا سئوال مطرح کنیم . .1 چه باید کرد .2 برای این طرح ناقص ما استخاره کنید . بین من و سردار رضایی هماهنگی شد که من در منطقه بمانم و سردار رضایی به تهران برود.

قبل از دوازده و نیم بود که از ابوغریب خبر دادند دشمن باچند تانک آمده . من پایم رغبت ندادکه بروم پای بی سیم که بگویم برگردند. گفتم: شاید ارتشی هاگوش کنند (بدلیل سلسله مراتب نظام ) ولی با تک تک فرماندهان صحبت کردم گفتند قلب ما قوی است . ساعت 12 و نیم یک و نیم 2 و نیم شد و اینها همین طور پیش می رفتند ساعت 3 و نیم صبح که شد دیدم گفتند ما بیست متری دشمن هستیم رمز عملیات را با قدرت کامل گفتیم بعد از اعلام فرمان حمله تمام فرماندهان و عناصر ستاد رو به قبله دعای توسل خواندند چه دعایی ! چه ضجه هایی ! چه زاری بود هر کس به حال خودش گریه می کرد هر لحظه بر شدت گریه اضافه می شد که من سر و صدای بی سیم را نزدیک صبح شنیدم فکر کردم گیر افتاده اند گفتند ما فرمانده تیپ را گرفتیم و بعد هی اسیر بود که به عقب می آمد. هر چه می پرسیدیم که چی شده هیچ کس جواب نمی داد. گرفتار بودند آخر. گفتیم فرمانده تیپ دشمن را بیاورند. فرمانده تیپ گفت : « ما می دانستیم بعد از توفیق در مرحله اول شما حتما حمله می کنید این بود که به همه گفتم آماده باشند همه آماده پشت تیربار و در سنگرها بودند . تا اینکه ساعت 3 شد دیدیم خبری نشد . ما گفتیم ساعت 3 حمله نکردید پس دیگر حمله نمی کنید لذا به همه استراحت دادیم . خود من آن قدر احساس اطمینان می کردم که با لباس زیر خوابیدم بعد دیدم طرف رانم درد می کند (مرا می زدند که بیدار شوم و بعد هم اسیر شدم ). » مواضع دشمن به سرعت سقوط می کرد قرارگاه فرج و قرارگاه نصر این منطقه را گرفتند ابتکار عمل از دست ما خارج شده بود. ما هر جا را می گفتیم بگیرید می گفتند ما از آنجا رد شدیم به سردار رضایی گفتم اینجا جای ما نیست و رفتیم جلو. تا چنانچه سوار بر وانت رفتیم و بعد تا تنگه برغازه آمدیم گلوله تانک دشمن جلو ما را گرفت . بیست متری ما خورد و ما پریدیم بیرون . عملیات حماسه انگیز با آزادسازی دو هزار کیلومتر از خاک و شانزده هزار اسیر به پایان رسید.

بعد از عملیات فتح المبین اواخر مسئولیت خودم در فرماندهی نیروی زمینی احساسی به من دست داد که یک تیپ به نام حضرت ابوالفضل با سه گردان تشکیل دهم و افسران و درجه داران ایمانی وارد آن شوند و این تیپ طوری بگیرد و خیالمان راحت شود. تیپ حضرت ابوالفضل تشکیل شد ،باسه گردان . برای اینکه از مجموعه های خوبی برخوردار شوند به مهندسی نزاجا پانزده روز مهلت دادیم که یک حسینیه بسازد و این فضا و اطرافش را که می بینید در عرض پانزده روز به وجود آمد. آمدم فرماندهی تیپ را خودم برعهده گرفتم تا فرماندهی نیروی زمینی احساس کند این تیپ برای خودش است . وقتی نماینده امام در شورای عالی دفاع شدم این تیپ منحل شد. شب انحلال من در تهران بودم . وقتی خبر انحلال آن را دادند حال عجیبی پیدا کردم . مانند شب عاشورای امام حسین (علیه السلام ) شد و اکنون من از فرماندهی تیپ تشکر می کنم و حسینیه تیپ اینجا باید بماند به این [عنوان آثار جنگ من به تیپ 45 تبریک می گویم . از صمیم قلب می خواهم که قدر این نعمت را بدانند . بایستی به مرور و به تدریج وضع بهتری پیدا کند. »
پنج شنبه 30 دی 1389  8:08 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مصاحبه با فرمانده ناوچه جاوید جوشن
 
28 فروردین ماه 1367، ناوچه جوشن مأموریت یافت تا تعدادی از نفتکش های ایرانی را از جزیره خارک تا دهانه خلیج فارس اسکورت کند. این ناوچه، عملیات مذکور را از بعدازظهر همان روز آغاز کرد که تا ساعت 5 صبح روز بعد یعنی 29 فروردین ادامه یافت. در طول این مسیر و طی چندین مرحله، هواپیماهای دشمن قصد تعرض به این نفتکش ها را داشتند که هر بار با تیراندازی و پدافند ایذایی ناوچه جوشن، مجبور به ترک منطقه می شدند و سرانجام تمام نفتکش ها به سلامت از دهانه خلیج فارس خارج شدند
 
 
28 فروردین ماه 1367، ناوچه جوشن مأموریت یافت تا تعدادی از نفتکش های ایرانی را از جزیره خارک تا دهانه خلیج فارس اسکورت کند. این ناوچه، عملیات مذکور را از بعدازظهر همان روز آغاز کرد که تا ساعت 5 صبح روز بعد یعنی 29 فروردین ادامه یافت. در طول این مسیر و طی چندین مرحله، هواپیماهای دشمن قصد تعرض به این نفتکش ها را داشتند که هر بار با تیراندازی و پدافند ایذایی ناوچه جوشن، مجبور به ترک منطقه می شدند و سرانجام تمام نفتکش ها به سلامت از دهانه خلیج فارس خارج شدند. ناوچه جوشن درحال برگشت به منطقه یکم دریایی بندرعباس، مأموریتی تازه یافت و آن اطلاع یافتن از حمله نظامیان متجاوز آمریکایی به سکوهای نفتی نصر و سلمان بود. چگونگی این عملیات شکوهمند را که به جاودانگی ناوچه جوشن و پرسنل غیور و جان برکف این ناوچه منجر شد، از زبان ناخدا یکم بازنشسته "عباس ملک" فرمانده ناوچه جاوید جوشن می خوانیم:

س: ناخدا ملک! چگونه از حمله آمریکا به سکوهای نفتی کشورمان اطلاع یافتید؟ رویارویی ناوچه جوشن با نیروی دریایی آمریکا چطور آغاز شد؟
ج: پس از اتمام عملیات اسکورت نفتکش ها، به پایگاه خود در منطقه یکم دریایی بندرعباس بازمی گشتیم که حدود ساعت هفت صبح از طریق پایگاه خبردار شدیم که در نزدیکی های جزیره کیش، ناوهای آمریکایی به سکوهای نفتی «نصر» و «سلمان» که در جنوب غربی جزیره سیری قرار دارند، حمله کرده اند. طبق دستوری که به ما داده بودند آماده شدیم و مسیر خود را به طرف منطقه مورد نظر عوض کردیم. حدود ساعت یازده و ربع بود که افسر عملیات و افسر مخابرات به من اطلاع دادند که دستگاه های مخابراتی ما عمل نمی کنند و از کار افتاده اند. بلافاصله به اتفاق افسر مخابرات و الکترونیک به اتاق مخابرات رفتیم. تمام سیستم های مخابراتی را بررسی کردیم و متوجه شدیم که ایراد از خود دستگاه ها نیست. چون تا آن زمان جنگ های الکترونیکی برای ما پیش نیامده بود، متعجب بودیم که چگونه دستگاه ها از کار افتاده اند.
در همین وضعیت بسر می بردیم و حدودآ ده دقیقه ای از این موضوع گذشته بود که 5 یا 6 فروند هواپیما و هلی کوپتر در اطراف ناوچه ظاهر شدند که البته هواپیماها در سطح بالایی پرواز می کردند. در آن زمان حدودآ 20 مایل از جزیره سیری دور شده بودیم و تقریبآ 30 تا 35 مایل با سکوهای «نصر» و «سلمان» فاصله داشتیم. در این موقع یکی از هلی کوپترها سعی کرد به ما نزدیک شود. ما در این شرایط سیستمی به نام گارد داشتیم که از طریق آن با خلبان هلی کوپتر تماس گرفتیم و به او یادآور شدیم که طبق قوانین بین المللی و با توجه به شرایط جنگی منطقه و ناشناس بودن هلی کوپتر، بیشتر از 5 مایل نمی تواند به ما نزدیک شود. خلبان هم در جواب گفت: من هلی کوپتر ناشناس نیستم. من هلی کوپتر نیروی دریایی آمریکا هستم و به شما اخطار می دهم که ناوچه را متوقف کنید و تمام افراد را به روی قایق های نجات منتقل کنید.
بعد از شنیدن پیام، بلافاصله آژیر محل جنگ را به صدا درآوردم و بچه ها به محل های از پیش تعیین شده خود رفتند. البته بچه ها از قبل هم آماده بودند. ولی با این اعلام، آمادگی صددرصد برای موقعیت جنگی پیدا کردند که این مسئله حدود 7 تا 8 دقیقه به طول انجامید. در این هنگام متوجه شدم که کسی بر روی مدار، من را به زبان انگلیسی صدا می کند و می گوید: من فرمانده ناوگان نیروی دریایی آمریکا هستم و به شما اخطار می کنم که متوقف شوید و کشتی را از نفرات تخلیه کنید. من در جواب با لحنی جدی به او گفتم: اینجا خلیج فارس است ومن از شما دستور نمی گیرم و طبق برنامه ای که دارم باید برای نجات نفراتی که بر روی سکو قرار گرفته اند، به سوی سکوهای نفتی بروم. آنها گفتند: شما درمحاصره کامل هستید و بهتر است که به حرف ما گوش بدهید. من مجددآ در جواب گفتم: اینجا خلیج فارس است و شما حق هیچگونه دخالتی در امور کشور مرا ندارید و لازم است که شما منطقه را ترک کنید. این صحبت ها حدود یک ربع طول کشید. جو عجیبی به وجود آمده بود. برای درگیرشدن و یا ادامه مسیر و یا هر اقدام دیگری، نیاز به برقراری ارتباط بود و ما متأسفانه حتی با جزیره سیری که در نزدیکی ما قرار داشت نیز ارتباطی نداشتیم. در این شرایط حساس، با پرسنل مشورت کردم و با اینکه همه می دانستند تنها هستیم و از هر طرف مورد محاصره آمریکایی ها قرار داریم، با کمال شجاعت گفتند که حاضرند تا پای جان از کشتی حفاظت کنند.
ناوگان نیروی دریایی آمریکا دست بردار نبود و مرتب اخطار می داد و ما هم به راه خود ادامه می دادیم تا اینکه مکالمه من با فرمانده ناوگان نیروی دریایی آمریکا به مشاجره لفظی کشید و من به او گفتم: شما باید منطقه را ترک کنید و من مأموریت خودم را انجام خواهم داد. در این زمان، از آن طرف خط یک نفر پشت دستگاه بیسیم آمد و به زبان فارسی شروع کرد به صحبت کردن و گفت: هرچه که به شما دستور داده می شود اجرا کنید، اگر شما تسلیم شوید، آن دسته از نفرات که مایل باشند می توانند با ما به آمریکا بیایند تا ما در آنجا به آنها کار و امکاناتی که می خواهند بدهیم و آن دسته از افراد هم که مایل به این کار نیستند، می توانند به ایران برگردند. من هم در جواب مجددآ گفتم: ما به مأموریت خود ادامه خواهیم داد. در این شرایط، آمریکایی ها از متوقف کردن ناوچه جوشن ناامید شدند و اولین موشک بلافاصله بعد از آخرین مکالمه ما (حدود ساعت 12 و 30 دقیقه) به طرف ما شلیک شد. با سیستم های چفی که داشتیم، توانستیم این موشک را حدود 200 یاردی از ناوچه منحرف کنیم. با نزدیک شدن اولین هلی کوپتر به ناوچه، دستور آتش دادم که مورد اصابت قرارگرفت و سقوط کرد. بقیه هلی کوپترها، با دیدن این موقعیت از ناوچه فاصله گرفتند و هواپیماهایی هم که در اطراف ما بودند، فاصله خود را با ما بیشتر کردند.
در این موقع متوجه شدم که ناوهای آمریکایی ازطرف غرب جزیره سیری ما را قفل موشکی کردند و بعد بار دیگر با ما تماس برقرار کرده و گفتند: سرسختی به خرج ندهید. درغیر این صورت نابود خواهید شد. من در جواب گفتم: من می دانم که ما را در جهت غربی قفل موشکی کرده اید و بهتر آن است که ما را به حال خود رها کنید تا مأموریت خود را ادامه دهیم. کاپیتان آمریکایی از من پرسید: هنوز سیستم های شما کار می کند؟ برای آنها شگفت آور بود که چطور با این شرایط سیستم های الکترونیکی ما هنوز از کار نیفتاده است. چرا که ما توانسته بودیم سمت و جهت قفل موشکی آنها را تشخیص دهیم.
در حین این صحبت ها بود که آنها دومین موشک خود را به سوی ما پرتاب کردند. با دیدن موشک دستور شلیک بسوی آن را دادم ولی به خاطر سرعت بالایی که داشت عملآ این کار بی فایده بود. موشک وارد بدنه ناوچه شد، از بین چهار لانچه پرتاب موشک گذشت و دست آخر در موتورخانه منفجر شد. با این انفجار 25 ترکش به بدن من اصابت کرد. اولین چیزی که بعد از این اصابت دیدم روی کفشم بود که حدود 5 سانتیمتر شکافته شده بود. ولی متوجه زخم خوردگی بقیه جاهای بدنم نشدم. شهید ناو سروان "زارع نعمتی" که جانشین من بود و از ناحیه گردن مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود، دست خود را به بغل ناوچه گرفت، روی پله نشست و در همانجا به لقاالله پیوست. خدا رحمتش کند.
من وارد پل فرماندهی شدم تا اوضاع ناوچه را بررسی کنم. با اتاق مخابرات تماس گرفتم که تماس قطع بود. بعد با اتاق عملیات تماس گرفتم. اما تمام ارتباط ها قطع شده و موتورخانه از کار افتاده بود. از پل فرماندهی بیرون آمدم و در سینه ناوچه در کنار توپ ایستادم. خدا رحمت کند افسر عملیات ناوچه جوشن را (شهید ابراهیم حرآبادی)، ایشان از راه رسید و گفت: ناوچه از ناحیه موتورخانه مورد اصابت موشک قرار گرفته است. به او گفتم: به افسر مهندس بگو میزان صدمات وارده را اعلام کند تا بتوانیم از ادامه خسارت به ناوچه جلوگیری کنیم. سومین موشک که از نوع استاندارد بود، به سوی ما شلیک شد و پرسنل قهرمان ناوچه جوشن با اجرای آتش سعی در انهدام آن داشتند که موفق نشدند و موشک به پل فرماندهی اصابت نمود. من و چند نفر از پرسنل به داخل آب پرتاب شدیم. بلافاصله موشک های چهارم و پنجم هم به ناوچه اصابت کردند و دود و آتش آن را فرا گرفت. به پرسنلی که روی ناوچه بودند گفتم تا خود را داخل آب بیندازند. تعدادی از بچه ها که رمقی در تن داشتند، به دوستانشان کمک می کردند تا خود را به داخل آب بیندازند. ولی آنهایی که شهید شده بودند، با ناوچه جوشن به دل خلیج همیشه فارس رفتند تا حماسه جاوید جوشن برای همیشه ماندگار باقی بماند.
زمانی که در داخل آب بودیم، به کمک تعدادی از پرسنل ناوچه، سعی کردیم تا کلیه عوامل را که داخل آب پریده بودند دور هم جمع کنیم. افسر برق ناوچه که در یک مایلی من بود، توانسته بود هشت نفر را جمع کند و من هم 17 - 18 نفر را در کنار خود جمع کرده بودم. برای اینکه جریان آب ما را از یکدیگر جدا نکند، به بچه ها دستور دادم تا کمربندهای خود را باز کنند و به یکدیگر گره بزنند تا بتوانیم جمع خود را حفظ کنیم. بیشتر نگرانی ما از این بود که در آن منطقه کوسه خیز و با توجه به مجروح بودن تعداد زیادی از پرسنل، از خطر حمله کوسه ها در امان بمانیم.

س: در مورد تصمیم گیری بعد از پیشنهاد پناهندگی آمریکایی ها به پرسنل ناوچه جاوید جوشن چگونه عمل شد؟
ج: اگر چه من فرمانده این واحد بودم، ولی این مهم بود که همه عوامل با یکدیگر همسو و موافق باشند که خوشبختانه پرسنل من همه متعهد و مؤمن بودند. طی تحقیقاتی که بعد از این حادثه انجام دادم متوجه شدم که من در این مأموریت، با پرسنل نمونه نیروی دریایی همراه بودم. اما آمریکایی ها به ما پیشنهاد کردند که هر کدام از ما می تواند پناهنده سیاسی بشود و حتی اگر بخواهد می تواند همراه خانواده خود در آمریکا زندگی کند. با پرسنل ناوچه در همان پل فرماندهی یک کمیسیون تشکیل دادیم و همگی به اتفاق گفتند: به هیچ وجه تسلیم نخواهیم شد و غیرت و شکوه و جوانمردی ایرانی و عزت و پرچم سه رنگ ایران اسلامی را فدای ترس و زندگی در غرب نخواهیم کرد و مکتبی که در آن شهادت دارد اسارت ندارد.

س: از خاطراتتان با پرسنل غیور ناوچه جوشن که برای سرافرازی ایران اسلامی از جان خود گذشتند برای ما بگویید.
ج: آن روز (29فروردین) اولین روز ماه مبارک رمضان بود و همه روزه دار بودند. شب قبل از آن را هم به دلیل شرکت در عملیات تا صبح تلاش می کردند و بیدار بودند. بعد از آن هم حمله ناوهای آمریکایی پیش آمد. با اینکه بیشتر افراد مجروح بودند و چند تایی هم شهید اطراف ما بود، اما همه روحیه بالایی داشتند. در طول 5 تا 6 ساعتی که در داخل آب بودیم، تمام مدت با خدای خود نجوا می کردند و شور و حالی الهی داشتند. در مورد شهید ابراهیم حرآبادی بعدها فهمیدم که این شهید گرانقدر، خود به تنهایی سرپرستی چندین خانوار محروم و بی سرپرست را به عهده داشته است. این شهید، یک نمونه بارز از افسران لایق بدنه ارتش مردمی ما بود.

س: در مورد نحوه نجات خودتان و پرسنل ناوچه جوشن توضیح بدهید.
ج: دم دمای غروب یک فروند از هلی کوپترهای نیروی دریایی محل ما را پیدا کرد و به همراه یک فروند هاورکرافت برای نجات ما آمد. موقع عملیات نجات، هوا به قدری تاریک بود که بعد از جمع آوری افراد در پایگاه متوجه شدم 3 نفر از پرسنل داخل آب جا مانده اند. فردای آن روز هلی کوپتر مجددآ به سراغ همان ناحیه رفت و توانست آن 3 نفر را پیدا کند. پس از انتقال به پایگاه بلافاصله پیش آنها رفتم، وضعیتشان را جویا شدم و پرسیدم که در خلوت و تنهایی شب و سکوت دریا، زمان برایشان چگونه گذشته است. آنها در جوابم گفتند که تا صبح قرآن و دعا می خواندیم. برایم لحظه غیرقابل تکراری بود و از آن زمان با خودم عهد بستم که نگذارم خون شهدای ناوچه جوشن و حماسه جاودان پرسنل متعهد و غیور این ناوچه از خاطرها پاک شود.

س: از حضورتان در این مصاحبه سپاسگزاریم.
ج: من هم از شما به خاطر تلاش برای زنده نگاه داشتن یاد شهیدان بزرگوار دفاع مقدس تشکر می کنم.
پنج شنبه 30 دی 1389  8:10 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 
سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی
 
به شوهرم گفتم از حاج یونس بپرس برای چی نمی آید خانه ما ؟
گفت حاج یونس گفته : هر وقت حساب سال خودت را کردی و
خمس مالت را دادی من هم می آیم .
آمد خواستگاری .
با یک جلد قرآن و مفاتیح .
رساله امام را قبلا آورده بود .
یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت .
شرایطش را نوشته بود .
همه ش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود .
و اینکه من با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم .
شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد .
گفتم من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن باشد.
گفت : نه ! یک جلد قرآن نمی شود . یک جلد قرآن با یک دوره کتاب های شهید مطهری .
همه را دعوت کرده بود مسجد .
از سپاه کرمان هم آمده بودند .
دعای کمیل که تمام شد عاقد توی جمعیت دنبالم می گشت .
تازه فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است .
یک قدح آب آورد .
گفت : روایت است هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را
در خانه بریزد ، تا عمر دارند خیر و برکت از خانه شان نمی رود .
به شوخی گفتم : پاهای من کثیف نیست .
گفت : مهم این است که ما به روایت عمل کنیم .
سه روز قبل از محرم عروسی کردیم
وضو گرفتیم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا خواندیم .
گفت : من دعا می کنم تو آمین بگو :
اول شهادت
دوم حج ناگهانی
سوم اینکه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی .
همه اش مستجاب شد
می رفتیم برای تحویل خط
گفت بذار من پشت فرمان بنشینم .
توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان .
به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری دستم را ببندم ؟
ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آستینش می چکید .
وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت :
ما می خواهیم خط را تحویل بگیریم .
زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده .
قرار بود روی دژ شهید همت دو تا سنگر بسازیم .
خیلی خسته شده بودیم .
حاج حسین که با او خودمانی تر بود ، گفت : اگر قرار است سنگر جلویی را بسازیم ، لطف کن دو تا چوب کبریت بده بذاریم لای پلکهامان تا نخوابیم .
می خندید و می گفت : تا شما را شهید نکنم ول کن نیستم .
مجبورمان کرد تا صبح دو تا سنگر بسازیم
به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم
دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند .
سرزده آمد خانه مان . چون چیزی توی خانه نبود مادر رفت و شیرینی خرید .
 
لب به آنها نزد .
گفت : من نمی خورم تا یادتان باشد خودتان را برای من به زحمت نیاندازید و هر چه توی خانه بود ، همان را بیاورید .
سنگر کمین آن قدر به عراقی ها نزدیک بود که صدای برخورد قاشق با بشقاب را عراقی ها می فهمیدند .
تازه از مکه برگشته بود . رفت توی سنگر و بچه های سنگر را بوسید و بغل کرد .
گفت : چند تا تسبیح آورده ام که به عزیزترین بچه های جبهه بدهم . تسبیح ها را داد به بچه های همان سنگر .
می گفتند: می مانیم تا شهید شویم یا شما از پشت بیسیم بگویید برگردیم .
حدود چهل پل شناور را به هم وصل کردیم .
حاجی گفت : حس نظامی من می گوید بیست و چهار ساعت کار را تعطیل کنیم .
بعد از دو روز برگشتیم . چند خمپاره خورده بود روی پل . پل ها از هم جدا شده بودند .
گفته بود : کار را تعطیل کنید تا عراقی ها خمپاره هایشان را بزنند .
تازه بچه دار شده بود . گفتم : دلت برای بچه ات تنگ نشده ؟
جبهه و جنگ بس نیست ؟
لبخند زد و گفت : اگر صد تا بچه داشته باشم و روزی صد مرتبه هم خبر بیاورند بچه ات را ازت گرفته اند ،
من دست از خمینی بر نمی دارم و جبهه و جنگ را بر همه چیز ترجیح می دهم .
موقعیت حاجی خیلی خطرناک بود .
از پشت بیسیم گفت اگر من شهید شدم ، حاج یونس فرمانده لشکر است .
ساعت هشت شب ترکش خورد به کتفش .
از ترس اینکه خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد ، تا ساعت چهار صبح ادامه داد و کار را تمام کرد .
دو سه روز بعد دیدمش .
از بیمارستان فرار کرده بود .
گفت : هنوز یک دستم سالم است .
آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ ما را گذاشته امام حسین .
دوست داری اسم تیپ ما چی باشه ؟
گفتم : هر چی خودت دوست داری .
گفت : چون اسم تیپ ما امام حسین است ، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
گفت : من که شهید شدم باید مرا از روی پا بشناسیدم .
دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
 
روی تابوت را که کنار زدم جای سر ، پاهایش بود .
پنج شنبه 30 دی 1389  8:11 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

دل نوشته شهید آوینی پس از دیدار با «آقا»
 

به قلم «سید مرتضی آوینی»:«مبشر صبح»

خبرگزاری فارس:مطلبی که خواهید خواند پس از دیدار هنرمندان حوزه هنری با رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، توسط سید مرتضی آوینی در آبان‌ماه 1368 نگارش یافته و به چاپ رسیده است.


مطلبی که خواهید خواند پس از دیدار هنرمندان حوزه هنری با رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، در آبان‌ماه 1368 نگارش یافته و در شماره آذرماه 1368 ماهنامه‌ «سوره» به چاپ رسیده است.

دیدیم که می شناسیمش ……..و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را…… و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟
دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود … تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستر دیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.
آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است ، اما نگاهش باقی، می دیدیم که لبانش فانی است ، اما کلامش با قی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم ؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید .
پهندشت "حدوث " افقی بود تا "طلعت ازلی " او را اظهار کند و "زمان فانی "، آینه ای که آن "صورت سرمدی را دیدیم که می شناسیمش، و او همان است ، که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده ایم، در خورشید آنگاه می تابد، در ابر آنگاه که می بارد،در آب باران آنگاه که در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید ،در شفقت صبح ،در صراحت ظهر درحجب شب در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع.
دیدیم که می شناسیمش و آن "عهد " تازه شد. شمع میمرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی که آتش او با بال های ما بسته است .دیدیم که می شناسیمش و دوستش داریم ،آن همه که آفتابگردان آفتاب را ، آن همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد ، آن همه که معنا لفظ را.
دیدیم که می شناسیمش ،از آن جاذبه ای که بالها را بسوی او می گشود ،از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو میریخت و فانی می شد در نوری سرمدی ، همان نوری که مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است . چشمانش بسته شد،اما نگاهش باقی ماند ، دهانش بسته شد ،اما کلامش باقی ماند.
زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم .پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفضی تهی از معنا ، از شاخه درخت فرو افتاد . رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و ان اخرین شب ، دیگر به صیح نینجا مید .در تاریکی شب ، سیر سیرکی نوحه غربت را زمزمه میکرد. خانه، چشم بر زمین و اسمان بست و در ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و درخود ما ندیم و یتیمانه گریستیم.
دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.
عزیز ما ، ای وصی امام عشق ! آنان که معنای "ولایت " را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند ، اما شما خوب می دانید که سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن که روز به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست . سر ما و قدمتان ، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع).

ویژه نامه «سید شهیدان اهل قلم» در خبرگزاری فارس

پنج شنبه 30 دی 1389  8:12 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 
آهای، کفشای منو کجا می بری؟ (خاطرات جبهه)
 

مقر آموزش نظامی بودیم !
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ایستادند . همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیر نظرشون داشتیم .اول، بدون سروصدا یه طناب بستند دم در سالن. می خواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم .

طنابو بستند وخواستند کفشامونو قایم کنند، اما از کفش اثری نبود. کمی گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ می کردند که یکی از اونا نوک کفشای "نوری" رو زیر پتوی بالا سرش دید. آروم دستشو برد طرف کفشا  . نوری یه دفعه از جاش پرید بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بیداد : " آهای دزد، آهای !  کفشامو کجامی بری ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"

پاسدار گفت : " هیس !هیس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوری جیغ میزد وکمک می خواست . پاسدارا دیدند که کار خیلی خیطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، یادشون رفت که طناب دم دره، گیر کردند به طناب وریختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه می خندیدند.

پنج شنبه 30 دی 1389  8:12 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 
پوتین رزمنده
 
جام جم آنلاین: عقل انسان هیچ وقت نمی‌تواند از ایجاد شایعه و شایعه‌پراکنی سالم باشد. انسان موجودی است منفعت‌طلب و هر آنچه که دوست داشته باشد و احساس کند بر طبق فکر و اندیشه خودش است با آب‌ و ‌تاب بازگو می‌کند و گاهی هم مجبور می‌شود به خاطر آن‌که آب و تابش را زیاد و کم کند یک ویرگول(،) کم و زیاد کند که با این ویرگول ممکن است جان کسی را بخرد یا کسی را به کشتن دهد.

بارها و بارها شنیده‏ام که به نقل از شهید حاج همت عزیز می‏گفتند: حاج همت در پوتین رزمنده آب خورده «نقل به مضمون از راویان راهیان نور» در مرحله اول شنیدن این حرف اعتنایی به آن نمی‏کنم و رد می‏شوم و فکر می‏کنم این هم از آن شایعاتی است که برای حاج همت ساخته‏اند، نه این‌که حاج‌همت این کار را نکرده باشد.

مساله این است که شاید شهید عزیز این کار را در یک موقعیت خاص انجام داده آن‏ هم نه برای نفس عمل برای این‌که بخواهد مطلب با ارزشی را برساند، نه این‌که برود و زمانی که لیوان برای آب خوردن هست در پوتین بسیجی آب‏ بخورد.

شنیدن این‌ چنین رفتاری از فرمانده‏ای مثل شهید همت که کارنامه درخشانی در فرماندهی دارد، فرمانده‌ای که کار هر روزش آب و جارو کردن محوطه بوده است برای این‌که بتواند با این کار بدی‌های درونش را جارو کند، کسی که وقتی رزمنده‌هایش غذا نداشتند غذا نمی‌‌خورد و می‌گفت من دیگر از دنیا سهم غذایی ندارم، کسی که وقتی خودش کفش ندارد کفش را به رزمنده و بسیجی دیگر می‌دهد زیاد جای تعجب ندارد.

متاسفانه این را می‌توان جزو همان شایعه‌سازی‌های انسانی ما حساب کرد. به این معنا که عمل بیان می‌شود و زمان و مکانی که این عمل انجام شده و علتی که این کار انجام شده بیان نمی‌شود.

مهم‌ترین چیزی که در این عمل شهید همت عزیز وجود دارد احترام و ارزش به رزمنده است، رزمنده‌ای که جانش را در طبق اخلاص فدای دین و ایمانش می‌کند. اصلا مهم نیست که ما در این زمان و در ذهنیت خودمان چه فکر می‌کنیم. مهم این است که شهید حاج همت در یک زمان و مکانی که تشخیص داده این عمل را باید انجام دهد، انجام داده است، عملی که اگر بار دیگری هم لازم می‌شد انجام می‌داد.

محصور شدن در الفاظ حجابی است در نفهمیدن مفهوم کلام.

اصل و اساس معنایی این گونه جملات در مفهوم است که از آن به ذهن شنونده باید پرتاب شود و آن هم اهمیت و ارزش بسیجی و رزمنده‏است و‏ آن‏ هم جهاد با نفس و خود است قبل از جهاد با دشمن، جهاد اکبر قبل از جهاد اصغر.

حاج همت به رزمنده بسیجی گفت: «آب در قمقمه داری؟»، رزمنده بسیجی گفت «بله دارم»، حاج‌همت گفت «پوتین خود را در بیاور و داخل آن آب بریز» بسیجی پوتین خود را در آورد و داخل آن آب ریخت؛ حاج همت پوتین را برداشت و آب را خورد و گفت «آب متعفن پای بسیجی که با اخلاص برای دفاع از وطن اسلامی خود آمده است، خوردن دارد؛ مبادا کسی جلوی چشم من بسیجی را تنبیه کند».

جمعه 1 بهمن 1389  12:36 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

روایت همسر شهید همت از ازدواجشان؛

همان دفعه اول در دل خانواده‌ام جا باز کرد
جام جم آنلاین: یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قله‌ای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا می‌کردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم، هر وقت آماده شد دست تو را می‌گیرم و بالا می‌کشم.» فردای آن شب خبر رسید همت آمده است.
 

همسر شهید همت یکی از دانشجویان داوطلب اعزامی از اصفهان به پاوه بود که تابستان 1359 وارد این شهر شد و همراه دیگر خواهران مستقر در کانون فرهنگی سپاه و جهاد پاوه به کار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداخت. او در مهرماه همان سال، پس از اتمام مأموریت خود به اصفهان بازگشت و در اواخر تابستان سال 1360 بار دیگر راهی پاوه شد و فعالیت خود را از سرگرفت.

همت مدتی پس از بازگشت از سفر حج به خواستگاری اش رفت. خود وی شرح سامان گرفتن زندگی مشترک خود را با حاج همت چنین تعریف می‌کند: با یکی دو نفر از دوستان خود عازم کرمانشاه شدیم، آموزش و پرورش آن‌جا ما را به پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم هوا تاریک شده بود. باران می‌بارید. یک‌راست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم. همت آن ‌جا نبود. گفتند به سفر حج رفته است. در اتاق خواهران مستقر شدیم و از روز بعد کار خود را در مدارس پاوه آغاز کردیم. آن زمان شهر رونق بیشتری پیدا کرده بود و بخش عمده‌ای از منطقه پاک ‌سازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی توسط شهید ناصر کاظمی و همت، جذب کانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.

سفر حج ایشان حدود بیست روز به طول انجامید. در این فاصله به اتفاق خواهران اعزامی خانه‌ای برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قله‌ای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا می‌کردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: "این خانه را برای تو می‌سازم، هر وقت آماده شد دست تو را می‌گیرم و بالا می‌کشم."  فردای آن شب خبر رسید همت آمده است. یکی-دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم. گفتند کسالت دارد و همت به جای ایشان آمد. حالا دیگر او را حاج همت صدا می‌زدند. چند دقیقه‌ای پس از شروع سخنرانی ایشان، برادری از سپاه آمد و خبر درگیری مناطق اطراف پاوه را داد. حاجی عذرخواهی کرد و مدرسه را ترک گفت.

دو روز بعد همسر یکی از برادران اعزامی از اصفهان، که در آموزش و پرورش فعالیت می‌کرد و ارتباط صمیمانه‌ای با حاج همت داشت، به محل سکونت ما آمد و درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح کرد، بهانه‌ای آوردم و پاسخ منفی دادم.

آن خانم اصرار کرد و از خلق و خوی شهامت، اخلاص و فداکاری حاجی تعریف کرد و گفت: دیگران روی شهادت و گواهی همت قسم یاد می‌کنند."  گفتم روی این موضوع فکر می‌کنم. دو یا سه روز بعد در خانه همان خانم و همسرشان با همت حرف زدیم. او نشانی منزل ما را در اصفهان یادداشت کرد. در آن ایام سپاه پاوه همچنان مشغول پاک ‌سازی روستاهای مرزی از لوث گروهک‌ها و عراقی‌ها بود و چون او نقش عمده‌ای در فرماندهی این عملیاتها داشت قرار شد پس از اتمام عملیات راهی اصفهان شود.

 همزمان با انتقال تعدادی از شهدا به اصفهان فرصتی فراهم شد و حاجی در آن سفر همراه با خانواده خود برای گفتگو با پدر و مادرم به خانه ما رفتند. از آن‌جا که شخصیت حاج همت احترام برانگیز بود و علاوه بر آن از قدرت کلام خوبی برخوردار بود و محبت دیگران را نسبت به خود جلب می‌کرد، در اولین برخورد با خانواده من توانسته بود جای خود را باز کند.

به دنبال موافقت هر دو خانواده حاج همت از اصفهان با پاوه تماس گرفت. برادران مستقر در کانون، امکان سفر من به اصفهان را در اسرع وقت فراهم کردند. فردای همان روز که به اصفهان رسیدیم حاج همت به خانه آمد. خانواده ما قصد داشتند مراسم عقد و عروسی را به زمان خاصی بیندازند، اما ایشان با تبحری که در جا انداختن مطالب داشت گفت: " برای یک مسلمان هیچ روزی بهتر از ولادت بنیانگذار اسلام نیست." و با این جمله قرار عقد را برای دو روز بعد، یعنی هفدهم ربیع‌الاول گذاشت.

دلم می‌خواست خطبه عقد را امام خمینی(ره) بخوانند، این، یکی از آرزوهایی بود که زوج‌های جوان در آن روزها داشتند و در صورت انجام آن به خود می‌بالیدند. به حاج همت پیشنهاد کردم از دفتر امام وقتی بگیرند. ولی پیش از آن‌که درخواست خود را به طور کامل به زبان بیاورم حاجی از من خواست صرف ‌نظر کنم. او گفت: راضی نیستم روز قیامت جوابگوی این سؤال باشم که چرا وقت مردی را که متعلق به یک میلیارد مسلمان است به خودت اختصاص دادی.

 

قرار خرید گذاشته شد. حاج همت دست خانواده‌اش را جهت خرید برای من باز گذاشته بود، اما برای خودش جز یک حلقه ساده که قیمت آن به دویست تومان هم نمی‌رسید، خرید دیگری نکرد.مراسم عقد به دور از هرگونه تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. من با لباس ساده سرسفره حاضر شدم. حاجی نیز یک دست لباس سپاه به تن کرده بود. میهمانان مجلس، اعضای هر دو خانواده و تعدادی از دوستان من و حاجی بودند. مراسم با صلوات و مدیحه‌سرایی برگزار شد، هر چند که این‌چنین رسمی در میان اقوام و خانواده ما معمول نبود.

جمعه 1 بهمن 1389  12:38 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

حالی دیگر سراغ مهدی آمد و به خشم گفت:

 
3 افسانه حمید باكری
 
 
جام جم آنلاین: «برای همسر حمید» به قلم برادر بزرگوارمان آقای ضرغامی را که خواندم - «جام‌جم» سه‌شنبه، 6/5/88 - یاد ایامی افتادم که اگر چه دور دست نیست، اما به گمانم کم‌کم تمایل به افسانه شدن دارد. خواستم به دفاع از آنچه در آن روزها دیدم، قلم بزنم، اما همان تردیدی که مدت‌هاست سراغ قلم امثال ما آمده، مانع شد.

جوهر قلم نویسنده‌های دوره جنگ به همین راحتی رنگ نمی‌دهد و سکوت قلم را اصلح می‌دانیم تا که قدر خرد همان‌قدر دانسته شود که عشق را می‌ستاییم. خوش نامی باکری‌ها را چگونه دوره می‌کنیم؟ این مظلومیت واقعیت طلبی کشت ما را. با خودم کنار آمدم و گفتم افسانه‌نویسی را که از ما  نویسنده  نگرفتند. دلخوشی به «افسانه جومونگ» را کنار گذاشتم و از افسانه روزگار خودمان نوشتم. بگذارید نااهلان بخوانند حتی اگر تصور کنند پرونده باکری‌ها بسته شده یا به افسانه پیوسته است و به حراج خانواده شان پرداخته‌اند. 3 افسانه تقدیمتان می‌شود.

1- افسانه حمید و فاطمه، 2- افسانه حمید و حمید و 3- افسانه حمید و مهدی. میل دارم بخوانید 3 افسانه را در ادامه مقاله «برای همسر حمید» نوشته‌ آقای ضرغامی. آخر جرقه‌های آن مقاله در این دنیای وانفسا زود خاموش شد.

قسمت اول: افسانه حمید و فاطمه

خودش رفت عقب لندکروز چهارمی و زد روی سقف و اشاره کرد که حرکت کند. راه که افتادند، زمزمه شکل گرفت. بعد آهنگ شد. دل بود که به این آهنگ هیجان می‌داد و می‌شد شور. گرد و خاک بود که بلند می‌شد و می‌نشست رو بچه‌هایی که هنوز لباسشان تمیز بود.

چهره‌ها که خاکی شدند، آهنگ زمزمه رفت سمت تراژدی. هرکی یک تراژدی تو دل داشت. حمید هم رفت تو خودش، جایی که باید می‌بود. لبش بسته شد و از آهنگ بچه‌ها جا ماند. رژه تانک‌هایی که سمت طلاییه می‌رفتند، شکل گرفته بود. پیاده نظام‌ها سمت هور می‌رفتند و زرهی‌ها رو به دژهای طلاییه. تو بی‌نظمی این همه آدمی که ریختند تو منطقه، هر یگان کار خودش را دنبال می‌کرد. حمید اما از منطقه خارج شده بود. رفته بود تا دور دست‌ها. انفجار چند‌گلوله توپ که عراقی‌ها پرت و پلا می‌زدند، حمید را بر گرداند تو منطقه. رسیدند مقر تاکتیکی لشکر. باز هم زد رو سقف لندکروز که بایستد. عاشورایی‌ها داشتند سنگر می‌زدند. حمید رفت تو چادر فرماندهی. چشم چرخاند طرف فرمانده. یک نگرانی که برایش آشنا بود، تو چشمش خواند. خم شد رو نقشه که بروند سر اصل مطلب. یک ضربدر قرمز ته جزیره جنوبی خودنمایی می‌کرد. حمید باید خودش را به آنجا می‌رساند. فرمانده اهمیت آن گلوگاه ورودی سپاه سوم عراق به جزایر مجنون را به قائم‌مقام لشکرش نشان داد.

 اگر بچه‌های لشکر محمد رسول‌الله و امام حسین از طلاییه به اینجا نرسند، در این صورت... .

باکری دیگر ادامه نداد. دانست حمید تا ته خط را خوانده. خوب می‌دانست که برادرش چگونه وارد عمل خواهد شد. چند فرمانده عاشورایی هم دور نقشه حلقه زده بودند. حمید هنوز آن نگرانی را در نگاه برادر می‌دید. تصور می‌کرد نگران نبرد سرنوشت‌ساز او در جنوب جزیره است. پل شحیطاط را در ذهن مرور کرد. این پل ورودی به جزیره شده بود خوره ذهن حمید. چرا

فرمانده لشکر این همه تاکید می‌کرد؟

«یعنی برادرم در من رگه تردید دیده؟ پس چرا این همه نگرانی؟ اگر از پس این کار بر نمی‌آمدم، یقیناً مرا روانه جنگ مستقیم با سپاه سوم عراق نمی‌کرد. مهدی یک نگفته دارد که تو خودش نگه داشته.»

بچه‌ها که دور نقشه را خلوت کردند، مهدی به حرف آمد.

- تلفن FX ما وصل شده. بهتره به خونه زنگ بزنی.

- همه بچه‌های لشکر هم می‌تونن زنگ بزنن؟

مهدی جا نخورد، ولی رفت تو خودش. دنبال راهی بود که از عذاب وجدان خلاص شود تا بلکه لشکر عاشورا را بهتر فرماندهی کند. مهدی می‌دانست این طور مواقع جلوی حمید کسر می‌آورد. «الان که وقت این جر و بحث‌ها نیست. او به جایی می‌رود که شاید بر نگردد. پس بهتر است به پیشنهادم اصرار کنم.»

- تماس بگیر و حرکت کن.

حمید حالیش شد که اطاعت کند. شماره گرفت. رفت اسلام آباد غرب. کمی پایین‌تر از پادگان ابوذر، چند خانه که ظاهراً روزگاری برای ارتشی‌ها سازمانی بود و مرتب و نو‌‌نوار؛ اما امروز به خانه‌ای متروکه می‌ماند که تا حدی بازسازی شده بودند.

چهارمین زنگ، فاطمه را به خود آورد. داشت می‌دوید طرف موش گنده‌ای که از سوراخی در آمده بود. موش‌ها شده بودند سوهان اعصاب فاطمه و بچه‌هایش. سوراخ موش‌ها که یکی دو تا نبودند. برگشت طرف بچه‌ها. دستمال خیس را گذاشت روی پیشانی 2 بچه‌اش و رفت سراغ تلفن. چشمش به بچه‌ها بود. از بی‌خوابی دو سه شب قبل چشمانش سرخ شده بود. یک کیسه قرص و دارو که کارساز نبودند، کنار بستر بچه‌ها خود نمایی می‌کرد. فاطمه جا خورد.

- تویی حمید؟ پس عملیات چی شد.

- خوبی؟ بچه‌ها؟

- خوبم. خوبن.

- آقا مهدی اصرار کرد که زنگ بزنم. پس باید خبری باشه.

حالا حمید از درز چادر 4 لندکروز پراز بسیجی را می‌دید. آنها پشت وانت ایستاده بودند و هرکدام آرپی‌جی، تفنگ و پرچم به دست آماده عملیات بودند. چشمشان به چادر بود که حمید برگردد. حمید منتظر بود که فاطمه شروع کند. خوب هم را می‌شناختند. تو این چند سال زندگی از جیک‌و‌پوک هم با خبر شدند. حمید هنوز نگاهش به بچه‌های پشت لندکروز بود که گفت:«بچه‌ها منتظرند که بریم.»

- مبارکه. خیالم راحت شد.

- پس خیال منو هم راحت کن.

- حمید؟

- چیه؟

- چون جنبه‌شو داری، می‌گم. چند روزه که بچه‌ها دارن تو تب می‌سوزن.

- دکتر؟

- بردم.

- پاشویه؟

- کردم.

- مادری؟

- تا دلت بخواد.

- پس پدری هم کن.

و اشک فاطمه بیرون زد. بچه‌ها چهار چشمی زل زدند به اشک مادر. بغض مادر که بیرون زد، حریفش نشد. هم حمید می‌شنید، هم بچه‌ها. داشت خودش را سبک می‌کرد که بقیه راه کسر نیاورد. راه را طولانی می‌دید. گاه بی‌حمید که برای همیشه از دست بدهد. این چندمین بار بود که آموزش پدری برای بچه‌ها را به او گوشزد می‌کرد. حمید داشت او را به سمتی می‌کشاند که باید می‌رفت. فاطمه هم می‌فهمید، اما در باورش نمی‌گنجید. اشک بهاری‌اش ته نداشت. دخترش آسیه نیم خیز شد. حمید داشت از دل زمزمه‌های فاطمه، گزارش تنهایی بچه‌هایش را می‌گرفت. نباید جلوی برادرش مهدی سست می‌شد. اشک را بیرون نزده پاک کرد و باز هم گوش داد.

- باشه حمید، باز هم برای بچه‌هات پدری می‌کنم. می‌دونم که می‌دونی از پسش بر می‌‌یام. اگه این لیاقتو در من نمی‌دیدی، یه فکری می‌کردی.

- 400 نفری که مثل بچه‌هام دوستشون دارم، منتظرم هستن.

- تو متعلق به اونایی. بچه‌هات همیشه تو نوبت هستن. اگه خدا بخواد یه روزی هم نوبت اونا می‌شه. وقت گل نی.

حمید پشت سر بسیجی‌ها چشمش به نیزار هور افتاد. نی‌ها قد کشیده بودند، اما هیچ کدام گل نداشتند. فاطمه راست می‌گفت. حمید از راه دیگر وارد شد.

- تو انتخاب این راه شریکم بودی.

- هنوز هم هستم. پس این حرف‌های جمع شده تو دلمو به کی بگم. چقدر نمازمو با سجاده خیس تموم کنم. یه وقتا کسر می‌یارم حمید. هنوز با صدات شارژ می‌شم. همه فکرم روزگار بعد از توست.

- چند بار بهت گفتم. هنوز جوابی برای این سوالات پیدا نکردم. باید باهاش کنار بیایی.

- من هنوز خدای بی حمید رو تجربه نکردم.

حالا دیگر فاطمه گریه نمی‌کرد. رفت سراغ حرف‌های اصلی خودش. تو حس و حال حمید می‌دید که می‌تواند بهش بگوید. خلاصه آن راز ناگفته باید بر ملا می‌شد.

حمید اما بیتاب بود که خودش را به خط شکنان برساند. رویای جنگ در پل شحیطاط در ذهن می‌پروراند، اما حالا وارد جنگی شده بود که بظاهر از پسش برنمیآمد. فقط فاطمه می‌دانست که بچه‌هایش چقدر نزد او عزیز هستند. حمید بدش نمیآمد که رازهای زندگی در جنگ را پشت جبهه‌ای‌ها نیز بدانند. بدش نمی‌آمد که مردم آذربایجان بدانند، اگر زنی مثل فاطمه نصیبش نمی‌شد، اکنون قائم‌مقام لشکر عاشورا نبود و این همه فارغ بال به خط دشمن نمی‌زد. شاید به همین خاطر مهدی اصرار می‌کرد که حمید زنگ بزند. حال حمید می‌فهمید که این تلفن بخشی از عملیات است. از دور دست می‌فهمید که فاطمه سبک شده است. فاطمه هم این سبکبالی را در چهره آسیه و احسان نیز مشاهده می‌کرد. بعد از یک هفته نگرانی، حال می‌دید که طفلان معصوم فارغ‌بال به خوابی عمیق فرو رفته‌اند.

فاطمه هنوز اصرار داشت که آن راز را افشا کند. انگار این تلفن آخرین فرصت بود. باید مقدمه‌چینی می‌کرد. باز هم می‌خواست از حمید یاد بگیرد که چگونه مرد خانه‌اش هم باشد.

- از نگاه غریبه‌ها می‌ترسم.

- اونا همیشه دنبال بهانه‌ان. از پس اونا بر نمی‌یایی.

- بعداً چی.

- بدتر هم می‌شه. آبرو گرو بذار.

حمید کمی مکث کرد. فاطمه گفت: می‌ذارم.

- باز هم اصرار داری که تو عملیات اولین خط‌شکن باشم؟

- داری ازم امتحان می‌گیری؟

- می‌خوام هنوز انتخاب با خودت باشه.

فاطمه یکهو به خودش آمد: حالا موقعشه.

اولین روزی که ازم خواستگاری کردی، تو چشات خوندم که یه عشق دیگه اسیرت کرده. تو وجودم احساس حسادت می‌کردم. یه چیزی مثل تحمیل یا نمی‌دونم مهمون ناخوانده. خیلی اسیر این عشق شده بودم. قیافت داد می‌زد. چقدر طول کشید تا تونستم باهاش کنار بیام. تصور می‌کردم در وجودت یه موجود دست دوم هستم. کم‌کم از حقارت در اومدم و با اون عشق کنار اومدم. تو رو همراه اون پذیرفتم و بله رو گفتم. یادته که واسه این بله چقدر با خودم کلنجار رفتم. بچه‌ها که به جمع ما اضافه شدن، بعضی وقتا زورم به اون عشق می‌چربید. یادته وقتی بچه‌ها رو بغل می‌کردی چقدر از زندگی لذت می‌بردی؟ ولی حمید، اصلاً دوست نداشتم این حس در تو تقویت بشه. یه چیزی مثل وسوسه، نمی‌دونم. شاید رابطه بین جنگ و زندگی رو یادمون ندادن. دو سه بار که از جبهه برگشتی و لباسای غبار گرفته‌ات رو شستم، یه بویی مستم می‌کرد. به بوی حمید یه بوی دیگه اضافه شده بود که از جنس همون عشق بود.

حالا حمید بود که داشت روزگار زندگی با فاطمه را طوری دیگر مرور می‌کرد. حمید چقدر غافل بود از آن همه دنیای زنش. فاطمه حتی یک بار هم از این رازش نگفته بود. انگار رمز و راز این تلفن کش پیدا کرده بود. فرمانده لشکر غرق نقشه عملیات خیبر شده بود. حمید ترجیح می‌داد بازهم از ناگفته‌های زندگی خودش بداند. چقدر غریب می‌پنداشت خود را نزد فاطمه. کاش می‌توانست مثل فاطمه اشک بریزد و سبک شود. کی گفته اشک مال مردها نیست. اشک مرد چه ربطی دارد به فلسفه اشک و زن.

سخنوری فاطمه سرعت گرفت. انگار وقتش رو به اتمام بود.

- ماجرا اونجا ختم شد که تو این اومدن و رفتن‌هات هربار یک تیکه از این عشق رو جا می‌گذاشتی که بشناسمش. عجیب بود که اغلب سر بودن اون عشق نسبت به من و بچه‌هات رو تو وجودت می‌دیدم و هر روز بیشتر تقویت می‌شد.

فاطمه نفس گرفت. حمید باز هم منتظر ماند.

- آنقدر دوستت داشتم که برای ادامه همراهی با مردی مثل تو حاضر به انجام هر کاری بودم. برای همین هم شب‌های عملیات پدر بچه‌هات می‌شدم که به عشق بجنگی. نمی‌جنگیدی؟ منم این‌طوری خودمو تو دلت جا دادم. شیفته من نبودی؟ گنجینه راز دلت نشدم؟ با این همه، باز هم خیالم راحت نشد.

حمید پرید تو غوغای زنش، اما فاطمه اجازه نداد و گفت:

- نه حمید، اینجا دیگه من می‌گم و تو گوش می‌دی. این فرصت برام زود دیر می‌شه.

و حمید آرام گرفت که باز هم بشنود. چقدر حرف داشت تو دلش. اولین بار بود که این‌طوری عقده گشایی می‌کرد. حمید حرفی را که می‌خواست بزند، تو دلش زمزمه و تکرار می‌کرد. «تو چته فاطمه؟»

- دست ببر رو سینه‌ات. قرآن جیبی‌ای که بهت دادم، همراته؟ آروم می‌گیری. من با اون قرآن تو عملیات باهاتم. نیستم؟ ریسک کردم و رفتم سراغش. همه عواقبش رو پذیرفتم، حمید. حتی می‌دونم چه عاقبتی منتظرم است. مگه امام حسین آبرو شو هم به کربلا نبرده بود؟ به چی فکر می‌کنی قائم مقام لشکر عاشورا؟

حالا حمید داشت به معمای فاطمه نزدیک می‌شد. عرق پیشانی قاتی اشکش گم شد تو محاسنش. با وجود این دوست داشت از زبان فاطمه بشنود. انگار یک جورایی کسر آورده بود تا حدی که جنگ روی پل شحیطاط در نظرش کمرنگ شده بود. نگاه منتظر بچه‌های پشت لندکروز شده بود آهن‌ربا. چند گلوله دور و اطراف منفجر شد، اما رنگی نداشت.

- گرفتی، حمید؟ حالا خیالت راحت شد. حتم دارم تو این عملیات بهتر می‌جنگی. دوست ندارم مرد من تو عملیات کسر بیاره. می‌خوام برای همیشه بهت افتخار کنم. می‌دونی حمید، از همون ملاقات اول این عشقو تو چشمات دیدم و ازش واهمه داشتم. خیلی سختی کشیدم که پشت سر گرد‌وغبار این عشق تونستم واسه خودم جا باز کنم. می‌دونستم هیچ وقت ازش جلو نخواهم زد. حس می‌کنم وقتش رسیده که برای همیشه بری سراغش. نگاه به حسادتم نکن. حق دارم که بهش غبطه بخورم. شوخی که نیست. داره حمیدمو، پدر بچه‌هامو، تمام وجودمو ازم می‌گیره. با شعار که نمی‌شه زندگی کرد. حمید! به خدا قسم راضی شدم و تن دادم. اون عشق از تو جدا شدنی نیست. این منم که باید تنها بشم. با جان و دل می‌رم سراغ این تنهایی. پس برو. برو که این عشق در انتظارته. همه تعلقات رو بذار و برو. حتی من و بچه‌هات.

فاطمه و حمید چه آرام در خود شکستند. بعد گریستند. حمید باز نگاهش افتاد به خط شکنان. چقدر بیتاب.

- اگه اون عشق نبود، امروز این همه دوستت نداشتم، فاطمه.

و فاطمه باز اشک ریخت. بچه‌ها به خوابی عمیق فرو رفته بودند. چه آرام، انگار حرف آخر را باید می‌زد، بی‌آن‌که جوابی از حمید بشنود. سعی کرد حرف آخرش صاف و شفاف از ته دلش جان بگیرد. تمرین کرد که این‌طور باشد: حلالین اولسون.

و حمید رفت سراغ خط‌شکنان.

قسمت دوم: افسانه حمید و حمید

- حمید، مهدی. حمید، مهدی

و حمید پاسخی نگرفت. چشم چرخاند سمت چپ جزیره. سراب را می‌ماند. خبری از بچه‌ها نبود، اما از روبه‌رو تا دلت می‌خواست تانک‌های عراقی بودند که به حمید نزدیک می‌شدند. پشت سرش تو جزیره چه غوغایی بود. همه می‌جنبیدند که زیر آتش جان پناهی پیدا کنند. سپاه سوم عراق توپخانه‌اش را مامور کرده بود که هر چه گلوله دارند بریزند تو جزیره. از دیروز که این شخم‌زدن‌ها شروع شد، یک سره آتش ریختند.

حمید پشت خاکریز نفس تازه کرد. نشست و رفت تو فکر. از آن همه انفجار حالش بهم می‌خورد. کلافه بود. رفت سراغ بچه‌ها. پشت سیل‌بند جزیره شهدا را ردیف کنار هم گذاشته بودند و حالا داشتند یکی دیگر را هم به آنجا می‌بردند. از دیروز که در آنجا مستقر شده بودند، یک سره داشت می‌جنگید تا مانع ورود عراقی‌ها به جزیره شوند.

بی‌سیم‌چی دوید سمتش. حمید گوشی را گرفت.

- حمید، مهدی، پس چی شد.

- طلاییه قفل شد. خودتی و گردانت.

- که چی بشه؟

- که مقاومت کنی که عراقی‌ها وارد جزیره نشن.

- ما حتی نمی‌تونیم تعداد تانک‌ها شونو بشمریم. بی‌شمارند آقا مهدی، یعنی... .

- حمید، دیگه بسه. این مشکل خودته که حلش کنی. نمی‌دونم ما کی می‌رسیم به پل شحیطاط، ولی حتماً می‌رسیم. پس تا اون موقع مقاومت کن.

حمید دانست مهدی چه می‌خواهد. فرمانده لشکر عاشورا دیگر تمایلی به ادامه نداشت. به حمید  برادرش  می‌گفت که به کام مرگ برود. صدای مهدی گم شده بود تو خش‌خش‌های بی‌سیم. صدا مجدداً صاف شد. حمید گفت:

- داریم تنها می‌شیم. من موندم و شیر قرارگاه نصرت.

مهدی از تو قرارگاه با حمید صحبت می‌کرد. صدای حمید را فرماندهان نیز می‌شنیدند.

- سالمی داره رجز امام حسین تو کربلا رو می‌خونه. جاده منتهی به جزیره پر از جسد عراقی‌هاست. دیگه به اینجا دست رسی ندارن. بهتره پشت سرمونو محکم کنین.

حمید کمی مکث کرد. مهدی رگه‌هایی از نگرانی را در صحبت‌های حمید حس می‌کرد. نگاهش افتاد به فرماندهان نگران از سرنوشت خیبر. طلاییه که قفل شد، امیدشان به مقاومت در پل شحیطاط خلاصه شد تا جزایر مجنون را حفظ کنند. مهدی می‌دانست چگونه جواب برادر را بدهد.

- حمید، بنده خدا، مگر به خدا شک داری که نگرانی، بجنگ.

- گلوله‌ها‌مون داره تموم می‌شه.

حمید باید خیال مهدی را راحت می‌کرد. باید چیزی می‌گفت که به‌‌دل برادر بنشیند: خدمت امام که رسیدین، به امام بگین ما مثل امام حسین تو میدون موندیم

- خاک بپاش تو چشم دشمن.

 

- من نگران عاقبت عملیاتم، نه خودم.

مقابل حمید تانک‌های عراقی که بی‌شمار نفرات جلودارشان بود، صف‌آرایی کرده و به پل شحیطاط نزدیکتر شده بودند. حمید باید خیال مهدی را راحت می‌کرد. باید چیزی می‌گفت که به دل برادر بنشیند.

- خدمت امام که رسیدین، به امام بگین که ما مثل امام‌حسین تو میدون موندیم.

دست مهدی سست شد و گوشی بی‌سیم افتاد. چشمش پر اشک شده در حالی که چشم حمید پر خون بود. چهار شب قبل که حمید با گردانش وارد هور شد، 48 ساعت تو نیزار و آبراه‌ها پارو زدند. چند تا از بچه‌های قرارگاه نصرت که راهنمایش بودند، پا به پایش داشتند می‌جنگیدند. حالا فقط سالمی مانده بود که یک نفس داشت صف عراقی‌ها را رگبار می‌بست. اگر سالمی نبود، حمید حریف آن آبراه‌های پیچ در پیچ نیزار هور نمی‌شد. یک سال تو این نیزارها رنج کشیدند تا شدند راه‌بلد بچه‌های عملیات. حمید وقتی گردان را پشت سیل‌بند مستقر کرد، باورش نمی‌شد تو قلب دشمن مستقر شده. اما حالا باید مقاومت می‌کرد تا جزایر به‌دست‌آمده سقوط نکنند. سالمی دوید طرف حمید، از پشت خاکریز ردیف کامیون‌های عراقی را نشانش داد.

- دارن نیرو پیاده می‌کنن.

سالمی پشت تیربار نشست و منتظر ماند. از دو آیفایی که با آرپی‌جی سیدطالب ترکیده بود، هنوز دود بلند می‌شد. دو‌طرف جاده پر بود از جسد عراقی‌ها. حمید نگران درازکش شد. خیره به امدادگری شد که داشت مجروحان را مداوا می‌کرد. از صبح یک‌تنه زخم مجروحان را پانسمان و راهی‌شان می‌کرد عقب. انفجار خمپاره بیشتر شد. حمید رفت بالاسر سالمی. داشت سمت 3 کامیون عراقی شلیک می‌کرد. سر‌و‌کله هواپیمای ملخی عراقی‌ها پیدا شد. خلبان می‌آمد رو سیل‌بند و یک رگبار می‌گرفت طرف بچه‌ها و دور می‌زد. ناله چند بسیجی بلند شد. حمید رفت سراغ امدادگر. پای بسیجی از کشاله ران قطع شده بود. امدادگر دست کرد تو کوله‌پشتی. آخرین باند را هم استفاده کرد و به حمید گفت:

- آخریشه.

صدایی توجه حمید را جلب می‌کرد. خون از سر یک بسیجی جاری شده بود. انگار منتظر امدادگر بود. عمامه امدادگر توجه حمید را جلب کرد. امدادگر روحانی گردان هم بود. حمید دست روحانی را گرفت و دویدند طرف مجروح. حمید دست دراز کرد طرف عمامه. روحانی متوجه منظورش شد. گوشه‌ای از عمامه سفید را برید و سر مجروح را بست. و حمید لبخندی زد و به مجروح گفت: «به همین راحتی عمامه سرت کردی.»

روحانی عمامه را تکه‌تکه کرد و رفت سراغ بقیه مجروحان. با خود زمزمه کرد «او لایق این عمامه است.»

چند تانک داشتند به پل شحیطاط نزدیک می‌شدند. سالمی باید جا عوض می‌کرد. حمید چشم انداخت به طول سیل‌بند. فقط چند نفر سرپا بودند. رجزخوان سالمی، حمید را مست کرده بود. تو نزدیکی‌های دشت کربلا بود، اما حس می‌کرد کنار امام حسین می‌جنگد. یکی را دید که افتاده رو زمین. سیدطالب، رفیق سالمی بود. از بچه‌های اطلاعات عملیات قرارگاه نصرت. هیکل‌درشت و شکم گنده بود. حمید بالاسرش که رسید، خون از سرش جاری بود.

ترکشش ریزه. می‌تونم بجنگم. بلندم کن. پشت خاکریز که درازکش بشم کافیه.

حمید کمکش کرد که سرپا شود. تیربار را برایش آماده کرد و تنهایش گذاشت. عراقی‌ها یک گام جلوتر آمده بودند. حمید باید رسیدن تانک‌های عراقی به پل را تاخیر می‌انداخت. با همین چهار پنج نفر هم داشت کارش را پیش می‌برد. 2‌‌‌آرپی‌جی‌زن را روانه کانال کرد که به تانک‌ها نزدیک‌تر شوند. حمید پشت خاکریز سینه در نفس حبس کرد و منتظر ماند. اولین تانک که آتش گرفت، رفت طرف سالمی و گفت:

- بهشون مهلت نده، نفراتشون پخش و پلا شدن.

- دوید طرف کانال و به ترکی داد زد تانک روی جاده رو بزن که جاده بسته بشه.

حمید باز هم دوید. به بسیجی که رسید، با جسد تکه‌پاره‌اش روبه‌رو شد. آرپی‌جی به دوش خیز برداشت طرف تانک. نزدیک‌تر شد که موشک خطا نرود. برجکش را نشانه رفت و شلیک کرد. بعد یک‌نفس دوید پشت سیل‌بند.

5 هلیکوپتر عراقی از سمت جاده نشوه داشتند می‌آمدند. حالا عراقی‌ها تو دشت پخش شده بودند تا در پناه هلیکوپترها پیش‌روی کنند. موشک هلیکوپترها که به سیل‌بند اصابت می‌کرد، زمین و زمان را به‌هم می‌زد. حمید پشت چند گونی خاک پناه گرفته بود و منتظر فرصت، یک هو از جا کنده شد و رفت سراغ سالمی.

- بزن، بزن سالمی، نذار نزدیک بشن.

و سالمی تیربارش را به کار انداخت و بی‌باک شلیک می‌کرد. هلیکوپترها که رفتند، شلیک تانک‌ها باریدن گرفت. یکهو سیدطالب افتاد زمین. سالمی و حمید دویدند طرفش. چه راحت بود. ترکش شکمش را دریده بود و بخشی از روده‌اش بیرون زده بود. او هم داشت روده را می‌کشید که از شرش خلاص شود. سالمی خندید و گفت:

- این روده که ته نداره.

و بعد کمکش کرد که روده را سر جای خودش بگذارد. چفیه را دور شکمش بست و باز هم به خنده گفت:

- درمان بماند برای بعد. تو فقط پشت تیربار بشین و شلیک کن.

حمید باز هم سیدطالب را پشت تیربار نشاند. حس می‌کرد توانش کم شده است. حتی قدرت ایستادن روی پای خودش هم نداشت. سیدطالب شکمش را به گونی چسباند و بعد اشاره کرد که یک گونی خاک بگذارد پشتش که به زمین نیفتد. سیدطالب عراقی‌ها را چپ و راست می‌دید. گاه تار می‌شدند. بالا و پایین می‌دید تانک‌ها را صدای بال بال هلیکوپترها می‌آمد. داشتند می‌آمدند سراغ حمید که هنوز سرسخت مقاومت می‌کرد. سیدطالب را به حال خود رها کرد و رفت سراغ سنگر تک‌لول.

- بهشون مهلت نده. وقتی نزدیک شدن، شلیک کن.

جوانی که پشت تک‌لول نشسته بود، مثل شکارچی‌ها منتظر ماند. 5 هلیکوپتر نزدیک‌تر شدند. اولین موشک که شلیک شد، جوان شروع کرد. دود از یک هلیکوپتر بلند شد و بعد در هوا منفجر شد. 4 هلیکوپتر بعدی هر چه موشک داشتند، شلیک کردند. سیل‌بند در میان گرد و غبار و دود و آتش گم شد. حالا دیگر هیچ جنبنده‌ای نبود که توجه حمید را جلب کند. رفت سراغ سیدطالب. داشت خودش را عقب می‌کشید که از معرکه خارج شود. به روحانی امدادگر که رسید، کنارش نشست. آخرین تیکه عمامه در دستش بود. آن را به سرش بست و درازکش شد. سالمی هنوز با رجزخوانی خودش را سرپا نگه داشته بود و داشت می‌جنگید. عراقی‌ها انگار زمینگیر شده بودند. چه قتلگاهی به راه افتاده بود دو‌طرف پل شحیطاط. این طرف خودی‌ها و آن طرف عراقی‌ها. جسد عراقی‌ها بی‌شمار بود. حمید دنبال راهی بود که باز هم ورود عراقی‌ها را به تاخیر بیندازد.

حالا دیگر جز سالمی و دو سه نفر دیگر، کسی پشت سیل‌بند نبود. حمید هی رگبار می‌گرفت طرف عراقی و هی جا عوض می‌کرد. به صدای بلدوزرها که در 200 متری داشتند خاکریز می‌زدند، دل خوش شد. اگر خاکریز شکل می‌گرفت و بچه‌ها مستقر می‌شدند، دیگر نگران سقوط پل شحیطاط نبود. انگار خسته به نظر می‌رسید. پایش شل شد و ولو شد. دست کرد در جیب که قرآن فاطمه به کمکش بیاید. رفت تو حال و هوای فاطمه و بچه‌هایش. تراژدی دوباره در ذهنش مرور شد. عشقی که فاطمه می‌گفت، سراغش آمده بود. چشم چرخاند تو چهره بسیجی‌هایی که پشت سیل‌بند افتاده بودند. کسی نبود جنازه‌هایشان را ببرد. پشت سیل‌بند شده بود تماشاخانه آن عشقی که فاطمه می‌گفت. حمید انگار باید می‌رفت سراغش. باز قرآن را بوسید که یاد فاطمه کند. نبرد پل شحیطاط داشت به آخر خط می‌رسید. اگر فاطمه را وارد این نبرد نمی‌کرد، آرام نمی‌گرفت. حالا دیگر می‌توانست فاطمه را رها کند. چشم می‌انداخت طرف خاکریز بلکه مهدی از راه برسد که نرسیده بود. تانک‌های عراقی رسیده بودند به سیل‌بند و مسلط به جزیره شلیک می‌کردند. گلوله‌های خمپاره مثل تگرگ باریدن گرفت. سپاه سوم عراق هر چه گلوله داشت ریخت تو جزیره. فرمانده عراقی، خاکریز جدید را که دید، دانست برای ورود به جزیره چند ساعتی تاخیر داشتند. حالا حمید آسوده‌خاطر دنبال راهی بود که از میان آتش نجات یابد. بلند که شد، انفجاری او را از جا کند. ترکش‌های ریز و درشت طرفش خیز برداشتند. حمید تو آسمان‌ها سیر می‌کرد. «می‌دونستم یه عشق دیگر تو دلته، حلالت باشه. قرآنی که بهت دادم گرو که دعام کنی» و حمید محکم چنگ زد به قرآن که باز هم با فاطمه باشد. به زمین که افتاد، خون از چند جای بدنش بیرون زد و جسدش بین بقیه شهدا گم شد.

یکی انگار به پشت آن خاکریز رسیده بود. دوربین انداخت پشت سیل‌بند. جز شهدا چیزی نمی‌دید. فرمانده لشکر عاشورا انگار کمرش خم شده باشد، به خاکریز تکیه داد. تو دلش سخت توفانی بود و چشمانش بارانی. آسمان جزیره در نظرش پرفتنه شده بود. بین ماندن و رفتن گیر کرده بود. حمید را خوشنام و گمنام می‌پنداشت. آرام بر خود گریست و با خود به حمید گفت: «دوستم بودی، هم‌دلم بودی، هم‌رازم بودی، قائم‌مقامم بودی، ولی اول از همه برادرم بودی.»

قسمت سوم: افسانه حمید و مهدی

مهدی کمی دیر رسیده بود، اما حمید کارش سرانجام گرفت. پشت خاکریز ولو شد. رفت تو فکر. آن امانتی، سبکبال از دستش پر زده بود. «چگونه می‌توانم داغ این شقایق را به قاصدکی بسپرم که مقصدش خانه فاطمه و 2 فرزندش احسان و آسیه است. کار من که درد و داغ بردن نیست. حمید اکنون در 200متری من آرام گرفته. فاصله بین من و او، بین ماندن و رفتن است. فاصله‌ای بین گمنام و بی‌نام» دستی به دوشش خورد. سر بلند کرد. مرتضی آمده بود که در اشک ریختن همراهش شود. مرتضی اما اشکی در چشم مهدی نمی‌دید. انفجار، پشت انفجار. زمین سوخته مجنون گرفتار گرداب توپخانه سپاه سوم عراق شده بود. گلمب، گلمب، گلمب و بعد ویز‌ویز ترکش‌های سرخ‌رنگ ریز و درشت. نگاه مهدی به بچه‌های پشت خاکریز افتاد که زیر آتش تاب می‌آوردند. تماشای جهنم چه زجری می‌داد او را.

دوربین گرفت طرف سیل‌بند. شهدا را یک یک ورانداز کرد. دنبال حمید بود، انگار. تانک‌های عراقی آن سوی سیل‌بند مستقر بودند و هی شلیک می‌کردند. هنوز جرات رفتن از روی جنازه شهدا را پیدا نکرده بودند که وارد جزیره شوند. حمید جنازه اش در مسیر تانکی قرار گرفته بود که باز هم مانع شود. تک تیراندازهای عراقی دست به کار شده بودند. از پشت سیل‌بند نشانه می‌گرفتند به سمت افراد عاشورا، فرمانده لشکر عاشورا می‌دید که تیر بعضی از شکارچی‌ها به هدف می‌خورد و بچه‌ها را بر زمین می‌انداخت. چهره اش به خشم نقش بست. رو کرد به مرتضی.

- با توپخانه تماس بگیر، بگو اگه حجم آتشو بیشتر نکنین، فردای قیامت باید جوابگو باشین.

صدای رسای مهدی، عاشورایی‌ها را دلگرم کرد. یکی که خیلی سمج بود، رفت سراغ یکی از تک تیراندازهای عراقی. با همان کلاش حریفش شد. خلاصه زدش. مهدی جان گرفت. باز هم لذت همراهی با این بچه‌ها را چشید. دوباره رفت سراغ حمیدش. دست بردار نبود. چه باید می‌کرد. چشم چرخاند سمت مرتضی که هنوز ساکت بود و حیران.

- این کاری که حمید شروع کرد، باید دنبالش کنیم. مسوولیت حمید آقا روی دوش شماست. با محسن کار مهمی دارم.

- از محسن کاری بر نمی‌یاد. با رفتن حمید کمرش شکست.

- می‌دونم حال و روز خوبی نداره، از قول من بهش بگو، حالا چه وقت مریض شدنه. وقت برای مریض شدن بسیاره. باید نذاریم کار حمید روی زمین بمونه.

- حمید خودش هم روی زمین مونده.

ولی هدفش مهم‌تر از خودشه. من حمید رو می‌شناسم. می‌دونم چطوری خشنودش کنم. هنوز عراقی‌ها از ترس هیبت جنگیدن حمید جرات نمی‌کنن از سیل‌بند عبور کنن. نباید این فرصت رو از دست بدیم. پس بهتره بری سراغ محسن.

مرتضی این بار نگاهش را سمت شهدای عاشورا که پشت سیل‌بند رو زمین افتاده بودند، چرخاند. انگار می‌خواست پیشنهادی که از یک ساعت قبل در ذهن مرور کرده بود، با مهدی در میان بگذارد. مهدی باز رفت سراغ شهدا، مرتضی خیلی آرام گفت:

- شب که شد، می‌تونیم تو تاریکی بریم سراغ شهدا. اگه جسد حمید رو پیدا کنیم، خیلی خوب می‌شه.

- تعدادشون زیاده. شما هم بیشتر از5 نفر نمی‌تونین جلو برین. عراقی‌ها تو کمین نشسته‌ان که یکی از خاکریز بیرون بره.

- ولی می‌تونیم دو سه تا از شهدا رو بیاریم.

مهدی رفت تو فکر «اگر حمید جزو این دو سه نفر باشد، پس تکلیف بقیه چه خواهد شد.» حمید را خوب می‌شناخت. می‌دانست که از این کار خوشش نمی‌آید. یاد حرف‌هایش افتاد. وقتی به او گفته بود تلفن بزند، خیلی راحت پرسید: «بقیه بچه‌های لشکر هم می‌تونن تلفن بزنن؟» مهدی آنجا حریفش شده بود، ولی اینجا چی. اگر رضایت نمی‌داد، چه؟ یکهو ترس به دلش افتاد. انگار حمید از 200‌متری به او نهیب می‌زد. با خودش درگیر شد و نتوانست کنار بیاید. مرتضی هنوز منتظر دستور فرمانده اش بود که سراغ حمید برود. حدس می‌زد که چه غوغایی در درون مهدی به راه افتاده. شوق دیدار با حمید دیوانه‌اش کرده. مرتضی این عشق را در چهره‌اش می‌خواند. مهدی اگر چاره داشت از خاکریز عبور می‌کرد و می‌دوید سمت حمید که در آغوشش بگیرد. اگر اسم این کار را خودکشی نمی‌گذاشتند، یقیناً چنین می‌کرد. رگبارعراقی‌ها بیشمار بود. تا مهدی به حمید برسد، آبکش می‌شد. مهدی حالا خودش را برادر حمید نمی‌پنداشت. فرمانده لشکر عاشورا بود.

مهدی خیلی با خود کلنجار رفت تا حرف حمید را بزند.

- غیر از حمید، این همه شهید پشت سیل‌بند جا مونده. اگه راهی پیدا کردی که همه شونو بیارین، موافقم.

- مگه آتیش دشمنو نمی‌بینی. ما فقط تو تاریکی می‌تونیم بی سر و صدا بریم و با حمید برگردیم.

- هنوز نتونستم بفهمم حمید با شهدای دیگه چه فرقی داره.

- ولی آقا مهدی. حمید برادرته، قائم مقامته. عزیز بچه‌های عاشوراست... .

و گریه امان مرتضی را برید و ادامه نداد. مهدی داشت وسوسه می‌شد که تسلیم شود. باز هم رفت تو حال‌و‌هوای حمید. جواب همان بود که قبلاً گرفته بود. سرش را پایین انداخت و گفت:

- وقتی بنا نیست همه جنازه‌ها رو بیارین، بهتره حمید آقا هم پیش شهدا بمونه. بذارید روحش آروم باشه.

مهدی دیگر تاب نیاورد و بسرعت خاکریز را ترک کرد تا فاصله‌اش با جسد حمید بیشتر شود، بلکه دوباره وسوسه نشود.

سنگری تو دل جزیره ساخته بودند که شده بود مقر فرماندهی لشکر. نشست تو سنگر و این نامه را برای خانواده نوشت.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

سلام به خانواده‌ای که سربازی متقی، رشید و متواضع، جسور، با توکل، همیشه حاضر در سخت ترین صحنه‌های نبرد، مقلد خالص روح‌الله، بریده از دنیا را در دامن پاکش پرورد و تقدیم به پیشگاه رب‌العالمین نموده است. شرمنده‌ام که شهادت حمیدتان را بدون جنازه‌اش اعلام می‌کنم. می‌بخشیدم از این‌که نتوانستم برای مراسم حمید آقا بیایم، زیرا خود حمید این اجازه را به من نمی‌دهد که عملیات را ناتمام رها کنم. والسلام. مهدی باکری

نامه را به پیک داد و خود گوشه سنگر خوابید. پتو روی سر

انداخت و ‌های‌های گریست.

نصرت‌الله محمودزاده

جمعه 1 بهمن 1389  12:44 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 
ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران
 
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بخشی از سخنان خود در دیدار با اساتید بسیجی دانشگاه‌ها با با ذکر خاطراتی از شهید دکتر مصطفی چمران، این شهید را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف کردند که آن را در این قسمت می‌خوانید و می‌شنوید:

اولاً این شهید یک دانشمند بود؛ یک فرد برجسته و بسیار خوش‌استعداد بود. خود ایشان براى من تعریف میکرد که در آن دانشگاهى که در کشور ایالات متحده‌ى آمریکا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور که به ذهنم هست ایشان یکى از دو نفرِ برترینِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب میشده - تعریف میکرد برخورد اساتید را با خودش و پیشرفتش در کارهاى علمى را. یک دانشمند تمام‌عیار بود. آن وقت سطح ایمان عاشقانه‌ى این دانشمند آنچنان بود که نام و نان و مقام و عنوان و آینده‌ى دنیائىِ به ظاهر عاقلانه را رها کرد و رفت در کنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعالیتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى که لبنان یکى از تلخترین و خطرناکترین دورانهاى حیات خودش را میگذرانید. ما اینجا در سال 57 مى‌شنیدیم خبرهاى لبنان را. خیابانهاى بیروت سنگربندى شده بود، تحریک صهیونیستها بود، یک عده هم از داخل لبنان کمک میکردند، یک وضعیت عجیب و گریه‌آورى در آنجا حاکم بود، و صحنه هم بسیار شلوغ و مخلوط بود.

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران
همان وقت یک نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسید که این اولین رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در این نوار بود که توضیح داده بود صحنه‌ى لبنان را که لبنان چه خبر است. براى ما خیلى جالب بود؛ با بینش روشن، نگاه سیاسىِ کاملاً شفاف و فهم عرصه - که توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است، کى با کى طرف است، کى‌ها انگیزه دارند که این کشتار درونى در بیروت ادامه داشته باشد - اینها را در ظرف دو ساعت در یک نوارى ایشان پر کرده بود و فرستاده بود، که دست ما هم رسید. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد که نگاه سیاسى و فهم سیاسى و آن چراغ مه‌شکنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل یک مه غلیظ، فضا را نامشخص میکند؛ چراغ مه‌شکن لازم است که همان بصیرت است. آنجا جنگید؛ بعد که انقلاب پیروز شد، خودش را رساند اینجا. از اول انقلاب هم در عرصه‌هاى حساس حضور داشت. رفت کردستان و در جنگهایى که در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزیر دفاع شد؛ بعد که جنگ شروع شد، وزارت و بقیه‌ى مناصب دولتى و مقامات را کنار گذاشت و آمد اهواز، جنگید و ایستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسید. یعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنیا ارزش نداشت، جلوه‌هاى زندگى ارزش نداشت.

چمران یک عکاس درجه‌ى یک بود
اینجور هم نبود که یک آدم خشکى باشد که لذات زندگى را نفهمد؛ بعکس، بسیار لطیف بود، خوش‌ذوق بود، عکاس درجه‌ى یک بود - خودش به من میگفت من هزارها عکس گرفته‌ام، اما خودم توى این عکسها نیستم؛ چون همیشه من عکاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شاید در هیچ مسلک توحیدى و سلوک عملى هم پیش کسى آموزش ندیده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

محاصره پاوه چگونه شکسته شد؟

انسان باانصافى بود. لابد قضیه‌ى پاوه را شماها میدانید که در پاوه بر روى بلندى‌ها، بعد از چند روز جنگیدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اینها را از اطراف محاصره کرده بود و نزدیک بود به اینها برسند که امام اینجا از قضیه مطلع شدند، و یک پیام رادیوئى از امام پخش شد که همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر این پیام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى این خیابانهاى تهران شاهد بودم که همین طور کامیون و وانت و اینها بودند که از مردم عادى و نظامى و غیر نظامى از تهران و همین طور از همه‌ى شهرستانهاى دیگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضیه‌ى پاوه که مرحوم شهید چمران آمده بود تهران، توى جلسه‌اى که ما بودیم به نخست‌وزیرِ وقت گزارش میداد که بین اینها هم از قدیم یک رابطه‌ى عاطفى‌اى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اینجورى گفت: وقتى ساعت دو پیام امام پخش شد، به مجرد پخش پیام امام و قبل از آنى که هنوز هیچ خبرى از حرکت مردم به آنجا برسد، ما احساس کردیم که کأنه محاصره باز شد. میگفت: حضور امام و تصمیم امام و پیام امام آنقدر مؤثر بود که به صورت برق‌آسا و به مجرد اینکه پیام امام رسید، کأنه براى ما همه‌ى آن فشارها به پایان رسید؛ ضد انقلاب روحیه‌ى خودش را از دست داد و ما نشاط پیدا کردیم و حمله کردیم و حلقه‌ى محاصره را شکستیم و توانستیم بیاییم بیرون. آنجا نخست‌وزیر وقت خشمگین شد و به مرحوم چمران توپید که ما این همه کار کردیم، این همه تلاش کردیم، تو چرا همه‌ى این را به امام مستند میکنى؟! یعنى هیچ ملاحظه نمیکرد؛ منصف بود. بااینکه میدانست که این حرف گله‌مندى ایجاد خواهد کرد، اما گفت.

خاطره‌ی اعزام به اهواز

حضور براى او یک امر دائمى بود. ما از اینجا با هم رفتیم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتیم. توى تاریکى شب وارد اهواز شدیم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود یازده دوازده کیلومترى شهر اهواز مستقر بود. ایشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت که با خودش از تهران جمع کرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با یک هواپیماى سى - 130 رفته بودیم آنجا. به مجردى که رسیدیم و یک گزارش نظامى کوتاهى به ما دادند، ایشان گفت که همه آماده بشوید، لباس بپوشید تا برویم جبهه. ساعت شاید حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى کسانى که همراه ایشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا کوت کردند؛ همه پوشیدند و رفتند. البته من به ایشان گفتم که من هم میشود بیایم؟ چون فکر نمیکردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شرکت کنم. ایشان تشویق کرد و گفت بله، بله، شما هم میشود بیائید. که من هم همان جا لباسم را کندم و یک لباس نظامى پوشیدم و - البته کلاشینکف داشتم که برداشتم - و با اینها رفتیم.


 یعنى از همان ساعت اول شروع کرد؛ هیچ نمیگذاشت وقت فوت بشود. ببینید، حضور این است. یکى از خصوصیات خصلت بسیجى و جریان بسیجى، حضور است؛ غایب نبودن در آنجایى که باید در آنجا حاضر باشیم. این یکى از اوّلى‌ترین خصوصیات بسیجى است.

در عین لطافت، شجاع و بی‌رودربایستی بود

در روز فتح سوسنگرد - چون میدانید سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ى دوم حرکت شد و فتح شد - تلاش زیادى شد براى اینکه نیروهاى ما - نیروهاى ارتش، که آن وقت در اختیار بعضى دیگر بودند - بیایند و این حمله را سازماندهى کنند و قبول کنند که وارد این حمله بشوند. شبى که قرار بود فرداى آن، این حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگیرد، ساعت حدود یک بعد از نصف شب بود که خبر آوردند یکى از یگانهائى که قرار بوده توى این حمله سهیم باشد را خارج کرده‌اند. خب، این معنایش این بود که حمله یا انجام نگیرد یا بکلى ناموفق بشود. بنده یک یادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشکرى که در اهواز بود و مرحوم چمران هم زیرش نوشت - که اخیراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عین آن نوشته‌ى ما را قاب کرده بودند و دادند به من؛ یادگار قریب سى ساله؛ الان آن کاغذ در اختیار ماست - و تا ساعت یک و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بودیم و تلاش میشد که این حمله، فردا حتماً انجام بگیرد. بعد من رفتم خوابیدم و از هم جدا شدیم.

صبح زود ما پا شدیم. نیروهاى نظامى - نیروهاى ارتش - که حرکت کردند، ما هم با چند نفرى که همراه من بودند، دنبال اینها حرکت کردیم. وقتى به منطقه رسیدیم، من پرسیدم چمران کجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. یعنى قبل از آنى که نیروهاى نظامىِ منظم و مدون - که برنامه ریخته شده بود که اینها در کجا قرار بگیرند و آرایش نظامى‌شان چگونه باشد - حرکت بکنند و راه بیفتند، چمران جلوتر حرکت کرده بود و با مجموعه‌ى خودش چندین کیلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه این کار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا این شهید عزیز را رحمت کند. اینجورى بود چمران. دنیا و مقام برایش مهم نبود؛ نان و نام برایش مهم نبود؛ به نام کى تمام بشود، برایش اهمیتى نداشت. باانصاف بود، بى‌رودربایستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عین لطافت و رقت و نازک‌مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ یک سرباز سختکوش بود.

تعلیم شلیک آر.پی.جی توسط دانشمند فیزیک پلاسما!
من خودم میدیدم شلیک آر.پى.جى را که نیروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعلیم میداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتیم، نه بلد بودیم. او در لبنان یاد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم میگفت؛ ماها میگفتیم آر.پى.جى، او میگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ یک مقدار هم از یک راه‌هائى گیر آورده بود؛ تعلیم میداد که اینجورى آر.پى.جى را بایستى شلیک کنید. یعنى در میدان عملیات و در میدان عمل یک مرد عملى به طور کامل. حالا ببینید دانشمند فیزیک پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در کنار شخصیت یک گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوى و با آن سرسختى، چه ترکیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یک چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى کاملش است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در وجود یک چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - که به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینکه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میکنند - اینها دیگر در وجود یک همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اینکه گفتند:

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم‌

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ایمانى، با عشق هیچ منافاتى ندارد؛ بلکه خود پشتیبان آن عشق مقدس و پاکیزه است.

خب، حالا توقعى که ما داریم و این توقع، توقع زیادى هم نیست، یعنى آن زمینه‌اى که انسان مشاهده میکند - این روحیه هاى پرنشاط شما، این دلهاى پاک و صاف، این ذهنهاى روشن، این جوّال بودن فکرهاى شما که انسان در عرصه‌هاى مختلف از نزدیک شاهد است - این امید را و این توقع را به انسان میبخشد، این است که فرآورده‌ى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلکه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اینکه چمران‌ها یک استثنا باشند. این امید، امید بى‌جائى نیست.
جمعه 1 بهمن 1389  12:45 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 
یکصد خاطره از شهید دکتر چمران
 

1)  نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند

دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته." کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت "پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی."

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:"صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود" گذ
اشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا
چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود "این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک."

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت. رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و به ش گفتند "ما ترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند." پدر گفت "مصطفی عاقل و رشیده. من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم" بورسی
ه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم. به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما
هم که تبلیغات نکرده بودیم. درست قبل از انتخابات، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت "شما
نمره گرفته ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد." خودش می خندید. می گفت "کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم"

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم.نمی دانستیم چه کار می شود
کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره به نتیجه رسید. برایم پیغام گذاشته بود "من رفتم.آنجا یک سکان دارهست." و رفت لبنان.

15) ما عضو
انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی ما را راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت. همه را جمع می کرد
و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس. حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

17) چپی ها می گفتند "جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند." راستی ها می گفتند "کمونیسته." هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت "من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد."

18) اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود. همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موس می گفت "دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد."

19) بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند "این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟" آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و
دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید. بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت "هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد."

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند "دکتر مصطفی چشم ماست، دکتر مصطفی قلب ماست."

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم. تنها راه می رفت؛بدون اسلحه. گفتم "من پول گرفته م که تو
رو بکشم." چیزی نگفت. گفتم "شنیدی؟". گفت "آر ه." دروغ می گفت. اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد. می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم، تعجب کردم. رفتم. یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر آشنا شدیم، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.

26) گفتند "دکتر برای عروس هدیه فرستاده" به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

28) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا. کنارهم که بودیم، مهم نبود که پسر است کی دختر. یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم. یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم. دوروز مانده به آمدنمان، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

30) گفته بود "مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا
را فراموش نکنی." بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه قدر دلم می خواهد به ش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

31) آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می بردم. یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف ها را شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

32) وقتی دید چمران جلویش ایستاده، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شن
یده بود شعار می دهند "مرگ برچمران" آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

33) ما سه نفر بودیم، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بد و بی راه گفتن. چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از در پشتی سالن آمدیم بیرون. دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم "اجازه بده ادبشان کنیم." گفت "عزیز، خدا این ها را زده." دکتر را که سوار ماشین کردیم، چند تا از پر سر
و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود. آمد توی اتاق. حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه، با سلام و صلوات.

34) وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه. رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید." برگشت و همه را جمع کرد. گفت "آماده شوید همین روزها راه می افتیم". پرسیدیم "امام؟" گفت"دعامان کردند."

35) دنبال یک نفر می گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان دهی کند، که سر
و کله چمران پیدا شد. قبول کرد. آمد ایلام. یک جلسه ی آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش. همان روز، بعد از نماز شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین.صبح فردا زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.

36) حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک. بعد از ظهرها، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.

37) تلفنی به م گفتند "یه مشت لات و لوت اومده ن، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم." رفتم و
دیدم. ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت"آقای دکتر خودشون گفتن بیاین." می پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.

38) از در آمد تو. گفت "لباسای نظامی من کجاست؟ لباسامو بیارین." رفت توی اتاقش، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق. شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد. ذوق زده بود. بالاخره صبح شد و
رفت. فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملایت را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراک. می گفت "امام فرموده ن خودتون رو برسونید کردستان." سریک هفته، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

39) اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی. بنده ی خدا کلی شرمنده می شد
و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.

40) مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب. نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم. دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود.وضو که می گرفت، ازم پرسید"عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده؟"

41) سر سفره، سرهنگ گفت "دکتر! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین." شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

42) اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر. یعنی همه بچه های جنگ های نامنظم. رفتیم جلو و سنگر گرفتیم.طبق نقشه. بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم. دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک، وقتی دشمن دارد محاصره می کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.

43) خوردیم به کمین. زمین گیر شدیم. تیرو ترکش مثل باران می بارید. دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد "ستون رو به جلو." راه افتاد.چند نفر هم دنبالش. بقیه مانده بودیم هاج و واج. پرسیدم "پس ما چه کارکنیم؟". دکتر از همان جا گفت "هر کی می خواد کشته نشه، با ما بیاد." تیر و ترکش می آمد، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی بود.

44) تشییع آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولین توی غسال خانه بودیم. در را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد، گفت "یکی آمده، می گه چمرانم. چه کار کنم؟" با خودم گفتم "امکان ندارد." رفتیم دم در. خودش بود لاغر لاغر. کردستان شلوغ بود آن روزها.

45) گفت "سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن این جا، حقوق هم نگرفته ن. من اصلا متوجه نبودم." سرش را گذاشته بود روی دیوا
ر و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود"چون ما بی خبر آمده ایم، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند، هم حقوق های ما را بگیرند". گفتم "شما برای همین ناراحتید؟"

46) کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه ها را از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.

47) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم. زل زده بود به یک شاخه ی خالی.گفتم "دکتر، بچه ها می گن دشمن آماده باش داده." حتی برنگشت. گفت "عزیز بیا ببین چه قدر زیباست." بعد همان طور که چشمش به برگ بود، گفت "گفتی کی قراره حمله کنند؟".

48) – دکتر نیست. همه پادگان را گشتیم، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند. نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمان ده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید. پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

49) شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز. چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز. دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت"همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند." ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم. عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند
و رفتند.

50) تانک دشمن سرش را انداخته پایین، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن. یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک، می پرد بالا، یک نارنجک می اندازد توی تانک، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می زدند.

51) موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست، منتظر. دکتر گفته بود "اول به آنها بدهید، بعد به ما. ما رزمنده ایم، عادت داریم. رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد."

52) وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت "دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین." بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند.

53) گفتم "دکتر جان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی ده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر
اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق...".گفت "ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من."

54) بلند گفت "نه عزیز جان، نه. عقب نشینی نه. اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم، همین جا می مانیم و می میریم." کسی نمرد. وقتی برگشتیم، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.

55) سر کلاس درس نظامی می گفت"اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی." صدایم کرد
و گفت "عزیز، برو یه رگبار ببند اون جا و بیا." رفتم، دیدم یک دنیا تانک خوابیده. صدا می کردم، می بستندم به گلوله. رگبار بستم و آمدم. می گفت "عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه، نمی تونه بجنگه."

56) تا آن وقت آرپی جی ندیده بودم. دکتر آرپی جی زدن به م یاد داد، خودش.

57) ماکت هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، به ش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش گفتم "دکتر جان، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم."

58) از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت "کنار جاده دیدمش. خوشگله؟"

59) بیست و شش تا موشک خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت "بگیرمشان، اگر شد استفاده کنیم." گرفتیم، درست کردشان، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.

60) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم، من ترکش خوردم. دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب. وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند.خدا خدا می کردم دکتر طوریش نشود.

61) از خط که برگشتیم. مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه. دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم، خوب بود. زنم گفت "یک خانم عرب آمد دم در. گفت بچه را بردار برویم دکتر. دوا ها را هم خودش گرفت."

62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون. نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.

63) گفتم "دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه ی مارو نداده ن. ستاد رفته زیر سؤال. می گن شما سلاح گم کرده ین..." همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت "عزیز جان، دل خور نباش. زمانه ی نابه سامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل خور نشو عزیز."

64) هر هفته می آمد، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها
را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی تنگ می شد.

65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه. باتلاق شده بود چه باتلاقی. عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر
بار همه که سد می زدند، یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.

66) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در
آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده.

67) برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار به ش گفتم "چرا سر نماز این طورمی کنی؟" گفت "وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد."با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

68) گیر کرده بودیم زیر آتش. یک آن بلند شدیم که فرار کنیم، دکتر
رفت و من جا ماندم. فرصت بعدی سرم را بلند کردم، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او. خواستم داد بزنم، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده. خاک که نشست، دیدم کجا پرت شده. سالم بود. با هم فرار کردیم.

69) از فرمان دهی دستور دادند "پل را بزنید." همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند. می گفت "پل زیر دید مستقیم است." صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا. واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند و برمی گشتند.

70) اصل ایده بود اصلا. لوله را دو تا سوراخ می گرد و می گفت "میخ بذارید این جا، می شه خمپاره". می شد.

71) ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره.یکی می پرسید "این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟"

72) یک بند داد می زدم. گریه می کردم. کنترل خودم را از دست داده بودم. همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده ی محکم زد زیر گوشم.فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.

73) دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پای تلفن نمی دید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط می شنید که "من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم؟" رو کرد به من، گفت "برو آن جا آرپی جی بگیر. ندادند به زور بگیر برو عزیز جان."

74) نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم، با هم کار می کنیم.با چشم هاش، صیغه ی برادری می خواند.

75) گفت "سید، می ری رو جاده؟" گفتم "اگر شما امر کنید، می رم." جلو را نشان داد و گفت "یک کوچه آن جاست، هفت کیلومتری. آن جا پناه بگیر ببینم چه می شود." جاده توی تیررس بود. کلاه کاسکت را بالا می آوردی، می زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می آمد. زیاد هم می آمد. تیز می رفتیم و صلوات می فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم، گریه کردیم.دکتر بی سیم زد "شروع کنید" شروع کردیم. یک، دو، سه... چهار دهمی تانک فرمان دهی بود. موشکمان تمام شد. صبر کردیم بقیه برسند.

76) تصمیم گرفتم بروم پیشش، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم "آقا اصلا جبهه مال شما. من می خوام برگردم." مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم، تمرین کردم. فایده نداشت. مثل همیشه، وقتی می رفتم و سلام می کردم، انگار که بداند ماجرا چیست، می گفت "علیک السلام" و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می زد و می گفت "سید، دو رکعت نماز بخوان درست می شه."

77) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور به ش فهمانده بود بیاید پیش من.

78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی سیم زدند که "محاصره شدیم." دکتر به حسن نگاه کرد. حسن با همان نگاه گفت "چشم." سرشب رسیدند
آنجا. حسن چند نفر را فرستاد برای سازمان دهی، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن.عراقی ها هم هرچه آتش داشتند می ریختند سرشان.نصفه شب دوباره بی سیم زدند. صدای بی سیم چی می لرزید "دکتر! حسن شهید شده، بقیه هم همه شهید شده ن. چه کار کنیم؟"دکتر گفت "حسن چهارده تا جون داره، هنوز چهارتاش مونده." بالاخره راه را باز کردند و همه برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.

79) کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می آمد، با نی می زدیم به سیمش. بعدا برای هر
کس تعریف می کردیم، خیال می کرد شوخی می کنیم. انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف کند.

80) بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر به م گفت "عزیز، بشمار این تانک ها را." گفتم "دوربین ندارم. یه آرپی جی دارم که دوربین داره. گفت "با همون دوربین آرپی جیت شمار." تا بشمارم رفته بود. جلوتر، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم. رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر
و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.

81) وقتی دکتر تیر خورد، همه ی بچه ها آمدنددیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها. دکتر وقتی شنید، خیلی خندید.

82) وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می افتاد، خجالت می کشیدم. بغلم کرد
و اشکش سرازیر شد. اول نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت "بچه ها دارند تلف می شوند، ما شده ایم وجه المناقشه ی سیاسیون." با هم مهمات را بین نیروها تقسیم کردیم.

83) گفت"ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده م، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده م. فرمان ده زیاد دیده م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف."

84) گفتم "شما حالتون خوش نیست. مریض شده ین."گفت "نه، خوبم." گفتم "تب ولرز کرده ین؟" سرش را انداخت پایین. گفت "نه عزیز، گرسنه م." دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هیچی نبود، هیچی. یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم "این جا چیزی پیدانمی شود، بگذارید برویم داخل شهر."گفت "نه." قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم توی سینی. گریه ام بند نمی آمد.

85) دستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این ها مجهز می کردیم و می فرستادیم پشت تپه. باید آتش تهیه شان را می دیدی. فکر می کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله می کردند، چه کار می کردیم.آن ها هم لابد به این فکر می کردند که این تانک ها از کجا پیدایشان شده است.

86) می گفتند "چمران همیشه توی محاصره است." راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون.

87) سوسنگرد را ما آزاد کردیم. یعنی راستش خدا
آزاد کرد؛ ما هم بودیم، دکتر هم بود، ارتشی ها هم به موقع آمدند، آن ها هم بودند. نقشه را دکتر کشیده بود. ما از جنوب شهر عملیات را شروع کردیم. بعد دکتر و نیروهایش رفتند سمت غرب. قصدشان این بودکه تانک هارا دنبال خودشان بکشانند، موفق شدند.نیم ساعت بعد یک پاکت سیگار رسید دست تیمسار فلاحی. رویش دست خط و امضای دکتر بود. تیمسار یادداشت را که خواند دستور داد وارد عمل شوند. سوسنگردرا همان خدا آزاد کرد.

88) مریض شده بود بدجور. گفتم "دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟" گفت "عزیز جان، نفس این بچه ها خوبم می کند."

89) به خانمِ دکتر می گفتم "زن نباید بعد از غروب پاشو از خونه بذاره بیرون." او هم نمی رفت. یک روز از دکتر پرسید "شما اجازه نمی دهید بروم بیرون؟" دکتر گفت "چرا، من راضیم." بازهم من نمی گذاشتم برود.

90) چهل نفر می خواستندکه بروند پشت تپه ها، نگذارند دشمن نیروها را دور بزند. گفته بودند ممکن است برگشتی نباشد. چهل و هفت نفر داوطلب شدند، با من چهل و هشت نفر. مانده بودیم توی اتوبوس منتظرکه نفربر بیاید. نیامد. زیاد صبرکردیم، خبری نشد. تلفن کردم به دکتر. خندید. خیلی خندید. گفت "کجایی تو؟ من فکرکردم رفتی بهشت. زود برگرد." اتوبوس اشتباه رفته بود. عراق هم منطقه را زده بود، با همه ی نیروهایش.

91) پل زده بودیم، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد.و بعد برگشت و بچه ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست خاطرم نیست.

92) با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت "به دکتر بگو بیا تهران." گفتم "عهد کرده با خودش، نمی آد." گفت "نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده." به ش گفتم. گفت "چشم. همین فردا می ریم."

93) از پیش امام که برگشت گفت"عزیز برو ببین هواپیما هست برای اهواز؟" گفتم"مگر عصری سخن رانی ندارید؟" گفت"دلم برای دهلاویه شور می زنه." - دهلاویه می ری؟ - بپر بالا.... همون عقب بشین. از کجا می آی؟

- اهواز، عزیز جان.

94) گفت "رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم." گفتم "من چه طور تحمل کنم؟" آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.

95) تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط. فرمان ده جدید را انتخاب کرد و
راه افتادند. نمی دانم چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود. توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می نوشت. رسیدیم دهلاویه. بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخن رانی کرد. آخر صحبتش گفت"بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد، می برد."

96) داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری. دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز. ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی، صورت مقدم پور و پشت دکتر.

97) از تهران زنگ زدم اهواز. گفتم "می خوام برگردم." گفتند "نمی خواد بیایی، همان جا باش." خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت. زد زیر گریه. پرسیدم "چی شده؟" گفت "یتیم شدیم."

98) خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب. حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش.

99) یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید "چه خبر؟ چی دارین؟ تیر؟ ترکش؟ خمپاره؟" بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب، دهلاویه. آن جا می ایستم روبه رویش، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین، منتظر که بگوید "چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟"
تا بغضم حسابی باز شود.

100) بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام.وصیت نامه اش را که خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهاییکه شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه.
 

منبع:

کتاب چمران  انتشارات روایت فتح

جمعه 1 بهمن 1389  12:48 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 
خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم
 
به مناسبت سالگرد شهادت فرمانده محبوب بسیجی‌ها
جام جم آنلاین: شهید مهدی زین‌الدین لحظاتی قبل از شهادت و در حالی که به همراه بردارش مجید به منظور شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می‌کرد به دوستان رزمنده‌اش گفت: «چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم.»
 

شهید مهدی زین‌الدین در سال 1338 در خانواده‌ای مذهبی و معتقد در تهران متولد شد؛ مادرش او را با عشق به قرآن و مذهب تربیت کرد و با مهر و محبت مادری، بذر اسلام را در وجود او کاشت.

او با نبوغ و استعداد فراوانی که داشت در اوان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد فرا گرفت؛ پس از ورود به دبستان نیز در اوقات بیکاری کتابفروشی پدرش می‌رفت و به او کمک می‌کرد و همواره یار و همراه پدر و مادر بود.

مهدی در دوران دبیرستان با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا شد و در این مدت ضمن ارتباط مداوم با شهید محراب آیت‌الله مدنی (ره) روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌کرد به همین دلیل همواره از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌کرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.

در این ایام است که پدر به علت مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی در خرم‌آباد برای بار دوم به سقز تبعید شد و سبب شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بر دوش کشد.

زمانی که حزب رستاخیز در دبیرستان‌ها به اجبار عضوگیری می‌کرد به دلیل آشنایی با ماهیت این گروه به عضویت آن درنیامد لذا با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند اما او از کار بازننشست و در حالی که در رشته ریاضی درس می‌خواند، فوق دیپلم طبیعی گرفت و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌ شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد.

در این دوران بار دیگر پدر مهدی به جرم حمایت از امام خمینی (ره) از سقز به اقلید فارس تبعید شد. پدر در این ایام که با اوج مبارزات انقلاب همزمان شده بود با استفاده از فرصت پیش آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. این فرصتی شد تا مهدی جدی‌تر وارد سنگر مبارزات پدر شود و با عزیمت از خرم آباد به قم در هدایت مبارزات مردمی نقش مؤثرتری را عهده‌دار شود.

شهید مهدی زین‌الدین جزء نخستین کسانی بود که جذب جهادسازندگی شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم به عضویت سپاه درآمد.

شهید زین‌الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات که همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌های پیچیده ضد انقلاب در قم بود با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی کردن حرکت‌های انحرافی و ضدانقلابی گروهک‌های آمریکایی نقش به سزایی داشت.

وی با شروع جنگ تحمیلی به سرعت آموزش‌های کوتاه مدت نظامی را گذراند و به همراه یک گروه صد نفره خود را به جبهه رساند؛ پس از مدتی مسئول شناسایی یگان‌های رزمی شد و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد شد.

بخشی از موفقیت‌های به دست آمده توسط رزمندگان اسلام در عملیات فتح‌المبین، مرهون تلاش و زحمات وی و همکارانش در زمان تصدی مسئولیت اطلاعات عملیات سپاه دزفول و محورهای عملیاتی بود.

شهید زین‌الدین بعد از مسئولیت اطلاعات عملیات قرارگاه نصر به عنوان فرمانده تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) که بعدها به لشکر تبدیل شد، را بر عهده داشت.  

در عملیات رمضان، تیپ علی‌بن ابیطالب (ع) جزو یگان‌های مانوری و خط‌شکن بود و با قدرت فرماندهی و هدایت شهید زین‌الدین در به کارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات بعدها این تیپ، به لشکر تبدیل شد.

لشکر مقدس علی‌بن ابیطالب(ع) در تمام صحنه‌های نبرد سپاهیان اسلام از جمله عملیات محرم، والفجرمقدماتی، والفجر3 و والفجر4، خط شکن و به عنوان یکی از یگان‌های همیشه موفق، نقش حساس و تعیین کننده‌ای را بر عهده داشت.

سرانجام مهدی زین‌الدین فرمانده لشکر علی‌بن ابیطالب در آبان سال 1363 به همراه برادرش مجید که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود،‌ برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت کردند. در آنجا به برادران گفت: «من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم!»

موقعی که عازم منطقه ‌شدند، راننده‌شان را پیاده کرده و گفت: خودمان می‌رویم؛ حتی یکی ازبرادران اصرار کرد تا با آنها برود اما برادر مهدی به او گفت: «تو اگر شهید شوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم اما ما دو برادر اگر شهید شویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.»

فرمانده محبوب بسیجی‌ها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شرکت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاکی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماؤا گزیند.

او همواره برادران رزمنده‌اش را توصیه می‌کرد که «ما باید حسین‌وار بجنگیم»، «حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه»، «حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز کشیدن در زندگی»، «ای کاش جان‌ها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌کردیم». آری شهیدمهدی زین‌الدین از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل کرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت.

خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد

در بخشی از وصیت‌نامه این سردار شهید آمده است؛ «اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است؛ هیچ کس نمی‌تواند پاسداری از اسلام کند در حالی که ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین(ع) نداشته باشد.

اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان (عج) فراهم شود به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین (ع) است.

من تکلیف می‌کنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و حسین‌وار زندگی کردن؛ در زمان غیبت کبری به کسی «منتظر» گفته می‌شود و کسی می‌تواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.»

منبع-خبرگزاری فارس

سرانجام مهدی زین‌الدین فرمانده لشکر علی‌بن ابیطالب در آبان سال 1363 به همراه برادرش مجید که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود،‌ برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت کردند. در آنجا به برادران گفت: «من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم!»

جمعه 1 بهمن 1389  12:50 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

تو حوری هستی؟

با تعجب به پرستار گفت:
تو حوری هستی؟
جام جم آنلاین: داوود آبادی در خاطراتش نوشته است؛ سید علی ولی زاده بعد از انتقال به بیمارستان وقتی چشمهایش را باز کرد دید یک زن با لباس سفید بالای سرش ایستاده. با تعجب گفت تو حوری هستی؟ که پرستار زد زیر خنده و گفت: اشتباه گرفتی.
 

در کنار سنگر بچه‌های بسیج، سنگر نیروهای ارتشی قرار داشت که خدمه یک دستگاه تانک ام 60 بودند «ولی بک ناصری» از اکراد مومن و باصفای کرمانشاه فرمانده تانک بود. در سرکوب تحرکات دشمن، لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. آن روز بعد از ظهر طبق روال هر روز برای کوبیدن سنگرهای دیده‌بانی دشمن، به سکوی شلیک رفت و پس از پرتاب چندین گلوله، به طرف آشیانه برگشت. تانک را کنار جیپ 106 که در سینه‌کش تپه ایستاده بود پارک کرد و از آن خارج شد خدمه تانک هم به سنگر خود رفتند. رمضانعلی آپرویز یکی از بچه‌های بسیجی شمال که مسئول جیپ 106 بود آن روز از مرخصی برگشت.

آن طور که خودش میگفت برای عروسی رفته بود چند دقیقه‌ای برای احوالپرسی پهلوی ولی بک ناصری رفت. در همین حین، علیرضا قوچانی که از بچه‌های سپاه تهران، و امدادگر محور بود به جمع‌شان پیوست. ناگهان خمپاره‌ای در پشت سرشان منفجر شد و آنها سراسیمه به داخل تانک رفتند. دقیقه‌ای در سکوت گذشت. از تانک خارج شدند و بین جیپ 106 وتانک که فاصله‌ای حدود 2.5 متر داشتند قرار گرفتند.

ناگهان سه گلوله خمپاره 120 در کنار هر سه‌شان منفجر شد تپه را دود باروت فرا گرفت. گلوله‌های خمپاره 60 هم بالای تپه را زیر آتش گرفتند. یکی دو تا هم آنجا مجروح شدند دمی بعد، آرامش کامل برقرار شد.

بچه‌ها سراسیمه به طرف تانک دویدند بدن‌های آن سه تا متلاشی شد و به اطراف پخش شده بود. خرج‌های گلوله 106 آتش گرفته و بر روی تکه‌های اجساد، پاشیده شده بود و می‌سوخت. هوا رو به تاریکی می‌رفت که گریان و دستپاچه، اجساد تکه تکه شده را داخل آمبولانس گذاشتیم و به طرف شهر فرستادیم. فردای آن روز کیسه گونی‌ای به دست گرفتم و تکه‌های بدن آنها را که در اطراف پخش بود جمع کردم.

گونی پر شد هر چه فکر کردیم هیچ راهی بهتر از این به ذهن‌مان نرسید: گونی را در همان خط مقدم خاک کردیم بعد، سپر تکه شده جیپ106 را بر روی آن نصب کردیم و بر تخته سنگی نوشتیم:
سه تن از یاران حسین(ع) رمضان علی‌آپرویز(بسیجی) ولی بک ناصری (ارتشی) علیرضا قوچانی (سپاهی)
ریشه قضیه برمی‌گشت به یکی از نیروهای نفوذی. جوان کردی بود حدود22 ساله که به تنهایی در یک سنگر زندگی می‌کرد نه قبول می‌کرد با کسی همسنگر شود و نه کسی جرات می‌کرد با او در یک سنگر زندگی کند. وضع برخورد و اخلاق او برای همه مشکوک بود با کسی حرف نمی‌زد نگاه نافذ و تندی داشت. شاید کمتر کسی می‌توانست به چشمانش زل بزند. ابروان پرپشت و مشکی‌اش خشونت چهره‌اش را دو چندان کرده بود کمتر د رجایی که نیروها بودند آفتابی می‌شد حتی برای آب تنی که می‌رفت با کسی همراه نمی‌شد یکی از شب‌ها که با علی مشاعی سرپست بودیم متوجه او شدیم که به بالای تپه رفت و با خاموش و روشن کردن چراغ قوه علاماتی به داخل شیار رو به رو داد.

ساعتی نگذشته بود و ما انتظار تعویض پست را می‌کشیدیم که حضور گشتی‌های دشمن، داخل شیار، مسلم شد با آتش به موقع و سنگین، دشمن به مواضع خود برگشت. همان شب جریان را به فرمانده تپه اطلاع دادیم از آن به بعد بیشتر تحت نظر بود عاقبت پس از شهادت سه تن از نیروهای خودی که باید اعتراف کرد خمپاره‌ها با گرایی دقیق و حساب شده و با در نظر گرفتن زمان خاص شلیک شده بودند کسی او را ندید. آب شد و رفت در تاریکی‌ها. به قول عده‌ای احتمالا به عراق پناهنده شد.

از بچه‌های ارتشی که دل شیری داشت و بیشتر به بسیجی می‌ماند تا سرباز محمود معظمی‌نژاد بود جوان سرزنده و بشاشی بود اهل شوشتر بود و خدمت سربازی‌اش را در گردان تانک می‌گذراند دوش به دوش شهید ناصری عراقی‌ها را راحت نمی‌گذاشت. ساعت 5 صبح تانک را روشن می‌کرد و می‌رفت سر وقت عراقی‌ها. در طی مدتی که بامحمود آشنا بودم توانستم رانندکی تانک را یاد بگیرم نه من که بقیه بچه‌های بسیج هم محمود، چند وقتی را در هندوستان تحصیل کرده و با شروع جنگ به ایران برگشته بود. تاحدودی با زبان هندی هم آشنا بود.

استعداد خوبی در نوشتن داشت گاهی با سرعت، چند صفحه نامه می‌نوشت بی‌آنکه یک نقطه در آن بگذارد. سپس شروع می‌کرد به نقطه‌گذاری نامه. از سرگرمی‌های او در خدمت پاسخ دادن به نامه‌هایی بود که از شهرهای پشت جبهه خطاب به رزمندگان اسلام می‌آمد. یکی از آن نامه‌ها که برای خود جذابیت خاصی داشت از دختری مسیحی بود.حدود 13 ساله به مناسب روز عید نوروز کارت پستالی فرستاده بود که نقش حضرت مسیح را بر صلیب نشان می‌داد در پشت آن نامه‌ای به این مضمون نوشته بود؛
من به عنوان یک هموطن مسیحی شمافرا رسیدن سال نو را به تمامی شما رزمندگان که در جبهه‌ها از دین و میهن ما دفاع می‌کنید تبریک عرض می‌کنم.

یک بار که خیلی اصرار کردم محمود، از عملیات مطلع الفجر و آنچه که شاهد بود برایم سخن گفت او همیشه از آن عملیات با ناراحتی یاد می‌کرد که علت آن را پس از شنیدن خاطره‌اش فهمیدم می‌گفت: شب عملیات ما راه افتادیم رفتیم جلو. موضع می‌گرفتیم و شلیک می‌کردیم و مجددا جلو میرفتیم ناگهان متوجه شدم مقابلمان چند جسد افتاده. سر تانک را به سمتی دیگر کج کردم آنجا هم چند جنازه افتاده بود در تاریکی هوا نمی‌شد تشخیص داد متعلق به کدام طرف هستند.

باید هر چه سریع‌تر خود را به جلو می‌رساندم جریان را به فرمانده تانک اطلاع دادم و او هم با بی‌سیم کسب تکلیف کرد ک دستور دادند: بدون توجه به هر چیزی سریعا بروید جلو و به نیروها کمک کنید من هم پا را بر گاز گذاشتم و با اکره حرکت کردم ساعتی بعد که در جایی موضع گرفتیم از تانک پیاده شدیم نگاهی به شن آن انداختیم در زیر نور کم منور، تکه‌های بدنی را که لای شنی گیر کرده بود دیدم. ناگهان چشمم به تکه‌هایی از یک لباس فرم سپاهی افتاد که میان زنجیره‌های شنی تانک بود...

درجه‌داری که جانشین شهید ولی بک ناصری شد برخلاف او خیلی ترسو بود با وجود این چون فرمانده گردان زرهی مسئولیت تانک را به محمود واگذار کرده بود دیگر خدمه هم با او در عملیات همراه می‌شدند.

پایین سنگر دیده بانی عراق، رو به روی محور ما، جنازه‌ای از نیروهای خودی افتاده بود که مربوط ‌می‌شد به عملیاتی که حدود 2 ماه قبل، درآن منطقه انجام شده بود. عاقبت یک روز، بچه‌های اطلاعات عملیات، در حالی که با آتش تانک پشتیبانی می‌شدند، در روشنایی روز، نزدیکت سنگر دیده بانی دشمن شدند. به دلیل شدت آتش تانک، دشمن، سنگر را خالی کرده بود. به همین خاطر، بچه‌ها به راحتی سر وقت جنازه رفتند و برای اینکه مطمئن شوند جنازه تله نشده است، طنابی به پایش بستند و آن را قدری به طرف خودشان کشیدند که هیچ اتفاقی نیفتاد. جنازه‌ را که به خط آوردند، همه متعجب به او نگاه می کردند. پیکری که دو ماه تمام در معرض آفتاب، برف و باران و هجوم حیوانات درنده قرار داشت، از لحاظ ظاهری، کاملا بی عیب و سالم مانده بود.

به دلیل اینکه تعدادی از اجساد شهدا و همین طور اجساد سربازان عراقی در شیارها و سینه کش کوهها مانده بود و چون امکان انتقال آنها وجود نداشت، بچه‌ها لاشخورهایی را که باری خوردن آنها می آمدند با تیر می‌زدند.

جنازه که به تپه کرجیها آمد. حسین علی پور از بچه‌های بسیجی بابل که پسر عمویش در عملیات مطلع الفجر مفقود الاثر شده بود و هیچ اطلاعی از او در دست نبود در کمال تعجب، پسر عمویش را شناخت و با ناباوری، گریه کنند، خود را بر روی جنازه انداخت و ...

با آمدن بچه‌های آذربایجان و رفتن عشایر بومی منطقه، وضع ما بهتر شد.
بعضی شبها سر پشت نگهبانی خوابم می برد. یک شب شیف الله امامیان که پاسبخش بود، لوله ژ-ث را روی کتفم قرار داد و گلوله‌ای شلیک کرد. هیچ چیز احساس نکردم. گلوله بعدی را که زد صدایی به گوشم خورد و در حالی که چشمانم را می‌مالیم. از خواب بلند شدم و خونسرد و بی توجه به آنچه گذشته است، گفتم: چی شده؟ صدای چی بود؟ سیف الله که بدجوری شاکی شده بود، داد زد: خودت رو مسخره کردی یا منو؟ دو تا تیر زدم بلغل گوشت، تازه می گی صدای چی بود؟

شب بعد شنیدم ولی زاده قصد دارد هنگامی که سر پست خوابم می‌برد در لباسم تفت بریزد، آن شب، به هر زوری که بود، پلکهایم را باز نگه داشتم و شاید همان جریان باعث شد که از آن به بعد دیگر سرپست نخوابم و زود از خواب بپرم.

پس از اصرار فراوانی که به نوروزی و ولی زاده کردیم، رضایت دادند من و علی هم برای گشت، همراهشان برویمف من، محمود، علی، مقدم از بچه‌های تهران، ولی زاده و یکی دو نفر دیگر با تریک شدن هوا از طریق شیارها به داخل مواضع رو به رو رفتیم که ساعتی بعد، با روشن شدن اولین منور در بالای سرمان، متوجه شدیم ب حضورمان پی برده‌اند و از همانجا راه بازگشت را در پیش گرفتیم.

تعداد زیادی گلوله تانک‌ام 60 در محوطه باز کنار تپه - که در دید دشمن قرار داشت - کنار خاکریزی ماننده بود. تصمیم گرفتیم آنها را بیاوریم در تاریخی شب، آوردن آنها خطر داشت؛ چون امکان داشت یاپمان لیز بخورد و گلوله از دستمان بیفتد و خطر ایجاد کند. با وجودی که دقایقی پس از شروع کارمان، دشمن، منطقه را با خمپاره 60 زیر آتش گرفت، سعی خود را کردیم و دوان دوان، در روشنایی روز گلوله‌های سنگین را به دوش گرفتیم و به انبار مهمات آوردیم.

یکی از روزها با علی داخل سنگری نشسته بودیم که چشممان به نوشته‌ای بر روی تخته سنگ افتاد. با ماژیک سبز رنگی نوشته بود: یادگاری از سعید مسجدی اهل تهران آذر ماه سال هزار و سیصد و شصت. جا خوردم. سعید مسجدی از بچه‌های محلمان بود که در عملیات مطلع الفجر مفقود الاثر شده بود. سراغ او را از بچه‌هایی که قدیمی تر بودند، گرفتم. ولی زاده او را می‌شناخت. خاطراتی از همسنگری با او و شهادتش را برایم گفت و اینکه چگونه در بین عملیات متجه شد سعید غیبش زده و آنجا بود که فهمید او شهید شده.

شب‌ها پارس سگ‌هایی که بچه های قدیمی می ‌گفتند مال سگ های شناسایی عراقی‌هاست در شیارها می‌پیچید.
یکی از روزها تانکر آب بر اثر خمپاره سوراخ شد. چند روز از آب خوردن خبری نبود. ماشینی که آب برای خط می آورد هر چند روز یک بار پیدایش می شد. مسافت تپه تا رودخانه هم کم نبود. یکی از شب‌ها که هوا بارانی بود، کلاه آهنیف قوطی‌های خالی کموپت، کاسه‌ای چرب و نشسته روزهای قبل و هر چه را که دم دست بود روی سقف گذاشتیم. ساعت به ساعت آبها را داخل دبه پلاستیکی جمع می‌کردیم تا بتوانیم حداقل آبی برای خوردن فراهم کنیم هر چند کمی شور!

نامه هایی که به مناسبت دهه فجر و نوروز، از پشت جبهه برایمان می آمد یکی از خاطرات فراموش نشدنی و جال آنجا بود هر وقت مسئول تدارکات برای گرفتن نامه هایی که از خانواده ها می امد، به بنیاد شهید شهر می‌رفت تعدادی از آن نامه ها را با خود می آودر. بچه‌ها بش از اینکه منتظر شنیدن خبر آمدن نامه از خانواده هایشان باشند، باری آمدن نامه‌های مردمی انتظار می‌کشیدند. بعضی وقت‌ها بچه‌ه این نامه ها را برای هم می‌خواندند. گاهی هم اتفاق می‌افتاد فرستند نامهف هم محلی یکی از پچه‌ها بود. در آن صورت، او جواب نامه را می‌نوشت تا چند روز پس آمدن نامه‌های امت حزب الله بچه‌ها سرشان گرم پاسخ دادن به آنها بود که در این میان، محمد معظمی نژاد، گوی سبقت را از بقیه ربوده بود. همیشه در چیبش چند تایی از آن نامه ها داشت و یا به بچه‌ها می‌گفت برای کسی که او جواب نامه اش را داده است، آنها نیز نامه بنویسند. اکثر نامه ها از دانش آموزانی بود که با قلم شیوا و شیرین خود، آنها را می‌نوشتند.

به مناسب سال نو، بسته‌هایی به عنوان هدیه، برای خط مقدم آورده شد. یکی از این بسته ها که حاوی بیسکویت، کارت پستال امام (ره) دو خودکار و یک دفترچه یادداشت کوچک بود، به من رسید. با شور و شوق فراوان کیسه را باز کردم. در صفحه اول دفترچه مطلبی نوشته بود: سلام ای برادر عزیز رزمنده که با رشادت و از خود گذشتگی خود، میهن عزیز ما ایران را از چنگال شیطان‌های خونخوار جهانی مانند صدام در آورده اید و با صدامیان مبارزه و ستیز می‌کندی. این جانب جواد مهر علیان خواستار پیروزی و سلامت تو و دیگر رزمندگان می‌باشم و پیام من برای شما عزیزان و دلاوران این کشور و ملت این است که با رشادت هر چه بیشتر با صدامیان بجنگید و آنان را از خاک و میهن ما بیرون کنید و ایمان خود را از دست ندهید. باشد که ما نیز بتوانیم در پشت جبهه و در مدارس، با ابرقدرتها و شیاطین آنها بجنگیم. خداحافظ
خواهشمندم اگر پیامی برای ما دارید، به این نشانی بفرستید؛
اصفهان - خیابان آتشگاه - مدرسه حسین محمدی ناحیه 1 کلاس دوم متشکرم.

شهر گیلانغرب با وجودی که مدام زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشت، گهگاه هدف بمب و راکت هواپیماها نیز قرار می‌گرفت با همه این اوضاع و احوال بحرانی، تمام مغازه‌های شهر، بدون استثنا کار می کردند. شهر، حالت عادی خود را داشت؛ پنداری که هیچ واقعه ای رخ نداده است. بچه‌ها در کنار خیابان و کوچه‌ها مشغول بازی‌های کودکان خود بودند. مادرها نیز مشغول امور خانه و گاه کشاورزی. از لحاظ مقاومت و ایستادگی می توانم ادعا کنم این شهر در میان دیگر شهرهای مرزی، بی نظیر می‌باشد و جا دارد به عنوان اسوه مقاومت رو در رو با دشمن شناخته شود؛ چرا که دشمن از قله کله قندی، به راحتی شهر را دیده بانی می کرد و محل‌های تجمعی همچن بازار را هدف گلوله های توپ 130 قرار می داد اما شهر، همان اوضاع خود را داشت فقط برای ساعتی تا قطع شدن گلوله باران، مغازه‌ها تعطیل می شد و مردها به خانه خود نزد زن و بچه‌شان می رفتند. کسی از شهر نمی گریخت . همه می ایستادند.

یکی از روزها برای رفتن به حمام و خرید بعضی لوازم به شهر رفتیم ساعتی را در شهر چرخ زدیم. با وجود اینکه شهر گیلانغرب جای دیدنی و تفریحی و ... نداشت و شاید در عرض 15 دقیقه به راحتی می شد کل شهر را گشت، ولی عادت داشتم هر گاه به شهر می‌روم، سر تا ته شهر را بگردم و مردم را که به امور عادی روزمره خود مشغول بودندف نظاره کنم آنها هیچ کدام نه برای پول - که اگر می‌خواستند، در شهرهای امن هم یافت می‌شد - که برای مقاومت و دفاع از خانه و کاشانه‌شان مانده بودند. نانوایی صلواتی و مرکز رفاه رزمندگان اسلام جلو خاصی به شهر داده بود با همت کمیته امداد امام خمینی و کمک مردم شهر، این مرکز برای رفاه نیروهای خط تشکیل شده بود. بعدها امثال این مرکز، با نام صلواتی در تمام جبهه‌ها ایجاد شد. یک پرس غذای گرم در آنجا فقط 20 ریال بود؛ البته فقط برای رزمندگان. یعنی خود مردم هم از ورود غریبه ها به آنجا ممانعت می کردند.

پس از اینکه با علی گشتی در شهر زدیم، و سری به بنیاد شهید رفتیم و چند نامه امت حزب الله گرفتیم، به اعزام نیرو رفتیم تا با وانت تدارکات، به خط برگردمی سر و کله وانت پیدا شد. همه آنهایی که می‌خواستند به خط بروند، سوار شدند. دژبانی جاده کربلا را که رد کردیم و در جاده آسفالت نی پهن قرار گرفتیم، غرش هواپیمایی که وحشیانه سینه صاف و آبی آسمان را می‌شکافت و به طرف شهر می‌رفت، هراس را در نگاههایمان جای داد. رد هواپیما را با نگاههای هراسان دنبال کردیم که به شهر رسید. ناگهان صدای انفجاری عظیم، از شهر بلند شد. دود غلیظ خاکستری رنگی از شهر برخواست. همه صحنه‌هایی را که تا دقایقی پیش در شهر دیده بودم، جلوی چشمانش به تصویر در آمد. کودکانی که در پایده رو کنار حمام بازی می کردند. زنانی که لب بازار، سبدهای علفی را جلوشان گذاشته بودند و تخم مرغ رسمی می‌فروختند. ای وای! مرکز رفاه رزمندگان که مملو بود از بچه های بسیجی و ارتشی. دو حمان شهر و ...

هر چه اصرار کردیم، بی فاید بود. راننده پا را بر پدال گاز فشار داد و به طرف خط رفت. شب را تا صبح در هول و ولا به سر بردم. دلم آرام نداشت. دوست داشتم هر چه زودتر صبح شود، تا به شهر بروم. افسوس که فاصله زیاد بود و گرنه پیاده می رفتم. هر چه می ‌کردم، خوابم نمی برد. یک لحظه هم آنچه را که صبح در شهر دیده بودم از ذهنم محو نمی ‌شد.

صبح اول صبح، به هر زوری که بود مرخصی گرفتم و با ماشین تدارکات، به شهر رفتم . آنچه را که می‌دیدم، باور نمی کردم. چند جای شهر بمباران شده بود. چند نقطه بدن شهر زخمی شده بود. چند نهال استقامت شهر شکسته بود. حمامی که صبح روز قبل، ساعتی قبل از بمباران، در آن بودیم با خاک یکسان شده بود و چند بسیجی ،‌در همان جا به شهادت رسیده بودند.

هنوز از خانه های ویران دود بر می‌خواست. اجساد شهدا را به بیمارستان برده بودند. حدود 40 نفر، فقط از مردم بومی شهر، شهید شده بودند. از همه جالبتر، چهره شهر بود که با وجود بمباران وحشیانه روز قبل، لحظه به لحظه عادی تر می‌شد. مغازه‌ها یکی پس از دیگری باز می شد و شهرف حالت هر روز را به خود می‌گرفت. انگار نه انگار که روز گذشته آنجا را بمباران کرده اند. هنوز بوی بارون به مشام می‌رسید.

عکاسی در شهر بود که چند روز پس از بمباران، توسط سپاه دستگیر شده. ولی یک دستگاه بیسیم با خود داشت و با آن موقعیت شهر را بهتر از آنچه که دشمن از قله های مشرف بر شهر می دید. برایشان گزارش می داد. هر گاه قرار می شد عراق، شهر را با توپخانه بزند، یا بمباران هوایی کند، یک ساعت قبل از آن، شهر را ترک می کرد و پس از بمباران، مجددا به سر کار خود برمی‌گشت و گزارش جنایات را به عراقی‌ها اطلاع می‌داد.

گروهی از بچه‌های بابل، جایگزین نیروهای کرد شدند. سیف الله امامیان، حسین قاسمی، حسین علی پور، مهدی چوپانیان و چند تایی دیگر از بچه‌های صاف دل خطه شمال، حال و هوای خاصی به تپه کرجی‌ها داده بودند. یک ماه آخر را با آنها همسنگر بودیم. مزاح‌ها و شوخی‌ها و بازگویی خاطرات گذشته در جمع بچه‌های شالیزار، صفای خاصی داشت.

تعدادی از نیروهای آذربایجان نیز به نیروهای خط اضافه شدند. با آمدن آنها بساط شوخی و مزاح بالا گرفت. در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا بر پا بود. حدود 20 نفر به راحتی می توانستیم نماز جماعت بخواهیم. یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند. رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یکی از بچه‌های آذربایجانی که آن لحظه نماز نمی خواند و فقط برای اذیت در صف اول، پشت سر امام جماعت ایستاده بود با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را با پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست . بقیه که متوجه کار او شده بودند به خود فشار می آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند تشهد که گفته شد امام جماعت خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جای گیر کرده است بریده بریده گفت: بحول... بحول ... بحول ... ا..ا.. و نتوانست بلند شود ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچیده و همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند که از سنگر در رفت.

سرانجام آخرین ایام استقرارمان در خط رسید. آخرین روز، سری به رودخانه زدیم و آب تنی کردیم. خنده دار بود که یکی از بچه‌ها برای شستن سرش صابون پیدا نکرده بود و بالاجبار موهای فرفری و بلندش را با تاید می‌شست.
یکی از راههای که غالبا از آن طریق برای مرخصی به شره می رفتیم، شیارهای اطراف بود. البته فاصله کمی نبود. ولی هنگامی که مجبور بودیم پیاده می‌رفتیم.

یکی از روز‌ها، دو نفر از نیروها که پیاده به شهر می‌رفتند در رودخانه‌ای خشک، متوجه جسد سربازی شدند که در عمق رودخانه افتاده بود و نصف بدنش زیر خاک بود و کارت شناسایی و مدارکش را که از جیب لباس پوسیده‌اش در آوردند معلوم شد بچه خیابان آزادی تهران است از بدنش چیزی جز اسکلت نمانده بود.

یک هفته از سال جدید، سال 61 را پشت سر گذاشتیم بودیم که نیروهای تعویضی وارد خط شده جایگزین شدند. به ولی زاده گفتم: تو و محمد مگه نمی آیید عقب؟ گفت چرا، ولی ما اول نیروهای جدید را توجیه می کنیم بعدا می آییم خداحافظی کردیم و سوار بر وانت به شهر رفتیم.

هنوز از وانت پیاده نشده بودیم که آژیر آمبولانس همه را به بیرون دفتر اعزام نیرو کشاند. آمبولانس تپه کرجی‌های بود. به دنبالش به بیمارستان رفتیم هوا می خواست تاریک شود. 3 جسد را از ماشین پایین گذاشتند. محمد مقدم بچه تهران سید علی ولی زاده بچه کاشان و یکی دیگر که بچه تبریز بود. باورم نمی شد. آخر ، ساعتی قبل، پهلوی آنان بودیم و منتظر بودیم تا خودشان بیایند، نه اجسادشان، قضیه را که از راننده آمبولانس پرسیدم، گفت؛

- سه تایی داشتند به پایین تپه می رفتند که یک خمپاره شصت خورده پشت سرشان و شهید شدند.
ترکش، از پشت، سرشان را شکافته بود.

سید علی ولی زاده هشت ماهی می شد که در گیلان غرب بود. بالای جسدش که نشستم خاطرات اولین شبش در خط مقدم را که برایم گفته بود، در نظر تکرار شد؛

اولین شبی که قرار شود توی سنگر، پست بدم، با یکی از بچه‌های تهرا بود. یکدفعه دیدم یک چیز قرمزی بالای سرمون روشن شد. من هم که بدجوری ترسیده بودم. دستامو گرفتم روی سرم و داد زدم بخواب، الان می ترکه . ولی برادری که باهم بود، زد زیر خنده و گفت: نترس بابا، این منوره، فقط بیابان رو روشن می کند. کاری به ما ندارد. یواش یواش نگاهی بهش انداختم دیدم راست می‌گوید.

در چغالوند که بود، بر اثر اصابت گلوله قناصه به بالای ابروی سمت چپش بیهوش شده بود. خودش با آن لهجه شیرین کاشانی تعریف می کرد؛

وقتی تیر خوردم، نفهمیدم چی شد. هیچی احساس نمی کردم. فقط چشماهیم را که باز کردم دیدم یک زن با لباس سفید بالای سرم ایستاده. جا خوردم خوب نمی دیدم با تعجب گفتم تو حوری هستی؟ که زد زیر خنده و گفت: اشتباه گرفتی. من پرستارم، نه حوری. اینجا هم تهران است و تو زنده ای بد جوری حالم گرفته شد.

مثل اینکه ترکش هم می دانست که از رو به رو بر او کارگر نیست و این بار، از پشت سرش را شکافته و این بار، از پشت، سرش را شکافته بود. اجساد، کنار پیاده رو بر روی برانکارد بودند. محوطه با نور کم ماشین روشن شده بود. سفیدی مغز ولی زاده بر زردی چهره و رنگ آبی چشمانش غلبه کرده بود.

روز بعد، نادری محمدی همراه با دو تا دیگر از بچه‌های محله مان به گیلانغرب آمدند. آن روز صبح، همراه با نادر، یک سری هم به خط مقدم زدیم و برگشتیم. در شهر گشت می‌زدیم که ناگهبان نادر بر روی صندلی وسط میدان نشست، صورتش را میان دستهایش گرفت و شروع کرد به گریه کردن، با تعجب پرسیدم: نادر چی شده؟ مگه اتفاقی افتاده؟ گفت: حمید مون شهید شد!

حمیدگف برادر بزرگترش در جبهه جنوب بود. عملیات فتح المبین هم در آنجا جریان داشت. گفتم مکه کسی خبر داده ؟ گفت؟ نه کسی خبر نداده ولی الان یکدفعه احسا کردم دلم گرفت. فهمیدم حمیدمون شهید شده دست خودم نیست!

به تهران که آمدیم، همان شب نادر را دیدم که به دیوار مسجد تکیه داده گریه می کند با تعجب جلو رفتم و گفتم نادر چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ هق هق کنان سرش را بلند کرد و گفت: یادته تو گیلان غرب بهت گفتم حمیدمون شهید شده؟ فردا جنازه‌اش رو می آرن.
و اینچنین بود اولین تجربه جنگی من.

منبع خبرگزاری فارس

جمعه 1 بهمن 1389  12:54 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خاطرات پادگان امام حسین

دست بردن در شناسنامه برای رفتن به جبهه

جام جم آنلاین: مدتی بود حال و هوای جبهه رفتن به سرم زده بود.از زمانی که جنگ شروع شد،لحظه شماری می‌کردم تا نوبت به من هم برسد.مستاصل و درمانده حسرت می‌خوردم که از قافله عقب نمانم.

 

یک روز در مسجد نشسته بودیم و در مورد جنگ و جبهه صحبت می‌کردیم.جمع،جمع بچه‌های بسیجی بود.یکی دو تا از بچه ها برای رفتن به جبهه دست به کار شده بودند. یکی از بچه‌ها گفت:تو چرا دست به کار نمیشی؟ گفتم:راستش دلم می‌خواد اما سنم قد نمی‌ده! گفت:مگه چند سالته؟ جواب دادم:رفتم توی 14 سال،با این سن و سال که اجازه نمی‌دن،می‌دن؟ مشتی حواله شانه‌ام کرد و گفت:اما خیلی گنده مونده‌ای،هیچ خبر داری؟ همه‌ی بچه‌ها رفتن تو فکر!دنبال راه حل می‌گشتن،ناگهان فکری به خاطر رضا رسید. گفت:پیداش کردم!اما خرج داره همینطوری که نمیشه! بهش گفتم:جون من راست می‌گی؟یه شیرینی طلبت؛حالا بگو ببینم چیه؟ جواب داد:کاری نداره که،تاریخ تولدت و یک سال بیشتر کن!می‌دونی چه جوری؟اول یک فتوکپی از روی شناسنامه می‌گیری تاریخ تولدت و با تیغ پاک می‌کنی بعد تاریخ تولد جدیدت و می‌نویسی،از روش دوباره فتوکپی می‌گیری،همین. گفتم:برو بابا دلت خوشه!اگه اصل شناسنامه رو خواستن چی؟پاک آبروم میره.نه بابا نمی‌شه. یکی دیگه از بچه‌ها گفت:نه بابا اصل شناسنامه رو نمی‌خوان،هیکلت هم که درشته شک نمی‌کنن.سنگ مفت گنجشک مفت،حالا این کار رو می‌کنیم تا ببینیم چی میشه. دور از از چشم پدر و مادرم بدون این که به آنها بگویم دست به این کار زدم.فقط به برادر بزرگترم گفتم.مدارکی را که لازم بود تهیه کردم.فتوکپی شناسنامه،عکس و رضایت نامه.رضایت نامه را از بردارم گرفتم.به همراه یکی دیگر از دوستان به پذیرش پایگاه بسیج محله رفتیم.به ما گفتند هفته‌ی آینده روز شنبه ساعت 4 بعد از ظهر برای انجام مصاحبه آماده باشیم.چند روزی که به مصاحبه مانده بود برای من خیلی عذاب آور بود.ترس از این که نکند در مصاحبه قبول نشوم یا این که اگر اصل شناسنامه را خواستند چه کنم؟ زمان مصاحبه رسید و در ناباوری مجوز رفتن به جبهه صادر شد،اما ابتدا باید به آموزشی می‌رفتیم. دنباله ان شا الله فردا...

محمد صفری-جام جم آنلاین

جمعه 1 بهمن 1389  12:57 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها