حالی دیگر سراغ مهدی آمد و به خشم گفت:
3 افسانه حمید باكری
جام جم آنلاین: «برای همسر حمید» به قلم برادر بزرگوارمان آقای ضرغامی را که خواندم - «جامجم» سهشنبه، 6/5/88 - یاد ایامی افتادم که اگر چه دور دست نیست، اما به گمانم کمکم تمایل به افسانه شدن دارد. خواستم به دفاع از آنچه در آن روزها دیدم، قلم بزنم، اما همان تردیدی که مدتهاست سراغ قلم امثال ما آمده، مانع شد.
جوهر قلم نویسندههای دوره جنگ به همین راحتی رنگ نمیدهد و سکوت قلم را اصلح میدانیم تا که قدر خرد همانقدر دانسته شود که عشق را میستاییم. خوش نامی باکریها را چگونه دوره میکنیم؟ این مظلومیت واقعیت طلبی کشت ما را. با خودم کنار آمدم و گفتم افسانهنویسی را که از ما نویسنده نگرفتند. دلخوشی به «افسانه جومونگ» را کنار گذاشتم و از افسانه روزگار خودمان نوشتم. بگذارید نااهلان بخوانند حتی اگر تصور کنند پرونده باکریها بسته شده یا به افسانه پیوسته است و به حراج خانواده شان پرداختهاند. 3 افسانه تقدیمتان میشود.
1- افسانه حمید و فاطمه، 2- افسانه حمید و حمید و 3- افسانه حمید و مهدی. میل دارم بخوانید 3 افسانه را در ادامه مقاله «برای همسر حمید» نوشته آقای ضرغامی. آخر جرقههای آن مقاله در این دنیای وانفسا زود خاموش شد.
قسمت اول: افسانه حمید و فاطمه

خودش رفت عقب لندکروز چهارمی و زد روی سقف و اشاره کرد که حرکت کند. راه که افتادند، زمزمه شکل گرفت. بعد آهنگ شد. دل بود که به این آهنگ هیجان میداد و میشد شور. گرد و خاک بود که بلند میشد و مینشست رو بچههایی که هنوز لباسشان تمیز بود.
چهرهها که خاکی شدند، آهنگ زمزمه رفت سمت تراژدی. هرکی یک تراژدی تو دل داشت. حمید هم رفت تو خودش، جایی که باید میبود. لبش بسته شد و از آهنگ بچهها جا ماند. رژه تانکهایی که سمت طلاییه میرفتند، شکل گرفته بود. پیاده نظامها سمت هور میرفتند و زرهیها رو به دژهای طلاییه. تو بینظمی این همه آدمی که ریختند تو منطقه، هر یگان کار خودش را دنبال میکرد. حمید اما از منطقه خارج شده بود. رفته بود تا دور دستها. انفجار چندگلوله توپ که عراقیها پرت و پلا میزدند، حمید را بر گرداند تو منطقه. رسیدند مقر تاکتیکی لشکر. باز هم زد رو سقف لندکروز که بایستد. عاشوراییها داشتند سنگر میزدند. حمید رفت تو چادر فرماندهی. چشم چرخاند طرف فرمانده. یک نگرانی که برایش آشنا بود، تو چشمش خواند. خم شد رو نقشه که بروند سر اصل مطلب. یک ضربدر قرمز ته جزیره جنوبی خودنمایی میکرد. حمید باید خودش را به آنجا میرساند. فرمانده اهمیت آن گلوگاه ورودی سپاه سوم عراق به جزایر مجنون را به قائممقام لشکرش نشان داد.
اگر بچههای لشکر محمد رسولالله و امام حسین از طلاییه به اینجا نرسند، در این صورت... .
باکری دیگر ادامه نداد. دانست حمید تا ته خط را خوانده. خوب میدانست که برادرش چگونه وارد عمل خواهد شد. چند فرمانده عاشورایی هم دور نقشه حلقه زده بودند. حمید هنوز آن نگرانی را در نگاه برادر میدید. تصور میکرد نگران نبرد سرنوشتساز او در جنوب جزیره است. پل شحیطاط را در ذهن مرور کرد. این پل ورودی به جزیره شده بود خوره ذهن حمید. چرا
فرمانده لشکر این همه تاکید میکرد؟
«یعنی برادرم در من رگه تردید دیده؟ پس چرا این همه نگرانی؟ اگر از پس این کار بر نمیآمدم، یقیناً مرا روانه جنگ مستقیم با سپاه سوم عراق نمیکرد. مهدی یک نگفته دارد که تو خودش نگه داشته.»
بچهها که دور نقشه را خلوت کردند، مهدی به حرف آمد.
- تلفن FX ما وصل شده. بهتره به خونه زنگ بزنی.
- همه بچههای لشکر هم میتونن زنگ بزنن؟
مهدی جا نخورد، ولی رفت تو خودش. دنبال راهی بود که از عذاب وجدان خلاص شود تا بلکه لشکر عاشورا را بهتر فرماندهی کند. مهدی میدانست این طور مواقع جلوی حمید کسر میآورد. «الان که وقت این جر و بحثها نیست. او به جایی میرود که شاید بر نگردد. پس بهتر است به پیشنهادم اصرار کنم.»
- تماس بگیر و حرکت کن.
حمید حالیش شد که اطاعت کند. شماره گرفت. رفت اسلام آباد غرب. کمی پایینتر از پادگان ابوذر، چند خانه که ظاهراً روزگاری برای ارتشیها سازمانی بود و مرتب و نونوار؛ اما امروز به خانهای متروکه میماند که تا حدی بازسازی شده بودند.
چهارمین زنگ، فاطمه را به خود آورد. داشت میدوید طرف موش گندهای که از سوراخی در آمده بود. موشها شده بودند سوهان اعصاب فاطمه و بچههایش. سوراخ موشها که یکی دو تا نبودند. برگشت طرف بچهها. دستمال خیس را گذاشت روی پیشانی 2 بچهاش و رفت سراغ تلفن. چشمش به بچهها بود. از بیخوابی دو سه شب قبل چشمانش سرخ شده بود. یک کیسه قرص و دارو که کارساز نبودند، کنار بستر بچهها خود نمایی میکرد. فاطمه جا خورد.
- تویی حمید؟ پس عملیات چی شد.
- خوبی؟ بچهها؟
- خوبم. خوبن.
- آقا مهدی اصرار کرد که زنگ بزنم. پس باید خبری باشه.
حالا حمید از درز چادر 4 لندکروز پراز بسیجی را میدید. آنها پشت وانت ایستاده بودند و هرکدام آرپیجی، تفنگ و پرچم به دست آماده عملیات بودند. چشمشان به چادر بود که حمید برگردد. حمید منتظر بود که فاطمه شروع کند. خوب هم را میشناختند. تو این چند سال زندگی از جیکوپوک هم با خبر شدند. حمید هنوز نگاهش به بچههای پشت لندکروز بود که گفت:«بچهها منتظرند که بریم.»
- مبارکه. خیالم راحت شد.
- پس خیال منو هم راحت کن.
- حمید؟
- چیه؟
- چون جنبهشو داری، میگم. چند روزه که بچهها دارن تو تب میسوزن.
- دکتر؟
- بردم.
- پاشویه؟
- کردم.
- مادری؟
- تا دلت بخواد.
- پس پدری هم کن.
و اشک فاطمه بیرون زد. بچهها چهار چشمی زل زدند به اشک مادر. بغض مادر که بیرون زد، حریفش نشد. هم حمید میشنید، هم بچهها. داشت خودش را سبک میکرد که بقیه راه کسر نیاورد. راه را طولانی میدید. گاه بیحمید که برای همیشه از دست بدهد. این چندمین بار بود که آموزش پدری برای بچهها را به او گوشزد میکرد. حمید داشت او را به سمتی میکشاند که باید میرفت. فاطمه هم میفهمید، اما در باورش نمیگنجید. اشک بهاریاش ته نداشت. دخترش آسیه نیم خیز شد. حمید داشت از دل زمزمههای فاطمه، گزارش تنهایی بچههایش را میگرفت. نباید جلوی برادرش مهدی سست میشد. اشک را بیرون نزده پاک کرد و باز هم گوش داد.
- باشه حمید، باز هم برای بچههات پدری میکنم. میدونم که میدونی از پسش بر مییام. اگه این لیاقتو در من نمیدیدی، یه فکری میکردی.
- 400 نفری که مثل بچههام دوستشون دارم، منتظرم هستن.
- تو متعلق به اونایی. بچههات همیشه تو نوبت هستن. اگه خدا بخواد یه روزی هم نوبت اونا میشه. وقت گل نی.
حمید پشت سر بسیجیها چشمش به نیزار هور افتاد. نیها قد کشیده بودند، اما هیچ کدام گل نداشتند. فاطمه راست میگفت. حمید از راه دیگر وارد شد.
- تو انتخاب این راه شریکم بودی.
- هنوز هم هستم. پس این حرفهای جمع شده تو دلمو به کی بگم. چقدر نمازمو با سجاده خیس تموم کنم. یه وقتا کسر مییارم حمید. هنوز با صدات شارژ میشم. همه فکرم روزگار بعد از توست.
- چند بار بهت گفتم. هنوز جوابی برای این سوالات پیدا نکردم. باید باهاش کنار بیایی.
- من هنوز خدای بی حمید رو تجربه نکردم.
حالا دیگر فاطمه گریه نمیکرد. رفت سراغ حرفهای اصلی خودش. تو حس و حال حمید میدید که میتواند بهش بگوید. خلاصه آن راز ناگفته باید بر ملا میشد.
حمید اما بیتاب بود که خودش را به خط شکنان برساند. رویای جنگ در پل شحیطاط در ذهن میپروراند، اما حالا وارد جنگی شده بود که بظاهر از پسش برنمیآمد. فقط فاطمه میدانست که بچههایش چقدر نزد او عزیز هستند. حمید بدش نمیآمد که رازهای زندگی در جنگ را پشت جبههایها نیز بدانند. بدش نمیآمد که مردم آذربایجان بدانند، اگر زنی مثل فاطمه نصیبش نمیشد، اکنون قائممقام لشکر عاشورا نبود و این همه فارغ بال به خط دشمن نمیزد. شاید به همین خاطر مهدی اصرار میکرد که حمید زنگ بزند. حال حمید میفهمید که این تلفن بخشی از عملیات است. از دور دست میفهمید که فاطمه سبک شده است. فاطمه هم این سبکبالی را در چهره آسیه و احسان نیز مشاهده میکرد. بعد از یک هفته نگرانی، حال میدید که طفلان معصوم فارغبال به خوابی عمیق فرو رفتهاند.
فاطمه هنوز اصرار داشت که آن راز را افشا کند. انگار این تلفن آخرین فرصت بود. باید مقدمهچینی میکرد. باز هم میخواست از حمید یاد بگیرد که چگونه مرد خانهاش هم باشد.
- از نگاه غریبهها میترسم.
- اونا همیشه دنبال بهانهان. از پس اونا بر نمییایی.
- بعداً چی.
- بدتر هم میشه. آبرو گرو بذار.
حمید کمی مکث کرد. فاطمه گفت: میذارم.
- باز هم اصرار داری که تو عملیات اولین خطشکن باشم؟
- داری ازم امتحان میگیری؟
- میخوام هنوز انتخاب با خودت باشه.
فاطمه یکهو به خودش آمد: حالا موقعشه.
اولین روزی که ازم خواستگاری کردی، تو چشات خوندم که یه عشق دیگه اسیرت کرده. تو وجودم احساس حسادت میکردم. یه چیزی مثل تحمیل یا نمیدونم مهمون ناخوانده. خیلی اسیر این عشق شده بودم. قیافت داد میزد. چقدر طول کشید تا تونستم باهاش کنار بیام. تصور میکردم در وجودت یه موجود دست دوم هستم. کمکم از حقارت در اومدم و با اون عشق کنار اومدم. تو رو همراه اون پذیرفتم و بله رو گفتم. یادته که واسه این بله چقدر با خودم کلنجار رفتم. بچهها که به جمع ما اضافه شدن، بعضی وقتا زورم به اون عشق میچربید. یادته وقتی بچهها رو بغل میکردی چقدر از زندگی لذت میبردی؟ ولی حمید، اصلاً دوست نداشتم این حس در تو تقویت بشه. یه چیزی مثل وسوسه، نمیدونم. شاید رابطه بین جنگ و زندگی رو یادمون ندادن. دو سه بار که از جبهه برگشتی و لباسای غبار گرفتهات رو شستم، یه بویی مستم میکرد. به بوی حمید یه بوی دیگه اضافه شده بود که از جنس همون عشق بود.
حالا حمید بود که داشت روزگار زندگی با فاطمه را طوری دیگر مرور میکرد. حمید چقدر غافل بود از آن همه دنیای زنش. فاطمه حتی یک بار هم از این رازش نگفته بود. انگار رمز و راز این تلفن کش پیدا کرده بود. فرمانده لشکر غرق نقشه عملیات خیبر شده بود. حمید ترجیح میداد بازهم از ناگفتههای زندگی خودش بداند. چقدر غریب میپنداشت خود را نزد فاطمه. کاش میتوانست مثل فاطمه اشک بریزد و سبک شود. کی گفته اشک مال مردها نیست. اشک مرد چه ربطی دارد به فلسفه اشک و زن.
سخنوری فاطمه سرعت گرفت. انگار وقتش رو به اتمام بود.
- ماجرا اونجا ختم شد که تو این اومدن و رفتنهات هربار یک تیکه از این عشق رو جا میگذاشتی که بشناسمش. عجیب بود که اغلب سر بودن اون عشق نسبت به من و بچههات رو تو وجودت میدیدم و هر روز بیشتر تقویت میشد.
فاطمه نفس گرفت. حمید باز هم منتظر ماند.
- آنقدر دوستت داشتم که برای ادامه همراهی با مردی مثل تو حاضر به انجام هر کاری بودم. برای همین هم شبهای عملیات پدر بچههات میشدم که به عشق بجنگی. نمیجنگیدی؟ منم اینطوری خودمو تو دلت جا دادم. شیفته من نبودی؟ گنجینه راز دلت نشدم؟ با این همه، باز هم خیالم راحت نشد.
حمید پرید تو غوغای زنش، اما فاطمه اجازه نداد و گفت:
- نه حمید، اینجا دیگه من میگم و تو گوش میدی. این فرصت برام زود دیر میشه.
و حمید آرام گرفت که باز هم بشنود. چقدر حرف داشت تو دلش. اولین بار بود که اینطوری عقده گشایی میکرد. حمید حرفی را که میخواست بزند، تو دلش زمزمه و تکرار میکرد. «تو چته فاطمه؟»
- دست ببر رو سینهات. قرآن جیبیای که بهت دادم، همراته؟ آروم میگیری. من با اون قرآن تو عملیات باهاتم. نیستم؟ ریسک کردم و رفتم سراغش. همه عواقبش رو پذیرفتم، حمید. حتی میدونم چه عاقبتی منتظرم است. مگه امام حسین آبرو شو هم به کربلا نبرده بود؟ به چی فکر میکنی قائم مقام لشکر عاشورا؟
حالا حمید داشت به معمای فاطمه نزدیک میشد. عرق پیشانی قاتی اشکش گم شد تو محاسنش. با وجود این دوست داشت از زبان فاطمه بشنود. انگار یک جورایی کسر آورده بود تا حدی که جنگ روی پل شحیطاط در نظرش کمرنگ شده بود. نگاه منتظر بچههای پشت لندکروز شده بود آهنربا. چند گلوله دور و اطراف منفجر شد، اما رنگی نداشت.
- گرفتی، حمید؟ حالا خیالت راحت شد. حتم دارم تو این عملیات بهتر میجنگی. دوست ندارم مرد من تو عملیات کسر بیاره. میخوام برای همیشه بهت افتخار کنم. میدونی حمید، از همون ملاقات اول این عشقو تو چشمات دیدم و ازش واهمه داشتم. خیلی سختی کشیدم که پشت سر گردوغبار این عشق تونستم واسه خودم جا باز کنم. میدونستم هیچ وقت ازش جلو نخواهم زد. حس میکنم وقتش رسیده که برای همیشه بری سراغش. نگاه به حسادتم نکن. حق دارم که بهش غبطه بخورم. شوخی که نیست. داره حمیدمو، پدر بچههامو، تمام وجودمو ازم میگیره. با شعار که نمیشه زندگی کرد. حمید! به خدا قسم راضی شدم و تن دادم. اون عشق از تو جدا شدنی نیست. این منم که باید تنها بشم. با جان و دل میرم سراغ این تنهایی. پس برو. برو که این عشق در انتظارته. همه تعلقات رو بذار و برو. حتی من و بچههات.
فاطمه و حمید چه آرام در خود شکستند. بعد گریستند. حمید باز نگاهش افتاد به خط شکنان. چقدر بیتاب.
- اگه اون عشق نبود، امروز این همه دوستت نداشتم، فاطمه.
و فاطمه باز اشک ریخت. بچهها به خوابی عمیق فرو رفته بودند. چه آرام، انگار حرف آخر را باید میزد، بیآنکه جوابی از حمید بشنود. سعی کرد حرف آخرش صاف و شفاف از ته دلش جان بگیرد. تمرین کرد که اینطور باشد: حلالین اولسون.
و حمید رفت سراغ خطشکنان.
قسمت دوم: افسانه حمید و حمید
- حمید، مهدی. حمید، مهدی
و حمید پاسخی نگرفت. چشم چرخاند سمت چپ جزیره. سراب را میماند. خبری از بچهها نبود، اما از روبهرو تا دلت میخواست تانکهای عراقی بودند که به حمید نزدیک میشدند. پشت سرش تو جزیره چه غوغایی بود. همه میجنبیدند که زیر آتش جان پناهی پیدا کنند. سپاه سوم عراق توپخانهاش را مامور کرده بود که هر چه گلوله دارند بریزند تو جزیره. از دیروز که این شخمزدنها شروع شد، یک سره آتش ریختند.
حمید پشت خاکریز نفس تازه کرد. نشست و رفت تو فکر. از آن همه انفجار حالش بهم میخورد. کلافه بود. رفت سراغ بچهها. پشت سیلبند جزیره شهدا را ردیف کنار هم گذاشته بودند و حالا داشتند یکی دیگر را هم به آنجا میبردند. از دیروز که در آنجا مستقر شده بودند، یک سره داشت میجنگید تا مانع ورود عراقیها به جزیره شوند.
بیسیمچی دوید سمتش. حمید گوشی را گرفت.
- حمید، مهدی، پس چی شد.
- طلاییه قفل شد. خودتی و گردانت.
- که چی بشه؟
- که مقاومت کنی که عراقیها وارد جزیره نشن.
- ما حتی نمیتونیم تعداد تانکها شونو بشمریم. بیشمارند آقا مهدی، یعنی... .
- حمید، دیگه بسه. این مشکل خودته که حلش کنی. نمیدونم ما کی میرسیم به پل شحیطاط، ولی حتماً میرسیم. پس تا اون موقع مقاومت کن.
حمید دانست مهدی چه میخواهد. فرمانده لشکر عاشورا دیگر تمایلی به ادامه نداشت. به حمید برادرش میگفت که به کام مرگ برود. صدای مهدی گم شده بود تو خشخشهای بیسیم. صدا مجدداً صاف شد. حمید گفت:
- داریم تنها میشیم. من موندم و شیر قرارگاه نصرت.
مهدی از تو قرارگاه با حمید صحبت میکرد. صدای حمید را فرماندهان نیز میشنیدند.
- سالمی داره رجز امام حسین تو کربلا رو میخونه. جاده منتهی به جزیره پر از جسد عراقیهاست. دیگه به اینجا دست رسی ندارن. بهتره پشت سرمونو محکم کنین.
حمید کمی مکث کرد. مهدی رگههایی از نگرانی را در صحبتهای حمید حس میکرد. نگاهش افتاد به فرماندهان نگران از سرنوشت خیبر. طلاییه که قفل شد، امیدشان به مقاومت در پل شحیطاط خلاصه شد تا جزایر مجنون را حفظ کنند. مهدی میدانست چگونه جواب برادر را بدهد.
- حمید، بنده خدا، مگر به خدا شک داری که نگرانی، بجنگ.
- گلولههامون داره تموم میشه.